
آنچه از زبان علی خامنهای شنیده میشود-اتهام «مزدوری»، تهدید، دشمنتراشی و حتا پریشانگویی از «سرنگونی ترامپ»-نه نشانهی اقتدار، بلکه نشانهی آشکارِ درماندگی ساختاری و بیپناهی ساختاری در حاکمیت و قدرت سیاسی ایران است. این سخنان در دوازدهمین روز خیزش جاری بیان میشود؛ درست در شرایطی که خیابانها بار دیگر به صحنهی اصلی سیاست بازگشتهاند و شکاف حکومت–جامعه عمیقتر از هر زمان دیگری شده است.
درماندگی ساختاری یعنی: سرکوب بیشتر، بیاثری کمتری در پی دارد و تهدید خشنتر، ناتوانی کمتر.
و بیپناهی ساختاری بیانگر قدرتی که زمین زیر پای خود را بر ماسههای سست بنا کرده، و دقیقاً از همانجا فرو میریزد.
بهظاهر، مواضع خامنهای پاسخی بود به هشدار دونالد ترامپ که اعلام کرده بود در صورت تداوم کشتار معترضان واکنش نشان خواهد داد. اما در واقع، این واکنش بیش از آنکه خطاب به بیرون باشد، پیامی به درون است: تلاشی برای بازسازی اقتدار ازدسترفته از طریق تهدید، تحقیر معترضان و فرافکنی بحران به «دشمن خارجی». این همان الگوی کلاسیک قدرتهای در حال فروپاشی است.
هراس ایدئولوژیکِ مستبدین به بنبست رسیده را پایانی نیست. چنین پیشوای فاشیستی برای بقا ناچار است همواره دشمنان تازه خلق کند و جامعه را در وضعیت اضطرار دائمی نگه دارد. اما امروز این گریزگاه دیگر کارایی ندارد؛ زیرا جنبش در موضع هژمونیک برای سرنگونی قرار گرفته است- نه بهعنوان نیرویی بیرون از جامعه، بلکه نیرویی که درون جامعه ادغام شده و با آن هماهنگ شده است.
جنبش انقلابی امروز در چهاردهمین روز خود، نه یک سازمان اعلامشده است و نه دارای یک رهبری متمرکز. این جنبش در زبان روزمرهی مردم، در نافرمانیهای کوچک و بزرگ، در سرپیچی از فرمانها و مناسبات قدرت، بارها به خیابان آمده، از سال ۷۸، خرداد ۸۸، دی ۹۶، آبان ماه ۹۸، شهریور ماه ۱۴۰۱ تا اکنون در خیابان و محل کار، در اعتصاب و همبستگی، و در زیست روزمره ادغام شده است. به همین دلیل است که حاکمیت هرچه بیشتر از «اغتشاش»، «دشمن» و «فریبخوردگان» فریاد میزند، به فرافکنی پناه آورده بیآنکه دشمن مادی و به پاخاسته در سراسر ایران را نشان دهد- «دشمنی» دیگر بیرون از جامعه نیست، بلکه در دل جامعه در برابر باندهای حاکم و غرق در فساد و تباهی قد برافراشته است.
دشمن حکومت، امروز جامعهای است در بردارندهی بیش از ۸۵ میلیون انسان؛ جامعهای که نمایندگان میلیونی آن در سراسر ایران به خیابانها آمدهاند و برای سرنگونی انقلابی حکومت اراده کردهاند. خلقهای نشانیده شده در فلاکت و ستمها چندگانه، زاگرس نشینان، میلیونها زن، کارگر، دانشجو و دانشآموز، کودکان کار، حاشیهنشینان، بیکاران و آنان که در جستوجوی نان، کار و آزادیاند، به این خیزش پیوستهاند.
در چنین شرایطی، سخن گفتن خامنهای از «سرنگونی» دیگران، قیاسهای آشفته با «فرعون و نمرود»—بیآنکه بفهمد که فرعون نام مشخص یک حاکم نبود، بلکه عنوانی برای شاهان مصر باستان بود—و تحقیر معترضان بهعنوان «بیتجربه» یا «آتشزن سطل زباله»، بیش از هر چیز ترس از فروپاشی درونی را عیان میکند. خیزشگران با به آتش کشیدن تصاویر خامنهای، تندیسهای جنایتکارانی چون قاسم سلیمانی و تمامی نمادهای ایدئولوژی و قدرت حاکم، اعلام میکنند که آنچه به زبالهدان تاریخ پرتاب میشود، خودِ نظم حاکم است.
زبان خامنهای، یادآور زبان جباران بی پناهی است که در واپسین لحظات، در پناهگاهها فرمان حمله صادر میکردند: هیتلر در برلین محاصرهشده، صدام حسین، قذافی و چائوشسکو. این زبان، زبان قدرتی است که نه پایگاه اجتماعی خود بلکه مشروعیت در میان باندهای قدرت و بدنه بسیجی خود را از دست داده و تنها به تهدید و خودفریبی پناه برده است.
