
بشقاب لاغر، استخوان لاغر، دولت لاغر
گزارش نمایندهٔ وزارت بهداشت، کیفرخواست بدنها
افشای حکمرانی از درون بشقاب
۴۰ تا ۵۰ درصد خانوارها کمتر از مقدار توصیهشده لبنیات، میوه و سبزی مصرف میکنند. این یک آمار نیست؛ این یک اعتراف حکمرانی است. عددی که نه در جدولهای اکسل، بلکه در استخوانها، رگها و مغزهای فردا ضرب میخورد. این گزارش نمیگوید مردم چه نمیخورند؛ میگوید چه کسی خوراک آینده را بلعیده است.
در سرزمینی که یخچالها لاغر شدهاند، خط فقر فقط اقتصادی نیست؛ متابولیک است. فقر دیگر فقط جیب را نمیزند، به خون میزند. به کلسیم میزند. به آهن میزند. به حافظه میزند. جامعهای که سبزیاش حذف شده، بهتدریج از عقلانیت سبز تهی میشود؛ جامعهای که لبنیاتش حذف شده، ستون فقراتش را پیشخور میکند.
اینجا گرانی یک پدیده نیست؛ ایدئولوژی بیصداست. ایدئولوژیای که بدون بیانیه، بدون حزب، بدون پرچم، بدنها را رأی میدهد: رأی به پوکی استخوان، رأی به سکتهٔ زودرس، رأی به نیروی کاری که پیش از آنکه کار کند، فرسوده شده است. این رأیگیری هر روز سر سفره انجام میشود؛ با حذف ماست، با خط زدن سیب، با به تعویق انداختن لوبیا.
وقتی مدیر بهداشت میگوید گرانی سلامت تغذیهای را تهدید میکند، ترجمهٔ فلسفیاش این است: حکومت از بدنها عقبنشینی کرده است. بدن، آخرین میدان مسئولیت عمومی بود؛ حالا خصوصیسازی شده، به حساب بانکی خانوار واگذار شده، به شانس و دعا سپرده شده است. سیاست از میدان غذا عقب مینشیند و بعد تعجب میکند چرا میدان کار خالی میشود.
سوءتغذیه فقط کمبود کالری نیست؛ کمبود آینده است. کودک کمکلسیم، کارگر کمتحمل میشود. نوجوان کمآهن، تصمیمگیر کمتمرکز میشود. جامعهای که امروز حبوبات را حذف میکند، فردا بهرهوری را حذف میکند. این زنجیره ساده است و بیرحم: بشقاب لاغر، استخوان لاغر، اقتصاد لاغر، سیاست لاغر.
مسئله فقط گرانی نیست؛ مسئله غذاسوزی ساختاری است. جایی که سیاست، ارزش افزوده را از بدن میگیرد و به شعار تزریق میکند. جایی که سلامت به توصیه تقلیل مییابد و توصیه به شوخی. میگویند درست بخورید؛ اما نمیگویند با کدام قیمت، با کدام دستمزد، با کدام امید.
در این میان، زبان هم بیمار میشود. واژهها کمخون میشوند. بهجای حق تغذیه، میگویند الگوی مصرف. بهجای عدالت غذایی، میگویند فرهنگسازی. این واژهزدایی از مسئولیت است. وقتی واژهها لاغر میشوند، سیاست هم لاغر میشود و بدنها میریزند.
بیایید نام تازه بگذاریم: این وضعیت کلسیمکُشی است؛ آهنزدایی از آینده است؛ پوکی سیاست است. شکستن استخوانها فقط در سقوطها نیست؛ در قبضهاست، در قیمتهاست، در تصمیمهایی که هرگز گرفته نشد. اینجا شکستگیها بیصدا رخ میدهند.
اگر امروز نان تنها مانده، فردا نوبت نیروی کار است که تنها بماند. اگر امروز میوه لوکس شده، فردا سلامتی افسانه میشود. این معاملهٔ نانوشته را باید بر هم زد: بدنها خط قرمزند. تغذیه، توصیهٔ بهداشتی نیست؛ قرارداد اجتماعی است. هر دولتی که این قرارداد را بشکند، آینده را پیشفروش کرده است.
زمانِ نصیحت گذشته است. اینجا پای حسابکشی در میان است، نه توصیه؛ پای تضمین، نه آمار؛ پای اقدام، نه گزارش. آینده با شیر و سیب و سبزی ساخته میشود، نه با وعده و ویرگول. جامعهای که این حقیقت را نادیده بگیرد، دیر یا زود آن را بهتلخی تجربه خواهد کرد؛ در صف دارو، روی تخت بیمارستان، یا در اقتصادی که دیگر توان ایستادن ندارد.







یک پاسخ
حمیدآصفی بزرگوار
هنگامی که نیاز متابولیکی تن انسان، جای گفتگوی اقتصادی را اشغال کند.
هنگامی که نخود، لوبیا و پوکی استخوان
در جوشش دیگ تاریخ، به ساچمه، گلوله و پوکه فشنگ تبدیل شوند!
آن زمان برای گفتن:
“من صدای انقلاب شما را شنیدم”
خیلی دیر است!