
در پیوند با به خون کشیده شدنِ قیامِ مردمِ قهرمانِ ایران
نگاهی هستیشناختی به مراسم موسیقاییی آیین “چمری” در مناطق “زاگرس”
آیین چَمَری در مناطق کردنشین زاگرس را میتوان یکی از ژرفترین و کهنالگووارترین صورتهای مواجههی جمعی با مرگ دانست؛ آیینی که در آن، سوگ نه بهعنوان احساسی فردی، بلکه بهمثابهِ تجربهای وجودی، تاریخی و اجتماعی زیسته میشود. چَمَری در بنیان خود، پاسخی فرهنگی به “مرگ نابهنگام” است؛ مرگی که بهویژه در مورد جوانان، قهرمانان و شهیدان، نظم اخلاقی و عاطفی جامعه را دچار گسست میکند و از طرف او نیازمند بازسازی نمادین است. این آیین دقیقاً در همین نقطه وارد عمل میشود: جایی که زبان عادی از بیان فقدان ناتوان است و موسیقی، حرکت بدن، زمان و فضا به زبان اصلی معنا بدل میشوند.
در توصیفِ میزانِ حزن و اندوه در این آئین میتوان به این تکبیت “مولویی کرد” اشاره کرد:
“جه ئامای نامهت چهمهریم بهرز بی
شادیم شێویا، شینم سهد تهرز بی.”
(به هنگامی که نامهات (خبر واقعه) آمد، بانگ “چمری” برخاست، شادیام از هم گسیخت و در صد “مقام” شیون آغاز به نواختن کرد.)
از منظر تاریخی، چَمَری ریشه در سنتهای زاگرسی دارد؛ سنتهایی که مرگ را نه پایان مطلق، بلکه “گذار” میدانستند. در این افق فکری، انسان قهرمان یا جوانِ ازدسترفته، صرفاً نمیمیرد، بلکه از وضعیت زیستی به جایگاهی اسطورهای و جمعی منتقل میشود. چَمَری سازوکار آیینی این انتقال است. دهل و سرنا با ریتمهای کشیده، شکسته و سنگین خود، نوعی تعلیق زمانی ایجاد میکنند؛ گویی زمان خطی متوقف میشود و جامعه وارد زمانی آیینی میگردد، زمانی میان زندگی و مرگ. صدای سرنا در این آیین نه موسیقی به معنای زیباییشناختی آن، بلکه فریادی جمعی است؛ نالهای سازمانیافته که رنج را از درون فرد بیرون میکشد و در کالبد اجتماع جاری میکند.
پدیدارشناسی چَمَری نشان میدهد که بدن در این آیین نقشی اساسی دارد. حرکات کند، خمیده، هماهنگ و رو به زمینِ شرکتکنندگان، بهویژه مردان، نشاندهنده پذیرش سنگینی فقدان است. این حرکتها نه رقصاند و نه صرفاً فیگوریک؛ بلکه نوعی “بدنمندیِ سوگ” هستند. بدنها حامل معنای اندوه میشوند و هر گام، هر مکث و هر خم شدن، بازنماییِی فشار فقدانی است که جامعه را دربر گرفته است. در این میان، حلقه یا نیمدایرهبودن صفها معنایی بنیادین دارد: هیچ فردی جدا نیست، سوگ تقسیم نمیشود، بلکه مشترک است. فردِ ازدسترفته نیز در مرکز این دایره نمادین حضور دارد؛ اسب یا برخی البسهی او در مراسم به یادگار و افتخار به حضار نشان داده می شود. حضور فرد از دست رفته گرچه فیزیکی نیست، اما در موسیقی و حرکت و نوع سوکواریی حضار، دائماً احضار میشود.
از منظر جامعهشناختی، چَمَری آیینی برای بازتولید هویت جمعی در لحظه بحران است. مرگ “شهید” یا قهرمان، صرفاً فقدان یک فرد نیست؛ بلکه تهدیدی برای منظومه ارزشهای جامعه است. اجرای چَمَری به جامعه امکان میدهد تا بار دیگر شجاعت، ایثار، وفاداری، عشق و تعلق به زادبوم و مردم را بازتعریف و تثبیت کند. بهویژه هنگامی که این آیین برای “قهرمان وطن” اجرا میشود، چَمَری به پیوندی میان هویت قومی و معنای ملی بدل میگردد. شهید در این چارچوب نه فقط عضوی از یک خانواده یا روستا، بلکه بخشی از روایت تاریخی یک ملت میشود و موسیقی چَمَری رسانه این روایت است.
نکتهای بسیار معنادار در برخی مناطق کردنشین، اجرای چَمَری همزمان با دفن شهید در هنگام طلوع خورشید است. از منظر نمادشناسی، طلوع خورشید لحظهی گذار از تاریکی به روشنایی است؛ لحظهای که جهان دوباره آغاز میشود. در چنین زمانی، دفن جانباخته معنایی دوگانه مییابد: از یکسو پایان حضور جسمانی او در جهان زندگان، و از سوی دیگر آغاز حضوری نمادین، اخلاقی و تاریخی. چَمَری در این لحظه نهتنها سوگ، بلکه نوعی امید تراژیک را حمل میکند؛ امیدی که از دل رنج برمیخیزد و به جامعه یادآوری میکند که زندگی جمعی، با همه زخمهایش، ادامه دارد.
در نهایت، چَمَری را باید آیینی دانست که در آن مرز میان هنر، تاریخ و زندگی روزمره از میان میرود. این آیین نه صرفاً بازماندهای از گذشته، و نه فقط شکلی از موسیقیی فولکلور است، بلکه ساختاری زنده برای معنا دادن به مرگ در فرهنگی است که هنوز مرگ و بهخصوص نوعِ وقوعِ آن را امری اجتماعی میداند. چَمَری به جامعه و افراد آن امکان میدهد تا با صدای بلند بگرید، اما فرو نپاشد؛ اعتراض کند، اما امید را از دست ندهد؛ و شهید را نه در سکوت خاک، بلکه در آوای بلندِ جمعی خود به تاریخ بسپارد و برای آن خورشید را به گواهی بگیرد. اگر بخواهیم آن را در یک جمله خلاصه کنیم، چَمَری زبان مردمانی است که باور دارند برخی مرگها آنقدر بزرگاند که فقط با موسیقی، بدن و خورشید میتوان بدرقهشان کرد. امّا در وقایع خونینِ دی ماهِ هزار و چهارصد و چهار شمسی، سبُعیّت و خونخواریی رژیم بزدل و شکستخورده و بی همهچیز جمهوری اسلامی چنان دهشتانگیز و غیر انسانی است که به راستی قلم در وصفِ آن بیچاره میماند.
خسرو باقرپور
*در پیوند با نوشتار بالا، فیلم مراسم خاکسپاریی ملیکا شاهمرادی، نوجوان شانزده سالهی باشندهی شهر کرند غرب در استان کرمانشاه را ببینید. ملیکا در جریان اعتراضاتِ هجدهم دی ماهِ هزار و چهارصد و چهار شمسی، در شهرک معلم کرمانشاه و با شلیک مستقیم مزدوران رژیم جمهوری اسلامی به قتل رسید.




