زبان تصفیه و تعلیق سیاست: تحلیلی انتقادی از شعار «سه مفسد» در ایران معاصر – م. مینایی

شعار «ملا، چپی و مجاهد: سه مفسد» را نمی‌توان صرفاً به‌مثابۀ واکنشی احساسی در خیابان یا توهینی سیاسی فهم کرد. این گفتار، در سطح زبان، در میدان تخیل سیاسی و در بازسازمان‌دهی مناسبات قدرت، بر مبنای منطقی مشخص و کارکردمند عمل می‌کند. ازاین‌رو، بررسی آن مستلزم توجه هم‌زمان به دو سطح است: نخست، شباهت‌های ساختاری این شعار با الگوهای کلاسیک گفتار فاشیستی در اروپای دهۀ ۱۹۳۰، و دوم، چگونگی بازتولید و تصاحب آن در ایران امروز توسط گرایش‌های راست اقتدارگرا و سلطنت‌طلب. هدف این نوشتار نه شناسایی خاستگاه یا فاعل این شعار، بلکه تحلیل کارکردهای سیاسی آن در شرایط بحران است.

در چارچوب تحلیل گفتمان سیاسی، شعار صرفاً یک بیان زبانی نیست، بلکه شکلی از کنش مستقیم به‌شمار می‌آید. شعارها دشمن تولید می‌کنند، مرز میان امر مشروع و نامشروع را بازتعریف می‌کنند و افق امکان‌پذیری سیاست را محدود یا گسترش می‌دهند. شعار مورد بحث، با محوریت‌بخشیدن به مفهوم «مفسد»، از همان آغاز سیاست را به منطق جرم، مجازات و حذف منتقل می‌سازد. اصطلاح «مفسد» در رویۀ حقوقی و سیاسی جمهوری اسلامی ایران، پیوندی مستقیم با حذف فیزیکی، تعلیق حقوق و مشروعیت‌بخشی به خشونت دولتی دارد. بازگرداندن این مفهوم به گردش در زبانی که خود را معترض می‌نمایاند، سیاست را از عرصۀ اختلاف نظرها و تعارض منافع به سطح گفتاری دربارۀ تهدیدی وجودی فرو می‌کاهد. بدین‌ترتیب، شعار به ترجمان خیابانی منطق حکم امنیتی بدل می‌شود.

ویژگی متمایز این گفتار در آن است که کنشگران تاریخی، طبقاتی و سیاسیِ ناهمگون را درون یک مقولۀ واحد اخلاقی–کیفری هم‌سطح می‌کند. ساختار قدرت دینی مستقر، چپ به‌مثابۀ سنتی انتقادی و رادیکال در برابر نظم سرمایه‌دارانه و اقتدارگرا، و یک سازمان مشخص سیاسی–نظامی، همگی ذیل مفاهیمی چون «فساد» و «خیانت» گرد آورده می‌شوند. این منطق هم‌ارزسازی، با راهبردهای بنیادین گفتار فاشیستی هم‌پوشانی دارد. در اروپای دهۀ ۱۹۳۰، رژیم‌های فاشیستی نیروهای متکثر اجتماعی ـ از لیبرالیسم و سوسیالیسم گرفته تا جنبش‌های کارگری و اقلیت‌ها ـ را نه به‌عنوان نمایندگان منافع متفاوت، بلکه به‌مثابۀ اجزای یک «جبهۀ واحد دشمن علیه ملت» بازنمایی می‌کردند. کارکرد این گفتار، تحلیل واقعیت سیاسی نبود، بلکه ناممکن‌ساختن هرگونه تحلیل بود.

در چنین وضعیتی، تمایز بنیادین میان سیاست و قدرت از میان می‌رود. سیاست مدرن بر شکاف‌ها و تنش‌های میان دولت و جامعه، حاکم و محکوم، و قدرت و مقاومت استوار است. اما قرار دادن چپ ـ به‌عنوان سوژه‌ای سیاسی که در تاریخ معاصر ایران همواره موضوع سرکوب، تصفیه و جرم‌انگاری بوده است ـ در همان سطحی که ساختار قدرت حاکم قرار دارد، روابط سلطه را نامرئی می‌سازد. آنچه باقی می‌ماند، حوزه‌ای اخلاقی و انتزاعی است که از تحلیل طبقاتی و اجتماعی تهی شده، همه را گناهکار می‌خواند و در نتیجه هیچ‌کس را مسئول نمی‌داند. همان‌گونه که هانا آرنت در تحلیل توتالیتاریسم نشان می‌دهد، در این مرحله قدرت دیگر خود را به‌مثابۀ رابطه‌ای سیاسی عرضه نمی‌کند، بلکه به‌صورت ضرورتی طبیعی و گریزناپذیر بازنمایی می‌شود.

