
در این روزها که ۵۵مین سالگردِ “سیاهکل” است، نسلهای تازهای از مبارزان، یعنی صدها هزار انسانِ آزادیخواه، در کورانِ سرکوبهای رژیمِ آدمیخوار، مبارزهای را در سالهای گذشته و در امروز در کشور به پیش میبرند که به مراتب سختتر، دشوارتر، و پیچیدهتر از مبارزاتِ نسلهای گذشته است، نسلهای تازه نَفَسی که از آنان، بازماندههای مبارزانِ نسلهای پیشین، نهتنها روحیه میگیرند بلکه درسهایی بس ارزنده میآموزند. این مبارزانِ تازه نَفَس، اگرچه خود انسانهایی خودساخته هستند ولی تاریخ را میسازند و اگرچه خود انسانهایی گمنام هستند ولی نامِ گمشدهی آزادیخواهی را پدیدار میسازند. نمونههای این انسانهای خودساخته و گمنام در تاریخِ کشورِ ما کم نیستند. این خودساختهگانِ گمنام، در راهِ زندهنگاهداشتنِ آزادیخواهی، نفشی بهمراتب بیشتر از برساختهگان و نامداران داشتند و دارند.
این نگارنده میخواهد در اینجا و به بهانهی ۵۵مین سالگردِ سیاهکل، به یکی از آن نمونهها اشارهای کوتاه بکند: یعنی به هزارانِ انسانِ خودساخته و گمنامی اشاره کند که در سالهای حول و حوشِ پیش و پس از انقلابِ ۵۷، از سالهای ۱۳۵۶ تا ۱۳۵۹، به میدانِ مبارزه برای آزادیخواهی در آمدند و از آنها با عنوانِ «هوادارانِ سازمانِ چریکهای فداییِ خلقِ ایران (سچفخا)» نام میبردند و نام میبرند. برای این منظور، نگارنده بخشی از یک نوشتهای را که در سالِ ۱۳۸۱ در زیرِ عنوانِ «خیره در نگاهِ خویش» نوشته شده است، ارائه میکند تا مگر به سهمِ خود، در این ۵۵مین سالگردِ سیاهکل، اَدایِ دِینِ کوچکی نسبت به نقشِ بسیار بزرگِ هوادارانِ سچفخا در میانهی سالهای ۱۳۵۶ تا سالهای ۱۳۵۹/۱۳۶۰ کرده باشد.
میدانم که امروزه متأسّفانه کم نیستند دوستانی از میانِ آن «هواداران در آن سالها»، که دیگر، ارزیابیِ این نوشته از آن هواداران را نمیپذیرند و بلکه از آنچه که بودند پشیمان هم هستند.
من نمیدانم که این ستایش از آن خودساختهگان و گمنامانِ دیروز، چه سودی برای خودساختهگان و گمنامانِ امروز که در میدانِ مبارزه هستند دارد، امّا این را میدانم که ستودنِ آن خودساختهگان و گمنامانِ دیروز، همان اندازه کاری و وظیفهای مهم است که ستودنِ این خودساختهگان و گمنامانِ امروز که در میدان هستند، تا مبادا خون و جانِ عزیزِ آن دیروزیها و این امروزیها و نقشِِ بسیار مهمّ آنها در جامعه، در زیرِ سایهی سنگین و رنگینِ رهبران و مدّعیانِ برساخته و نامدار، دزدیده و یا پایمال شود.
(ـ)(ـ)(ـ)
پدیدهی هواداران
در همان ماهها و بلکه هفتههای نخستِ سالِ ۱۳۵۸، سچفخا از چشمِ برخی محافلِ درونیِ این سازمان، به یک دایناسور همانند میشد که جُثّهای عظیم ولی مغزی بسیار کوچک دارد. این تصویر، بسیار نادرست و بسیار وارونه بود، و به سهمِ خود، به کجرویهای مُهلِک و جبرانناپذیری در زمینهی تصمیمگیریهای سازمانی، سیاسی و اجتماعی انجامید. چشمهای آن برخی محافل، به این دلیل تصویرِ این سازمان را وارونه دیده بودند که هنوز بر این باورِ نادرست بودند که خودِشان “سچفخا” هستند و آن انبوهِ دستِکم دهها هزار نفری “هواداران” هستند. خود را “رهبر” میدیدند و آن انبوههی بزرگ را “رهروان”. خود را مغز میدیدند و آن انبوهِ بزرگ را جُثّه.
