ایران در آستانه یک گذار ناتمام؛ جامعه ای جلوتر از ساختار قدرت – مجید ملکی

تحولات اجتماعی ایران در سال‌های اخیر را نمی‌توان صرفاً در قالب اعتراضاتی مقطعی، بحران‌های زودگذر سیاسی یا واکنش‌هایی هیجانی به رخدادهای خاص فهمید. آنچه در خیابان، شبکه‌های اجتماعی و زیست روزمره جامعه دیده می‌شود، برآمد انفجاریِ تضادهایی انباشته است که ریشه در ساختارهای اقتصادی، اجتماعی و سیاسی جمهوری اسلامی دارند. این تحولات، نه نشانه‌ی یک «اختلال موقت»، بلکه نشانه‌ی یک گذار پرتنش و ناتمام‌اند؛ گذاری که جامعه با شتابی بسیار بیش‌تر از نهادهای رسمی آن را پشت سر گذاشته، بی‌آنکه ساخت قدرت توان یا اراده‌ی همگامی با آن را داشته باشد.

در چهار دهه‌ی گذشته، جامعه‌ی ایران دستخوش دگرگونی‌هایی عمیق شده است که اغلب از سوی ساختار سیاسی دست‌کم گرفته یا صرفاً به‌مثابه تهدید امنیتی تفسیر شده‌اند. شهرنشینی گسترده، گسترش آموزش عالی و ورود میلیون‌ها زن و جوان تحصیل‌کرده به عرصه‌ی اجتماعی، مناسبات قدرت و انتظارات اجتماعی را دگرگون کرده است. جامعه‌ای که بخش عمده‌ی آن امروز در شهرها زندگی می‌کند، با تجربه‌ی روزمره‌ی نابرابری، تبعیض و محرومیت ساختاری روبه‌روست. شهر، برخلاف جامعه‌ی سنتی، محل پنهان‌سازی نابرابری نیست؛ نابرابری در آن دیده می‌شود، مقایسه می‌شود و به آگاهی بدل می‌گردد.

انفجار آموزشی، به‌ویژه در میان زنان و طبقات متوسط و فرودست شهری، نسلی را پدید آورده که سرمایه‌ی فرهنگی بالایی دارد اما از دسترسی به منابع اقتصادی و موقعیت اجتماعی متناسب محروم مانده است. شکاف میان وعده‌ی تحصیلات و واقعیت بازار کار، یکی از موتورهای اصلی نارضایتی اجتماعی در ایران است. این نارضایتی صرفاً اقتصادی نیست؛ به احساس تحقیر، بی‌افقی و بی‌عدالتی ساختاری گره خورده است. نسلی که آموخته، دیده و مقایسه کرده، اما سهمی در تصمیم‌گیری و آینده ندارد.

در این میان، فضای مجازی نقش علت را بازی نمی‌کند، بلکه نقش شتاب‌دهنده را. شبکه‌های اجتماعی، نابرابری را قابل مشاهده و روایت‌های رسمی را قابل مناقشه کرده‌اند. آنچه پیش‌تر تجربه‌ای پراکنده و محلی بود، امروز به آگاهی جمعی بدل شده است. حوزه‌ی عمومی‌ای شکل گرفته که خارج از کنترل نهادهای رسمی عمل می‌کند و امکان سازمان‌یابی افقی، موقتی و انعطاف‌پذیر را فراهم آورده است.

این دگرگونی‌ها خود را در قالب شکاف‌هایی هم‌زمان و هم‌افزا نشان می‌دهند. شکاف نسلی، شاید آشکارترین آن‌هاست. نسل جوان امروز نه خاطره‌ای از انقلاب دارد و نه تجربه‌ی جنگ را زیسته است. نظام ارزشی‌ای که بر فداکاری جمعی، اطاعت ایدئولوژیک و اخلاق حکومتی بنا شده، برای نسلی که دغدغه‌ی انتخاب سبک زندگی، برابری جنسیتی، امنیت اقتصادی و آینده‌ای قابل پیش‌بینی دارد، اقناع‌کننده نیست. این تعارض، اختلاف سلیقه یا سبک زندگی نیست؛ تعارض بر سر تعریف زندگی، کرامت و حق انتخاب است.

در کنار آن، شکاف دولت و جامعه به شکل بحران نمایندگی خود را نشان می‌دهد. ساختار سیاسی، هرچند همچنان بر بخشی از پایگاه اجتماعی سنتی تکیه دارد، اما در جذب و بازنمایی مطالبات طبقات متوسط جدید، زنان، جوانان تحصیل‌کرده و نیروهای کار ناتوان بوده است. جامعه‌ی مدنی، با وجود فشارها و سرکوب، زنده و پویاست، اما کانال‌های نهادی مؤثری برای اثرگذاری بر سیاست‌گذاری ندارد. نتیجه، چرخه‌ای فرسایشی است: فشار از پایین، انسداد از بالا و تعمیق بیگانگی سیاسی.

