
لازم نبود سرمایه مارکس را بخوانم تا بهعنوان یک کارگر بفهمم که در پایینترین پلهام. در طول دههها ادبیات سوسیالیستی زیادی خواندهام و برای توضیح این واقعیتها به یک کتاب درسی ۴۰۰ صفحهای نیاز نیست. آن زمان فکر میکردم و هنوز هم فکر میکنم که گرایش دائمی به بیشازحد پیچیدهکردنِ این بدیهیات، یکی از بزرگترین و فلجکنندهترین بیماریهای ما در چپ است

مانتلی ریویو آنلاین/ مایکل دی. ییتس: کریس تاونسند تقریباً تمام زندگی بزرگسالیاش را صرف سازماندهی کارگران، انجام کار سیاسی برای اتحادیههای کارگری و آموزش سازماندهی به کارگران جوان کرده است. او بهقول معروف «اصلِ جنس» است. در حالی که بسیاری از ما دربارهٔ کار و کارگری نظر میدهیم و خطابه میخوانیم، کریس کارِ سخت و عملی را انجام میدهد: او سازماندهی میکند. سهم او طی چند دهه نقش مهمی در بازسازی اتحادیهٔ کارگران برق متحد (UE)، دمیدن جان تازه به سازماندهی و کارزارها در اتحادیهٔ حملونقل متحد (ATU)، کمک به شکلگیری آنچه بعدها به جنبش استارباکس بدل شد، و دهها نقش دیگر در پیشبرد جنبش کارگری داشته است. او بدون هیچ تردیدی اعلام میکند که «محیط کار در ایالات متحده یک دیکتاتوری است» و سازماندهی بسیار گستردهترِ اتحادیهای را بهعنوان یکی از پادزهرها پیشنهاد میکند. کریس همچنین یک سوسیالیست متعهد است؛ کسی که میداند جنبش کارگری باید بسیار فراتر از مجموعهای از اتحادیههای منفصل و منزوی باشد که از نظر سیاسی سرگردان، از نظر سازمانی راکد، و از هر سو زیر ضرب هستند. کار سازمانیافته باید به ریشههای خود بازگردد؛ به زمانی که پایاندادن به سرمایهداری هدف نهایی بود.
مایکل دی. ییتس: کریس، نخستینبار چه زمانی و چگونه در جنبش کارگری فعال شدی؟
کریس تاونسند: من بلافاصله بعد از پایان دبیرستان، به اتحادیهٔ حملونقل متحد (ATU) در تامپا، فلوریدا پیوستم. در پنسیلوانیا بزرگ شدم و در سال ۱۹۷۹، اقتصاد عملاً از حرکت ایستاده بود. هر کارخانه، معدن، راهآهن و هر کارفرمای دیگری فهرست اخراجیهایی داشت به درازای یک مایل. یک جوانی مثل من هیچ شانسی برای پیدا کردن هیچ کاری نداشت. بیکاریِ تودهای صحنهٔ ترسناکی بود؛ وقتی صدها نفر برای چند شغل محدود صف میکشیدند. من تنها بودم و راهی فلوریدا شدم، جایی که عمویی داشتم که میتوانستم مدتی پیش او بمانم. میگفت دستکم چند شغل آن پایین پیدا میشود. بهعنوان کارگر خدمات شهری استخدام شدم و آنجا فهمیدم ATU در حال سازماندهی کل نیروی کار شهرداریِ شهر تامپا است. کاملاً اتفاقی وارد این ماجرا شدم. ATU پیشقراول بود، چون بیست سال تمام نمایندگی عملیات اتوبوسرانی را بر عهده داشت؛ عملیاتی که بعدها زیر نظر شهرداری اداره شد. وقتی من رسیدم، بخش عمومی از طریق یک فرایند ایالتی در فلوریدا رسماً اجازهٔ سازمانیابی پیدا کرده بود. کارزار سازماندهی بیش از ۳۶۰۰ کارگر را در همهٔ ردههای شغلیِ شهری دربر میگرفت؛ از «کارمند حسابداری درجهٔ ۱» تا «مسئول باغوحش درجهٔ ۲» و هر چیزی در این میان. من با تمام وجود وارد اتحادیه شدم و تقریباً هر کاری که تصورش را بکنید انجام دادم. برخی از قدیمیهایی که اتحادیهٔ محلی را اداره میکردند، کوباییـآمریکایی بودند؛ اما کمونیست یا همدلِ کمونیستها بودند که از رژیم باتیستا گریخته بودند. انقلاب کوبا، بهاصطلاح، ستارهٔ قطبیِ سیاسیشان بود. همین آدمها بودند که مرا آموزش دادند و به کار گرفتند. من یک سازماندهندهٔ داوطلب بودم که هر کاری لازم بود، در تقریباً هر گوشهٔ شهر انجام میدادم. مدتی هم نمایندهٔ کارگاهی (shop steward) شدم و بعد در اواخر ۱۹۸۱ به هیئت اجرایی اتحادیهٔ محلی انتخاب شدم. بهنحوی لقب «بچه» را به من دادند و از آن بیزار بودم. کارگران جوانِ زیادی آنجا بودند، اما ظاهراً چون در ۱۷، ۱۸ و ۱۹ سالگی از همه فعالتر بودم، این لقب به من چسبید.
ییتس: پیش از ورودت به جنبش کارگری به چپ گرایش پیدا کردی یا بعد از آن؟
تاونسند: من در دبیرستان، با گوشدادن به رادیوهای موج کوتاه و با مطالعه، چپ شدم. یکی از چیزهایی که میخواندم Monthly Review بود؛ این نشریه در کتابخانهٔ کالج فرانکلین و مارشال در دسترس بود. آن را کنار روزنامهها و مجلات میگذاشتند و کتابخانه هم برای عموم باز بود. میدیدم که چشمانداز آیندهام روزبهروز زیر حکومت نیکسون و بعد جیمی کارتر تیرهتر میشود. کمکم فهمیدم این «سیستمی» که داریم، سیستمِ ما نیست؛ سیستمِ رئیسهاست. مردم را میدزدد، سرکوب میکند، آزار میدهد و خرد میکند. و وقتی بخواهد، در مقیاسی عظیم دست به کشتار میزند. نسلکشیِ ایالات متحده در ویتنام منزجرکننده بود. وقتی رژیم دستنشاندهٔ ما در جنوب سرانجام در پایان آوریل ۱۹۷۵ فروپاشید، همهمان آن را زنده از تلویزیون دیدیم. شیوهای که در خروج نهایی، بیشترِ حامیان و آویزانهای خودمان را رها کردیم و کنار گذاشتیم، بهطرزی طعنهآمیز مرا قانع کرد که سوسیالیست هستم. اگر این آدمها اینقدر سریع دور انداخته شدند، چرا باید فکر میکردم همین نیروهای حاکم روزی اگر من گیر بیفتم به دادم میرسند؟ این سیستم فاسدِ رئیسها دنبال پول است، قدرت است، خونخواری است. ذرهای به کارگران اهمیت نمیدهد.
