هادی خرسندی، انقلاب سال ۵۷ و اصغرآقا – اسد سیف

با توجه به انقلاب سال ۵۷، به نظر می‌رسد که در میان نویسندگان ایران، طنزنویسان شامه‌ای تیزتر داشتند. سریع‌تر و پیش از دیگران، نوحاکمانِ بر ایران را شناختند و ادامه‌ی راه آنان را حدس زدند. آنان در همان چند روز از “بهار آزادی” قلم را به هر سو که دوست می‌داشتند، چرخاندند و بدون هیچ ترسی از سانسور، گفتند و بر کاغذ نقش زدند و نوشتند. آزادی اما دوام نداشت. هنوز چند ماهی نگذشته بود که معلوم شد راه‌ها آن مسیری را طی نمی‌کنند که در آرزوها خانه داشت. طنزنویسان در برابر رژیمی قرار گرفتند که حاکمان بر آن؛ ضدخنده بودند و طنز جایی در هستی آنان نداشت. در انتقادناپذیری خویش هیچ قانونی را بنده نبودند جز احکامی که “آقا” صادر می‌کرد. 

هادی خرسندی (اول مرداد ۱۳۲۲ فریمان) در شمار نخستین نویسندگانی بود که در پی انقلاب تحت تعقیب قرار گرفت و مجبور به ترک کشور شد. با نشر چند طنز از او در نشریات، از سوی “حزب‌الله” عنصری “ضدانقلاب” شناخته شد، مورد تعقیب قرار گرفت، اختفا برگزید و سپس از کشور خارج و ساکن لندن شد.

خرسندی قبل از انقلاب در لندن زندگی می‌کرد. آذر سال ۵۶ در همگامی و همراهی با انقلاب شعر “خواب شاه” را سرود:

خدا یک شب به خواب شاه آمد/ خمینی با خدا همراه آمد

شهنشاه جوانمرد جوانبخت/ ز وحشت بر زمین افتاد از تخت…

تمام اختیارات از کفم رفت/ دوباره باز آبجی اشرفم رفت…

چنان آتش زده بر جسم و جانم/ که دود آید برون از دودمانم…

خدا رو بر خمینی کرد و فرمود/ بکن فوتی بر این بیچاره موجود…

ز وحشت پادشاه “دادگستر”/ مرتب “داد” می‌زد توی بستر…

 خرسندی در  بهمن سال ۵۷ به ایران بازگشت. با چند نشریه همکاری آغاز کرد. در فروردین ۵۸ “اسم شب” را در “تهران مصور” منتشر کرد. در “اسم شب” می‌توان فضای آن روزهای ایران را بازیافت. شب‌ها پاسداران خمینی تفنگ در دست، بر خیابان‌ها حاکم بودند. اسم شب البته نمادی است از سیاهی شب که بر کشور حاکم است. اسم رمز آن اما می‌تواند آینده‌ی این کشور باشد. سمت و سو را بنمایاند و امیدی گردد. رهگذری به قصد تهیه نان برای فرزندان گرسنه خویش از خانه بیرون می‌زند. بسیجیان راه بر او می‌بندند. اسم شب را از او می‌خواهند: 

اسم شب هرچه هست، بی‌خبرم/ آمدم نان بگیرم و ببرم

خانه‌ام در همین خیابان است/ به گمانم که اسم شب نان است

نه، گمان می‌کنم وطن باشد/ اسم ایرانِ خوبِ من باشد…

پاسداران او را از رفتن بازمی‌دارند. او درمانده و آواره، حال که این اسم نمی‌داند، می‌کوشد در گذشته آن را بیابد:

اسم شب، سابقاً تباهی بود/ ظلمت و ظلم پادشاهی بود

اسم شب گرگ، اسم شب روباه/ کودتا، بازگشت شاهنشاه

اسم شب پول، پول آمریکا/ اسم شب زور، سازمان سیا

اسم شب نفت، نفت خالص ناب/ اسم شب شاه، اسم شب ملکه…

رهگذر تاریخ را برگ برگ ورق می‌زند، سیاهی‌های آن را یک به یک بازمی‌شمارد. آرزو می‌کند تا چنین اسم‌هایی بر کشور حاکم نگردند. کاش دیگر شب نباشد، ظلمت به پایان رسد:

کاش اسم شب صداقت بود/ یا به قول امام؛ وحدت بود

اسم شب، انقلاب بود ای کاش/ شب نبود، آفتاب بود ای کاش

اسم شب، نور، روشنی، خورشید/ اسم شب عشق، زندگی، امید

اسم شب، روز، روز شادی/ اسم شب، صبح، صبح آزادی

پاسداران اما روزنه‌ی هر امیدی را بر رهگذر می‌بندند. خیال او را از انقلاب و آزادی آسوده می‌گردانند. در پی آن‌چه که ایران در این چند ماه پشت سر گذاشت، این رؤیاها جایی ندارند:

رهگذر، این ترانه‌ها کافی‌ست/ اسم شب، هیچ‌یک از این‌ها نیست

اجل امشب گرت امان دهد/ “باش تا صبح دولتت بدمد!”

