
وقتی میپرسیم: «چند نفر کشته شدند؟»، ناخواسته داریم میپرسیم: «آیا این واقعه به حدی بزرگ هست که ارزش توجه داشته باشد؟» و این همان انحطاط اخلاقیِ نامرئی است؛ انگار که مرگِ «کم» قابل اغماض باشد، و تنها مرگِ «زیاد»، قابل بحث. درحالیکه از نظر اخلاقی، مرگ انسان واحد شمارشپذیر نیست.
اکنون که این همه خون بر سنگفرش خیابانها ریخته است، ما از یک سو شاهد کمنشاندادن تعداد کشتگان از سوی رژیم و ترامپ هستیم و از سوی دیگر شاهد سبقتگرفتن رسانههای گوناگون در گزارش عدد بزرگتری از کشتگانمان. فروپاشی ابتدا در ذهنیتها پدیدار میشود: آدمی و جانش موضوع آمار میشود تا رنج انسان به اختلاف نظرها وگزارشها فروکاهیده شود.
کسانی که رمان «ناقوسها برای که به صدا درمیآید» ارنست همینگوی را خوانده باشند، احیاناً میدانند که عنوان این رمان از «مراقبهی ۱۷» جان دان برگرفته شده است. بند پایانی مراقبه بهفارسی تقریبا چنین است:
«هیچ انسانی جزیرهای جدا از دیگران نیست؛
هر انسان پارهای است از قارهی جامعهی بشری.
مرگ هر انسان، مرا میکاهد،
چراکه من در انسانبودن با او شریکام.
پس هرگز مپرس ناقوس برای که به صدا درمیآید؛
ناقوس برای تو به صدا درمیآید.» (۱۶۲۴م.)
همینگوی با انتخاب این عنوان برای رمان بزرگش، از همان ابتدا کلید خوانش آن را بهدست میدهد: ناقوس در سنّت کلیسایی، خبر مرگ را اعلام میکند، اما نزد جان دان (و همینگوی)، ناقوس فقط برای «دیگری» نیست؛ مرگ هر فرد، زخمی است بر پیکر مشترک جامعهی بشری. این است که قتلعامهای جنگ داخلی اسپانیا—حتی وقتی «دشمن» کشته میشود— پیروزی اخلاقی نیست، بلکه کاستن از انسان است. همینگوی این ایده را نه با موعظه، بلکه با روایتِ سردِ خشونت، و با نشاندادن تأثیر مرگ بر بازماندگان منتقل میکند. به همین دلیل است که رمان، با وجود موضع سیاسی مشخص، ضدِ رمانِ تبلیغاتی است: ناقوسِ قتلعام همیشه برای همه به صدا درمیآید.
در منطق جان دان، مرگِ حتی یک انسان بیگناه، صرفنظر از مقیاس آن، کاستن از کلِ انسانیت است.
ناقوس برای «هزاران» یا «صدها» به صدا درنمیآید؛
برای انسان، برای تو به صدا درمیآید. همینگوی همین را در برابر جنگ میگذارد: جنگ، قتلعام و سرکوب، وقتی با عدد بیان شوند، از فاجعهی اخلاقی به «بحث آماری» تبدیل میشوند، و این همان رمزگانِ زوال اخلاق است.
اختلاف بر سر عدد معمولاً نشانهی این است که حقیقتِ مرگ پذیرفته نشده، مسئولیتِ اخلاقیاش به تعویق افتاده، و وجدان جمعی میخواهد از درد فاصله بگیرد. در اینجا این جملهی جان دان معنای کاملش را پیدا میکند:
مرگ هر انسان مرا میکاهد،
چون من در انسانبودن با او شریکام.
مسئله این نیست که چند نفر کشته شدند؛ مسئله این است که انسان کشته شد. و هر بار که این اتفاق میافتد، ناقوس برای همه به صدا درمیآید، چه بخواهیم بشنویم، چه نه.
در فرهنگ سرمایهدارانهی پسامدرن، «عدد» نقش واحد فهم را برعهده گرفته است: ارزش از عدد منبعث میشود (قیمت، سود، رشد)؛ موفقیت با عدد سنجیده میشود (رتبه، مزد، آمار، بازده)؛ و سیاهیِ فاجعه با عدد رمزنگاری میشود ( تعداد کشتگان، درصد، مقیاس).
