در نگاه نخست، سینما و تئاتر بهرام بیضایی فرسنگها با مفاهیمِ صریحِ طبقاتی فاصله دارد. او نه هنرمندی شعارزده است و نه به بازنمایی «کارگر» و «سرمایهدار» در سنتِ رئالیسم سوسیالیستی پرداخته است. با این حال، دقیقاً در همین پرهیز آگاهانه از نامگذاریهای کلاسیک است که میتوان عمیقترین خوانشهای طبقاتی را از جهان او استخراج کرد. در آثار بیضایی، طبقه نه یک برچسبِ صنفی، بلکه یک «نابرابری ساختاری» است که در تاروپود تاریخ، اسطوره، زبان و جنسیت تنیده شده است.
این نابرابری بیش از هر چیز خود را در نسبتِ فرد با «ساختارهای قدرت» نشان میدهد. بیضایی طبقه را نه یک هویتِ ثابت، بلکه یک «رابطه» میبیند؛ رابطهای که تعیین میکند چه کسی حق دارد سخن بگوید و چه کسی محکوم به حذف شدن است. این منطقِ حذف و ناتوانی در برابرِ روایتِ رسمی، بهوضوح در «مرگ یزدگرد» تجلی مییابد. در این اثر، ما با قتل یک شاه مواجه نیستیم، بلکه با بازجویی فرودستانی روبهرو میشویم که در چنبرهی دستگاه سیاسی گرفتار شدهاند. آسیابان و خانوادهاش میدانند که حقیقت، امری عینی و بیطرف نیست، بلکه محصولِ توازن قواست؛ لذا روایت آنها مدام تغییر میکند تا شاید در شکافهای قدرت راهی برای بقا بیابند. اینجاست که میفهمیم در نگاه بیضایی، «طبقه» یعنی بهرهمندی یا محرومیت از حقِ روایت.
این محرومیت از روایت، مستقیماً به دغدغهی همیشگی او یعنی «تاریخِ حذفشده» پیوند میخورد. تاریخ رسمی همواره روایتِ نخبگان و فاتحان بوده است، اما بیضایی عامدانه دوربینش را به سمت حاشیه کج میکند تا به زن، به شکستخورده و به راندهشده هویت ببخشد. این رویکرد، در ذات خود موضعی طبقاتی است، چرا که علیه حافظهی جمعیِ دستچینشده توسط قدرت میشورد. برای مثال در «چریکه تارا»، تقابل تارا با مرد اسطورهای، تنها یک برخورد نمادین میان حال و گذشته نیست، بلکه رویاروییِ یک سوژهی فرودست با تاریخی است که تقدیس شده اما هیچ نسبتی با زیستِ واقعی او ندارد. در اینجا اسطوره، نه راهگشا، بلکه باری است که نظم مسلط بر دوشِ مردم کوچه و بازار میگذارد.
در امتداد همین نگاه، زن در جهان بیضایی جایگاهی محوری مییابد که تحلیل آن بدون در نظر گرفتنِ زیرمتنهای طبقاتی ناممکن است. زنانِ او اغلب حاملانِ اصلی تولید و بازتولید زندگی در شرایط نابرابر هستند؛ همانها که در تحلیلهای فمینیسم مارکسیستی، ستم جنسیتی و طبقاتیشان بههم گره خورده است. نایی در «باشو، غریبهی کوچک»، نمونهی اعلای این وضعیت است. او در حالی که هزینههای جنگی را میپردازد که خود در تصمیمگیری برای آن سهمی نداشته، به همبستگی با «باشو» روی میآورد؛ کودکی که به دلیل فقر و لکنتِ زبان، در پایینترین ردهی سلسلهمراتب اجتماعی قرار دارد. بیضایی در اینجا «پیوندِ فرودستان» را به عنوان تنها راه بقا، جایگزینِ توهمِ نجات از سوی نهادهای رسمی میکند.
در نهایت، بدبینی بیضایی به نهادها و قدرت متمرکز، از آثارش به گفتوگوها و حتی زیستِ شخصیاش پل میزند. او به عنوان هنرمندی که همواره میانِ حاشیه و تبعید در نوسان بوده، نشان داده است که چگونه نهادهای فرهنگی به عنوان بازوی نرمِ قدرت، تعیین میکنند چه اندیشهای «مجاز» و چه صدایی «بیگانه» تلقی شود. او با بازخوانی تاریخ و اسطوره، در پی بازپسگیری ابزارهای معناساز از دست طبقهی مسلط است. سیاست در جهان بیضایی فریاد نمیزند، بلکه در سکوتها، در بدنهای خسته و در تاریخهای نانوشته رخنه کرده است. او به ما یادآوری میکند که طبقه فقط در کارخانه ساخته نمیشود؛ بلکه در حقِ سخن گفتن و در توانِ روایت کردن است که نبرد اصلی شکل میگیرد.






3 پاسخ
طبقه را با دلشان حق روایت تعیین میفرمایید؟ میشه طبقه را با طبق هم مقایسه کرد؟
پس در جهان غرب، طبقه بالایی upper class, و طبقه متوسط middle class مفاهیم کشکی اند؟؟؟؟
دوست عزیز اگر دقت کرده باشید من نکاه بیضایی را از روی فیلم ها و نوشته هایش روایت کردم روایت من از طبقه در مقاله های دیگر من کاملا و واضح امده است
بهرام بیضایی:
همه تغییرات از آگاهی آغاز میشود. من امیدی جز این نمیشناسم. نجات دهنده ای نخواهد آمد.نجات دهنده فقط خود مردم هستند !