گذار بدون قدرت؛ صورت‌بندی نظری یک بن‌بست سیاسی – مسعود شب افروز

بحث «گذار» در سال‌های اخیر، بار دیگر به یکی از محورهای گفت‌وگوی نیروهای سیاسی مخالف جمهوری اسلامی بدل شده است . نقد آقای علی جنوبی نیز در همین چارچوب نوشته شده و می‌کوشد از ایده‌ی «گذار» در برابر نقدهای رادیکال دفاع کند . اما مسئله‌ی اصلی این دفاع، نه در نیت، بلکه در صورت‌بندی آن است . 

آنچه در این دفاع غایب است، سیاست به‌معنای دقیق کلمه است . در این روایت، «گذار» نه یک پروژه‌ی سیاسی قابل پیگیری، بلکه بیش از هر چیز یک صورت‌بندی زبانی است؛ تعویض واژه‌ها به‌جای حل مسئله‌ی قدرت .

نه نیروی اجتماعی مشخصی معرفی می‌شود، نه نهاد حامل گذار، نه سازوکار اعمال قدرت، نه ابزار فشار، و نه حتی تعریف روشنی از لحظه‌ی آغاز .

وقتی هیچ‌یک از این عناصر وجود ندارد، سخن گفتن از “گذار” نه تحلیل سیاسی، بلکه تعلیق سیاست است .

گذار به ‌مثابه‌ی مسئله‌ی قدرت

تمام تجربه‌های تاریخی گذار در جهان معاصر، صرف‌نظر از تفاوت‌های ایدئولوژیک و جغرافیایی، بر یک واقعیت مشترک استوار بوده‌اند :

گذار، زمانی آغاز شده که توازن قوا به زیان قدرت مستقر تغییر کرده است .

در شیلی، گذار بدون فشار اجتماعی و شکاف در درون حاکمیت ممکن نبود .

در اسپانیا، گذار نتیجه‌ی مصالحه‌ای بود که تنها پس از فرسایش قدرت اقتدارگرایانه شکل گرفت .

در اروپای شرقی، گذار محصول فروپاشی نظم مسلط و سازمان‌یافتگی نیروهای بدیل بود .

در آفریقای جنوبی، گذار بدون جنبش سازمان‌یافته و تحمیل هزینه به رژیم آپارتاید ناممکن بود .

در هیچ‌یک از این موارد، گذار با «گفتمان» آغاز نشد؛ با قدرت آغاز شد .

اما در ایران امروز، نه شکاف تعیین‌کننده‌ای در رأس قدرت وجود دارد، نه نیروی اجتماعی سازمان‌یافته‌ای که بتواند توازن قوا را برهم بزند، و نه اپوزیسیونی که مسئله‌ی قدرت را در مرکز پروژه‌ی خود قرار داده باشد .

در چنین شرایطی، سخن گفتن از “گذار”ِ جاری نه نشانه‌ی واقع‌بینی، بلکه شکلی از انکار وضعیت واقعی است .

گذار بی نقشه؛ استمرار اصلاح طلبی در لباس تازه

بخش قابل‌توجهی از آنچه امروز «گذار» نامیده می‌شود، نه یک گسست نظری از اصلاح‌طلبی، بلکه امتداد آن در سطح زبانی است ..

جریان‌هایی که امروز از گذار سخن می‌گویند، نه دارای نقشه‌ی واحدند، نه از انسجام سازمانی برخوردارند، و نه حتی بر سر تعریف حداقلی از مسئله‌ی قدرت توافق دارند .

این وضعیت تصادفی نیست . این همان الگویی است که پیش‌تر، در دولت‌های خاتمی و روحانی و در قالب «اصلاحات درون‌ساختاری» آزموده شد؛  و آخرین نمود آن را می‌توان در دولت پزشکیان دید . 

در همه‌ی این تجربه‌ها، فرض مشترک این بود که :

می‌توان بدون شکستن ساختار قدرت، آن را تعدیل کرد؛  و بدون تقابل سیاسی، به تغییر تدریجی دست یافت . امروز، «گذار» در این روایت، نام تازه‌ی همین فرض قدیمی است؛ فرضی که شکست آن نه یک ‌بار، بلکه به‌طور سیستماتیک ثابت شده است .

سیاست با فهرست آرزوها ساخته نمی‌شود

در دفاع از گذار، اغلب با فهرستی از اهداف مطلوب مواجه می‌شویم:

کنترل نیروهای مسلح،

تمرکززدایی،

تقویت شوراها،

مهار خشونت،

اقتصاد شفاف و عدالت‌محور

هیچ ‌یک از این اهداف محل مناقشه نیستند . مسئله این است که سیاست، از دل فهرست آرزوها زاده نمی‌شود . پرسش‌های اصلی بی‌پاسخ می‌مانند :

چه نیرویی قرار است این اهداف را محقق کند؟

با کدام ابزار؟

در کدام توازن قوا؟

و در برابر کدام مقاومت ساختاری؟

وقتی پاسخ این پرسش‌ها غایب است،” گذار” به یک مفهوم اخلاقی فروکاسته می‌شود، نه یک پروژه‌ی سیاسی .

تجربه‌ی منطقه؛ هشدارهای نادیده‌گرفته‌ شده

تجربه‌ی یک دهه‌ی اخیر منطقه، مملو از نمونه‌هایی است که با ایده‌ی «گذار آرام» آغاز شدند و به فروپاشی انجامیدند .