وقتی دربارهٔ نظام طبقاتی، مبارزهٔ طبقاتی و منافع طبقاتی یاد گرفتم، وفاداریام کاملاً روشن شد: من به طبقهام بدهکارم؛ طبقهٔ کارگر. تمام. خوششانس بودم که این را در جوانی فهمیدم. شاید راههای پیچیدهتری برای مارکسیستشدن وجود داشته باشد، اما مسیر من این بود. لازم نبود سرمایه مارکس را بخوانم تا بهعنوان یک کارگر بفهمم که در پایینترین پلهام و همیشه زیر رحمتِ رئیس و دارودستهاش. در طول دههها ادبیات سوسیالیستی زیادی خواندهام و برای توضیح این واقعیتها به یک کتاب درسی ۴۰۰ صفحهای نیاز نیست. آن زمان فکر میکردم و هنوز هم فکر میکنم که گرایش دائمی به بیشازحد پیچیدهکردنِ این بدیهیات، یکی از بزرگترین و فلجکنندهترین بیماریهای ما در چپ است.
همزمان با چپشدنم، احیای ثبتنام خدمت اجباریِ نظامی در دورهٔ کارتر هم مرا جلو راند؛ چیزی که صریحاً از آن سر باز زدم. خانوادهٔ من همچنین بیستوچهار مایل با ذوب هستهایِ «تری مایل آیلند» در مارس ۱۹۷۹ فاصله داشتند. دیدنِ تبانیِ صنعت هستهای با دولتمان و بهخطرانداختنِ جان همگان برای سودهای کلانشان، تیر خلاص بود. همان زمان مقالهٔ لنین با عنوان «سه منبع و سه جزءِ سازندهٔ مارکسیسم» را هم خواندم و در به رویم باز شد. هر کارگری باید آن مقالهٔ کوتاه را بخواند.
مایکل دی. ییتس: تو سالهای زیادی با اتحادیهٔ کارگران برق متحد (UE) کار کردی. از این دورهٔ زندگیات برای ما بگو. چه چیزی UE را متمایز میکند؟ چه درسهایی از کارت در آنجا گرفتی؟
کریس تاونسند: در سال ۱۹۸۸ برای کار در UE جذب شدم. به گروهی از سازماندهندگان پیوستم که مأموریت داشتند بخش پلاستیکِ شرکت جنرال الکتریک (GE) را سازماندهی کنند. شرکتی بزرگتر، قدرتمندتر و ضداتحادیهتر از GE وجود نداشت. UE اتحادیهٔ اولیهای بود که در دههٔ ۱۹۳۰ بخشهای عظیمی از این غول صنعتی را سازماندهی کرده بود. اما تا زمانی که من به UE پیوستم، نیروهای متحدِ GE، وستینگهاوس، کنگره، افبیآی، CIO، AFL، تقریباً همهٔ دموکراتها و جمهوریخواهان، و رسانههای خبری، هر ضربهای که میشد برای نابودکردن UE زدند. خسارت عظیمی وارد شد، اما نتوانستند UE را بهطور کامل از میان بردارند.
UE واقعاً یک اتحادیهٔ «پایهمحور»، «دموکراتیک» و «میلیتانت» است. حقوق رهبران و کارکنان اتحادیه بسیار متواضعانه است. مبارزهجویی تشویق میشود، نه سرکوب. سازماندهیِ جدید اولویت اصلی اتحادیه است، نه یک فکرِ حاشیهای. مواضع سیاسی بهصورت دموکراتیک و توسط اعضا تعیین میشود. من همهٔ اینها را از نزدیک دیدم. به وبسایت UE بروید و اساسنامه ی آن را بخوانید؛ سندی که نحوهٔ ادارهٔ اتحادیه را الزامآور میکند. متأسفانه، نمونهٔ مشابهی برایش جای دیگری نخواهید یافت.
UE امروز نمایندهٔ یک پارهٔ زنده از سنتهای ویلیام زد. فاستر و TUEL (لیگ آموزشی اتحادیههای کارگری)، TUUL (لیگ وحدت اتحادیههای کارگری) و CIO اولیه است. اتحادیههای دیگری هم بودند که از بسیاری جهات شبیه UE بودند، اما آنها اتحادیههایی بودند که در دهههای ۱۹۴۰ و ۱۹۵۰ زیر سرکوب کارفرمایان و دولت ویران و نابود شدند. اتحادیههای تجاری هم مشتاق بودند از لاشهٔ اتحادیههای چپگرا تغذیه کنند، اما UE و ILWU somehow somehow توانستند جان سالم بهدر ببرند.
پس از چهار سال کار میدانی بهعنوان سازماندهنده، UE مرا به واشنگتن دیسی فرستاد تا دفتر واشنگتن اتحادیه را اداره کنم. برای آدمی مثل من، مأموریت بزرگی بود. هیچ اتحادیهٔ دیگری—واقعاً هیچکدام—هرگز فردی مثل مرا برای کار سیاسی خود انتخاب نمیکرد. این هم یکی دیگر از «تفاوتهای» UE است. «صرفاً یک کارگر بودن» واقعاً معنا داشت.
بیستویک سال کار سیاسی UE را در سطح فدرال و ایالتی پیش بردم، کار آموزش سیاسی اتحادیه را انجام دادم، و در عین حال نقش پررنگی در سازماندهی و چانهزنی حفظ کردم. بهعنوان مسئول سیاسی، همچنان در سازماندهیهای جدید، وابستگیهای اتحادیهای مستقل، مبارزات اعتصابی و مذاکرات مزدی مشارکت داشتم. در همان دوره به کمیتهٔ مذاکرهٔ UE با جنرال الکتریک پیوستم.
در این مأموریت توانستم از نزدیک با برنی سندرز هم کار کنم. AFL-CIO او را تحریم کرده بود و میخواست از کرسیاش در مجلس نمایندگان بیرونش کند، اما او بهطرزی فوقالعاده از واحدهای UE ما در ورمونت و از سازماندهیهای جدیدمان حمایت میکرد. ما با خوشحالی با او همکاری میکردیم و پنج یا شش سالی بود که UE عملاً تنها اتحادیهای بود که در واشنگتن با او کار میکرد. من بهمراتب چپتر از سندرز هستم و همیشه برایم سرگرمکننده بود وقتی او را به یک جمع UE معرفی میکردم با این عبارت: «دوست محافظهکار من از ورمونت.»
در آن سالها UE با ضرورتِ فاصلهگرفتن از یک اتحادیهٔ صرفاً تولیدی دستوپنجه نرم میکرد. تعطیلی کارخانهها و اخراجها دهها هزار عضو را از اتحادیه میکاست و سازماندهی جدید در کارخانهها به پایینترین سطح رسیده بود، سطحی که متأسفانه امروز هم ادامه دارد. ما همچنان تلاش میکردیم در بخش تولید سازماندهی کنیم، اما تقریباً همهٔ دستاوردها در بخشهای دیگر به دست میآمد. وقتی در سال ۲۰۱۳ پس از بیستوپنج سال از UE بازنشسته شدم، اتحادیه از پیش به اتحادیهای با اکثریت اعضای غیرتولیدی بدل شده بود. راه دیگری وجود نداشت.
امروز UE با افزودهشدن بیش از ۳۵ هزار کارگر در بخش آموزش عالی، شاهد یک تولد دوبارهٔ بزرگ است. ما نخستینبار در سال ۱۹۹۶ کارگران تحصیلات تکمیلی و پژوهشی را در آیووا سازماندهی کردیم و امروز UE متشکل از کارگران در هفت بخش صنعتی متفاوت است که بخش آموزش عالی اکنون با فاصلهٔ زیاد بزرگترین آنهاست.
