
-آهای!
از پشت شیشهها به خیابان نظر کنید!
خون را به سنگفرش ببینید!…
احمد شاملو
۱
اصطلاح «چپ ضدامپریالیستی» عنوانی است پرطمطراق که پیشاپیش میکوشد برای خود یک مشروعیت سیاسی و اخلاقی تولید کند؛ ادعا میکند که من هم چپ هستم وهم ضدامپریالیستی: صِرفِ چپبودن را دون شأن خود میداند و یا شاید اگر خوانش فرویدی کنیم؛ چون از چپبودن خود تردیدهای جدّی در دل دارد، با آوردن صفت «ضدامپریالیستی» همراه آن، کمبود ذاتیاش را لاپوشانی میکند. متولیان این بخش از چپ، در این نامگذاری، «چپبودن» و «ضدامپریالیستیبودن» خود را جزو بدیهیات فرض میکنند، اما هر گزارهی مدعیِ بدیهیات نیازمند نقد نظری است.
در سنّت انتقادی مارکسی، هیچیک از این دو مفهوم نه خودبسندهاند و نه مستقل از تحلیل مادّی جامعه.

در مارکسیسم، «چپ»بودن یک موضع اخلاقی نیست و صرفاً در مخالفت با یک قدرت استعمارگرخارجی معنای نهایی خود را پیدا نمیکند. اگر بپذیریم که چپبودن، در مقام نخست، به معنای ایستادن در برابر مناسبات سرمایهدارانه، نقد مالکیت خصوصی ابزار تولید، و مبارزه با استثمار نیروی کار است، پس میتوان گفت: هر گفتمانی که خود را «چپ» مینامد، اما مناسبات سرمایهدارانهی داخلی را مسکوت میگذارد، یا آن را بیرون از مناسبات حاکمیت بررسی میکند، و یا با تکیه به مارکسیسم وولگار آن را تضاد فرعی مینامد، از همان ابتدا دچار تناقض مفهومی است.
آیا«چپ ضدامپریالیستیِ» ایرانی، امپریالیسم را بهمثابهی مرحلهای از تکامل سرمایهداری جهانی میبیند، یا صرفا آن را بهصورت یک نیروی استعمارگر مداخلهگر درنظر میگیرد؟ مدعیان چپ ضدامپریالیستی وقتی امریکا را تنها بهصورت دشمن شماره ۱ ایران نشان میدهند، و بعد میبینند حاکمیت نیز همین گفتمان را بهکار میبرد، دچار این توهم میشوند که میتوانند با چنین حاکمیتی در یکجبههی سیاسی واحد قرار گیرند. در این چارچوب، امپریالیسم برای آنان به یک مداخلهگر نظامیِ اجنبی تقلیل مییابد و پیوندهای نهانی دنبالههایش با سرمایهداری داخلی دیگر از نظرشان پوشیده میشود. نتیجه آن است که میتوان همزمان مدعی ضدامپریالیسم بود و از دولتهای سرمایهدار، غارتگر، رانتی و سرکوبگرِ محلی در هرکجای جهان دفاع کرد، بیآنکه نه به مطالبات عدالتمحور و آزادیخواهانهی مردمان آن کشورها توجه داشت و نه به فقر گستردهی تودههای زحمتکششان. ما با یکچپ خاصی روبهروایم که نگاهش سلسلهمراتبی و عمودی است، بهجای آنکه طبق اصول نقد اقتصاد سیاسی مارکسیستی صاحب دیدگاهی افقی و برآمده از تناقضات طبقاتی باشد.
«ضدامپریالیستی»بودنِ این برداشت متأخر از مارکسیسم، به برخوردی ایدئولوژیک وگفتمانی تقلیل مییابد؛ اینجا منظور از ایدئولوژی، نه مبانی نظری مبارزهی طبقاتی، بلکه دگماتیسمی وارونهنما از واقعیت اجتماعی است: جایی که علت و معلول جابهجا میشوند و بهجای آنکه امپریالیسم بهصورت پیامد منطق انباشت سرمایه فهمیده شود، تنها به یکی از جنبههایش، یعنی دشمنی اجنبی و یک نیروی نظامی متجاوزگر فروکاسته میشود که گویی با موضعگیری سیاسی یا نظامی دولتهای اقتدارگرای محلی قابل مهار است. ایدئولوژی «چپ ضدامپریالیستی» در خدمت مبارزهی طبقاتی نیست؛ نگاهی است از بالا و در خدمت حاکمیتهای مستبدِ داخلیِ مبتنی بر نظام سرمایهداری انحصاری که ارتباطشان با تودههای تحت استثمار دیری است گسسته شده است.
