ما خستگانِ تاریخیم؛ صدایی گم‌شده میانِ مماشات و منفعت – شهناز شیردلیان

«سراپا اگر زرد و پژمرده ایم

ولی دل به پاییز نسپرده ایم

چو گلدان خالی، لب پنجره

پر از خاطرات ترک خورده ایم

اگر داغ دل بود، ما دیده ایم

اگر خون دل بود، ما خورده ایم»

چقدر خسته‌ایم؛
خستگیِ نه یک تن و نه یک نسل، که فرسودگیِ جمعیِ مردمانی است که بیش از چهار دهه، بارِ بیداد را بر شانه‌های خود کشیده‌اند؛

ما خستگانِ تاریخیم؛
در گوشه‌ای از این جغرافیا که خاکش از آنِ ماست، اما غنیمت رهزنانی شده است که  خون ما را با انگِ «اغتشاشگر»، دسته‌جمعی بر زمین می‌ریزند و شگفت آن‌که چشمی بیدار نمی‌شود و گوشی غریبانه‌های ما را نمی‌شنود؛ نه در خانه‌ی خود، و نه در جهانی که میانِ مماشات و منفعت و معامله با قدرت، صدای انسان گم می‌شود.

اما مردمانی نستوه‌ایم؛
ایستاده‌ایم با خستگی‌ها، تَرَک‌ها و با زخم‌های بسیار که هرکدام، نشان از ستمی است که بر جان و روزگار و بر سرزمینِ ما رفته است!

هنوز ایستاده‌ایم، از سرِ امیدی لجوج، و ایمانی خاموش به فردایی که شاید از دل همین رنج، زاده شود!

برچسب ها

اين نوشته را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذاريد

توجه: کامنت هایی که بيشتر از 900 کاراکتر باشند، منتشر نمی‌شوند.
هر کاربر مجاز است در زير هر پست فقط دو ديدگاه ارسال کند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آگهی