در جهان امروز، برخی جملهها بیش از آنکه صرفاً خبر باشند، نشانهاند. اظهارات اخیر نمایندهٔ ایالات متحده در شورای امنیت سازمان ملل، که در آن «غنیسازی صفر» بهعنوان مبنای مذاکرهٔ مستقیم با ایران مطرح شد، از همین جنس است. این سخن را نمیتوان تنها در چارچوب یک اختلاف فنی یا حتی یک پروندهٔ دیپلماتیک محدود فهمید. آنچه در اینجا با آن روبهرو هستیم، بازتاب منطقی مسلط است که سالهاست بر نظم جهانی سایه افکنده؛ منطقی که در آن، گفتوگو اغلب به ابزاری برای تحمیل ارادهٔ سیاسی و اقتصادی قدرتهای برتر تبدیل میشود.
پیشنهاد «غنیسازی صفر» از موضعی مطرح میشود که در آن، نتیجهٔ مذاکره از پیش تعیین شده است. چنین پیشنهادی نه در پی یافتن نقطهٔ توازن، بلکه در پی حذف یکی از مؤلفههای اساسی توان چانهزنی طرف مقابل است. مذاکرهای که با خلع یکجانبه آغاز شود، در واقع مذاکره نیست؛ انتقال فشار از عرصهٔ تحریم و تهدید به میز گفتوگوست، با زبانی نرمتر اما با همان منطق پیشین.
این رویکرد را باید در بستر نظم نابرابر جهانی فهمید؛ نظمی که در آن، سرمایه، قدرت سیاسی، فناوریهای راهبردی و ابزارهای نظامی در دست اقلیتی از دولتها متمرکز شده و همین تمرکز، امکان دیکتهکردن قواعد بازی به دیگران را فراهم آورده است. در چنین جهانی، مفاهیمی چون امنیت، صلح، حقوق بینالملل و حتی عدم اشاعه، نه بهصورت جهانشمول، بلکه گزینشی و سلسلهمراتبی به کار میروند. آنچه برای برخی کشورها «حق مسلم» تلقی میشود، برای برخی دیگر به «تهدیدی علیه امنیت جهانی» بدل میگردد.
در سالهای اخیر، این منطق نابرابر وارد مرحلهای تازه شده است. اسناد امنیت ملی ایالات متحده نشان میدهند که جهان از مرحلهای که میتوان آن را «رقابت مدیریتشده» نامید، به مرحلهای از «تقابل ساختاری» گذر کرده است. در این چارچوب، جهان دیگر عرصهٔ تنظیم تدریجی اختلافها نیست، بلکه میدان صفبندیهای سخت، فشارهای چندلایه و تعیین تکلیفهای یکجانبه است. دیپلماسی، بیش از پیش، به ادامهٔ سیاست فشار با ابزارهای غیرنظامی بدل میشود و تحریم، جنگ اقتصادی، کنترل فناوری و حتی حقوق بینالملل، نقش مکمل تهدید نظامی را مییابند.
خاورمیانه در این منطق تقابلی جایگاهی محوری دارد. تجربهٔ بیش از دو دههٔ گذشته. از اشغال عراق و افغانستان تا فروپاشی لیبی، جنگ سوریه، بیثباتسازی مزمن یمن و فلسطین نشان میدهد که طرحهای بازآرایی ژئوپولیتیک منطقه هرگز از دستور کار قدرتهای مسلط خارج نشدهاند. «تغییر نقشهٔ خاورمیانه» الزاماً به معنای ترسیم مرزهای تازه نیست؛ بلکه اغلب به معنای تضعیف دولتهای ملی، فرسایش حاکمیت، تعمیق شکافهای اجتماعی و تبدیل کشورها به بازیگران شکننده و قابل مدیریت است.