در این گفتمان، جامعه تقریباً ناپدید میشود. کارگران، زنان، فرودستان و نیروهای اجتماعی واقعی، نه بهعنوان سوژههای مبارزه، بلکه بهمثابهی تودهای که باید پشت «موضع ضدامپریالیستی» دولت محلی صف ببندند، ظاهر میشوند. در این گفتمان دیگر هیچ اهمیتی ندارد اگر رژیمی بهظاهر ضدامریکایی مردمان خود را در طول پنجاه سال بهشکل تصاعدی و کرور کرور کشته و کور و شکنجه کرده باشد. در ذهن آنان هر نقد اجتماعی، هر اعتراض کارگری یا جنبش رهاییبخش، بهسرعت با این اتهام مواجه میشود که «آب به آسیاب امپریالیسم میریزد»، و در نهایتِ موضع ضدامپریالیستیشان در خدمت حاکمیت استبدادی به ابزار انسداد سیاست و تحمیق تودهها بدل میشود.
از این منظر، «چپ ضدامپریالیستی» بیش از آنکه ادامهی سنّت مارکسی باشد، شکلی است از مارکسیسمی که پیچیدگی تحلیل اقتصاد سیاسی را کنار میگذارد و کلّ تحلیل خود را در بُعدِ وولگاری از سیاست ژئوپلیتیک، به یک دوگانهی سادهی دوست/دشمن تقلیل میدهد. این سادهسازی، نه تصادفی، بلکه کارکردی است؛ زیرا امکان همزیستی و همدستی کامل با سرمایهداری داخلی و اقتدار سیاسی موجود را فراهم میکند.
۲
برای فهم ریشههای نظری این وضعیت، بازگشت به «هیجدهم برومر لویی بناپارت» مارکس راهگشاست. مارکس در این اثر نشان میدهد که چگونه، در شرایط ضعف و پراکندگی نیروهای اجتماعی، دولت میتواند خود را بهمثابهی نمایندهی کلّ جامعه و منجی ملت بازنمایی کند.
مارکس مینویسد:
«قدرت اجرایی، با دستگاه اداری و نظامی عظیمش، همچون موجودی مستقل بر فراز جامعه ایستاده است.»
اما این استقلال ظاهری، بهگفتهی مارکس، محصول یک فقدان است:
«این قدرت تنها زمانی میتواند چنین استقلالی بیابد که طبقات اجتماعی ناتوان از نمایندگی خود باشند.»
این تشخیص، کلید فهم «چپ ضدامپریالیستی» است. جایی که نیروهای اجتماعی واقعی، سرکوب شدهاند، و جامعه فاقد نهادهای دموکراتیک و حافظ منافع زحمتکشان است، اعجوبهی دولت، بهنام مردم و با ادعای ضدامپریالیستیبودن دهان به دروغپردازی میگشاید. ضدیت گفتمانی با امپریالیسم، در اینجا نه بهمنزلهی مرحلهای از مبارزهی طبقاتی، بلکه به کل یا تنها هدف چپ تقلیل مییابد؛ ضدیتی که تنها در فضای شبکههای مجازی رخ نشان میدهد.
مارکس در آغاز هیجدهم برومر تأکید میکند:
«انسانها تاریخ خود را میسازند، اما نه آنگونه که خود میخواهند؛ نه در شرایطی که خود برگزیدهاند.»
چپ ضدامپریالیستی این محدودیت را انکار میکند. گویی صِرفِ ارادهی سیاسی دولت یا اتخاذ موضع ضدامریکایی با هر زمینهی گفتمانیای میتواند جایگزین دگرگونی مناسبات مادّی شود. مارکس این پدیده را وارونگیِ علیّتی مینامد، زیرا در ذهن اینان سیاست جای اقتصاد، و شعار جای مناسبات واقعی را میگیرد.