لیبی،

یمن،

سودان،

و حتی کشورهایی با ساختار دولتی شکننده‌تر مانند قرقیزستان، همگی نشان می‌دهند که گذار بدون قدرت، بدون سازمان، و بدون نهادهای بدیل، نه به دموکراسی، بلکه به خلأ قدرت منجر می‌شود .

این تجربه‌ها نشان می‌دهند که خطر “گذار” بی‌قدرت ، کمتر از خطر «سرنگونی بی‌نقشه» نیست .

سرنگونی شعاری و گذار بی‌سازوکار

در سطح گفتمانی، سرنگونیِ شعاری و گذارِ بی‌سازوکار دو قطب متضاد به‌نظر می‌رسند، اما در عمل، هر دو یک ضعف مشترک دارند : قطع رابطه با واقعیت قدرت .

سرنگونی شعاری، زمان را نادیده می‌گیرد . گذار بی‌سازوکار، قدرت را . در هر دو حالت، سیاست جای خود را به اطمینان‌های کلامی می‌دهد .

سیاست یعنی سازمان

اگر یک اصل را بتوان به‌عنوان خط تمایز سیاست واقعی و گفتار سیاسیِ بی‌خطر نام برد، آن اصل «سازمان» است . نه رژیمی با بیانیه سقوط کرده، و نه نظمی با مقاله واگذار شده است .

سیاست یعنی:

ساختن سازمان، تولید فشار اجتماعی، ایجاد ائتلاف‌های واقعی، بسیج نیروها، و بهره‌گیری از شکاف‌های ساختار قدرت . 

بدون این عناصر، گذار نه پروژه است و نه حتی استراتژی؛ صرفاً تعلیق کنش سیاسی است .

هراس چپ گذارطلب از نام بردن سرنگونی

چپ گذارطلب، یا دقیق‌تر، چپ ترمیم‌طلب، از سرنگونی نه به‌دلیل خشونت بالقوه، بلکه به‌دلیل بار تعهدآورش می‌گریزد.

سرنگونی، مفهومی است که سیاست را از سطح موضع‌گیری به سطح مسئولیت ارتقا می‌دهد.

پذیرفتن آن یعنی: 

پذیرفتن ضرورت سازماندهی، ائتلاف، و پرداخت هزینه . برای جریانی که سیاست را به اخلاق، گفت‌وگو و بیانیه تقلیل داده، این پذیرش دشوار است.

سرنگونی به ‌مثابه‌ی بحران هویتی

پذیرش سرنگونی، برای بخش‌هایی از چپ گذارطلب، نه فقط یک چرخش سیاسی، برای بخش‌هایی از چپ گذارطلب، نه فقط یک چرخش سیاسی، بلکه یک بحران هویتی است .

زیرا به‌معنای اعتراف به این واقعیت است که :

جمهوری اسلامی اصلاح‌پذیر نیست، و تمام سرمایه‌گذاری نظری بر “تحول تدریجی”  به بن‌بست رسیده است . در چنین وضعیتی، به‌جای بازنگری در دستگاه تحلیلی، واژه حذف می‌شود . 

چپ اخلاقی و فاصله از نیروهای واقعی

پرهیز از سرنگونی، اغلب به فاصله‌گیری از نیروهای واقعی منجر می‌شود؛ نیروهایی که :

پایگاه اجتماعی دارند، سابقه‌ی مبارزه دارند، و مسئله‌ی قدرت را جدی می‌گیرند . چپ اخلاقی ترجیح می‌دهد . در موقعیت «پاکی نظری» باقی بماند، حتی اگر به انزوای سیاسی منجر شود .

فرجام سخن

بحث گذار، اگر از مسئله‌ی قدرت جدا شود، نه راه‌حل، بلکه بازتولید بن‌بست است. چپی که حاضر نیست هزینه‌ی سیاست را بپردازد، و از تعهدات ناشی از سرنگونی می‌گریزد، در نهایت باید با صداقت بگوید ما منتقدیم، نه نیروی تغییر.

مسعود شب‌افروز

۱۷ دسامبر ۲۰۲۵

برچسب ها

اين نوشته را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذاريد

توجه: کامنت هایی که بيشتر از 900 کاراکتر باشند، منتشر نمی‌شوند.
هر کاربر مجاز است در زير هر پست فقط دو ديدگاه ارسال کند.

یک پاسخ

  1. جناب شب افروز آنچه شما مرقوم نمودید در واقع همان سردرگمی چپ است که از یکطرف پس از سالها ادعای علمی بودن تئوری خود ناگهان با فروپاشی آن مواجه شد و از طرف دیگر با نسلی مواجه شده که با او بیگانه است. این چپ تلاش میکند ببیند که این نسل کدام کفش را میپسندد و حاضر است به پا کند و راه بیفتد؟ مشگل در آنجاست که این نسل خواهان سرنگونی هست ,اما نه مایل به خطر کردن است و نه تصویری از دولت جایگزین دارد و به همین علت امیدوار است که با فشار از پائین رژیم را عقب رانده و به تدریج استحاله کند. این تفکر بر خلاف قبل که به امید اصلاح طلبان و فشار آنان از بالا بود به فشار از پایین و مجبور شدن بالا به تغییر تبدیل شده. در واقع چپ نه آنکه خواهان سرنگونی نیست بلکه با نسلی مواجه است که در پیاده کردن سرنگونی همراهش نیست. حال این چپ چاره ای ندارد بجز آنکه این فشار از پایین آنان را تحت نام مرحله گذار رهبری کند و یا به دنبال سرنگونی بدون لشگر خود باشد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آگهی