و باید تأکید کنم که امروز، در میانهٔ سال ۲۰۲۵، UE بار دیگر از IUE بزرگتر شده است، همان اتحادیهٔ راستگرایی که در سال ۱۹۴۹ با تنها هدفِ نابودی UE تأسیس شد. بقایای رو به زوال IUE حدود بیست سال پیش با CWA ادغام شدند. آنها سازماندهیِ جدیدِ معنادار را رد کردهاند و در دو یا سه سال گذشته بود که UE از آنها پیشی گرفت. کاش دهها هزار قربانی IUE که دیگر در میان ما نیستند، میتوانستند این روز را ببینند.
UE امروز به دلایل زیادی شناخته میشود؛ شاید گرایش چپ آن یکی از شناختهشدهترین ویژگیها باشد. اما واقعاً شگفتانگیز این است که UE دوام آورده و در حال بازسازی است. بیشتر اتحادیههایی که چنین زیر ضرب میروند، جمع میکنند و در اتحادیهای دیگر ادغام میشوند و دیگر هرگز نامی از آنها شنیده نمیشود. ما مصمم بودیم زنده بمانیم و تا حد امکان اصولِ ادارهٔ اتحادیه توسط اعضا و اصول چپ آن را حفظ کنیم.
هر دانشجوی جدیِ مطالعات کارگری باید UE را از نظر تاریخ، خصلت، روشهای چانهزنی و تعامل با کارفرمایان، و مواضع سیاسیاش بررسی کند. اگر امروز عضو یک اتحادیه هستید و به وضعیت کنونی نگاه میکنید، به نظر من بهتر است مطالعه کنید که UE چگونه دههها ضربات عظیم خورد و با این حال somehow somehow زنده ماند—و حالا دوباره رشد کرده است—بیآنکه به حقههایی مثل ادغام اتحادیهها متوسل شود که نام «سازماندهی جدید» روی آن میگذارند. UE خلاف جریان شنا میکند و بارها و بارها ثابت میکند که واقعاً بدیلی برای الگوی شکستخوردهٔ «اتحادیهٔ تجاری» وجود دارد؛ الگویی که امروز همهٔ ما گرفتار آن هستیم.
مایکل دی. ییتس: تو عضو و کارمند چندین اتحادیهٔ دیگر هم بودهای و هر جا رفتهای، سازماندهندهای موفق بودهای. همچنین بسیاری از سازماندهندگان را آموزش دادهای. برای خوانندگان از فعالیتهای سازماندهیات، از جمله کارهای اخیرت از طریق مدارس آموزش سازماندهی اتحادیهای بگو، چطور موفق شدهای؟ بهاصطلاح، «راز» عمل تو چیست؟ چرا کارگران به کاری که میکنی پاسخ مثبت میدهند؟ و چرا افراد بیشتری مثل تو وجود ندارند؟ چون اگر بودند، شاید امروز شاهد احیای جنبش کارگری میبودیم.
کریس تاونسند: در طول چهلوشش سال فعالیت در جنبش کارگری، عضو چهار اتحادیه بودهام: ATU، UFCW (اتحادیهٔ متحد کارگران صنایع غذایی و تجاری)، SEIU و UE—اتحادیههایی با ماهیتهایی کاملاً متفاوت. دورهٔ کوتاه من در UFCW بهعنوان یک «کارآموز» موفق گذشت و دورهٔ کوتاهترم در SEIU با این شناخته میشود که اتحادیهٔ محلی را با زور پیش بردم: سازماندهی جدید را دوباره راه انداختم و نزدیک به ۵۰۰ عضو تازه اضافه کردم.
در سال ۲۰۱۳ از UE بازنشسته شدم و پس از وقفهای بیستونهساله، از زمانی که در فلوریدا عضو ATU بودم، دوباره به ATU پیوستم. لَری هنلی، رانندهٔ اتوبوسِ نیویورکی و نیرویی مصمم برای احیای ATU، به ریاست ATU انتخاب شد و مرا جذب کرد تا بخش بسیج را راه بیندازم و سازماندهیِ جدید را از نو شروع کنم. دوران حضورم در ATU طوفانی بود. سازماندهی جدید را به حرکت انداختم و امروز ATU به بزرگترین عضویت خود در ۱۳۳ سال تاریخش رسیده است. با پیروزی در بیش از ۲۳۵ کارزار در ایالات متحده و کانادا، نزدیک به ۱۰ هزار عضو جدید اضافه شدهاند. همچنین یک سازوکار کارزاری ساختیم که اکنون به اتحادیه اجازه میدهد پشتیبانیِ چانهزنی و مبارزهٔ اعتصابی انجام دهد و از کارگران حملونقل در برابر حملات سیاسی دفاع کند.
نزدیک به یکسومِ این موفقیتهای سازماندهی در جنوب آمریکا رخ داده است. AFL-CIO بهخوبی از این موفقیتها آگاه است، اما امروز در چندین ایالت جنوبی اردو زده و مدعی «سازماندهی» است. باید به تجربههای ATU در جنوب نگاه کنند، اما نمیکنند. آنها سرگرم خرجکردن پولِ زیاد، سازماندهیِ اندک، و ادامهٔ سنت دیرینهٔ شکست در سازماندهیِ AFL-CIO هستند.
در دورهٔ من در ATU، یکی از بزرگترین پیروزیها علیه خصوصیسازیِ حملونقل را هم رقم زدیم: خصوصیسازیِ ۱۷۵ رانندهٔ اتوبوس در واشنگتن دیسی را شکست دادیم و بازگشت آنها به نهاد حملونقل عمومی را بهدست آوردیم. این کار پس از اعتصاب ۸۴روزهٔ سال ۲۰۱۹ در لورتونِ ویرجینیا انجام شد. ما از یک برنامهٔ اولیه پیروی کردیم که توسط رئیس ATU، لری هنلی، من، و همکارم تاد بروگان طراحی شده بود. اتحادیهٔ بزرگ محلی ۶۸۹ ATU در واشنگتن دیسی پس از مقاومت اولیه به ما پیوست. هدف جسورانهٔ هنلی این بود که جایی روند خصوصیسازی را معکوس کنیم و سپس این حرکت را به نقاط دیگر گسترش دهیم تا با سرطانِ رو به گسترش خصوصیسازی در صنعت حملونقل مقابله کنیم. اما او پیش از موفقیت نهاییِ کارزار درگذشت و جانشین اش بلافاصله هر ایدهای برای ادامهٔ این مسیر را کنار گذاشت. امروز طوری رفتار میشود که انگار این پیروزی چشمگیر هرگز رخ نداده است. یکی از دلایل بازنشستگی من از ATU در سال ۲۰۲۲ همین بود. رهبریِ پساهنلی با خصوصیسازی کاملاً کنار آمده است. رخوت و تنگنظریِ «اتحادیهٔ تجاری» شکلهای گوناگونی دارد، و همیشه به بهای پایگاهِ اعضا تمام میشود.
شاخصترین دستاورد من در ATU زمانی بود که لری هنلی، من، و سازماندهندهٔ باسابقه ریچارد بنسینگر، در اواخر ۲۰۱۷ یک مدرسهٔ آموزش سازماندهی اتحادیهای راه انداختیم. به ابزاری نیاز داشتیم تا رهبران و مسئولان محلی ATU را برای گسترش برنامهٔ سازماندهیِ جدید آموزش دهیم. بنسینگر پیشنهاد داد این آموزش در چارچوب یک همکاریِ چنداتحادیهای انجام شود تا «سالتیگ» بهعنوان ابزار سازماندهی ترویج شود. هر اتحادیهٔ مشارکتکننده میتوانست در طراحی کارزارهای خودش بر تجربهٔ جمعیِ داوطلبان تکیه کند.
