ظهور راست افراطی یکی از ویژگیهای بارز لحظه تاریخی جهان امروز است. سلطنتطلبی در ایران نیز در همین چارچوب جهانی قابل تحلیل است. کنشهای سیاسی چند سال اخیر سلطنتطلبان نشان میدهد که آنها بسیاری از مؤلفههای راست افراطی را در خود دارند و زمینههای اجتماعی، سیاسی و اقتصادی شکلگیری این گرایش در ایران امروز مهیا شده است. با جریانی شبهفاشیستی مواجهایم که برای رسیدن به قدرت، از هر شیوهای بهره میگیرد؛ جریانی که به یکی از چالشهای جدی جنبشهای اجتماعی در ایران بدل شده است.
سعید مدنی، جامعهشناس و زندانی سیاسی برجسته، جامعه ایران را جامعهای جنبشی میداند؛ جامعهای که در آن کنش جمعی و اعتراض اجتماعی از حالت مقطعی و استثنایی خارج شده و به بخشی پایدار از زندگی اجتماعی بدل شده است. اعتراضات اجتماعی پیش از سال ۱۳۸۸ نیز وجود داشت، اما از جنبش سبز به بعد، تغییری کیفی رخ داد. اعتراض از یک رویداد گذرا به یک وضعیت مستمر تبدیل شد و در اشکال گوناگون تداوم یافت: جنبش سبز، دی ۹۶، آبان ۹۸، اعتراضات صنفی، جنبش زن، زندگی، آزادی و در نهایت جنبش دی.
اگرچه این جنبشها در امتداد یکدیگر قرار دارند، اما یکسان و یکنواخت نیستند. هر موج اعتراضی متناسب با شرایط تاریخی و اجتماعی زمان خود، هویت و شیوه کنش متفاوتی یافته است. پیوند این جنبشها نه در شباهت ظاهری، بلکه در استمرار نارضایتیهای ساختاری و بازتولید مطالبات حلنشده نهفته است. هویت هر جنبش مستقیماً از دل وضعیت عینی جامعه شکل میگیرد و حاصل تعامل پویای شرایط اجتماعی، ساختار قدرت و کنش آگاهانه کنشگران است. ازاینرو، با تغییر وضعیت جامعه، هویت و شکل جنبش نیز دگرگون میشود. درک این دگرگونی برای تداوم، گسترش و پویایی جنبش امری حیاتی است.
در آغاز جنبش زن، زندگی، آزادی، اپوزیسیون خارج از کشور عمدتاً نقش بازتابدهنده صدای داخل را ایفا میکرد و میکوشید خود را با حرکت اجتماعی هماهنگ نشان دهد. اما در ادامه، تغییر مهمی رخ داد. بخش بزرگی از اپوزیسیون رابطه خود را با منطق درونی جنبش قطع کرد و بهجای بازتاب مطالبات مردم، تلاش کرد خواستهای خود را بر جنبش تحمیل کند. با استفاده از امپراتوری رسانهای و حمایت علنی آمریکا و اسرائیل، کوشیدند رضا پهلوی را بهعنوان رهبر جنبشها در افکار عمومی جا بیندازند. این روند مانع شکلگیری همگرایی سیاسی شد و در جنبش دی، این وضعیت بهمراتب تشدید گردید.
هرگاه یک جریان سیاسی یا اپوزیسیون بخواهد خواستهای خود را بر جنبش اجتماعی تحمیل کند، جنبش از منطق درونی و مطالبات واقعی جامعه فاصله میگیرد و دچار انحراف میشود. در جنبشهای اخیر ایران، سلطنتطلبان با تمرکز بر رساندن رضا پهلوی به قدرت، فاصله خود را با واقعیت اجتماعی جنبش عمیقتر کردند و عملاً بیش از آنکه بازتابدهنده صدای جامعه باشند، سخنگوی جریان سلطنتطلبی شدند. محور قرار دادن پهلوی، جنبش را از مسیر اصلی خود منحرف کرد.
تجربه کشورهایی که از اقتدارگرایی عبور کردهاند نشان میدهد مسیرهای گذار متنوعاند: گذار توافقی، گذار مبتنی بر فشار اجتماعی پایدار، گذار انقلابی، اصلاح از بالا یا حتی مداخله خارجی. موفقیت هر یک از این مسیرها به توازن نیروهای اجتماعی، انسجام جامعه مدنی و توان نهادسازی پس از اقتدارگرایی وابسته است. اما برای سلطنتطلبان تنها یک مسیر اهمیت دارد: مسیری که به بازگشت رضا پهلوی به قدرت منتهی شود. از همینرو، سایر جریانهای سیاسی که به شیوههای دیگر گذار باور دارند، نه رقیب سیاسی بلکه دشمن تلقی میشوند و آماج حمله قرار میگیرند.
ناامیدی، فقدان چشمانداز سیاسی روشن و خلأ نمایندگی در بخشهایی از جامعه، زمینه گرایش مقطعی به رضا پهلوی را فراهم کرده است. با این حال، این گرایش را نمیتوان بهعنوان واقعیت غالب جامعه تفسیر کرد. در اعتراضات دیماه، سوءبرداشتی در میان بخشی از اپوزیسیون خارج از کشور شکل گرفت مبنی بر اینکه همه مردم ایران خواهان بازگشت سلطنتاند؛ برداشتی که با واقعیت میدانی اعتراضات همخوانی نداشت و بیش از آنکه واقعیت باشد، توهمی سیاسی بود.
اعتراضات دیماه اساساً با مطالبات معیشتی آغاز شد. خاستگاه آن فشارهای اقتصادی و بازار بود، نه فراخوانی سیاسی. حذف شتابزده ارز ترجیحی، خشم گستردهای در جامعه ایجاد کرد و در روزهای ۱۶ و ۱۷ دی، هجوم مردم به فروشگاهها و نگرانی از جهش قیمت کالاهای اساسی، فضای اجتماعی را ملتهب ساخت. این وضعیت شباهت زیادی به تجربه آبان ۹۸ داشت.
همزمانی حذف ارز ترجیحی با فراخوان رضا پهلوی، به حضور گسترده مردم در خیابانها انجامید. سلطنتطلبان توانستند بر این موج سوار شوند و آن را به نفع روایت سیاسی خود بازنمایی کنند؛ امری که بیش از آنکه ناشی از پایگاه اجتماعی واقعی باشد، حاصل خلأ روایت مسلط و آشفتگی در فضای اپوزیسیون بود.
وعدههای پایان قریبالوقوع رژیم و کمکهای خارجی نیز به این توهم دامن زد.
امروز پهلویچیها خود را مالک اصلی اعتراضات میدانند و با شیوههایی شبهفاشیستی، سایر جریانهای اپوزیسیون را حذف و طرد میکنند. آنها میکوشند خواست خود را به هر شکل ممکن بر جنبش تحمیل کنند، بیآنکه به منطق درونی و واقعیات اجتماعی آن توجه داشته باشند. اما تاریخ بارها نشان داده است که موجهای برآمده از شرایط ناپایدار، ماندگار نیستند و دلایل متعددی وجود دارد که این موج نیز فروکش کند.
جنبش اجتماعی ایران امروز میان دو جریان تمامیتخواه گرفتار شده است: از یکسو نظام حاکمی که حفظ قدرت را به هر قیمتی دنبال میکند و از سوی دیگر بخشی از اپوزیسیون که برای رسیدن به قدرت، همان منطق حذف و انحصار را بازتولید میکند. این دوگانه، چالش اصلی پیشروی جنبشهای اجتماعی در ایران معاصر است.