مارکس همچنین نشان میدهد که چگونه گذشته به نقاب حال بدل میشود:
«سنّت تمام نسلهای مرده همچون کابوسی بر مغز زندگان سنگینی میکند… نامها و شعارهای آنها را قرض میگیرند.»
در گفتمان «چپ ضدامپریالیستی»، احضار دائمی زبان انقلاب، مقاومت و مبارزه، چنین کارکردی دارد: پنهانکردن تضادهای خیابان و اکنونی با اسطورههای گذشته. و این باعث میشود امر سیاسی به انجام مناسک بدل میشود.
در نهایت، مارکس دربارهی بناپارت مینویسد:
«او خود را نمایندهی مردم مینامد، زیرا مردم دیگر قادر نیستند خود را نمایندگی کنند.»
این جمله را میتوان توصیفی دقیق از وضعیتی دانست که در آن، دولتهای مردمکشِ اقتدارگرا و نیروهای همپیمانشان در منطقه –که تا گردن در مناسبات پولی ومالی فرورفتهاند– خود را ضدامپریالیستی جا میزنند، چرا که جامعه از امکان سازمانیابی مستقل محروم شده است. نتیجه، نه رهایی، بلکه تثبیت سرمایهداری دولتی و اقتدار سیاسیِ سرکوبگر است.
۳
لنین در «امپریالیسم، بالاترین مرحلهی سرمایهداری»، امپریالیسم را نه بهمثابهی سیاست تهاجمی یک یا چند دولت خاص، بلکه بهصورت شکل تاریخیِ مشخصی از انباشت سرمایه تعریف میکند. او پنج ویژگی اصلی امپریالیسم را برمیشمارد: تمرکز تولید و سرمایه، ادغام سرمایهی بانکی و صنعتی در سرمایهی مالی، اهمیت فزایندهی صدور سرمایه، شکلگیری اتحادیههای انحصاری سرمایهداران، و تقسیم جهان میان قدرتهای بزرگ سرمایهداری.
نکتهی تعیینکننده در تعریف لنین این است که امپریالیسم فقط یک نیروی برونمرزی نیست، بلکه درونِ هر جامعهی پیرامونی نیز بازتولید میشود. دولتهایی که خود در مدار سرمایهی جهانی، رانت، غارت، صدور مواد خام، نیروی کار ارزان و سیاستهای نولیبرالیستی و با تکیه به سرکوب اجتماعی عمل میکنند، بخشی از منطق امپریالیسماند، حتی اگر در سطح گفتمان، مواضع ضدامریکایی یا ضدغربی اتخاذ کنند. از این منظر، ضدامپریالیسمِ راستین بدون نقد سرمایهداری داخلی و بدون مبارزهی طبقاتی، از دیدگاه لنینی نیز بیمعناست.
به بیان دیگر، آنچه امروز «چپ ضدامپریالیستی» نامیده میشود، با تقلیل امپریالیسم به دشمن خارجی و با چشمپوشی از پیوند دولتِ خودی با سرمایهی جهانی، همان چیزی را بازتولید میکند که مدعی نفی آن است. این شکل از ضدامپریالیسم، نه در امتداد لنین، بلکه در گسست کامل از بینش او قرار دارد.
۴
بحث نظری دربارهی «چپ ضدامپریالیستی» تنها زمانی به انسجام مفهومی میرسد که نشان داده شود چرا حاکمیتهایی که بر پایهی سرمایهداری دولتی والیگارشیک بنا شدهاند، نه بهطور تصادفی یا سیاسی، بلکه بهطور ذاتی و ساختاری قادر به ضدامپریالیستیبودن نیستند. در غیر این صورت، نقد در سطح افشاگری گفتمانی باقی میماند و به سطح تئوریک ارتقا نمییابد.