چندین اتحادیه، از جمله ATU، از طریق این مدرسه واحدهای کاری جدیدی را سازماندهی کردند و در سال ۲۰۲۰، حتی در دوره همهگیری بنسینگر و «ورکرز یونایتد» (هیئت مشترک روچسترِ نیویورک) آنچه بعدها «استارباکس ورکرز یونایتد» شد را راهاندازی کردند. کارآموزان جذب و به سه شعبهٔ استارباکس در بوفالو اعزام شدند و نخستین سه انتخابات NLRB در اواخر ۲۰۲۰ پیروز شد. تا میانهٔ ۲۰۲۵، بیش از ۶۰۰ شعبهٔ استارباکس از طریق انتخابات NLRB سازماندهی شدهاند. هنوز هم برایم شگفتانگیز است که این حرکت تا چه اندازه حاصلِ همان مدرسهٔ سازماندهیِ دستساز است که زیر چتر ATU بنا کردیم.
من برای استفاده در مدرسه، مجموعه آثار ویلیام زد. فاستر با عنوان اتحادیهگرایی کارگری آمریکایی را دوباره به چاپ رساندم. از آن زمان تاکنون نزدیک به هزار نسخه از کتاب فاستر در میان کارگران استارباکس و در ۲۵۰ کارزار دیگرِ محیطهای کاری به کار رفته است.
حتی شگفتانگیزتر از موفقیت تاریخیِ جنبش استارباکس، فقدان تقریباً کاملِ علاقهٔ سایر بخشهای جنبش کارگری به این خیزش واقعی است. AFL-CIO هیچ علاقهای به شنیدن جزئیاتِ چگونگی شکلگیری مدرسه، کارآموزی و کارزارهای اولیه ندارد. شخصاً با رهبران ارشد ۱۵ اتحادیه صحبت کردهام تا راضیشان کنم فقط یک ساعت بنشینند و بشنوند که مدرسه چگونه آغاز شد و آموزش چگونه انجام گرفت—هیچکدام نپذیرفتند. همین بیعلاقگیِ تقریباً مطلق در برنامههای دانشگاهیِ کارگری و دنیای سازمانهای غیرانتفاعیِ کار هم دیده میشود.
آدم فکر میکند داستانِ آغاز یکی از موفقترین کارزارهای دهههای اخیر دستکم کنجکاویبرانگیز باشد—اما نیست. خوشبختانه، با کارگران جوان، برخی اتحادیههای محلی از اتحادیههای مختلف، و سازمانهای چپ که گوش دادند، موفقیت قابلتوجهی داشتم. در حدود ۱۲۵ نشست و جلسهٔ زوم، داستان راهاندازی مدرسهٔ سازماندهی و بهتبع آن جنبش استارباکس را منتقل کردم و کتاب فاستر را ترویج دادم. بسیاری از شرکتکنندگان بعداً در یکی از مدارس سازماندهیای که اداره یا تدریس میکنم شرکت کردند و دهها نفر بهعنوان سالتهای داوطلب در کارزارهایی در ده صنعت مختلف فعال شدند.
مایکل دی. ییتس: در ادامهٔ پرسش قبلی، جنبش کارگری همچنان در حال از دست دادن زمین است و بیشتر اتحادیهها سازماندهیِ چندانی نمیکنند. همچنین تقریباً هیچ کاری برای آموزش اعضا—بهویژه آموزش حقیقتِ اقتصاد سیاسیای که کارگران ناگزیر در آن عمل میکنند—انجام نمیدهند. با این حال، برخی دانشگاهیان و سازمانها و نشریات پرمخاطب همچنان مدعیاند که جنبش کارگری آمریکا در حال احیاست. هر اعتصاب، هر بار که یک «دگراندیش» به مقام بالایی در اتحادیه میرسد، و هر قرارداد جدیدی با شادیِ بیپیرایه بهعنوان نشانهٔ آیندهای روشن جشن گرفته میشود. ارزیابی تو از جنبش کارگری آمریکا چیست؟ و چرا، با وجود ناسازگاریِ واقعیتها با این خوشبینی، مدام شاهد آن چیزی هستیم که میتوان «مکتبِ فقط خبرِ خوب» نامید؟
کریس تاونسند: ما وارد دورهای شدهایم که در آن افول، پوسیدگی، رکود و رهبریِ ترسو نهادینه شده است. «رهبری» امروز در بسیاری از اتحادیهها در بهترین حالت یک لایهٔ اداری است: کارگزارانی که با دقت افول را مدیریت میکنند و در حالی که به سمت فراموشی رانده میشویم، همهچیز را «سرِ ریل» نگه میدارند. استثناهایی وجود دارد، اما در تجربهٔ من بسیار اندکاند.
مطبوعات چپ و کارگریِ ما نیز در این دوره رنج میبرند؛ زیرا شمار فزایندهای از نویسندگان وارد میشوند که عملاً هیچ تجربهٔ معناداری در کار کارگری ندارند. باید مراقب باشیم بیتجربهها را سرزنش نکنیم؛ بهویژه در عصری که بهدست آوردن تجربهٔ واقعی دشوار و گاه ناممکن است. اما نباید سردبیران این نشریات را تبرئه کرد؛ همانها که با جدیت انواع داستانهای «فقط خبرِ خوب» را در نشریات میچپانند. امروز افرادی دربارهٔ سازماندهیِ جدید مقاله و حتی کتاب مینویسند که در تمام عمر حرفهایشان، اگر اصلاً، تعداد بسیار اندکی کارگر جدید را سازماندهی کردهاند.
من مثال تعمیر خودرو را میزنم: چند نفر از ما ماشینمان را به تعمیرگاه میبریم و بعد به مدیر خدمات میگوییم کمتجربهترین «مکانیک» را بگذارید روی کار؟ وقتی اینطور نگاه کنیم، کاملاً مضحک است؛ اما امروز بخش عمدهٔ کار سازماندهیِ جنبش کارگری همینگونه کادرسازی میشود، و همین منطق در انتخاب بسیاری از نویسندگان چپ هم صدق میکند. و بدتر از همه، کنجکاوی یا تمایلی برای رفتن سراغ کسانی که واقعاً کار سازماندهیِ دشوار را انجام دادهاند، یا هنوز انجام میدهند، و کالبدشکافیِ دقیقِ شیوههای پیروزیشان وجود ندارد. رهبری جنبش ما کلاه «سازماندهنده» را تقریباً بر سر هر کسی میگذارد، راهنمایی اندکی میدهد و آموزش کمتری، و بعد وقتی این «سازماندهندگان» استعفا میدهند، یا اخراج میشوند، دستهٔ بعدی را استخدام میکند.
این وضعیتِ روزنامهنگاریِ کارگری اطلاعرسانیِ خوبی هم نمیکند. لیز شولر کیست رئیس AFL-CIO؟ البته این سؤالِ با کنایه است، چون او یکی از کمتجربهترین «رهبران» کارگری در این سطح است، شاید در تمام تاریخ. او با تقریباً هیچ تجربهٔ اتحادیهایِ قابلذکری به بالاترین جایگاه جنبش کارگری رسید. نوشتن دربارهٔ این واقعیت شاید خیلی چیزها را دربارهٔ بنبستهای کنونی توضیح دهد، اما وای به روزی که حرفی دربارهٔ انتخاب «اولین زن» در رأس فدراسیون کارگری بزنیم.
