مقدمه
در سیاست، رقابت بهمعنای اختلاف بر سر راهحلها، اولویتها و شیوههای کنش است؛ اختلافی که وجود «دیگری سیاسی» را بهرسمیت میشناسد و حق او را برای حضور، بیان و سازمانیابی نفی نمیکند. رقابت میتواند تند، پرتنش و حتی رادیکال باشد، اما در نهایت بر یک قاعدهی نانوشته استوار است: اختلاف نظر، معادل دشمنی وجودی نیست.
به تعبیر شانتال موف، سیاست دموکراتیک زمانی ممکن میشود که «دیگری» نه بهمثابه دشمنی برای حذف، بلکه بهعنوان رقیبی مشروع، فهم شود که حق بیان و دفاع از مواضع خود را دارد. در دیدگاه او، یک رقیب، دشمن است، اما دشمنی مشروع که ما با او زمینههای مشترکی داریم، زیرا به اصول اخلاقی-سیاسی، پایبندیم.
اما آنچه در بخش قابل توجهی از مناسبات میان نیروهای سیاسی ایرانی خارج از کشور دیده میشود، بیشتر از آنکه رقابت سیاسی باشد، تابع منطق دشمنی است. در این منطق، اختلاف دیدگاه بهسرعت به نفی اخلاقی و هویتی طرف مقابل میانجامد؛ منتقد نه رقیب، بلکه خائن، وابسته، نادان یا فاقد مشروعیت تلقی میشود. در نتیجه، گفتوگو جای خود را به برچسبزنی میدهد و استدلال سیاسی به افشاگریهای شخصی و تاریخی فروکاسته میشود.
نمونههای این منطق را میتوان در واکنشها به ابتکارهای مشترک، بیانیههای ائتلافی یا اعتراضات همزمان دید؛ جایی که بهجای نقد محتوای سیاسی، تمرکز بر این است که چه کسی حضور دارد، با چه سابقهای و وابسته به کدام جریان است. در چنین فضایی، شکست رقیب—حتی اگر به تضعیف کلی اپوزیسیون بینجامد—به پیروزی ترجیح داده میشود.
این گذار از رقابت به دشمنی، صرفا محصول اختلافات ایدئولوژیک نیست؛ بلکه بازتاب یک مسئلهی حلنشده در فرهنگ سیاسی ایرانی است. فرهنگی که هنوز نتوانسته مرزی روشن میان مخالفت سیاسی و حذف سیاسی ترسیم کند. تا زمانی که این تمایز بهرسمیت شناخته نشود، تکثر سیاسی نه منبع قدرت، بلکه به میدان فرسایش و انشقاق بدل خواهد شد.
پس از ۴۷ سال، اگر سیاستورزی گروهها و گرایشهای مختلف همچنان با کینه، نفرت و برچسبزنی پیش میرود، ناگزیر باید این پرسش را پیش کشید: اگر جمهوری اسلامی فردا برود، با این ذهنیت حذفگرای عادتکرده به دشمنسازی، دقیقا چه چیزی قرار است عوض شود؟ ذهنیتی که امروز ما را از کنار هم ایستادن برای یک هدف حداقلی—گذر از جمهوری اسلامی—ناتوان کرده، اگر فردا به قدرت برسد، دموکراسی نخواهد ساخت؛ بلکه استبداد را با نامی تازه بازتولید خواهد کرد.
این متن نه در پی داوری نهایی میان جریانهای سیاسی است و نه مدعی است که همهی نیروها، نقشی برابر در حذفها و بنبستهای سیاسی داشتهاند. هدف، آسیبشناسیِ یک منطق مسلط در سیاستورزی ایرانی است: منطقی که اختلاف را به دشمنی و نقد را به حذف تبدیل میکند. بازاندیشی در این ذهنیت، پیششرط هر گذار واقعی به دموکراسی است؛ ذهنیتی که اگر تغییر نکند، حتی با رفتن جمهوری اسلامی نیز، امکان دموکراسی را از درون تهی خواهد کرد.