زبانی که فراخوان «مرگ» را در خود دارد، را نمی‌توان صرفاً اغراق بلاغی یا رادیکالیسمی زودگذر تلقی کرد. تجربۀ تاریخی فاشیسم نشان می‌دهد که خشونت فیزیکی همواره مسبوق به خشونت زبانی بوده است. پیش از استقرار اردوگاه‌ها و دستگاه‌های حذف، زبان طردکننده و تصفیه‌گر تثبیت شده و پیش از نابودی جسمانی، نابودی نمادین و اخلاقی تحقق یافته است. فراخوان به «مرگ»، سیاست را از حوزۀ امکان‌ها، مصالحه‌ها و دگرگونی‌ها خارج کرده و آن را در منطق یک جنگ داخلی دائمی منجمد می‌سازد. در چنین شرایطی، امکان سازمان‌یابی، نمایندگی، خطای سیاسی و تغییر ساختاری عملاً از میان می‌رود و جامعه به دوگانه‌ای فروکاسته می‌شود که تنها از نابودکنندگان و نابودشدگان تشکیل شده است.

پیوند این گفتار با عقلانیت امنیتی نیز دقیقاً در همین‌جا آشکار می‌شود. منطق امنیتی، فارغ از شکل مشخص دولت، گرایشی ساختاری به ساده‌سازی و همگن‌سازی میدان سیاست دارد. تکثر اجتماعی، تفاوت سیاسی و سازمان‌یابی مستقل، در این چارچوب همواره به‌مثابۀ تهدید بالقوه درک می‌شوند. شعاری که همۀ کنشگران سیاسی را ذیل مقولۀ «مفسد» گرد می‌آورد، بدون نیاز به مداخلۀ مستقیم دولت، تعلیق سیاست را ممکن می‌سازد. ازاین‌رو، حتی هنگامی که این شعار از سوی نیروهای معترض بیان می‌شود، در سطح کارکردی به بازتولید عقلانیت امنیتی یاری می‌رساند.

رابطۀ این زبان با سلطنت‌طلبی معاصر در ایران نیز در همین چارچوب قابل فهم است. گفتار سلطنت‌طلبانۀ امروز، هرچند در ظاهر موضعی ضدحکومتی اتخاذ می‌کند، در بنیاد خود حامل پروژه‌ای سیاسی مبتنی بر دولت متمرکز، نظم تحمیلی از بالا و حذف سیاست توده‌ای است. تثبیت چنین پروژه‌ای مستلزم بی‌اثر کردن چپ است؛ چراکه چپ یگانه سنت سیاسی‌ای است که می‌تواند مطالبات عدالت اجتماعی، نقد نابرابری طبقاتی و سیاست از پایین را نمایندگی کند. شعار «سه مفسد» در این نقطه کارکردی پالایشی می‌یابد: هر گرایشی که سیاست را از پایین صورت‌بندی کند، پیشاپیش در مقولۀ جرم، فساد و تهدید جای داده می‌شود. سلطنت‌طلبی لزوماً خالق این گفتار نیست، اما بی‌تردید سودمندترین حامل و مصرف‌کنندۀ آن است.

در جمع‌بندی، خطر اصلی این شعار نه در تندی یا رادیکالیسم ظاهری آن، بلکه در عادی‌سازی زبانی نهفته است که سیاست را ناممکن می‌سازد. تجربۀ تاریخی بارها نشان داده است که گفتارهای تمایززدا، هم‌سطح‌ساز و تصفیه‌گر، نه به گسترش آزادی بلکه به تولید اشکال تازه‌ای از سلطه می‌انجامند. این سلطه اغلب با نام‌هایی چون «رهایی»، «نظم» یا «عبور از ایدئولوژی‌ها» بازمی‌گردد. در شرایط بحران سیاسی کنونی، افشای این منطق نه‌فقط وظیفه‌ای انتقادی، بلکه پیش‌شرطی ضروری برای امکان‌پذیری سیاست رهایی‌بخش است.