آنچه امروز در حال گسترش و برآمدن است، یک هویت جمعی نو است. اما اگر این هویت به سطحی سراسری، همبسته و سازمانیافته نبالد، میتواند فرسوده شود یا بهسادگی به دست ضدانقلابی دیگر مصادره گردد. این هویت باید به نیرویی انقلابی متبلور شود: آگاه، سازمانیافته و متکی بر کنش جمعی، دارای گزینه و برنامه.
از اینرو، مسئله اصلی نه سخنرانیهای ولی بی ولایت، بلکه اقدام اجتماعی سازمانیافته و آگاهانه است. اعتصاب سراسری- بهویژه در بخشهای کلیدی تولید- نقت و گاز پتروشیمی، پولاد، معادن، همهپیمانکاریها، حمل و نقل شهری و بین شهری، راهآهن و کشتیرانی و خطوط هوایی، توزیع و خدمات- میتواند باشد. هنگامی که چرخهای اقتصاد از حرکت بازبایستد، جایگاه قدرت واقعی روشن خواهد شد. قدرت جامعه و رهبری راستین که با اشغال مراکز تولید، برپایی شوراهای تولید و توزیع بر قراری شوراها، در تمامی عرصههای زندگی اجتماعی و جامعه، از کار و تولید گرفته تا آموزش و پرورش، دانشگاهها، بهداشت و درمان، انرژی و مخابرات و رسانهها و… مادیت می یابد.
سرانجام، آنچه امروز دیده میشود: «حکومت و اغتشاشگر» نیست؛ بلکه تقابل جامعهای در حال خودآگاهی با حکومتی است که دچار درماندگی و بیپناهی. جنبش دیگر یک فراخوان موردی و برههای نیست؛ یک وضعیت اجتماعی است برای تسخیر نخستین خاکریز استراتژیک برای افق نهایی. و هنگامی که جنبش به وضعیت بدل شود، دیگر سرکوبپذیر نخواهد بود.
آنگاه حاکمیت بهجای رویارویی با بحران هژمونی و مشروعیت—بحرانی که حتی لایههایی از باندهای درونی قدرت، از جمله باندهای حکومتی موسوم به میانهرو و مصلحت گرا، را نیز دربر گرفته دشمن خیالی میسازد و از «سرنگونی دیگران» سخن میگوید، در واقع اعتراف میکند که خود را در آستانهی فروریختن میبیند.
این جنبش بر خلاف پروپاگاندای پرو فاشیستی، بیرهبر و بیسازماندهی نیست. رهبران و سازماندهندگان آن در میدان حضور دارند: زنان پیشتاز، آنان که در مراکز تولید و دانشگاهها، در زندانها، در یک شنبههای کارگران بازنشسته، در خیابان، محل کار و تولید، محله و شبکههای همبستگی، در کوردستان و سیستان و بلوچستان، خوزستان و سراسر ایران و همه زاگرس نشینان وسازماندهی و رهبری جنبش را به پیش میبنرد، رهبران جنبش هستند. آنچه ضروری است، تکمیل و تعمیق سازمانیابی موجود است. پیوند تعیینکنندهٔ پیشِ رو، اتصال اعتصاب خیابانی با اعتصاب سراسری در مراکز کلیدی اقتصاد است: صنعت نفت و پتروشیمی، حملونقل شهری و بینشهری، اتوبوسها، کامیونداران، راهآهن، بنادر، حملونقل هوایی و کشتیرانی. هنگامی که خیابان و محل کار به هم گره بخورند، رژیم بهمعنای واقعی کلمه به زانو درمیآید.
جنبش بدون رهبری راه به جایی نمیبرد-اما نه رهبری فردی و نه رهبری تحمیلی. گرایش فاشیستی میکوشد تا بین فاشیسم حاکم و پروژهی فاشیستی خود، جامعه را از نفی خمینیسم، به سرسپاری به فرمان آورد. این گرایش با دستبرد به جنبش و موج سواری، بهکمک رسانهها، پروپاگاندا و راهزنی سیاسی، خود را بهسان تنها گزینهی جنبش و خواست مردم معرفی کند و به اینگونه جامعه را به انکار خویش درهم شکند. در برابر این تلاش ارتجاعی، آنچه ضروریاست، طرح و پیشبرد رهبری شورایی است: رهبری شوراهای کوی و کارخانه، محله و دانشگاه، رهبری زنان، و یگانها و ساختارهای دفاع و همبستگی مردمی.
در این مسیر، کمیتههای همبستگی، امدادرسانی و سازماندهی از پایین نقشی حیاتی دارند؛ هم برای حفاظت از مردم و هم برای تداوم مبارزه. و مهمتر از همه، باید «زن، زندگی، آزادی» نه همچون شعار، بلکه پرچم و مانیفست راهنمای جنبش انقلابی زنده بر افراشته ماند. این افق نباید تحریف، مصادره یا با وعدههای دیرهنگامِ جابهجایی قدرت خنثی شود. هر تلاشی برای نشاندن بدیلهای کهنه بهجای این مانیفست، تلاشی برای مهار و منحرفکردن انقلاب است. جنبش زمانی پیروز میشود که این افق را حفظ کند و اجازه ندهد دستاوردهایش به نام «نجات» یا «انتقال»، دوباره به یغما برود.
عباس منصوران
۲۰ دیماه ۱۴۰۴/۱۰ ژانویه ۲۰۲۶