و این در حالی بود که بر عکس، در حقیقت، سچفخا در آغازِ سالِ ۱۳۵۸، دایناسوری بود با مغزی عظیم و جُثّهای کوچک. جُثّهی این سازمان را آن معدود کسانی میساختند که از خودکامهگیِ رژیمِ شاه جان به در برده بودند، ولی مغزِ آن را آن دهها هزار نفری میساختند که در جریانِ سالهای ۱۳۵۶ و ۱۳۵۷، به هواداری از آن سازمان برخاسته بودند.
خطاست اگر که گفته شود در سالهای ۱۳۵۵/۱۳۵۶ و مخصوصاً در سالهای پس از ۱۳۵۷ انبوهِ بزرگی از ایرانیان به سچفخا پیوستند. بهحقیقت نزدیکتر است اگر که گفته شود در این سالها انبوهِ بزرگی از ایرانیان که دارای روحیّهی همانند و مشترکی بودند به هم دیگر پیوستند. به/هم/پیوستنِ ما، تا سالهای ۱۳۵۹، معجون و آمیزهای از گونههای مختلفِ به/هم/پیوستن بود. به/هم/پیوستنی که برای به دستگرفتنِ قدرتِ سیاسی، کارایی نداشت و بلکه برضدِّ آن بود، ولی به لحاظِ اجتماعی دارای کاراییِ بالایی بود. به/هم/پیوستنی شگفت.
گستره و مرزِ «هوادارانِ سچفخا». و «[مدّعیانِ نمایندهگیِ] سچفخا»، از سالهای ۱۳۵۵/۱۳۵۶ دارای یک دگرگونیِ بزرگی شد. از خودِ سچفخا نزدیک به هیچکس بهجا نماند، امّا هزارانِ انسانِ دیگری پیدا شدند که همراه و همزمان با پیداشدنِشان، پدیدهای شگفت آغاز به پدیدارشدن کرد: پدیدهی “هواداران”.
آن انبوهِ دهها هزار نفریِ انسانهایی که در جنبشِ فداییان بههم گِرد آمده بودند، به یُمنِ انقلابی که مسائلِ جامعه را به روشنی آشکار ساخته بود، هر روز در درونِ جامعه با انبوهی از پُرسشهای عملی و نظری روبهرو میشدند که غالباً از پرسشهای حیاتیِ کشور هم بودند. این انبوهِ پُرشورِ دهها هزار نفری، که دارای بُنیهی فکری و تجربیِ ژرف و گستردهای بود، آغاز کرده بود به شرکتِ زنده و صادقانه در یافتنِ پاسخهای مناسب برای این پُرسشها. آنها هزاران مسئلهی زندهی جامعه را به درونِ سچفخا وارد میکردند با انبوهی از راهِحلها و طرحهایی که نشان از رفتارِ پویا و شادابِشان با جامعه بود.
آن دهها هزار نفر، یکی از پُرشورترین و گستردهترین کارزارهای فکریِ نِحلههای گوناگونِ کمونیستها و انقلابیون و آزادیخواهان در دههی ۴۰ و ۵۰ خورشیدی را تجربه کرده و اندوختههای فراوانِ فکری فراهم ساخته بودند. از سوی همین “دهها هزار”، در پس از انقلاب، سیلِ گزارشهای زنده، مستقیم و واقعی از دیدگاهها و اندیشههای طبقاتِ گوناگونِ اجتماعی و دشواریها و خواستههایِشان، و سیلِ طرحهای فکری و پیشنهادهای واقعی به درونِ «سچفخا» سرازیر میشد. فکر نمیکنم که سچفخا -و یا خود هیچ سازمانِ دیگرِ مشابهی- هرگز تا آن زمان چنین سرشار از دادههای واقعی از جامعه و از “خلق” -خلقی که سچفخا خود را فداییِ آن مینامید- بوده باشد …
ــــــــــ
محمّدرضا مهجوریان، بهمن/۱۴۰۴