واقعیت این است که دهها هزار زنِ اتحادیهای آن بیرون هستند که در محیطهای کاری میجنگند، شکایتها را میبرند، رهبری میکنند، چانهزنی میکنند، اعتصاب میکنند و سازماندهی میکنند. اما ظاهراً هیچکدام از اینها شرطِ تصدیِ بالاترین جایگاه فدراسیون نیست. هر کدامشان میتوانست از شولر پیشی بگیرد.
همه ذوقزده میشوند وقتی چهرهای «مترقی» و خوشصدا یا خوشنما در جنبش کارگری ظاهر میشود؛ اما این افراد چه کسانیاند؟ واقعاً در کارنامهٔ کارگریشان چه کردهاند؟ نیمی از مقالات کارگریِ امروز فقط پُرکنندهاند: گزارشهای ریز و مقطعی از تصویب قطعنامهها، آگهیهای فوریِ رویدادهای تکباره بدون زمینهسازی، یا سفرنامههای کارگری که بدیهیات را تکرار میکنند. من سردبیران، اگر اصلاً وجود داشته باشند را مقصر این خوراک کمکالری میدانم.
البته اتحادیهها را هم تبرئه نکنیم. گزارشنویسی و تولید محتوا از سوی آنها، اگر اصلاً بهطور معنادار وجود داشته باشد، اغلب مایهٔ شرمساری است. بیشتر اتحادیهها هیچ گزارشگری یا پژوهشِ جدیای تولید نمیکنند. وبسایتها حداقلیاند. تاریخ اتحادیههایی با بیش از صد سال مبارزه در دو پاراگراف—شاید—جمع میشود.
من مروج پرشورِ کتابهای کارگری و مطالعهٔ عمیقترِ تاریخ پُربارِ مبارزات جنبش کارگری هستم و میگویم ۹۵ درصد کتابهایی که میفروشم و معرفی میکنم برای خوانندگان کاملاً ناشناختهاند. اتحادیهها—جز چند استثنا—تقریباً هیچ کاری برای آموزش معنادارِ اعضای خود نمیکنند. و قطعاً هیچ بحثی دربارهٔ فاجعههایی که تجربه میکنیم، و هیچ توضیحی دربارهٔ نقش نظاممندِ حزب دموکرات در مشارکت در نابودی ما، تا حدی که عملاً زمینه را برای ترامپ فراهم کرد، در کار نیست.
کنوانسیونها و نشستهای اتحادیهای امروز اندک و به حداقل تقلیل یافتهاند تا صرفاً تریبونی برای رهبران مستقر فراهم شود. و البته فراموش نکنیم مهمانیها و وقتگذرانیهای سخاوتمندانه در کازینوها را. پولی که امروز برای هر کنوانسیون بزرگِ یک اتحادیه خرج میشود، میتواند سازماندهیِ جدیدِ دهها اتحادیه را دو برابر کند. این فاجعهای است از جهات گوناگون و نباید کوچک شمرده شود.
تعجبی ندارد که اعضای زیادی سرگردان باشند؛ یا اگر هم سرگردان نیستند، ممکن است واقعاً فکر کنند در حال پیشرفتیم چون یک خبر کوتاه اینترنتی دربارهٔ یک پیروزیِ اتفاقی در جایی خواندهاند. واقعیت این است که کار سازمانیافته در ایالات متحده در همهٔ جبههها همچنان در حال فرسایش است. ما به دلایل بسیاری نمیتوانیم با بحرانهای متعدد خود روبهرو شویم، از جمله به این دلیل ساده که درکی جدی از عمق واقعیِ وضعیتمان وجود ندارد.
مایکل دی. ییتس: بدیهی است که اتحادیههای بسیاری به رهبریِ تازه نیاز دارند. با این حال، کسانی که از «دگراندیشانِ اتحادیهای» دفاع میکنند، تقریباً هرگز از خود نمیپرسند: تغییر، برای چه؟ همین موضوع دربارهٔ سازماندهی هم صدق میکند. سزار چاوز و رهبران اتحادیهٔ کارگران مزرعه (UFW) دورههایی از موفقیت داشتند و به دیگران سازماندهی آموختند. اما بعدش چه؟ هدفِ ساختنِ یک جنبش کارگریِ رادیکال چه میشود، حتی در همان حال که برای شرایط کاری بهتر، دستمزد بالاتر، ساعات کار کمتر و… میجنگیم؟ چگونه میتوانیم از ساختن نهادها و بالا کشیدنِ رهبریهایی پرهیز کنیم که در نهایت از بهچالشکشیدنِ بنیادیترین پایههای جامعهٔ سرمایهداری سر باز میزنند یا از آن ناتواناند؟ سرمایهداری معمولاً انسانها و نهادهایی را میسازد و شکل میدهد که برای بازتولیدِ خودش به آنها نیاز دارد. این روند چگونه میتواند به چالش کشیده شود؟
کریس تاونسند: بسیاری از رهبران بالادستیِ کارگری اساساً راضی، خودبسنده و در اغلب موارد در برابر چالش مصوناند. آنها سازوکارهای کارمندی و باندی میسازند تا در قدرت بمانند. سالبهسال دویست، سیصد، چهارصد هزار دلار درآمد دارند و خیلی زود میلیونر میشوند. برای حفظ این شغلها هر کاری—واقعاً هر کاری—میکنند. حتی رهبران «بهتر» هم برای من اغلب فرسوده، منزوی از ایدههای بیرونی، و صرفاً واکنشی به نظر میرسند، نه پیشرو. میکوبند و میروند تا نوبت بازنشستگیِ خودشان برسد.
جنبش موسوم به «تغییر برای پیروزی» (Change to Win) بیست سال پیش، توسط برخی از همین میلیونرهای کارگری رهبری میشد. هرچه بود، یک شکستِ پرهیاهوی تمامعیار بود. همهمان شاهد آن غوغای چندساله بودیم، فقط برای اینکه دوباره یاد بگیریم رژیمهای رهبری و کارمندیِ پردرآمد قادر به اصلاحِ خود نیستند. حیات سیاسیِ بیشتری در سطح محلی وجود دارد و برای نیروهای صادق و چپ، وقت باید همانجا صرف شود. ما به چپ نیاز داریم که وارد شود، واقعاً بفهمد این اتحادیهها چگونه کار میکنند، و بعد برای مسئولیت نامزد شود. شغلهای کارمندی در سطحی معین میتوانند امکان اثرگذاری بدهند، اما هرگز آنقدر نیستند که مسیر فاجعهبار کنونی را واقعاً تغییر دهند.
همچنین باید به عناصر «میانه» در رهبریِ کارگری برسیم، آن لایهٔ بزرگ که نگران افول است، اصول پایهای اتحادیهای دارد و گاه حاضر است از تلاشها برای اصلاح مسیر حمایت کند. راهِ دستیابی به قدرت در این اتحادیهها همیشه یک ائتلافِ اصولیِ چپ–میانه بوده است. اعضا بهطور قاطع از تغییر، حرکت رو به جلو و اغلب حتی از مبارزهٔ سخت حمایت میکنند. اما عناصر محافظهکار، فاسد و خودخدمتگرِ رهبری میخواهند به قدرت و پول بچسبند.