اسم شب یکی از نادر پیش‌بینی‌های آینده کشور در پی انقلاب سال ۵۷ است در ادبیات فارسی. خرسندی در این شعر آینده کشور را می‌بیند و شکست امیدها را. او مرگ را در انقلاب کشف می‌کند. اسم شب مانیفست خرسندی‌ست در “بهار آزادی”. اسم شب شکست انقلاب است و پیروزی ارتجاع. 

هادی خرسندی در پی نوشتن دو مطلب در روزنامه اطلاعات و سپس کیهان، با مردمی حزب‌الله‌ روبرو شد که جلوی دفتر روزنامه کیهان جمع شده بودند و شعار “هادی خرسندی اعدام باید گردد” سرمی‌دادند.  برای او هیچ راهی جز گریز از کشور باقی نمی‌ماند.

خرسندی در لندن کار طنز را پی گرفت. به این تصمیم رسید که نشریه‌ای در طنز منتشر کند. در فروردین ۱۳۵۸ نشریه‌ای با عنوان “طاغوت” بنیان گذاشت. خود می‌گوید؛ “طاغوت نامی موقت و کنایی بود، بعد چون تصمیم گرفتم کار را ادامه بدهم، پس از چند شماره اسمش را عوض کردم. این یک تغییر نام ساده بود و تعبیر و تفصیلی برنمی‌دارد”. 

و این البته زمانی است که هنوز موج گسترده خروج از کشور آغاز نشده است. در انتشار طاغوت موضوع از آن‌جا آغاز شد که “زنده‌یاد احمد شاملو ماهنامه ایرانشهر را در لندن منتشر می‌کرد. چند شماره‌ای این کار را کرد و بعد رفت ایران. آقای حسین باقرزاده صاحب ایرانشهر خودش کار را ادامه داد و چند شماره درآورد. پس از تعطیلی آن، من با گرفتن مقداری لتراست و بعضی ابزار و ماشین‌تحریر از آقای باقرزاده یک شماره دستگرمی و قدری تفننی درآوردم به نام طاغوت، [که بر بالای صفحه‌ی اول آن نوشته شده بود] ارگان ضدانقلاب، سردبیر مفسدفی‌الارض…از آن استقبال شد. من هم ادامه دادم. جدی‌تر که شد، اسمش را هم که از آقای خمینی وام گرفته بودم، عوض کردم”. 

در پنجم مرداد سال ۱۳۵۸ “اصغرآقا” به جای “طاغوت” انتشار آغاز کرد. ابتدا “هفتگی بود، دوهفتگی شد، ماهنامه شد، گاهنامه شد و مانند اغلب پدیده‌های یک‌نفره، این هم تابعی بود از متغیرات حال و روز و دل و دماغ من”. نام اصغرآقا برمی‌گردد به ایران، “در ستون طنز روزانه‌ام در روزنامه‌ی اطلاعات –که اولین طنز روزانه در مطبوعات ایران بود- یک آدم خیالی داشتم به نام اصغرآقا که البته چندان خیالی هم نبود و الهام از آسانسورچی اداره گرفته بودمش. باهاش در باره مسائل روز حرف می‌زدم. خوانندگان اطلاعات این کاراکتر را می‌شناختند، پس من نامی را که خود معروف کرده بودم، گذاشتم جای طاغوتِ آقای خمینی”.

