
بریژیت باردو، بازیگر افسانهای سینمای فرانسه و یکی از ماندگارترین چهرههای فرهنگی قرن بیستم، روز ۲۸ دسامبر در ۹۱سالگی در شهر تولون درگذشت. مرگ او پایان زندگی زنی بود که پنجاه سال پیش، در اوج شهرت، از سینما کناره گرفت، اما هرگز از حافظهٔ جمعی کنار نرفت. باردو بیش از آنکه یک بازیگر باشد، یک «اسطوره» بود؛ شخصیتی که زندگی خصوصی، عشقها، بدن و انتخابهایش به همان اندازه ــ و گاه بیش از ــ فیلمهایش موضوع توجه و جدل شد.
یکی از تصاویر نمادین زندگی باردو، دیدار او با پابلو پیکاسو در جشنوارهٔ کن ۱۹۵۶ است. در عکسهای بهجامانده، باردو ۲۲ساله، با قامتی استوار و وقار یک رقصنده، مقابل پیکاسوی ۷۵ساله ایستاده است؛ نه شاگرد، نه مدل، بلکه همسنگ. فضای اطراف پر است از مجسمهها و تابلوها. پیکاسو که پیشتر تنها با یک ملاقات کوتاه، پرترههایی از زنان جوان میکشید، این بار دست نگه میدارد. شاید، همانگونه که نویسندهٔ اومانیته مینویسد، باردو «بیش از حد» بود: بیش از حد زیبا، آزاد و دستنیافتنی.
در همان جشنوارهٔ کن، باردو تمام ستارگان زمانه، از سوفیا لورن تا جینا لولوبریجیدا، را تحتالشعاع قرار داد. عکاسان فقط او را میدیدند. رولان بارت خیلی زود او را در اسطورهشناسیها ثبت کرد و نوشت که باردو نمایندهٔ نوعی «اروتیسم عاری از همهٔ پوششهای محافظ دروغین» است؛ بدنی بیواسطه، بیگریز و بیپنهانکاری.
اما انفجار واقعی چند ماه بعد رخ داد: رقص مامبوی باردو در فیلم «و خدا زن را آفرید» به کارگردانی روژه وادیم. پاهای برهنه، دامن شکافته، رانهایی که در حرکت آزاد میشوند؛ رقصی که بهقول نویسنده، «بمبی خوشهای» بود. سیمون دوبووار نوشت: «قدیسی روحش را به شیطان میفروخت تا او را در حال رقص ببیند.» این فیلم نهتنها ستارهای جهانی ساخت، بلکه وعدهای از آزادی زنانه را در جامعهای بهشدت محافظهکار مطرح کرد؛ جامعهای که هنوز نه قرص ضدبارداری داشت، نه حق سقط جنین، و نه جنبش فمینیستی مدرن.
باردو هرگز فعال فمینیستی نبود و خود را در این مبارزات تعریف نمیکرد، اما حضورش ذاتاً سیاسی بود. او «زن» را نه بهعنوان مادر، همسر یا قدیس، بلکه بهمثابه موجودی مستقل و خواهان لذت به تصویر کشید. این تصویر، درست دوازده سال پس از پایان جنگ جهانی دوم، برای بسیاری تکاندهنده بود.
زندگی خصوصی باردو به سرعت به موضوعی عمومی بدل شد. بارداریاش، که آن را با رنج و حتی نوعی امتناع تجربه کرد، تولد پسرش نیکولا، عشقهای پرشمارش و خرید خانهٔ معروفش «لا مادراگ» در سنتروپه، همگی به رویدادهایی ملی و فراملی تبدیل شدند. او خود میگفت: «جهانم را در دل جهان دیگران میسازم.»
اما سیاست نیز به زندگیاش راه یافت. جنگ الجزایر، اعزام ژان-لویی ترنتینیان به جبهه، و سپس تهدیدهای سازمان تروریستی OAS که قصد اخاذی از او داشت. پاسخ باردو، که اومانیته آن را با عکس او در صفحهٔ اول منتشر کرد، صریح بود: «من با شما راه نمیآیم، چون نمیخواهم در کشوری نازی زندگی کنم.»
در سینما، چند فیلم نقش تعیینکنندهای در کارنامهٔ او داشتند: «حقیقت» اثر کلوزو، با فیلمبرداریای فرساینده و تلاشی دیگر برای خودکشی؛ «زندگی خصوصی» از لویی مال، که در آن باردو زیر بار نفرت عمومی خرد میشود؛ و سرانجام «تحقیر» ساختهٔ ژانلوک گدار. اگرچه صحنهٔ مشهور پرسش دربارهٔ بدنش در حافظهٔ عامه مانده، اما حقیقت فیلم در نگاه خاموش باردوست؛ لحظهای که درمییابد چگونه به کالایی واگذار شده است. گویی گدار همان چیزی را به تصویر کشید که باردو سالها بعد گفت: «جوانی و زیباییام را به مردان دادم.»
در ۱۹۷۳، هنگام بازی در فیلمی دیگر، باردو ناگهان با دیدن خود در آینه، همهچیز را «بیهوده، مضحک و زائد» یافت و برای همیشه سینما را ترک کرد. نویسندهٔ اومانیته یادآوری میکند: اسطورهها همیشه بر نوعی دروغ بنا میشوند.
پس از آن، باردو زندگی تازهای آغاز کرد: کنشگری تماموقت برای حقوق حیوانات. از مبارزه برای کشتار بدون درد دامها تا کارزار جهانی علیه شکار فُکها. تلاشهای او به تغییر سیاستهای اتحادیهٔ اروپا انجامید و بنیاد بریژیت باردو به نهادی تأثیرگذار بدل شد. او بیتردید در این عرصه دستاوردهای واقعی داشت و رنج حیوانات را به مسئلهای سیاسی و اجتماعی تبدیل کرد.
اما این مسیر با سقوط اخلاقی و سیاسی همراه شد. باردو بهتدریج به راست افراطی گرایش یافت، از انسانها ابراز نفرت کرد و اظهاراتی آشکارا نژادپرستانه و اسلامستیزانه بر زبان آورد. بارها محکوم شد و هر بار سرسختتر بازگشت. حتی همدلیهای مقطعیاش با اعتراضهای اجتماعی، مانند جلیقهزردها، پایدار نماند.
در سالهای پایانی، او در انزوایی خودخواسته، با سگهایش و دور از جهان انسانها زیست. زنی که زمانی نماد آزادی بود، سرانجام به دشمن انسان بدل شد. با این همه، جملهای که بارها تکرار کرد، شاید چکیدهٔ زندگیاش باشد: «جوانی و زیباییام را به مردان دادم.» شاید همین کافی بود؛ هم برای ساختن یک اسطوره، و هم برای فروپاشی آن.
منبع: اومانیته