برچسب ها

اين نوشته را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذاريد

توجه: کامنت هایی که بيشتر از 900 کاراکتر باشند، منتشر نمی‌شوند.
هر کاربر مجاز است در زير هر پست فقط دو ديدگاه ارسال کند.

4 پاسخ

  1. (ادامه)…تفکیک «بخش رادیکال» از «کل جریان» تنها زمانی معتبر است که این بخش در حاشیه قرار داشته و با نقد و مرزبندی علنی مواجه شود. در شرایطی که شعارهای حذف‌گرا در رسانه‌ها و تریبون‌های اصلی یک جریان به‌طور گسترده بازتولید می‌شوند، نمی‌توان آن‌ها را صرفاً به اقلیتی تندرو نسبت داد؛ در اینجا با کارکرد هژمونیک یک گفتمان مواجه‌ایم.
    در نهایت، هدف مقاله دفاع یا تخطئهٔ هویت‌های سیاسی نیست، بلکه تأکید بر این نکته است که هر سیاستی که بر نام‌گذاری دشمنان هم‌ارز و طبیعی‌سازی حذف بنا شود، مستقل از ادعای ایدئولوژیک خود، حامل افقی اقتدارطلبانه است. نقد این منطق، شرط بنیادین سیاست رهایی‌بخش و کثرت‌گراست.

  2. از توجه آرش ادیبان عزیز سپاسگزارم. با این‌حال، استدلال ارائه‌شده مبتنی بر خلط میان داوری هویتی و تحلیل گفتمانی است؛ در حالی‌که مقالهٔ مورد بحث اساساً به بررسی کارکرد سیاسی یک شعار مشخص در متن تاریخی معین می‌پردازد، نه قضاوت دربارهٔ کل یک جریان سیاسی.
    شعار «سه مفسد» در این تحلیل نه به‌مثابه نظر فردی، بلکه به‌عنوان کنشی زبانی فهم می‌شود که با همسان‌سازی نیروهای ناهمگون، منطق طرد و حذف را در زبان سیاسی بازتولید می‌کند. از این منظر، ارجاع به تجربهٔ تاریخی دولت‌های موسوم به «کمونیستی» یا برخوردهای درون‌چپی اوایل انقلاب، قیاسی نارواست؛ زیرا مسئله نه انتساب خطاهای تاریخی به یک ایدئولوژی، بلکه تحلیل سازوکارهای گفتمانی خشونت است.( ادامه در کامنت بعدی)

  3. آقای آرش اشتباه و حتی حماقت و خطای سیاسی یک گروه را نباید به حساب همه گروه های همسوی آن گروه گذاشت ، با شما موافقم ولی و این این مهم است ؛ مشروط به اینکه مسئولیت این خطا ها پذیرفته و این سیاست ها به وضوح نقد و تقبیح شود ، آیا چنین چیزی را در گروه مورد نظر میبینید؟

  4. با درود
    شما بخوبی رابطه خشونت زبانی و خشونت فیزیکی را در دو بعد تاریخی و داخلی بیان کردید که از نظر تجریه سیاسی و جامعه شناسی قابل درک و فهم می باشد .
    شعار “سه مفسد ” که توسط بخشی از جریانات سلطنت طلب گفته میشود ، اقتدارگرایانه و تفرقانه است .
    خوشبختانه بخشی از چپ به این بلوغ سیاسی رسیده است که نباید کل یک جریان را بخاطر بخش رادیکال و تندرو اش نادیده گرفت ، همانطور تجربه تلخ ” ۲۲ کشور کمونیستی ” در برخوردهای زبانی و حذف فیزیکی با مردم خودشون را نباید به پای سوسیالیسم نوشت ، یا برخورد های حذفی گروهای چپ همسو با حاکمیت ، با دیگر گروهای چپ ، در اوایل انقلاب را به پای کل چپ ایران نوشت .

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آگهی