خرسندی بیشتر کارهای “اصغرآقا” را خود به تنهایی انجام می‌دهد. در این سال‌ها “یکی از همکاران اصلی یک سال زنده‌یاد منوچهر محجوبی بود که به دعوت من به لندن آمد. او آهنگر را در ایران منتشر می‌کرد که تعطیل شده بود. در لندن باهم بودیم تا این‌که آهنگر خودش را این‌جا منتشر کرد.” از دیگر همکاران “عبدالقادر بلوچ بود که گهگاهی مطلبی می‌داد. دکتر حمیدرضا رحیمی هم بود. زنده‌یادان فریدون احمد (ابوالحسن‌زاده) و برادرش اکبر از کلن بودند که گاهی می‌نوشتند. مهران آذرنگ بود از شهر بوخوم. یکی دو بار فریدون تنکابنی طنزی فرستادند. خانم مریم لطیف از اسپانیا بود که بسیار باذوق و کوشا بود. آقای پرویز مینویی بود از سوئد. فرهنگ (حسین) قویمی هم بود که حالا در رادیو فردا کار می‌کند. آنچه این دوستان گاه می‌فرستادند، درصد بسیار کمی داشت”. مشکل کارتون و کاریکاتور نشریه را نیز احمد سخاورز حل می‌کرد.  

اصغرآقا مدت‌ها تنها نشریه طنز خارج از کشور بود. “البته مدتی هم زنده‌یاد پرویز خطیبی در آمریکا “حاجی‌بابا”ی خودش را درآورد که نمی‌دانم انتشار آن چه مدت طول کشید و عاقبت آن چه شد”.

اصغرآقا همان ایام “انتشار وسیعی داشت. پنج هزار نسخه چاپ می‌شد. خرجش را درمی‌آورد…مشکل‌ترین مسئله نشریه چاپ و توزیع و پول پست آن بود. در اینترنت البته این مشکلات وجود ندارد”.

اصغرآقا تا کنون بیش از ۳۳۰ شماره منتشر شده است. با توقف چاپ آن بر کاغذ، اکنون در سایت خرسندی با همین عنوان منتشر می‌شود. 

هادی خرسندی به اعتبار طنزهایش، برای اصغرآقا تا کنون بارها در سیاهه ترور رژیم قرار گرفته است. او پنداری با شنیدن این اخبار قلقلکش داده‌اند، تندتر و تیزتر می‌نویسد و حتا در اعتراض به حکم قتل سلمان رشدی، در همدردی با او عنوان کتابش را “آیه‌های ایرانی” می‌گذارد تا در کنار “آیه‌های شیطانی” بنشیند. این رفتار خطرناک البته بنیان در طنز دارد و این‌که نهایت فریاد یک نویسنده تبعیدی است در اعتراض به سانسور و خفقان.

هادی خرسندی در تبعید، در ادامه کار، دامنه فعالیت خود را گسترش داد. ابتدا در کنار انتشار اصغرآقا گاه شعرخوانی بود در جلساتی که این‌جا و آن‌جا برگزار می‌شد، بعد با همکاری پرویز صیاد نمایش را با طنز در پیوند قرار داد و چیزی ارایه کردند که به شکلی می‌توان نام تئاتر- کابارت بر آن نهاد. با استقبالی که از آن شد، می‌توان آن را تجربه‌ای مثبت در این راه ارزیابی کرد. ادامه کار به قول خودش “به بازنشستگی کشید. تجربه خوبی بود. صیاد هنرمند بزرگی است”.

همین تجربه‌ها باعث شد تا او به شکلی دیگر کارهایش را عرضه دارد. از کابارت استفاده کرد؛ هنری که به شکل غربی آن در فرهنگ ما غایب است. هادی خرسندی شد یک کابارِتیست (Kabarettist) ناب که می‌توانست دو ساعت بیننده و شنونده را بخنداند و به فکر وادارد. در جستجوی او در گوگل و یوتیوب به برنامه‌هایی دیگر در این راستا برمی‌خوریم که تا ۷۰ هزار “کلیک” داشته‌اند. او در این برنامه در واقع یک کابارِتیست واقعی به مفهوم غربی آن است. 

خرسندی در کارهای اخیرش کوشیده‌ است دگربار نمایش را با کابارت در پیوند قرار دهد و در همین رابطه‌ها اصطلاحات جدیدی را وارد زبان فارسی کرده‌ است. از جمله “خرسندی‌آپ ‌کمدی که ترجمه ایرانی استندآپ کمدی است”. در ماشین جستجوگر گوگل و یوتیوب “هادی یوتیوب” هم یافت می‌شود که احتمالاً دوستداران خرسندی با فیلمبرداری از نمایش‌های او، آن‌ها را در جهان مجازی قرار داده‌اند.

با نگاه به حجم کارهای خرسندی، احساس می‌شود که او در این کارها به تنهایی خود یک بنیاد و یا مؤسسه است. 