ما با جارزدن دربارهٔ مسائل سیاسیِ دور از محیط کار، با تصویب قطعنامههای بیپایان، یا با انجامندادنِ کار واقعی، شتاب لازم برای بیرونراندنِ این عناصر را نمیسازیم. اتحادیههای ما بهشدت به احیای سازماندهی و جذبِ جدید نیاز دارند، چیزی که رهبریِ موجود عموماً میخواهد به هر قیمتی از آن پرهیز کند، اگر اصلاً به آن فکر بکند. اعضا بهطور غریزی ضرورتِ آوردنِ سازماننیافتهها به اتحادیه را میبینند؛ نه بهعنوان لطف، بلکه برای دفاع از وضعیتِ رو به تضعیفِ خودمان. تنها مسیرِ پیشِ رو برای سازماندهیِ جدیدِ لازم، ائتلافِ چپ–میانه در درون اتحادیه است. من بهطور منظم مدارس سازماندهیِ اتحادیهای برگزار میکنم و علاقهٔ عظیم و روبهگسترشی از سوی کارگران وجود دارد. مشکل این است که بیشتر اتحادیهها به درون خود خیرهاند، بعضی خواباند، و اغلب چنان ساختاربندی شدهاند که بیرونیها، یعنی سازماننیافتهها را نادیده بگیرند. و آخرین باری که نیروهای چپ شعار «سازماندهیِ سازماننیافتهها!» را مطرح کردند، کی بود؟ هرگز.
همین پرسش دربارهٔ آنچه در نهایت از این جنبش کارگری میخواهیم هم صادق است. پایانِ این مصیبت قرار است چه باشد؟ یک معاملهٔ اندکی بهتر در این بازیِ از پیش دستکاریشده؟ یا مثلاً «دستمزدِ منصفانه برای کارِ منصفانه»، آن گداییِ قدیمیِ AFL؟ اصلاً «منصفانه» یعنی چه؟ آیا چیز بزرگتری نمیخواهیم، چیزی که این سیستمِ فاسد را از جا بکند؟ برایم حیرتآور است که اتحادیهها چقدر ترسو، محدود و رام شدهاند. با این ذهنیت، قرار است از ۸۰ درصدِ باقیماندهٔ دورهٔ ترامپ چگونه عبور کنیم؟ با مذاکره با قدرتِ افسارگسیختهٔ شرکتها؟ با تکیه بر قضاتِ مشکوک و دموکراتهای شکستخورده؟ باید جدیتر به ضرورتِ نه فقط بهچالشکشیدنِ این سیستم، بلکه جایگزینکردنِ آن فکر کنیم.
مایکل دی. ییتس: بهعنوان نمونهای از کشمکشهای یک اتحادیهٔ برجستهٔ امروز، تو و من دربارهٔ وضعیت اتحادیهٔ کارگران خودروسازی (UAW) مکاتبه داشتهایم. دشواریهای کنونیِ آن را چگونه توضیح میدهی؟ شاون فین، رئیس اتحادیه، قهرمانِ چپِ سوسیالدموکرات معرفی شده است. بهگفتهٔ بَاسکار سونکارا، رئیس نشریهٔ The Nation و مالک Jacobin، فین «بزرگترین صدای کارگری» است و حمایت او از سیاست تعرفهای سادهانگارانهٔ ترامپ را تحسین کردهاند. با این حال، اکنون برخی او را متهم میکنند که UAW را بهصورت دیکتاتورمآبانه اداره میکند و دستاورد چندانی هم در سازماندهیِ جدید و آموزش اعضا نشان نداده است. ارزیابی تو چیست؟
کریس تاونسند: UAW بهواسطهٔ مداخلهٔ دولت فدرال و انتخاب رهبریای که به حکم دولت تحمیل شد، به این بنبستِ کنونی رسید. فسادِ ایدئولوژیکِ ناشی از «همکاریِ افسارگسیختهٔ کار–مدیریت» در نهایت به پوسیدگیای انجامید که لایههای وسیعی از رهبریِ اتحادیهٔ خودروسازی را فرا گرفت. آیا دولت ایالات متحده بهترین نیرو برای رسیدگی به چنین وضعیتی است؟ قطعاً نه. اما مانند بسیاری از اتحادیهها، هیچ شانسی وجود نداشت که اعضا خودشان راهی برای پاکسازی پیدا کنند. و فراموش نکنیم: سازوکارِ کنترلِ فدرال از جیبِ اعضای UAW پرداخت میشود، بهای دیگری که اعضا باید برای رهبریِ فاجعهبارِ دهههای گذشته بپردازند. هر سال میلیونها دلار صرف این ناظر دولتی میشود. تصورش را بکنید: فساد کشف و پیگرد میشود و «درمان» این است که دولت فدرال هرچقدر بخواهد دخالت کند، و همهاش را اعضا بپردازند!
شاون فین چند سال پیش در دلِ همین آشوب انتخاب شد و با اختلافی بسیار اندک، محافظهکاران قدیمی را شکست داد. او اتحادیهای را تحویل گرفت که با انواع فساد درگیر بود، با بدنهٔ کارمندیای که بسیاریشان به آن وضعیت پیوند خورده بودند، و با عضویتی که در حافظهٔ زندهٔ خود هرگز مجبور نشده بود نقش معناداری در ادارهٔ اتحادیه ایفا کند. بهگمان من، او در نخستین ماههایش در مذاکرات و اعتصابِ «سه خودروساز بزرگ» تا حدی که میشد خوب عمل کرد و اتحادیه توانست کارخانهٔ فولکسواگن در جنوب را سازماندهی کند، دستاوردهایی مهم برای هر رهبر کارگریِ امروز.
در مورد هیاهوی رسانههای چپ، بیشترِ آن را کنار میگذارم. بسیاری از این نویسندگان هیچ تجربهای در ادارهٔ یک اتحادیه ندارند و اغلب حتی از پویشهای درونیِ این—یا هر—اتحادیهای سر درنمیآورند. آن معدودی هم که فین را نیرویی «فوقچپ» پنداشتند، در دودِ خیالِ خودشان گم شدهاند. ناظرِ فدرالِ مداخلهگر و دائمی بهندرت حتی ذکر میشود. کار او جمعکردن شکایتها و نارضایتیهای پراکنده و سپس گزارشکردنِ آنها بهمثابهٔ امر «مهم» است، که مضحک است.
یک چیز اما نه ناظر فدرال و نه گزارشگران چپ بررسی نمیکنند: اینکه UAW در پنجاه سال گذشته ۸۰ درصد اعضایش را از دست داده است، در تمام مدتی که من در این جنبش فعال بودهام. آیا این مسئلهای نیست که باید دربارهاش فکر کنیم؟ یا باید به خردهروایتهای «او گفت/او گفت» ناظر فدرال بسنده کنیم تا وانمود شود اتفاق شومی در جریان است؟ در هر ارزیابی از وضعیت امروزِ UAW باید نقشهای غیرپاسخگوی این ناظران فدرال را لحاظ کرد.
بله، دربارهٔ شیوهٔ کار فین نظرهایی دارم. اما آرزو میکنم اتحادیه به مسیری پایدار و معنادار بازگردد تا UAW بتواند نقش بسیار بزرگتری و مثبتی ایفا کند. ما به این نیاز داریم. لازم است UAW دوباره سازماندهیِ گسترده را در اولویت بگذارد. اما هنوز آن را نمیبینم. تصمیمهای کارمندیِ عجیبی میبینم و دستاوردهای اندکی، دستکم تا اینجا. توصیهام به فین این است که در دامِ عادتِ کارمندیِ اظهارنظر دربارهٔ همهچیز نیفتد.