شکاف طبقاتی، اما بستر مادی همه‌ی این تنش‌هاست. اقتصاد ایران در ترکیبی متناقض از رانت نفتی، انحصار، فساد ساختاری و سیاست‌های نئولیبرالی اداره شده است. خصوصی‌سازی‌های بی‌ضابطه، کاهش تعهدات اجتماعی دولت و انتقال بار بحران به دوش نیروی کار، معلمان، بازنشستگان و حاشیه‌نشینان شهری، وضعیت معیشتی اکثریت جامعه را به‌شدت متزلزل کرده است. تورم مزمن، بیکاری تحصیل‌کردگان و سقوط مداوم سطح زندگی، احساس بی‌عدالتی را از سطح اقتصادی به سطحی ساختاری و سیاسی ارتقا داده است.

در چنین شرایطی، اعتراض دیگر صرفاً کنشی سیاسی یا ایدئولوژیک نیست؛ به کنشی معیشتی و وجودی بدل شده است. وقتی مسکن، درمان، امنیت شغلی و حتی تغذیه‌ی مناسب به مسئله‌ای روزمره تبدیل می‌شود، اعتراض نه انتخاب، بلکه واکنش به تهدید بقاست. اینجاست که نظم موجود، نه‌تنها توان پاسخ‌گویی ندارد، بلکه خود به بخشی از مسئله بدل می‌شود.

در دل این بحران، سوژه‌های اجتماعی تازه‌ای شکل گرفته‌اند. زنان، به‌ویژه، نه به‌عنوان نیروی حاشیه‌ای، بلکه به‌مثابه یکی از رادیکال‌ترین نیروهای تغییر ظاهر شده‌اند. مبارزه با حجاب اجباری، تبعیض حقوقی و خشونت ساختاری، مستقیماً هسته‌ی نظم مسلط را نشانه گرفته است. در کنار آن‌ها، جوانان تحصیل‌کرده با بهره‌گیری از ابزارهای ارتباطی نوین و کارگران و معلمان با تداوم اعتراضات صنفی، بعد طبقاتی بحران را زنده نگه داشته‌اند.

اشکال کنشگری نیز دگرگون شده‌اند. سازمان‌های متمرکز و رهبری‌های کلاسیک جای خود را به شبکه‌های افقی، اعتراضات خودجوش و نافرمانی‌های مدنی روزمره داده‌اند. این وضعیت، هم نقطه‌ی قوت دارد و هم ضعف. انعطاف‌پذیری و بقا از یک‌سو، و ناتوانی در تبدیل انرژی اجتماعی به تغییرات نهادی پایدار از سوی دیگر. اما این پراکندگی، نه انتخاب آگاهانه، بلکه بازتاب انسداد سیاسی و بی‌اعتمادی عمیق به ساختارهای رسمی است.

ایران امروز در میانه‌ی یک گذار جامعه‌شناختی ناتمام قرار دارد. جامعه با سرعتی بسیار بیش‌تر از نهادهای سیاسی و اقتصادی دگرگون شده و همین ناهمزمانی تاریخی، منبع اصلی تنش‌هاست. بازگشت به وضعیت پیشین ناممکن است؛ جامعه‌ای که تغییر کرده، به گذشته تن نمی‌دهد. تداوم وضعیت فرسایشی، اصلاحات ساختاری یا دگردیسی‌های عمیق‌تر، سناریوهای محتمل پیش‌رو هستند، اما هر مسیر پایدار، مستلزم به‌رسمیت‌شناختن واقعیت‌های اجتماعی و پاسخ‌گویی به مطالبات انباشته‌ی طبقات، نسل‌ها و جنسیت‌های به‌حاشیه‌رانده‌شده است.

آینده‌ی ایران نه در بازتولید نوستالژی‌های سیاسی و نه در سرکوب موقت بحران‌ها رقم خواهد خورد، بلکه در توانایی جامعه و ساخت قدرت برای تعریف دوباره‌ی عدالت، مشارکت و کرامت انسانی. بی‌توجهی به این واقعیت، تنها به تعمیق بحران و بازتولید چرخه‌ی تنش خواهد انجامید.

برچسب ها

اين نوشته را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذاريد

توجه: کامنت هایی که بيشتر از 900 کاراکتر باشند، منتشر نمی‌شوند.
هر کاربر مجاز است در زير هر پست فقط دو ديدگاه ارسال کند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آگهی