اجلاس مونیخ و رویای تاجِ پوسیده – مهرزاد وطن‌آبادی

دعوت از رضا پهلوی به اجلاس امنیتی مونیخ را نمی‌توان صرفاً یک «رویداد دیپلماتیک» نامید؛ این دعوت بیش از هر چیز نشانه‌ی فقرِ پر عددوژه‌ای است که به جای اتکا به نیروی اجتماعی درون کشور، چشم به تریبون‌های امنیتیِ بیرون دوخته است. کنفرانسی که ذاتاً محل چانه‌زنی قدرت‌های نظامی و امنیتی جهان است، ناگهان به سکوی تبلیغاتی کسی بدل می‌شود که نه پایگاهی سازمان‌یافته در داخل دارد، نه تجربه‌ای در مدیریت سیاسی، و نه برنامه‌ای منسجم برای گذار دموکراتیک. اگر سیاست را هنرِ سازمان‌دهیِ اراده‌های اجتماعی بدانیم، این نمایش چیزی جز سیاستِ بی‌ریشه در سایه‌ی بمب‌افکن‌ها نیست.

پروژه‌ی بازگرداندن سلطنت، حتی اگر در لفافه‌ی «پادشاهی پارلمانی» پیچیده شود، تلاشی برای احیای نظمی است که مردم ایران با هزینه‌ای سنگین از آن عبور کرده‌اند. نظامی که برآمده از کودتا، سرکوب سازمان‌یافته، خفقان ساواک و تمرکز ثروت در دست اقلیتی وابسته بود، نه به دلیل «سوءتفاهم تاریخی» بلکه به‌سبب تضادهای عمیق اجتماعی سقوط کرد. بازخوانی انتقادی آن دوره، به معنای تطهیر آن تجربه تاریخی نیست؛ اما فراموشیِ ساختارهای نابرابر و وابستگی سیاسیِ آن نظام، تحریف تاریخ است. نمی‌توان با نوستالژیِ توسعه‌ی آمرانه، چشم بر سرکوب و حذف نیروهای اجتماعی بست و آن را «دوران طلایی» نامید.

رضا پهلوی در سال‌های اخیر کوشیده است خود را به عنوان «رهبر دوران گذار» معرفی کند؛ اما رهبری، نه با لقب که با سازمان‌دهی و پاسخ‌گویی سنجیده می‌شود. کارنامه‌ی او از نظر ساختن نهاد، ایجاد تشکیلات پاسخ‌گو، یا حتی مدیریت یک ائتلاف پایدار، تهی است. ائتلاف‌های مقطعی پیرامون او یا فروپاشیده‌اند یا به منازعات شخصی و رسانه‌ای تقلیل یافته‌اند. سیاستی که بر شبکه‌های اجتماعی و اتاق‌های فکر خارج از کشور تکیه دارد، جایگزین سازمان‌یابی در بطن جامعه نمی‌شود. «رهبر»ی که نتواند حتی یک ساختار جمعیِ منسجم و دموکراتیک بسازد، چگونه مدعی اداره‌ی کشوری با ده‌ها میلیون جمعیت و پیچیدگی‌های طبقاتی و قومی و جنسیتی است؟

مسأله فقط فقدان تجربه نیست؛ مسئله جهت‌گیری است. استقبال آشکار یا ضمنی از فشار نظامی آمریکا و اسرائیل علیه ایران، نه «فشار هوشمند» بلکه بازی با جان مردمی است که هم‌اکنون زیر بار تحریم، تورم و ناامنی منطقه‌ای کمر خم کرده‌اند. تاریخ معاصر منطقه نشان داده است که «مداخله‌ی بشردوستانه» اغلب نام دیگرِ بازآراییِ ژئوپولیتیک به سود قدرت‌های مسلط بوده است. از عراق تا لیبی، نتیجه‌ی بمباران و فروپاشی دولت‌ها نه دموکراسی پایدار که هرج‌ومرج، شبه‌نظامی‌گری و تجزیه‌ی اجتماعی بوده است. چگونه می‌توان در اجلاس‌های امنیتیِ قدرت‌های نظامی حاضر شد و هم‌زمان از «حق تعیین سرنوشت مردم» سخن گفت، بی‌آنکه تناقض این دو را توضیح داد؟