اخلاق سیاسی و رقابت دموکراتیک
در سیاستورزیِ نیروهای سیاسی ایرانی خارج از کشور، مسئله صرفا اختلاف نظر یا تفاوت برنامه نیست. آنچه میان چریکها، نیروهای چپ، مجاهدین، پادشاهیخواهان و دیگر گرایشها جریان دارد و آنها را در چرخهای از انشقاق، فرسایش و بیاثری سیاسی زمینگیر کرده است، اغلب نه رقابت سیاسی به معنای دقیق کلمه، بلکه تداوم دشمنیهایی است که ریشه در دههها پیش دارد؛ دشمنیهایی برخاسته از زخمهای تاریخی، شکستها، حذفها و خشونتهایی که هرگز بهطور جدی با آنها روبهرو نشدهاند.
این کینهها و نفرتهای انباشته، نیروهای سیاسی را از «رقیب» به «دشمن» تبدیل کردهاند؛ دشمنی که نه باید با او گفتوگو کرد، نه میتوان تحملش کرد و نه حتی میشود برای یک هدف حداقلی—مانند گذر از جمهوری اسلامی—در کنارش ایستاد. در چنین وضعیتی، هر جریان، دیگری را نه بخشی از مسئله، بلکه مانعی میبیند که باید از صحنه حذف شود.
در سطح گفتار، تقریبا همه از دموکراسی سخن میگویند. بیانیهها، اساسنامهها و سخنرانیها مملو از واژههایی چون آزادی، حقوق بشر، پلورالیسم و آیندهای بهتر برای ایران است. اما در عمل، همان الگوهای آشنا بازتولید میشود: بیاعتبارسازی، تحقیر، برچسبزنی و نفی کامل دیگری. با گذشت ۴۷ سال، زبانها، نگاهها و شیوههای کنش سیاسی، تغییر معناداری نکردهاند.
این الگو را میتوان بهروشنی در واکنشها به تلاشهای حداقلی برای همصدایی سیاسی دید. هر بار که بیانیهای مشترک یا ابتکاری برای همکاری شکل میگیرد، واکنشها اغلب نه متوجه محتوای آن، بلکه معطوف به این است که «چه کسانی» در آن حضور دارند. گذشتهها، بهجای نقد سیاسی، به ابزار طرد بدل میشوند و سابقهها نه برای فهم خطاها، بلکه برای سلب مشروعیت بهکار میروند. البته این بهمعنای یکسانبودن نقش و مسئولیت همهی نیروها نیست؛ برخی جریانها سهم بیشتری در حذف و بازتولید منطق اقتدار داشتهاند و نقد آنها ضروریتر است. با این حال، حتی نقدِ درست نیز، اگر با هدف حذف رقیب انجام شود، دیگر نقد دموکراتیک نیست.
بسیاری از فعالان سیاسی تأکید میکنند که سالهاست در کشورهای دموکراتیکی چون سوئد، آلمان یا فرانسه زندگی میکنند و «منتالیته»شان تغییر کرده است. اما واقعیت این است که در کنش سیاسی، همان الگوهای قدیمی بازتولید میشود: حملهی بیامان، حذف نمادین، تخریب شخصیت و نپذیرفتن حداقلیترین حق برای دیگری. گویی استبداد فقط در ساختارهای سیاسی نمانده، بلکه در ناخودآگاه رفتار سیاسی ما نیز ریشه دوانده است.
در اینجا مسئلهی دموکراسی مطرح میشود؛ اما نه صرفا بهعنوان یک پروژهی حقوقی یا مجموعهای از نهادها. دموکراسی، در مورد ایران، پیش از هر چیز یک مسئلهی اخلاقی است: شیوهای از سیاستورزی که مستلزم خودکنترلی آگاهانه در برابر وسوسهی حذف، تحقیر و انحصار حقیقت است. دموکراسی یعنی پذیرفتن این واقعیت دشوار که هیچ جریان سیاسی—حتی آنکه بیشترین هزینه را داده—مالک حقیقت یا آیندهی ایران نیست و هیچکس حق ندارد آیندهی یک جامعه را به نام رنجها، سوابق یا فداکاریهای خود مصادره کند.