دربارهٔ جنونِ تعرفهایِ ترامپ، چند نکته را ثبت کنیم: تعرفهها مالیاتِ فدرال بر وارداتاند تا تولید داخلی را «حفاظت» کنند. اما مشکل این است: «تولید داخلی» یعنی چه؟ و همه میدانیم و شاون فین بیش از همه میداند که شرکتهای «داخلی» هم مانند بقیه دروغ میگویند، دسیسه میچینند، تبانی میکنند و هر کاری برای فشردنِ سود بیشتر انجام میدهند. همینگونه بود که صنعت خودروی آمریکا به تکهای از آنچه بود فروکاسته شد. ترامپ آنقدر دربارهٔ تعرفهها ادعاهای متناقض کرده که میشود گفت هیچکس دقیقاً نمیداند اوضاع چیست: روشن، خاموش، بالا، پایین؛ این سبکِ عامدانهٔ سردرگمسازیِ اوست. واقعیت این است که ماهها و سالها طول میکشد تا اوضاع آرام شود و اثرات واقعی روشن گردد.
برادر فین در تنگنای بزرگی است. دموکراتها چهل سال است تجارت آزاد را تحمیل کردهاند. به ویرانیِ آشکارِ بخش تولید نگاه کنید، چند شغل از دست رفته؟ شاید پنجاه میلیون در پنجاه سال. بعد ترامپ میآید و به طبقهٔ کارگر میگوید قرار است این روند را معکوس کند. اگر میخواهید بفهمید ترامپ چگونه دوبار انتخاب شد، کافی است صفحهٔ آخرِ سخنرانیِ کارل مارکس دربارهٔ تجارت آزاد در ۱۸۴۸ را بخوانید.
آیا میتوان از صنعت خودروی ما دفاع کرد و آن را—حتی اندکی—بازسازی کرد؟ و اگر بازسازی شد، سازمانیافته خواهد بود یا نه؟ و آیا UAW ناچار نیست، فارغ از نظرش، با تعرفههای ترامپ کنار بیاید؟ بخش بزرگی از اعضای UAW از ترامپ حمایت میکنند یا دستکم در انتخابات سال گذشته کردند. اتحادیه با این واقعیت چه میکند؟ چگونه؟ و دربارهٔ نیروهای «اصلاحطلب» در UAW: دو گرایشِ متقابل از هم گسیختهاند و سازمانی که در انتخاب فین نقش داشت اکنون منحل شده است. مسیرِ بعدی چیست؟ پرسشها فراواناند. وقت آن است که همگی زمان بیشتری صرفِ دیدنِ کلِ پازلِ داستانِ جاریِ UAW کنیم، نه اینکه اسیر طعمههای کلیکیِ ارزانِ اینترنتی شویم که بر پایهٔ دوز و کلکِ ناظر فدرال ساخته میشوند. این توصیه خوبی در مورد بسیاری از مسائل است.
مایکل دی. ییتس: وقتی اتحادیههایی که با رهبری چپ اداره میشدند—از جمله UE—در اواخر دههٔ ۱۹۴۰ بهطرزی فاجعهبار از کنگرهٔ سازمانهای صنعتی (CIO) اخراج شدند، جنبش کارگری آمریکا مترقیترین نیروهای خود را از دست داد؛ نیروهایی که خواهان گسترش و تعمیق بهترین دستاوردهای نیودیل، سازماندهی کارگران در جنوب، و پیشبرد همبستگی بینالمللیِ طبقهٔ کارگر بودند. از آن ضربه هرگز بازیابیِ واقعی صورت نگرفت.
تو همواره اصول رادیکال، کمونیستی و ضدسرمایهداریِ خود را حفظ کردهای—چه در ایفای نقشت در ساختنِ یک بلوکِ چپ در اتحادیهها، چه در احیای اندیشههای سازماندهیِ ویلیام زِد. فاستر، و چه در ترویج خستگیناپذیرِ سازماندهیِ نو و گستردهٔ اتحادیهای. همبستگی جهانی از زمان اخراج اتحادیههای چپرهبر، بهطرزی چشمگیر از جنبش کارگری غایب بوده است؛ اتحادیههایی که—ضمناً—پیشروترین قراردادهای جمعی را داشتند. چرا امروز AFL-CIO، رک بگویم، تا این حد از نظر سیاسی عقبمانده است؟
کریس تاونسند: ویلیام زِد. فاستر صد سال پیش مشاهده کرد که جنبش کارگریِ آمریکا کوچک، ضعیف، از نظر صنعتی پراکنده و از نظر سیاسی عقبمانده است. با این حال، او میدید که اگر به حرکت درآید، ظرفیتهای عظیمی برای پیشروی دارد. من امروز دقیقاً همان وضعیت را میبینم. او همچنین گفت: «بالِ چپ باید کار را انجام دهد.»
من در سالهای طولانی فعالیت کارگریام عمدتاً—هرچند محتاطانه—یک کمونیستِ آشکار بودهام. ناچار باید محتاط بود. میخواستم کسانی که با من کار میکنند بدانند بخشِ بزرگی از موفقیتها و سهمی که داشتهام، ریشه در درک مارکسیستیِ من از سازوکارِ واقعیِ امور دارد. برایم عجیب است که بسیاری از چپها «کمونیسم» را از فهرست باورهای مجازِ خود کنار میگذارند، اما بارها و بارها ناچار میشوند اعتراف کنند که باید بخش بزرگی از دستاوردها را به جنبش کمونیستی نسبت داد. آنها به دههٔ ۱۹۳۰ و سالهای انفجاریِ رشد جنبش کمونیستی ارجاع میدهند، اما حاضر نیستند همان روشها را امروز به کار گیرند.
در رؤیای آن دهههای پیشرویِ بزرگِ طبقهٔ کارگر غرق میشوند، اما در عمل همان شیوههای سست، مبهم و غیرعلمی را در مبارزات خود به کار میگیرند—روشهایی که کمونیستها آنها را رد میکنند. این نقص فقط آمریکایی نیست، اما ما هم با آن دستبهگریبانیم. و به نظر من، همین است که چپِ امروزِ ما را ناتوان کرده تا از میان چند میلیون انسانی که دیدگاههای کمونیستی یا سوسیالیستی دارند، شکلی سازمانی با ساختار و قدرتِ منسجم بسازد.
جنبش ما همچنین بهواسطهٔ اعتیاد به طیفی بیپایان از سیاستهای هویتی تضعیف شده و نیروی انضباطیِ خود را از دست داده است. و چون بخش اعظمِ چپِ امروز به محیطهای کار پیوندی ندارد، تماس اندکی با طبقهٔ کارگری دارد که پیرامون ماست. همه دوست دارند به آنچه ما را از هم جدا میکند ببالند، اما بهندرت کسی توضیح میدهد چه چیزی ما را متحد میکند: نظامِ طبقاتی و مبارزهٔ طبقاتی.