در چنین زمینهای، ایران نه صرفاً بهعنوان یک پروندهٔ هستهای، بلکه بهمثابه یک گرهٔ ژئوپولیتیک دیده میشود؛ کشوری با موقعیت راهبردی، ظرفیتهای انسانی و تاریخی، و توان تأثیرگذاری منطقهای که در صورت حفظ حداقلی از استقلال تصمیمگیری، با نظم مطلوب قدرتهای مسلط سازگار نیست. از این منظر، فشار برای «غنیسازی صفر» را باید بخشی از راهبردی گستردهتر دانست که هدف آن نه حل یک اختلاف فنی، بلکه کاهش بازدارندگی و توان چانهزنی کشوری است که در لحظهٔ گذار به نظم تقابلی، حاضر نیست نقش از پیش تعیینشدهای را بپذیرد.
تأکید نمایندهٔ آمریکا بر ضرورت «تغییر رفتار ایران» نیز از همین منطق سرچشمه میگیرد؛ منطقی که مسئله را نه در ساختارهای سلطه و نابرابری، بلکه در مقاومت کشورهایی میبیند که حاضر نیستند خود را بیچونوچرا با نظم مسلط تطبیق دهند. در این چارچوب، تحریمهای اقتصادی به ابزاری عادی برای تنبیه دولتهای «ناهمساز» بدل شدهاند؛ تحریمهایی که آثار واقعیشان نه متوجه نخبگان سیاسی، بلکه مستقیماً متوجه زندگی روزمرهٔ میلیونها انسان عادی است.
از این منظر، وعدهٔ «رفع همهٔ تحریمها» در برابر «غنیسازی صفر» بیش از آنکه یک پیشنهاد منصفانه باشد، شبیه تعلیق مشروط مجازاتی است که خود، بهطور یکجانبه اعمال شده است. تجربهٔ سالهای گذشته نشان داده که تحریمها میتوانند با تغییر فضای سیاسی در واشنگتن یا با تفسیرهای تازه از همان توافقها، بهسرعت بازگردند. در مقابل، امتیازاتی که از کشورهای تحت فشار گرفته میشود، اغلب ماهیتی ساختاری و دیرپا دارد. این عدم تقارن، جوهرهٔ چنین پیشنهادهایی است.
یادآوری تجربهٔ لیبی در این بحث نه از سر اغراق و نه برای ایجاد هراس، بلکه برای توجه دادن به یک واقعیت تاریخی ضروری است. لیبی زمانی با این امید که از فشار و انزوا رها شود، تمامی برنامههای راهبردی خود را کنار گذاشت و به تضمینهای قدرتهای غربی اعتماد کرد. نتیجه اما نه امنیت پایدار بود و نه توسعه، بلکه فروپاشی دولت، مداخلهٔ نظامی و رنج طولانی مردم. مسئله این نیست که تاریخ دقیقاً تکرار میشود، بلکه این است که منطق حاکم بر رفتار قدرتهای بزرگ، در شرایط فقدان بازدارندگی و توازن، تغییر چندانی نکرده است.با این همه، نقد سیاستهای آمریکا و نظم جهانی مسلط نباید به نادیدهگرفتن مسئولیتهای داخلی بینجامد. ایران امروز با شرایطی پیچیده و نگرانکننده روبهروست: فشار سنگین اقتصادی، فرسایش اعتماد عمومی، شکافهای اجتماعی و نارضایتیهایی که طی سالها انباشته شدهاند. در چنین وضعیتی، هیچ راهبرد خارجیای نمیتواند بدون پشتوانهٔ اجتماعی پایدار بماند. سیاست خارجی، خواهناخواه، ادامهٔ سیاست داخلی است و قدرت واقعی، پیش از آنکه در فناوری یا ابزارهای سخت متجلی شود، در پیوند میان دولت و جامعه شکل میگیرد.
تجربهٔ «جنگ دوازدهروزه» نشان داد که جامعهٔ ایران، در لحظهٔ تهدید خارجی، همچنان ظرفیت همبستگی و دفاع از تمامیت کشور را دارد. این حمایت، نه محصول اجبار، بلکه نتیجهٔ احساس خطر مشترک و دفاع از موجودیت ملی بود. اما این سرمایهٔ اجتماعی، دائمی و بیهزینه نیست. مردم زمانی دوباره و پایدار در کنار حاکمیت قرار میگیرند که احساس کنند بار اصلی تصمیمها بر دوش آنان گذاشته نمیشود و صدایشان در معادلات کلان شنیده میشود.