سرمایهداری دولتی، برخلاف تصور رایج، نفی سرمایهداری نیست. در این شکل از سازمانیابی عمودی، دولت و الیگارشهای وابستهاش جایگزین سرمایهدار خصوصی منفرد میشود، اما نه منطق تولید دگرگون میگردد و نه رابطهی سرمایه و کار از میان میرود. انباشت، سود، انقیاد نیروی کار، و ضرورت بازتولید گسترشیابندهی سرمایه همچنان پابرجاست. همانگونه که انگلس تصریح میکند، مالکیت دولتی ابزار تولید، ماهیت سرمایهدارانهی آنها را لغو نمیکند؛ بلکه سرمایه در هیئت دولتی متمرکز و سیاسی میشود تا خود در نقش توزیعکنندهی سرمایه بین الیگارشهای وفادارش باشد.
از این منظر، سرمایهداری دولتی را باید شکلی خاص از سازمانیابی سرمایه فهمید، نه مرحلهای از گذار به سوسیالیسم و نه بدیلی رهاییبخش. همین نکته، پیامدهای تعیینکنندهای برای مسئلهی امپریالیسم دارد. اگر امپریالیسم، چنانکه لنین نشان میدهد، نه یک سیاست انتخابی یا گرایش اخلاقی دولتها، بلکه مرحلهای تاریخی از تکامل سرمایهداری و ضرورتی برخاسته از منطق انباشت در مقیاس جهانی باشد، آنگاه هر دولتی که متولی انباشت سرمایه است، ناگزیر در شبکهی روابط امپریالیستی درگیر میشود.
از این منظر، تفاوتی میان سرمایهداری خصوصی و سرمایهداری دولتی از حیث نسبت با امپریالیسم وجود ندارد. آنچه تعیینکننده است، وابستگی انباشت به بازار جهانی، صدور و ورود سرمایه، فناوری، ارز، و تقسیم کار بینالمللی است. گردانندگان سرمایهداری دولتی، برای بقا و بازتولید خود، ناگزیر به مشارکت فعال در همین مناسباتاند. به بیان دقیقتر، چنین دولتی تنها در صورتی میتواند وجود داشته باشد که منطق امپریالیستیِ انباشت جهانی استمرار یابد.
در این نقطه، تناقض درونیِ ادعای «ضدامپریالیسم دولتی» آشکار میشود. دولتی که بقای مادیاش به انباشت سرمایه گره خورده، نمیتواند منطق امپریالیسم را نفی کند، زیرا این نفی مستلزم نفی شرایط امکان خودِ دولت است. اگر این دولت بخواهد واقعاً ضدامپریالیستی باشد، باید از منطق انباشت، از ادغام در بازار جهانی، و از انقیاد سرمایهدارانهی نیروی کار دست بکشد؛ یعنی باید از بنیاد، شکل وجودی خود را لغو کند. این امر نه یک دشواری سیاسی، بلکه یک ناممکنی منطقی است.
از همینرو، آنچه در این دولتهای فروبسته و غیردموکراتیک بهعنوان ضدامپریالیسم عرضه میشود، ناگزیر به سطح گفتمان و سیاست خارجی محدود میماند؛ سیاست خارجیای که تحت لوای آزادسازی کشورهای تحت ستم، در سودای سیطرهافکنی بر آن سرزمینهاست. تعارض با یک یا چند قدرت امپریالیستی میتواند واقعی، شدید و حتی ویرانگر باشد، اما این تعارض همواره در چارچوب بازتوزیع قدرت درون نظام جهانی سرمایهداری رخ میدهد، نه در افق نفی خود این نظام. تمایز میان تعارض ژئوپولیتیک و نفی امپریالیسم در اینجا تعیینکننده است. اولی –پیرو اصل دینمدارِ«فتح»– نزاع بر سر کسب موقعیت و غصب است؛ دومی گسست از منطق انباشت.
ادعای ضدامپریالیستیِ حاکمیت سرمایهداری دولت اقتدارگرا، شکلی از ایدئولوژی است: ایدئولوژیای که تعارض سیاسی را جایگزین نقد مادّی میکند و با تقلیل امپریالیسم به دشمن خارجی، ادغام واقعی در سرمایهداری جهانی را پنهان میسازد. در نقد مارکسی ایدئولوژی بر این وارونگی در روش اشاره شده است: نتیجه بهجای علت مینشیند، و سیاست بهجای اقتصاد.