دربارهٔ AFL-CIO: سال گذشته فدراسیون پولِ زیادی به یک مشاور داد تا شعاری تازه بسازد. نتیجه این شد: «در اتحادیه بهتر است.» حالا با اتوبوسی بزرگ که همین شعار روی آن نقش بسته، دور کشور میگردند. گمان میکنم رئیس AFL-CIO، لیز شولر، و خزانهدار–دبیر، فرد ردمن، بههمراه کارکنان و کارگزاران، به دیدار اعضا در نقاط مختلف میروند. بسیار خوب—اعضا از دیدار مدیران ارشد خوشحال میشوند. اما اگر «در اتحادیه بهتر است»، فدراسیون برای بیش از صد میلیون کارگرِ سازماننیافته چه میکند؟
کارگرانی که هرچه بیشتر زیر دستِ کارفرمایانِ مستبد کار میکنند؛ با مزایای اندک یا بیمزایا؛ ناچارند هزینهٔ درمان خود را بپردازند؛ مستمری بازنشستگی ندارند—اما طبق نظرسنجیها سالهاست که اکثراً طرفدار اتحادیهها هستند. پاسخ؟ AFL-CIO عملاً هیچ کاری برای سازماندهیِ تودههای سازماننیافته نمیکند. این را به اتحادیههای وابسته واگذار کردهاند. اگر آنها نخواهند، کاری انجام نمیشود—چنانکه دهههاست نشده است.
اما مدیران اتحادیه روی اتوبوسهایشان دربارهٔ یک چیز حرف میزنند: «به دموکراتها رأی بدهید!» مهم نیست که همین «حزب» دموکراتِ فاسد و فروپاشیده، تا حد زیادی ترامپ را—نه یکبار، که دوبار—به ما تحمیل کرد.
مایکل دی. ییتس: پرسش پایانی: تردیدی نیست که ایالات متحده با شتاب بهسوی فاشیسم میرود. با این حال، کار سازمانیافته کار چندانی برای مقاومت فعال در برابر فاجعهای که بوده و خواهد بود—بهویژه برای کارگران—انجام نداده است. رؤسای دو اتحادیه، فدراسیون معلمان آمریکا (AFT) و فدراسیون کارمندان ایالتی، شهرستانی و شهری (AFSCME)، اخیراً از کمیتهٔ ملی دموکراتها (DNC) کنارهگیری کردند—احتمالاً در اعتراض به واکنشِ ضعیفِ حزب دموکرات به یورشهای ترامپ. البته میتوان پرسید اصلاً چرا رئیس اتحادیه باید عضو DNC باشد.
فراتر از این، این دو «رهبر» کارگری حقوقی بیش از ۴۰۰ هزار دلار در سال میگیرند و تا آنجا که میدانم هیچکدام حتی یک کارگر را هم سازماندهی نکردهاند. مدرکی هم نیافتم که از زهران ممدانی برای شهرداری نیویورک حمایت کرده باشند. سلسلهمراتب AFL-CIO هم نشانهای از قصدِ یک نبردِ بیامان با ترامپ و لژیون فاشیستهایش نشان نداده است. واقعاً این چگونه ممکن است؟
کریس تاونسند: وقتی در سال ۲۰۱۳ از UE بازنشسته شدم، در آخرین گزارشِ کنگرهام بهعنوان مدیر اقدام سیاسی—پس از بیستویک سال—بیپرده به اعضا گفتم که اوباما عملاً برکنار شده است. حکمرانیاش دیگر در اختیار خودش نبود. او به مردی با کتوشلوار پُر از سخنرانی تبدیل شده بود، در حالی که منافعِ کلانِ مالی، و نهادهای نظامی و اطلاعاتی آشکارا کارِ خودشان را میکردند. این را میگویم چون ترامپ اکنون به قدرت بازمیگردد در شرایطی که بسیاری از دیوارهها و سوپاپهای ایمنیِ محافظِ فرایندهای دموکراتیکِ نحیفِ ما از پیش بسته شدهاند.
برای کارگری، تا اینجا چه کردهایم؟ دستبهدامن دموکراتها شدهایم، سیلی از دادخواستها را تأمین مالی کردهایم، در شبکههای اجتماعی پست گذاشتهایم و… دیگر چه؟ تنها در خدمات فدرال دستکم نیم میلیون عضو اتحادیه را از دست دادهایم. برنامهٔ تازهٔ سازماندهی و جذب نیرو کِی راه میافتد؟ وجود ندارد. و نخواهد آمد—نه از این رهبریِ کارگری.
دربارهٔ جنجال اخیرِ واشنگتن که AFT و AFSCME از DNC خارج شدند، انتظار دارم بهزودی برگردند. کارگری بدون دموکراتها هیچ ندارد و دموکراتها هم دقیقاً همین را میخواهند. انتخابات نوامبرِ نیوجرسی و ویرجینیا شاید به دموکراتها جان بدهد، اما ترامپ برایش اهمیتی ندارد. او آشکارا قصد دارد جنگِ یکجانبهاش علیه کارگران را گسترش دهد و دادگاهها هم اجازه خواهند داد. او مثل هر رئیسِ دیوانهای حکومت میکند که اتحادیهها هر روز میبینند: قرارداد را نادیده میگیرد و کارهای غیرقانونی میکند، چون میداند بعید است شما برخیزید. میداند زمان به نفع اوست، نه ما. بیشترِ اهرمها دست اوست.
پس همانطور که در سطح اتحادیه با چنین وضعی روبهرو میشویم، باید کلِ موقعیت، پاسخها و تاکتیکهای خود را بازاندیشی کنیم. ما به رهبریِ اتحادیهای نیاز داریم که پاسخهای جسورانه و میلیتانت، و تاکتیکهایی خلافِ عقلِ متعارف را در نظر بگیرد.
سخن پایانیِ من باز هم بر ضرورتِ حیاتیِ بسیجِ سازماننیافتههاست، اینکه آنها را به سازمانیابی سوق دهیم و در تقابلِ مستقیم با کارفرمایان قرار دهیم. آوردنِ خونِ تازه به اتحادیهها از جهات مختلف نقشِ کاتالیزور خواهد داشت؛ اتحادیههای سختشده را بیثبات میکند و راه را برای احیای ممکن میگشاید. اگر بخواهیم، فرصتهای عظیمی برای چپ در برابر ماست. اما چپِ کنونیِ ما عمدتاً به کارِ محلِ کار و اتحادیه حساسیت دارد، حتی آلرژی. در عوض، بارها و بارها جذب پروژههای بیخطر و «حالخوبکن»ی میشویم که از کارگاهها، گاراژها، فروشگاهها و ادارهها دورند. اگر قلمروِ اتحادیهای را ابزارِ رویارویی با قدرتهای اقتصادی و همزمان راهِ دسترسی به تودههای مردمِ کارگر ببینیم، شاید بتوانیم در بازسازیِ یک جنبش سوسیالیستیِ قابلاعتنا پیش برویم.
به نظر من، وضعیت اینجاست. ممنون از پرسشها.
مایکل دی. ییتس: سپاس، کریس. امیدوارم خوانندگان حقیقتهایی را که گفتی جدی بگیرند و کاری را که باید انجام شود آغاز کنند. سهمِ عضویتِ اتحادیهها در بخش خصوصی نسبت به کلِ مزدبگیران، صد سال پیش بیش از دو برابرِ امروز بود. و اتحادیههای بخش دولتی اکنون تحت حملات بیرحمانهای قرار دارند. آینده تاریک به نظر میرسد، مگر اینکه با واقعیت روبرو شویم. بابت تلاشت برای بازکردنِ چشمهایمان، بدهکار توایم.
*مایکل دی. ییتس نویسنده کتابهای متعددی در مورد اتحادیهها، شرایط طبقه کارگر و فرآیند کار است.
منبع: مانتلی ریویو آنلاین