طنز خرسندی انتقاد از فرهنگ و هستی اجتماعی مردم ایران است. او نمی‌کوشد تا چون بسیاران، خمینی را غیرایرانی و اسلام را بی‌تأثیر در ایران بنمایاند. ما همین هستیم که دیده می‌شویم. شاه و خمینی زاده این تاریخ و این فرهنگ هستند: 

ایرانیم و شاه و خمینی ثمراتم/ من عامل تکثیر ژن این حضراتم

انگار که آن شب سرشتند گلم را/ مانده می آن‌ها ته پیمانه‌ی ذاتم

این‌که کشور عقب رفته، علت را نخست باید در خود جست‌وجو کرد. این فرهنگی که بر ما حاکم است، اگر به به همین شکل ادامه یابد، راه پیش ندارد.

تا چند ز دست خویش دل‌خون بشویم؟/ تا چند اسیر بخت وارون بشویم؟

این‌طور که رفته‌ایم ما پس‌پسکی/ ترسم دو سه سالِ بعد میمون بشویم (ترقی معکوس)

خرسندی می‌داند که ایرانیان فاقد حافظه‌ی تاریخی هستند. آن‌چه را که تا همین دهه پیش تجربه کرده‌اند، به همین زودی از یاد برده‌اند. و این‌جاست که فاجعه رخ می‌دهد:

 باز هم عقل ملتی گم شد/ قاتلی قهرمان مردم شد

ملتی را فریب چون بدهند/ منتی نیز بر سرش بنهند!

بهتره شکر حق کنی رو راست/ که نصیبت رئیس قاتل هاست! 

آنان که امروز بر ایران حاکمند، در واقع به شکلی ما هستیم. آن رژیم نماینده همین مردمی است که آن را برگزیده‌اند:

هموطن! احمدی‌نژاد تویی/ خط اگر اوست، امتداد تویی 

باز تیشه زدی به ریشه خویش/ زانکه با خویش در عناد تویی 

میتوان گفت در بد آوردن/ صاحب هرچه اجتهاد تویی 

گاه شاهی گهی پرزیدنت/ گاه با هر دو در تضاد تویی 

خرسندی می‌کوشد از فرهنگ قافیه‌سازی ایرانیان در اشعار خویش بهره برد. در این راه اما او خود را به فرهنگ عامه و یا خلاقه در شعر مقید نمی‌کند. اگر در کوچه و بازار، و یا مدرسه به وقت دانش‌آموزی، در ضرب‌المثل‌ها می‌شنود؛ “دوچرخه، سبیل بابات می‌چرخه” و یا “بگو تشت، بشین برو رشت”، از همین فرم استفاده می‌کند. خود را به وزن و قافیه محدود نمی‌کند، برای خود گاه قافیه‌ای موسیقیایی در نظر می‌گیرد تا به هر شکل ممکن که شده، فرآورده‌های ذهن خویش را طنازانه مکتوب گرداند. 

در همین تب و تاب‌هاست که به وقت جنبش سبز می‌سراید: 

رنگ علف شدم ولی/ خوراک خر نمی‌شوم

خرسندی در برابر جمهوری اسلامی و کارگزارانش هیچگاه به سازش تن درنداده است. و همین به طنز او اعتبار بخشیده. او با تمام وجود می‌کوشد که گذشته‌ها فراموش نشوند و جانیان دیروز، امروز قهرمان نگردند. طنز خرسندی ضدفراموشی عمل می‌کند. می‌خواهد وجدان بیدار جامعه باشد، بی‌آن‌که خود تعهدی در این راستا داشته باشد. عبدالکریم سروش که زمانی از سرکردگان رژیم در رأس “پاک‌سازی فرهنگی” بود، سرانجام ایران را ترک گفت و در خارج از کشور ساکن شد. سروش بی‌آن‌که لحظه‌ای بر گذشته خویش درنگ کند و متأسف از آن باشد، خود را پرچمدار “اپوزیسیون” خودساخته می‌داند. برای طنزنویسی چون خرسندی چه سوژه‌ای مهم‌تر از این‌که گذشته را به یاد ایرانیان آورد. او در “کلاه عبدالکریم سروش بر سر بی.بی.سی فارسی!” می‌کوشد در این راستا قلم در تاریخ بچرخاند:

آهای ملت غافل! چه نشسته‌اید که آقای عبدالکریم سروش دیروز صبح زود ناگهان به بی.بی.سی خبر داده است که جمهوری اسلامی ده ماه پیش داماد او را شکنجه کرده است!! خبر که نه البته، بیانیه داده. تازه فقط “نسخه‌ای از آن را” به بی.بی.سی داده. هنوز معلوم نیست نسخه‌های دیگر را چکار کرده!؟وی می‌نویسد که جمهوری اسلامی بعد از شکنجه‌ی داماد او، “دست آخر دو راه پیش پای او نهادند: که یا دست از جان بشوی و یا به صدا و سیما بیا و هر چه ما می‌خواهیم بگوی.”آقای سروش فاش نکرده که دامادش سرانجام کدام گزینه را قبول کرده یا خواهد کرد؟ و نظر به این‌که داماد عزیز “اکنون در خارج از کشور بسر می‌برد…. “گمانه‌زنی در این مورد برای گمانه‌زنان مشکل شده است! (بی.بی.سی هم از ایشان نپرسیده)البته سکوت ده ماهه‌ی آقای سروش هم لابد به دلیل گیر بودن داماد در ایران بوده که خوشحالیم از رهائی ایشان. اما این‌که داماد عزیز منکر وجود خدا باشد چرا باید این‌همه حیرت پدرزن و بی.بی.سی فارسی را موجب شود؟ ببینید:بی.بی.سی، پس از مقداری ذکر مصیبت آرشیوی در رابطه با رفتار جمهوری اسلامی با آقای سروش، دوباره می‌آید سراغ بیانیه: “عبدالکریم سروش در بیانیه اخیر خود نوشته هنگامی‌که برای دلداری به داماد خود گفته “خدا از آنان نگذرد،” داماد او گفته است: “اسم خدا را نبرید، خدا نیست، نیست، نیست.”اهمیت فلسفی نقل قول آقای داماد در بیانیه و اهمیت خبری نقل آن در سایت بی.بی.سی، برآمده از آخرین تماس آقای سروش با خداست. ایشان از طریق همین بیانیه (که لابد خدا در سایت بی.بی.سی خواهد خواند) می‌فرماید: «بار خدایا! از غزالی آموخته‌ام که هیچ‌کس را لعنت نکنم حتی یزید را، اما اینک فروتنانه از تو رخصت می‌طلبم تا بر جمهوری کافرپرور اسلامی ایران، لعنت و نفرین بفرستم.” و بعد بی‌آن‌که منتظر اجازه شود، به گزارش بی.بی.سی فارسی “او در پایان بر جمهوری کافرپرور اسلامی ایران، لعنت و نفرین فرستاده است.”(وا!) این که گوینده‌ی تلویزیون بی.بی.سی در بخش خبری صراحتاً خبر داد که رژیم به شادوماد گفته است “زنش را هرزه و فاسد بخواند” (ببخشید که عیناً نقل می‌کنم. خبر مهمی بوده!) و این‌که سایت بی.بی.سی رسماً اعلام کرده که آقای سروش، جمهوری اسلامی را لعنت و نفرین کرده است، همه‌ی این‌ها کلاهی است که آقای سروش سر بی.بی.سی فارسی می‌گذارد و با نثر مسجع و مقفای خودش طوری می‌نویسد که بی.بی.سی (و نیز سایت گویا) خیال کنند که در این ده ماهه و در آن سی ساله فقط داماد ایشان را به بیگناهی شکنجه کرده‌اند و باقی شکنجه‌شدگان لابد یک کاری کرده بوده‌اند (یا کافر بوده اند!) که مستحق شکنجه شده‌اند.

موضوع‌های اصغرآقا در کلیت خویش نظر بر ایران دارند. 

در سال‌های پسین رفتارهای ایرنیان خارج از کشور جایی گسترده در طنزهای خرسندی گشوده است. هادی خرسندی هم‌چنان، به عنوان مدافع آزادی و دمکراسی، پیش می‌تازد. و شعرهایش نو و نوتر می‌شوند. 

به نقل از کتاب “طنز در ادبیات داستانی ایران در تبعید”، چاپ دوم، نشر مهری، لندن بهار ۱۳۴۰

برچسب ها

یکی از عمیق‌ترین پیامدهای ناامنی در این وضعیت، بحران زبان است: زبان رسمی قدرت فرسوده یا دروغین است؛ زبان آکادمیک از بیان رنج ناتوان است؛ و زبان روزمره زیر فشار سانسور و ترس قرار دارد

اين نوشته را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذاريد

توجه: کامنت هایی که بيشتر از 900 کاراکتر باشند، منتشر نمی‌شوند.
هر کاربر مجاز است در زير هر پست فقط دو ديدگاه ارسال کند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آگهی