
شامگاه ۲۱ بهمن. تهران. احتمالا شهرک اکباتان، یا یک شهرک دیگر، مکانی در تهران. از نمای بالا ما شهر را میبینیم گسترده در دشت خشک و بیحاصلی که بر بستری از خون آرمیده. یک شب ملتهب. در انتهای افق آتشبازی حکومتی. قرار است جشنی در کار باشد و سالگرد پیروزی انقلابی را جشن بگیرد که از آن جز دار و دسته یک کارتل شبهنظامی در کنار شماری از آخوندهای حکومتی باقی نمانده. صدای انفجارهایی. در همان حال صدای مردم از پنجرههای خانههایشان که در شهر طنینانداز است. مرگ بر خامنهای. مرگ بر دیکتاتور. صحنهای که هم در بیرون و هم در درون رقم میخورد. در بیرون: تاریکی. آتشبازی بیجلال انقلابی از درون تهیشده. در درون مرگ آرزوی مرگ دیکتاتوری. آرزوی سرنگونی.
تنها یک ماه قبل در خیابانهای همین شهر خون معترضان را از پیادهروها نمیتوانستند بشویند. هزاران کشته در اعتراضات. هزاران بازداشتی. هزاران مجروح و معلول. برخیها نابینا. ایران همچنان در حال شمارش جنازههاست. چند نفر مفقود شدهاند؟ هیچکس نمیداند.
ایران معاصر همواره شاهد رویارویی میان شادیهای رسمی و سوگهای جمعی، یا شادیهای غیرمجاز، سوگهای حکومتی بوده است. آتشبازی بهعنوان نماد پیروزی انقلابی که خود در بستر اعتراضات شکل گرفت، در کنار شعارهایی علیه حاکمیت موجود، نشاندهنده چرخهای تاریخی از انقلاب-اعتراض-سرکوب است.
صحنه فراموشنشدنی شامگاه ۲۱ بهمن بازتابدهنده «انشقاق اجتماعی» عمیق است. حاکمیت در پی آیینهای رسمیست. درحالی که گروهی دیگر همان نمادها را برای بیان اعتراض بازتفسیر میکنند. شعارهای اعتراضی از پنجرهها از ناامیدی از فضای عمومی و تبدیل خانهها به سنگرهای مقاومت نشان دارد. حافظه رسمی (جشن انقلاب) در اینجا در تقابل قرار گرفته با «حافظه جمعی معترض» (کشتهشدگان اعتراضات). درام همواره در تقابل دو عنصر متضاد شکل میگیرد. زندگی ما در نیم قرن گذشته یک درام و یک تراژدی کامل بوده است. تراژدی در اینجاست که نمادهای انقلابی که علیه یک نظام پیشین شکل گرفتند، اکنون خود هدف همان شعارها قرار میگیرند – چرخهای که تاریخ معاصر ایران را به شکل مارپیچی تراژیک درآورده است. این صحنه، تصویری است از جامعهای در گذار دائمی، که هنوز نتوانسته میان خاطره، واقعیت موجود و آرمانهایش آشتی برقرار کند.
غلامحسین ساعدی در تحلیل انقلاب ۱۳۵۷ به این تراژدی بنیادین اشاره میکند که مبارزه علیه یک نظام استبدادی، خود به استقرار استبدادی دیگر انجامید. او با تشبیه تیزبینانهای مینویسد: «رژیم مسلط شاه که به ظاهر متمدن میبود، همچون قالی زیبایی بود که روی لجنزاری پُر از کرم و حشرات ناشناختهای پهن کرده باشند و چون آن قالی پس زده شد، همهٔ آن موجودات… به یکباره بیرون ریختند.» این تصویر نشان میدهد که انقلاب، تنها ظواهر نظام پیشین را کنار زد، در حالی که بیماریهای ریشهدار جامعه -خشونت، فقر و بنیادگرایی -با شدتی بیشتر عریان شد.
ساعدی در جمعبندی تلخ خود، انقلاب را نه یک درمان، بلکه جراحی شکستی توصیف میکند که درد کهنه را تشدید کرد: «آنچه به نام انقلاب ایران نامیده شد، نیشتری بود بر دُمَلی که صدها سال بیمار خود از آن خبر نداشت.» این سخن به چرخهٔ تراژیک تاریخ معاصر ایران اشاره دارد؛ چنانکه هر خیزش علیه استبداد، به دلیل درمان نکردن بیماریهای زیرین جامعه، تنها به ظهور استبدادی نو در لباسی دیگر منجر میشود. صحنهٔ امروزین ایران که در آن نمادهای پوسیده و از کارافتاده اما تحمیلی همان انقلاب، هدف شعارهای اعتراضی جدید قرار میگیرند، بازتاب همین دور باطل است که از هشتصد سال پیش تاکنون ادامه دارد.
سربداران در سال ۷۳۸ قمری علیه استبداد مغولان و فساد حاکمان وابسته قیام کردند. شعارشان عدالتخواهی و حکومت مبتنی بر «شورا» بود. اما طولی نکشید که رهبرانشان درگیر اختلافات داخلی شدند، بسیاری از آرمانها قربانی قدرتطلبی شدند، و سرانجام، جنبش به حکومتی ملوکالطوایفی و سپس سرکوب ختم شد. این الگو در تاریخ ایران بارها تکرار شده است: از نهضتهای شعوبیه و علویان تا جنبش مشروطه (که به دیکتاتوری پهلوی انجامید) و انقلاب ۵۷ (که به جمهوری اسلامی استحاله شد). هر بار، امید به تغییر رادیکال با «بازتولید استبداد» در قالبی جدید مواجه شده است.
آیا این سخن بذر نومیدی میپراکند، آن هم در میانه یکی از مهمترین جنبشهای مدنی در تاریخ معاصر ایران؟ یا فقط یک هشدار است؟
جنبشهای مدنی معاصر ایران از جنبش اصلاحات تا خیزشهای اخیر دقیقاً زمانی میتوانند از این دور باطل بگریزند که:
۱. به تاریخ توجه د اشته باشند.
۲. در پی ساختن نهادهای مستقل و غیرمتمرکز باشند، نه تکیه بر رهبران مصلح موقت.
۳. پاسخ خشونت را با استحکام مدنی و سازماندهی هوشمندانه دهند، نه بازتولید الگوی خشونت.
جنبشهای امروز ایران، با همه سرکوبها، نشان دادهاند که حافظه تاریخیِ بیدارتری دارند و میکوشند این بار، داستان را به پایان دیگری برسانند.






