
رضا پهلوی در مرکز یک پارادوکس سیاسی ایستاده است. پارادوکس اپوزیسیونی که ناتوان از تولید رهایی به بازتولید گذشته پناه برده است. برای گروهی او «بدیل» جمهوری اسلامی است و برای گروهی دیگر دقیقاً همان مانعی است که اجازه نمیدهد رهایی به سیاست بدل شود. این شکاف را نمیتوان با اخلاقگرایی، روانشناسی فردی یا بازیهای رسانهای حل کرد. اینجا فقط یک راه وجود دارد تحلیل دیالکتیکی. تحلیلی که رضا پهلوی را به تاریخش زنجیر کند، کارکرد واقعی او را در میدان قدرت افشا کند و ادعاهایش را تا نقطهی فروپاشی نظری پیش ببرد.
سلطنت پهلوی (۱۳۰۴–۱۳۵۷) نه یک «مرحلهی ناتمام مدرنیته» بلکه شکلی مشخص از نوسازی اقتدارگرایانه و خشونتبار بود. رضاشاه و سپس محمدرضاشاه دولت مدرن را نه از دل آزادی بلکه با لهکردن سیاست، جامعه و بدنها ساختند. تمرکز عریان قدرت، سکولاریزاسیون تحمیلی و پیوند ساختاری با منافع امپریالیستی غرب. بله، جاده و کارخانه ساخته شد اما به بهای خفهکردن تکثر، نابودی جنبش کارگری، قلعوقمع جامعهی مدنی و نهادینهسازی شکنجه و وحشت. ساواک نه انحراف بلکه منطق درونی این نظم بود.
انقلاب ۱۳۵۷ از هیچ پدید نیامد بلکه نفی دیالکتیکی این انسداد تاریخی سیاست بود. هر روایتی که انقلاب را به «خطای تودهها» یا «انحراف فرهنگی» تقلیل دهد در حال جعل تاریخ است. این روایتها تضادهای مادی، طبقاتی و سیاسی را پاک میکنند تا استبداد پیشین بتواند در لباس عقلانیت بازگردد.
گفتمان رضا پهلوی دقیقاً همین کار را میکند. قطع انقلاب از ریشههای تاریخیاش. او انقلاب را نه نتیجهی سرکوب سیستماتیک بلکه محصول ناآگاهی یا توطئه معرفی میکند. این حذف آگاهانهی تاریخ بازگشت سلطنت را نه بهعنوان مسئله بلکه بهعنوان «راهحل» جا میزند. اینجا سیاست جای خود را به اسطوره میدهد.
حامیان رضا پهلوی میگویند او دیگر سلطنتطلب کلاسیک نیست و از دموکراسی سکولار، حقوق بشر و وحدت ملی حرف میزند. از همهپرسی، جدایی دین و دولت، برابری جنسیتی، گذار غیرخشونتآمیز.
اما سیاست را با واژهها نمیسنجند بلکه با جایگاه گوینده میسنجند.
در سطح گفتار این مواضع لیبرال-دموکراتیکاند. اما نقد دیالکتیکی دقیقاً از همینجا آغاز میشود. چه کسی این حرفها را میزند و از کجا مشروعیت میگیرد؟
سرمایهی سیاسی رضا پهلوی نه محصول مبارزه است، نه زندان، نه سازماندهی، نه ریسک سیاسی بلکه محصول وراثت، تقویت رسانهای در خارج و نوستالژی طبقاتی دیاسپوراست. طبقاتی که بخش بزرگی از آنها در نظم پیشین ذینفع بودند. اینجا تناقض عریان میشود، سیاست دموکراسی با منبعی اساساً غیر دموکراتیک از مشروعیت.
از منظر جامعهشناختی رضا پهلوی نه یک کنشگر سیاسی بلکه یک میانبر نمادین برای فرار از سیاست واقعی است. در لحظات بحرانی مانند خیزش «زن، زندگی، آزادی» او نه بهدلیل مداخلهی سازمانی بلکه بهواسطهی خلأ رهبری جمعی و استیصال سیاسی برجسته میشود. نتیجه فاجعهبار است. سیاستزدایی از مبارزه.
جنبش رهایی به سوژههای فعال نیاز دارد، به سازمان، تصمیم، تعارض و مسئولیت. حضور نمادین رضا پهلوی این مسیر را مسدود میکند و انتظار برای ناجی، تأیید خارجی و دخالت از بالا را جا میاندازد.
برجستهسازی او شکافهای تاریخی را ترمیم نمیکند بلکه آنها را فعال میکند. بهجای پیوندزدن کارگران، زنان، اقلیتها و دانشجویان، نام او حافظهی حلنشدهی خشونت سلطنتی را احضار میکند و بخش بزرگی از جامعه را از همان ابتدا طرد میسازد. این وحدت نیست بلکه بازآفرینی طرد است.
اهمیت سیاسی رضا پهلوی عمدتاً در رسانههای غربی و محافل سیاست خارجی تولید میشود. این یعنی برونسپاری مشروعیت. الگویی استعمارگونه که در آن اعتبار سیاسی نه از دل سازمانیابی اجتماعی بلکه از بیرون تزریق میشود. این منطق ادامهی همان تاریخی است که ایران را همواره «موضوع تصمیم دیگران» میخواست.
سیاست رهاییبخش بدون نفی تاریخی خویشتن ممکن نیست. ماندلا با خشونت ملیگرایانه تسویهحساب کرد، اروپا با فاشیسم و چپ آمریکای لاتین با دگمهای خودش.
رضا پهلوی اما هرگز چنین کاری نکرده است.
او از «خطاها» حرف میزند اما عمداً از مواجهه با هستهی خشونت میگریزد. خشونت طبقاتی، اعدام و سرکوب سیاسی، حذف چپ و جنبشهای قومی و نقش مستقیم سلطنت در رادیکالیزهکردن اپوزیسیون مذهبی. بدون این نفی، پروژهی او پیشاسیاسی است. تکرار گذشته و نه دگرگونی آن.
به بیان دیالکتیکی آنچه از نفی خود سر باز میزند ناگزیر به صورت مضحکه بازمیگردد.
جنبش رهایی ایران با کمبود نماد روبهرو نیست بلکه با فقدان سوژهگی سیاسی جمعی مواجه است. نقش رضا پهلوی دقیقاً این فقدان را تثبیت میکند چون آینده را به گذشتهای حلنشده زنجیر میکند.
مسئلهی رهایی در ایران انتخاب میان تاج و عمامه، سلطنت و الهیات سیاسی نیست. مسئله گسست رادیکال از چرخهی جایگزینی یک اقتدارگرایی با اقتدارگرایی دیگر است.
رهایی واقعی نه از بازگشت میآید، نه از وراثت، نه از شهرت تبعیدی، بلکه از سازمانیابی سخت، تسویهحساب بیرحمانه با تاریخ و شجاعت فلسفی برای نفی گذشته زاده میشود.
از این منظر رضا پهلوی نه بهمثابه پاسخ بلکه بهعنوان شاخص بحران در جنبشی ظاهر میشود که هنوز قادر به نفی کامل تاریخ گذشتهی خود نیست.
۱۵ ژانویه ۲۰۲۶