این منطق بهتدریج کاری میکند که آنچه قابل شمارش نیست، بهسختی قابل درک یا همدلی باشد.
وقتی میپرسیم: «چند نفر کشته شدند؟»، ناخواسته داریم میپرسیم: «آیا این واقعه به حدی بزرگ هست که ارزش توجه داشته باشد؟» و این همان انحطاط اخلاقیِ نامرئی است؛ انگار که مرگِ «کم» قابل اغماض باشد، و تنها مرگِ «زیاد»، قابل بحث. درحالیکه از نظر اخلاقی، مرگ انسان واحد شمارشپذیر نیست.
سرمایهداری متأخر با همهچیز مثل داده رفتار میکند: انسان، برای سیستم تنها نیروی کار است، و رنج، با خط فقر(یک عدد) سنجیده میشود. در این نظام، مرگ، یک عددِ قابل مدیریت است. در این چارچوب، حتی همدلی هم مشروط به مقیاس میشود: «اگر هزاران نفر باشند، ناراحت میشویم؛ اگر ده نفر باشند، شکر میکنیم.» این همان نقطهای است که اخلاق، بیسروصدا و با عادتدادن ما به بیتفاوتی، دچار اِروزیُون(زدگی) میشود.
جان دان در برابر همین منطق میایستد: او مرگ را قابل جمعوتفریق نمیداند، برعکس، مرگ را کاستن از کل میفهمد. و همینگوی، در جهانی که تازه داشت به آمار جنگها عادت میکرد، آگاهانه از عدد فرار میکند. نویسندهی اخلاقمند امریکایی بهجای عدد، چهره میسازد، اما نه چهرهی خیالی، بلکه چهرههای تاریخی، چهرههایی که در جنگ داخلی اسپانیا دوشبهدوششان ایستاده بوده است. او بهجای نعرهپراکنی، هر جمله را با سکوتی پرمعنا میآکند وما را به تأمل وامیدارد. این مقاومت ادبی، درواقع مقاومت اخلاقی در برابر عددشدنِ انسان است.
اینکه ما امروز بدون عدد «نمیفهمیم»، البته نشانهی کمهوشی ما نیست؛ بیشتر نشانهی این است که در نظمی زندگی میکنیم که فهم را به عدد تقلیل داده و اخلاق را به آستانهی آماری پرچ کرده است.
در فرهنگ سرمایهداری، عدد، ابزار تسلط است. آنچه عدد میشود، قابل مدیریت، قابل معامله و قابل فراموشی میشود. وقتی مرگ «۵۰۰ نفر» یا «۳۰۰۰ نفر» و بسیار بیشتر میشود، آدمی حذف میشود، رابطهی انسانی قطع میشود، و ما از تجربهی زیستهی رنج بیگانه میشویم. این همان چیزی است که مارکس میگوید: روابط انسانی به روابط میان چیزها تبدیل میشوند (فتیشیسم کالا). اینجا نیز انسان به دادهها؛ مرگ به شاخصها، و فاجعه به نمودار تقلیل مییابد. عدد برای مارکس ابزار بیگانگی (Entfremdung) بود.
جالب است که جان دان، مارکس و همینگوی با فاصلهی تاریخی و فکری، به یک نقطه میرسند: جان دان بر این باور است که انسان از انسان جدا نیست؛ مارکس بیگانهسازیِ انسان را محصول نظم اقتصادی میداند؛ و برای همینگوی حذف عدد و خطابه، راهی است برای بازگرداندن تجربهی انسانی.
در هر سه، مسئله یکی است: چگونه نگذاریم انسان
به شیء، به عدد، یا به وسیله تقلیل پیدا کند. این تلاش، اگر نامی داشته باشد، تلاشی است برای نجات انسان از بیگانگی؛ بیگانگیای که خطرناکترین ویژگیاش این است که اغلب، طبیعی و بدیهی به نظر میرسد.
به همین دلیل است که گفتنِ «مسئله عدد نیست»، بهتنهایی، یک کنش اخلاقی است؛ تلاشی است برای بازگرداندن انسان از جدول آمار به وجدانِ مشترک بشری.