ادعای «وکالت» از سوی کسی که هیچ سازوکار انتخابی و پاسخ‌گو پشت سرش نیست، جای پرسش جدی دارد. نمایندگی سیاسی، محصول سازمان‌یابی، انتخابات آزاد، و پاسخ‌گویی نهادی است؛ نه محصول نظرسنجی‌های نامعلوم یا گردهمایی‌های نمادین در پایتخت‌های غربی. وقتی پروژه‌ی سیاسی به جای تکیه بر کارگران، معلمان، زنان، جوانان و زحمتکشانِ درگیر مبارزات روزمره، به حمایت دولت‌های خارجی امید می‌بندد، در عمل مردم را به تماشاگرانی برای بازی قدرت‌ها تقلیل می‌دهد. این همان جابه‌جایی خطرناک سوژه و ابژه در سیاست است: مردم به «ابزار فشار» بدل می‌شوند تا چانه‌زنی در سطح دولت‌ها تقویت شود.

سلطنت‌طلبی معاصر می‌کوشد با تغییر واژگان، ماهیت را دگرگون جلوه دهد؛ از «شاهنشاهی» به «پادشاهی نمادین»، از «اقتدار» به «ثبات»، و از «وابستگی» به «تعامل استراتژیک». اما مسئله نه نام‌ها که نسبت قدرت و ثروت است. آیا پروژه‌ی آنان پاسخی برای نابرابری فزاینده، خصوصی‌سازی افسارگسیخته، بحران مسکن، دستمزدهای فرسایشی و تخریب محیط‌زیست دارد؟ آیا سخنی روشن درباره‌ی حقوق کار، تشکل‌های مستقل، عدالت مالیاتی و کنترل دموکراتیک بر منابع طبیعی می‌گوید؟ یا همه‌چیز به وعده‌ی مبهم «بازگشت ایران به جامعه جهانی» تقلیل می‌یابد، بی‌آنکه روشن شود این بازگشت با چه مناسبات اقتصادی و به سود کدام طبقات صورت خواهد گرفت؟

دعوت به مونیخ، در این چارچوب، بیشتر شبیه پروژه‌ی برندسازی سیاسی است تا گامی برای رهایی مردم. کنفرانس امنیتی مونیخ نه پارلمان ملت‌ها که محل تلاقی منافع نظامی و امنیتی است. حضور در چنین فضایی، وقتی با استقبال از فشار نظامی همراه می‌شود، این پیام را مخابره می‌کند که آینده‌ی ایران نه از دل مبارزات مدنی مسالمت‌جویانه و سازمان‌یابی اجتماعی، بلکه از مسیر موازنه‌ی قوای قدرت‌های خارجی خواهد گذشت. این نگاه، مردم را به حاشیه می‌راند و سیاست را به امری انتصابی و از بالا تقلیل می‌دهد.

ایران برای عبور از وضعیت موجود، به بازتولید الگوهای کهنه نیاز ندارد؛ بلکه به تقویت مبارزات مدنی مسالمت‌جویانه و گسترش مشارکت آگاهانه شهروندان نیازمند است. آنچه ضرورت دارد، تعمیق کنش‌های مدنی، ساختن نهادهای مستقل، همبستگی اجتماعی فراتر از قومیت و مذهب، و برنامه‌ای روشن برای عدالت اجتماعی و دموکراسی پایدار است. هر پروژه‌ای که این مسیر را دور بزند و به جای سازمان‌دهی مردم، به اتکای تریبون‌های امنیتی و حمایت قدرت‌های خارجی تکیه کند، بیش از آنکه راه‌حل باشد، تکرار یک خطای تاریخی است.

رویای تاج، اگر بر دوش بمب‌افکن‌ها حمل شود، نه به آزادی که به ویرانی می‌انجامد. سیاستِ مسئولانه، از دل جامعه می‌روید، نه از سالن‌های امنیتی. تاریخ ایران نشان داده است که مردم، هرگاه خود به صحنه آمده‌اند، مسیر را تغییر داده‌اند؛ و هرگاه به نام آنان در پایتخت‌های دور تصمیم گرفته شده، هزینه‌اش را همان مردم پرداخته‌اند. اجلاس مونیخ شاید برای برخی سکوی دیده‌شدن باشد، اما برای ملتی که رهایی را در مبارزات مدنی مسالمت‌جویانه و عدالت اجتماعی می‌جوید، این نمایش‌ها نشانی از راه آینده نیست.

مهرزاد وطن آبادی

برچسب ها

اين نوشته را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذاريد

توجه: کامنت هایی که بيشتر از 900 کاراکتر باشند، منتشر نمی‌شوند.
هر کاربر مجاز است در زير هر پست فقط دو ديدگاه ارسال کند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آگهی