در چنین چارچوبی، رقابت سیاسی بهمعنای تلاش برای قانعکردن جامعه است، نه حذف رقیب؛ اختلاف بر سر برنامه، تحلیل و اولویتها، نه نفی انسانِ مقابل. رقابت دموکراتیک بر این اصل استوار است که مشروعیت نه از گذشته، بلکه از رأی و ارزیابی مداوم مردم بهدست میآید.
شاید عمیقترین بحران نیز دقیقا همینجاست: نیروهای سیاسی ایران پس از دههها، هنوز حاضر نیستند خود و رفتار سیاسیشان را بهطور صادقانه نقد کنند. گذشته یا تقدیس میشود یا توجیه؛ خشونتها یا انکار میشوند یا ضروری جلوه داده میشوند؛ و مسئولیت بازتولید چرخهی حذف و دشمنی، همواره به گردن «دیگران» میافتد. بدون این نقد صادقانه، دموکراسی چیزی بیش از یک شعار باقی نمیماند.
تا زمانی که نیروهای سیاسی ایران نتوانند دشمنانِ تاریخی خود را—نه در حرف، بلکه در عمل—به رقبای سیاسی تبدیل کنند، گذر از جمهوری اسلامی نیز فراتر از یک آرزو نخواهد رفت. دموکراسی را نمیتوان با ذهنیت حذف و نفرت ساخت؛ دموکراسی فقط با تمرین مداومِ تحمل، گفتوگو و پذیرش اختلاف—حتی با کسانی که دوستشان نداریم—ممکن میشود.
نتیجهگیری
دموکراسی یعنی پذیرفتن این واقعیت که در ایرانِ پس از جمهوری اسلامی، همهی این جریانها—با تمام اختلافهای عمیقشان—ناگزیرند در یک صحنهی مشترک حضور داشته باشند؛ صحنهای که در آن نه حذف فیزیکی و سیاسی معنا دارد، نه برچسبزنی، نه تحقیر و نه مصادرهی حقیقت. در چنین چارچوبی، هیچ نیرویی حق ندارد دیگری را از پیش نامشروع اعلام کند.
با اینحال، بسیاری از نیروهای سیاسی ایرانی هنوز با منطق صفر و یک، به قدرت میاندیشند؛ منطقی که جهان سیاست را به دوگانهی «همهچیز برای ما» یا «هیچچیز برای دیگری» فرو میکاهد. پیامدِ این نگاه، جایگزینشدن رقابت با دشمنی و حذف نمادین، بهجای آمادگی برای همزیستی سیاسی است.
در دموکراسی، تنها راه پیشی گرفتن، عملکرد بهتر است؛ نه فریاد بلندتر، نه تخریب رقیب و نه برچسبزدن با واژههایی چون «خائن»، «وابسته» یا «مرتجع». اینها ابزارهای رقابت نیستند، بلکه ابزارهای حذفاند—و در نهایت، بیش از هر چیز، اعتبار و جایگاه خودِ استفادهکنندگان را زیر سؤال میبرند. تا زمانی که این واقعیت پذیرفته نشود که دموکراسی صحنهی رقابت آزادِ جریانهاست، نه میدان تسویهحساب تاریخی، گذر از جمهوری اسلامی صرفا به تغییر یک حکومت محدود خواهد ماند، نه تغییر یک منطق سیاسی.
دموکراسی از جایی آغاز میشود که هر نیروی سیاسی بپذیرد: من حق دارم باشم، تو هم حق داری باشی؛ من باید با کارنامهام جلو بیفتم، نه با حذف تو؛ و آیندهی ایران را نه من بهتنهایی میسازم و نه تو، بلکه جامعهای که آزادانه انتخاب میکند. اگر دموکراسی قرار است بیش از یک آرمان انتزاعی باشد، باید از همین امروز تمرین شود—نه در قدرت، بلکه در بیقدرتی.
این تمرین میتواند بسیار حداقلی آغاز شود: پذیرفتن حق حضور رقیب، نقد برنامه بهجای شخصیت، و خودداری آگاهانه از زبان تحقیر و نفی. هیچکدام از اینها نیازمند توافق سیاسی نیست؛ تنها نیازمند مسئولیتپذیری فردی و جمعی است. از همانجایی که تصمیم میگیریم حتی در اختلاف، دیگری را حذف نکنیم، مسیر دموکراسی آغاز میشود.