اگر دولت ایران قصد دارد در برابر فشارهای خارجی با قدرت وارد مذاکره شود، مهمترین اهرم آن نه تشدید تنش و نه عقبنشینی یکجانبه، بلکه بازسازی اعتماد اجتماعی است. کاهش فشار بر زندگی مردم، شفافیت در تصمیمگیریها، پرهیز از امنیتیسازی مفرط فضای داخلی و گشودن مسیرهای واقعی مشارکت اجتماعی، نه امتیازدهی به بیرون، بلکه تقویت بنیانهای قدرت ملی است. دولتی که بر جامعهای ناراضی تکیه دارد، حتی با پیشرفتهترین ابزارهای فنی نیز در میز مذاکره آسیبپذیر خواهد بود.
در موضوع مشخص غنیسازی، ایران نیازمند ابتکاری است که هم حقوق و منافع بلندمدت کشور را حفظ کند و هم فضای تنش را کاهش دهد. پذیرش «غنیسازی صفر» بهمعنای واگذاری کامل یک ظرفیت راهبردی در برابر وعدههایی ناپایدار است و نمیتواند مبنای یک توافق عادلانه و پایدار باشد. در عین حال، تداوم وضعیت موجود بدون ارائهٔ طرحی شفاف و اعتمادساز نیز راه را به سوی بنبستهای تازه میگشاید. راهحل واقعبینانه میتواند بر پذیرش محدودیتهای روشن، شفاف و قابل راستیآزمایی در سطح و میزان غنیسازی، در چارچوب حقوق بینالملل، استوار باشد؛ محدودیتهایی که در قالب توافقی چندجانبه با تضمینهای مشخص، غیرقابل تفسیر یکجانبه و دارای سازوکارهای اجرایی متقارن تثبیت شوند. حفظ زیرساختهای فنی و انسانی و امکان بازگشتپذیری در صورت نقض تعهدات طرف مقابل، بخش جداییناپذیر چنین راهبردی است. این مسیر نه تسلیم است و نه ماجراجویی، بلکه تلاشی عقلانی برای حفظ توازن در شرایط نابرابر.
در نهایت، مسئله فراتر از یک پروندهٔ هستهای است. آنچه امروز در برابر ایران قرار دارد، انتخاب میان دو منطق است: منطق دیکته و واکنش، یا منطق قدرتی که از جامعه برمیخیزد. بدون مردم، هیچ اهرمی پایدار نیست و با مردم، حتی دشوارترین فشارها نیز قابل مدیریتاند. دیپلماسی تنها زمانی معنا مییابد که بر پایهٔ احترام متقابل شکل گیرد، نه تحمیل؛ و این احترام، پیش از هر چیز، باید از درون جامعه آغاز شود. تنها در این صورت است که مذاکره، از ابزار سلطه به امکان تفاهم واقعی بدل خواهد شد.
مهرزاد وطنآبادی





یک پاسخ
با درود
شما از حکومت اسلامی می خواهید که در این شرایط خطرناک عاقلانه عمل کند ، حکومتی که توسط یک عده پخمه ، غیر متخصص ، و رانت خوار ، واپسگرا و ……. اداره میشود .
فکر نمی کنید که بهتره از اپوزیسیونی که دارای افراد متخصص ، روشنفکر ، تحصیلگرده و متعهد و مبارز بیشماری است تقاضا کنید که با تشکیل جبهه ای ، در این شرایط بحرانی به نجات مردم و ایران برخیزند . مگر شما امیدی به مبارزه مردمی ندارید !
حکومت اسلامی به اخر خط رسیده است و حتی نمی توانند از خودش محافظت کند.