
روز ۹ شهریور ۶۷ بعد از مواجههی دوم با هیئتِ مرگ، کتکخورده و مچاله، بهدستور شیخ مقیسه (ناصریان) سبیلام را بهتحقیر و از نیمه تراشیدند
در بند ۸ باز شد. با لگد و کابل به داخل بند پرت شدم
سراغ هرکس میگرفتم سری به پائین میافتاد.
هر خم شدن سر یعنی حضور غایبِ جانِ جوانی که از ایران دریغ شده بود!
چانه بهاختیار نبود و اشک را سرِ باز ایستادن.
کودکی آغاز کرده بودیم.
این روزها با دیدن تصویرهای کشتار جمعی و خیابانی، آهِ من از یخزدهگی و برودتِ تبعید به گرمای جهنمیی تابستان ۶۷ هی میشود.
از پشت دیوارهای سربی و بلند زندانها صدای تیزکردن چاقو میآید،
ضجهی مادران داغ و درفش و قامتشکسته بر سر جنازههای قدغن،
آغوش خواهر و دریغ بوسهی واپسین بر گونهی برادر.
پدران سکتههای ناقص،
سوگواریهای پنهان،
سخن از جنایت جمعی و چندین هزار بازداشتی در میان است،
سلولهای انباشته از انسان، اتاقهای انتظار مرگ را میماند،
جانِ جوان و جهانشان رنگ وداع دارد. چشمهای پرشده از اشکهای پنهان،
آنچه یک بندی را از درون چون خوره میخورد حس فراموششدهگی است.
و شومآواییی بازجویان بهتنگ آمده در اتاقهای تمشیت: «یه کاری نکن سرتو بکنیم زیرِ آب و کسی صداتو نشنوه».
در گسترهی کفن و کافور، سپیده میکشند و پرنده میسوزانند!
جلادِ اعظم بر ارابهی تباهاش مرگ را بر جغرافیای وطن جار میکشد.
همه را به مرخصیی اجباری فرستاده، حتا ابلیس را!
سادهگو و بلدِ نصیحت نیستم. تنها آرزویم را بلندخوانی میکنم!
نگذاریم تفاوتهای نظری دلیلی شود تا پررونقترین حرفه، نصیب گورکنانِ زادگاهِ زخمی شود.
گفتنش سینه میدرد و نگفتنش گلو میسوزاند!
صدا بلند کنیم! هرکس بهوسعت صدا و ارتفاع حنجرهاش.






