در ماههای اخیر، همزمان با بالا گرفتن تب حمایت از رضا پهلوی و بازگشت گفتمانهای سلطنتطلبانه، نشانههایی جدی و نگرانکننده در فضای عمومی دیده میشود؛ نشانههایی که بیش از هر چیز، از کمرنگ شدن حافظهٔ تاریخی و غلبهٔ روایتهای فوری و سادهسازیشده خبر میدهند. یکی از تلخترین نمونهها، تغییر ناگهانی نگاه برخی از همان مردمی است که سالها به نهضت جنگل و میرزا کوچکخان افتخار میکردند، اما امروز تحت تأثیر موجهای تبلیغاتی، روایتهایی را میپذیرند که او را بهسادگی در قالب «دشمن» یا «خائن» بازسازی میکند—تا جایی که خبر آتشزدن مجسمهٔ میرزا در رشت، قلب بسیاری را به درد آورد.
غمانگیزتر از خودِ این اتفاق، مسیری است که ما را به آن رسانده است؛ مسیری که در آن مطالعهٔ تاریخ جای خود را به اسکرولکردن بیپایان داده و تحلیلهای چندلایه، به چند خط پست احساسی فروکاسته شده است. نسلی که میتوانست با رجوع به اسناد، خاطرات و پژوهشهای متنوع، تصویر پیچیدهتری از گذشته بسازد، امروز گاهی با یک ویدئوی کوتاه یا یک رشتهپست، ناگهان شیفتهٔ شخصیتی میشود و همزمان از دیگری نفرت پیدا میکند—بیآنکه بداند هرکدام در چه بستر تاریخی و با چه محدودیتهایی عمل کردهاند. مشکل فقط اختلاف سیاسی نیست؛ مشکل، بیحوصلگی برای فهم تاریخ است.
در این میان، صنعت تولید روایتهای آماده در شبکههای اجتماعی—از هر سوی طیف سیاسی—نقش مهمی در این سطحیسازی دارد. روایتهایی که تاریخ را نه برای فهم گذشته، بلکه برای بسیج احساسات امروز بازنویسی میکنند. در چنین فضایی، پیچیدگیهای تاریخی قربانی سرعت و هیجان میشود و شخصیتها به نمادهای تکبعدی تبدیل میشوند؛ یا قهرمان مطلقاند یا خائن مطلق.
تاریخ ایران—از مشروطه تا جنبش جنگل و از برآمدن دولتهای متمرکز تا کشمکشهای محلی—پر از تناقضها و پیچیدگیهاست. میرزا کوچکخان را نمیتوان با برچسبهای ساده توضیح داد؛ همانگونه که دورهٔ پهلوی نیز مجموعهای از تصمیمها، دستاوردها و خطاهاست که نیازمند نگاه انتقادی و چندسویه است. اما فضای دوگانهٔ «یا تقدیس کامل یا نفی کامل» راه را بر فهم واقعی میبندد و جامعه را به میدان جنگ روایتهای احساسی تبدیل میکند.
مشکل فقط این نیست که برخی روایتها نادرستاند؛ مشکل بزرگتر این است که ما بهتدریج از پرسیدن سؤالهای جدی دست میکشیم. وقتی تاریخ به ابزار رقابتهای سیاسی روز تبدیل میشود، شخصیتها نه برای فهم گذشته، بلکه برای مشروعیتبخشی به دعواهای امروز بازتعریف میشوند. در چنین فضایی، مجسمهها میسوزند، نامها تخریب میشوند و گفتوگوی واقعی جای خود را به شعار میدهد.
شاید وقت آن رسیده باشد که یک قدم به عقب برگردیم؛ نه برای تقدیس بیچونوچرای چهرهها و نه برای تخریب شتابزدهٔ آنها، بلکه برای بازگشت به مطالعهٔ عمیقتر. تاریخ را نمیتوان در قالب چند تصویر و کپشن خلاصه کرد. اگر قرار است دربارهٔ میرزا، پهلوی یا هر شخصیت دیگری قضاوت کنیم، بهتر است پیش از آن، چند کتاب، چند روایت متفاوت و حتی چند نقد جدی را هم بخوانیم.
ما بیش از هر زمان دیگری به نسلی نیاز داریم که پیش از «دوستداشتن» یا «نفرتورزیدن»، بفهمد. نسلی که بداند گذشته، میدان خاکستریهاست نه سیاهوسفیدها. شاید آنوقت دیگر شاهد صحنههای دردناکی نباشیم که در آن، نمادهای تاریخی به آتش کشیده میشوند—فقط چون موجی در شبکههای اجتماعی، روایت دیگری را مد روز کرده است.

حاکمیتی که طبق گفته شکوری راد خودش مسجد و مدرسه آتش میزند میتواند برای تفرقه افکنی میان مردم مجسمه میرزا را نیز آتش بزند !
اگرچه هواداران پهلوی هم در همین زمین بازی میکنند .