بنابراین، ناتوانی این دولتها از ضدامپریالیستیبودن نه ناشی از ضعف اراده، خیانت نخبگان یا فشار خارجی، بلکه محصول جایگاه طبقاتی خود آنهاست. حکمرانی اقتدارگرای سرمایهداری دولتی، بهمثابهی شکل سیاسیِ سرمایه در جوامع پیرامونی، نمیتواند از امپریالیسم فراتر رود، زیرا خود یکی از اشکال بازتولید آن است. ادعای ضدامپریالیستیاش، نه بهمعنای نفی نظم موجود، بلکه همانا زبانی ایدئولوژیک برای مدیریت تناقضهای درونیِ همین نظم است.
«چپ ضدامپریالیستی» با فراغت از نقد سرمایهداری داخلی و بدون اتکا به سوژههای اجتماعی، نهتنها ضدامپریالیست نیست، بلکه ناخواسته (وگاهی بهصورت مقلوب) به یکی از کارآمدترین فرمهای بازتولید نظم امپریالیستی در روایت حاکمیتی اقتدارگرا و سرکوبگر بدل میشود. این همان مضحکهای است که مارکس، با توجه به سربرزدن لویی بناپارت، یک قرن ونیم پیش نسبت به آن هشدار داده بود: تقلید از گفتمان رهایی، بدون امکان راستین رهایی.








بزرگوارجناب بهروز
تقابل چه خونین چه غیر خونین بین سران حکومتی وامپریالیسم وجود ندارد، بهتیرین دلیل این سخن اینکه تمام فک و فامیل های این سران در همان کشور های امپریالیستی مشغول خندیدن به ریش چپ ضد امپریالیسم هستند
هدف سرمایه از هر نوعش که در دور پیمائی سرمایه سهیم است کسب سود حاصل از ارزش اضافیست هر چه سرمایه متمرکزتر شود رقابت تنگ تر و انحصاری تر می شود ولی ماهیتش تغییر نمی کند هدف کارگر لغو کارمزدی تبدیل مالکیت خصوصی ابزار تولید به مالکیت اجتماعی و اداره ی هر بخش از جامعه توسط خود آن گروه اجتماعی که ابزار تولید معینی برای تولید کالای معینی تملک اجتماعی یافته اند توسط خود آن افراد است و دولت هیچ نقشی در دخالت در امور شوراهای مختلف را ندارد چون شوراها هم نقش قتانونگذار و هم مجری دارند از اینرو تملک دولتی نیست انگلس اشتباه کرده است دولت هر خدماتی که ارائه می کند باید با مالیات مستقیم اخذ نماید و تولید کننده ها هم به اندازه ی کارشان سهمشان از تولید را دریافت کنند و دولت نقشی در آن نخواهد داشت جز اینکه حافظ مالکیت اجتماعی و حمایت از شوراهاست چپ مقاومتی چپ نیست چون جایگاه خودش با توزیع ارزش اضافه تعیین نمی کند چون تکامل را در تبدیل کار انسانی به کار صنعتی نمی فهمد تا زوال ارزش اضافی را بیان کند
با همه این آسمان و ریسمان بافی ها نویسنده نمی گوید این چه ناتوانی از ضدامپریالیسم گری است که به جنگ ویرانگر امریکا علیه ایران منجر می شود. نویسنده به اقتصاد سیاسی امپریالیسم و سرمایه داری جهانی پناه می برد که بر منکرش لعنت. اما مسئله این است که عصاره و چکیده منافع متضاد اقتصادی در سیاست ظاهر می شود. سیاست امپریالیستی تهاجم خارجی، کودتا، اشغال، تحریم که امروز همه کشورهای مستقل را تهدید می کند ادامه منافع اقتصادی انحصارات امپریالیستی است. اینکه بمباران ایران را جنگ زرگری بدانید، یا ضدامپریالیسم ایران را ضدامپریالیسم قلابی بدانید تغییر در اصل ماجرا یعنی تقابل خونین و قهرآمیز امریکا با ایران به قصد نابودی موجودیتی ایران نمی دهد.