انسان به‌مثابه زبان؛ تردید در برابر ادبیات جنسیتی – بەهار حسەینی

ادبیات، از آغاز، آینه‌ای بوده است که انسان در آن خود را می‌نگرد، اما تصویری که بازتاب می‌دهد همیشه بی‌طرف و رها از تمایزات نبوده است. قرن‌هاست که ادبیات بر دوگانه‌هایی بنا شده که یکی از پایدارترین و فرسوده‌ترین آن‌ها زن/مرد است. دوگانه‌ای که نه تنها در جهان زیستی، بلکه در زبان و روایت نیز به شکل ساختاری تثبیت شده است. با این حال، امروز فهمی نو در حال شکل‌گیری‌ست، اینکه ادبیات جنسیتی، یعنی ادبیاتی که روی بدن‌ها، نقش‌ها، میل‌ها و هویت‌ها بر پایه‌ی جنسیت بنا شده، نه تنها جهان را محدود می‌کند بلکه زبان را نیز از توان زایش و گریز محروم می‌سازد. در نگاه نو، انسان را نمی‌توان به جنسیت تقلیل داد، زیرا انسان یک بدنِ کاربردی  یا یک نقشِ اجتماعی نیست. انسان نوعی زبان است، موجودی که تنها از طریق زبان می‌زید، جهان را در زبان می‌سازد و حتی بدنِ خود را از راه زبان می‌فهمد. پس نقد ادبیات جنسیتی، در نهایت نقد هر نظامی‌ست که انسان را از جوهر سیالِ زبانی‌اش دور می‌کند. ادبیات جنسیتی، چه در قالب ادبیاتی که زنان را مرکز قرار می‌دهد و چه ادبیاتی که مردان را، در نهایت بر یک پیش‌فرض بناست، اینکه جنسیت، بنیادی‌ترین محور فهم انسان است. اما زبان، برخلاف این ساختارها، همواره از این تقسیم‌ بندی فراتر می‌رود. زبان نمی‌تواند در مرزهای یک جنسیت بماند، زیرا هر واژه، هر جمله، و هر تصویر شاعرانه، بیش از آنکه بخواهد «زنانه» یا «مردانه» باشد، به دنبال گشودن فضایی برای میل، معنا و آفرینش است. زبان از ابتدا یک درون زایی جنسی ندارد. این ما هستیم که مرزهای جنسیتی را بر آن تحمیل می‌کنیم. نوشتاری «مردانه» معرفی می‌شود چون ساختارمند، عقلانی یا صریح است، نوشتاری «زنانه» خوانده می‌شود چون احساسی، سیال یا بدن‌محور است ویا تجربەهای زیستە شدەی این دو جنس از پیش تعریف شدەاند. اما این تقسیم‌ها، بازتاب واقعیت زبان نیستند؛ بازتاب تاریخی قدرت‌اند. چه بسا احساسی‌ترین متن‌ها را نویسنده‌ای بنویسد که با کلیشه‌های مردانه هماهنگ دانسته می‌شود، یا ساختاری‌ترین روایت‌ها را کسی خلق کند که از نظر جامعه جنسیتی مظنون به لطافت است.

بنابراین «زبانِ زنانه» یا «زبانِ مردانه» نه واقعیت، بلکه قراردادهایی ایدئولوژیک‌اند. ادبیات تنها زمانی از این دام رها می‌شود که این پیش‌فرض‌ها فروبریزند.

زبانِ قدرت، نه زبان انسان، در تاریخ ادبیات نشان می‌دهد که تقسیم‌بندی‌های جنسیتی در نوشتار، نتیجه‌ی ساختارهای قدرت‌اند. هرجا قدرت می‌کوشد سیطره‌اش را حفظ کند، بدن‌ها را طبقه‌بندی می‌کند، میل را سامان می‌دهد، و زبان را در چهارچوب‌هایی بسته قرار می‌دهد. وقتی ادبیات به «ادبیات زنان» و «ادبیات مردان» تقسیم می‌شود، در واقع انسان به دو گونه‌ی از پیش تعریف شده تقلیل می‌یابد. اما زبان اساساً با تقلیل بیگانه است. زبان میل دارد گسترده شود، دگرگون شود، به مسیرهای پیش‌بینی‌ناپذیر برود. نه مرد می‌تواند در زبان «نقش مردانه» را حفظ کند، نه زن «نقش زنانه» را. زیرا زبان سوژه را می‌شکند، جابه‌جا می‌کند، و اجازه نمی‌دهد در یک هویت ثابت بماند. بنابراین ادبیات جنسیتی دقیقاً در جایی شکست می‌خورد که انسان وارد میدان زبان می‌شود. جهان امروز با تنوع عظیمی از هویت‌ها روبه‌رو است؛ هویت‌هایی که در قالب‌های قدیمی «زن/مرد» نمی‌گنجند. این تنوع به ما نشان می‌دهد که جنسیت، برخلاف تصور سنتی، نه یک حقیقت زیستی پایدار، بلکه یک تجربه‌ی زبانی و اجتماعی‌ست. چیزی که ما «جنسیت» می‌نامیم، نوعی روایت است، روایتی که از زبان شروع می‌شود و در بدن تثبیت می‌شود. با این نگاه، خواستن «ادبیات زنانه» یا «ادبیات مردانه» نوعی نادیده گرفتن واقعیت سیال سوژه است. اگر هویت ثابت نیست، ادبیات هم نمی‌تواند بر اساس هویت‌های ثابت ساخته شود.

جنسیت‌های جدید به ما یادآوری می‌کنند که ادبیات باید از بدن به زبان برگردد. زیرا تنها چیزی که میان همه‌ی انسان‌ها مشترک است، نه جنسیت بلکه توانایی زبانی‌ست. ادبیاتی که خود را به یک جنسیت محدود کند، در عصر کنونی، نه کافی‌ست و نه صادقانه. جهان گشوده‌تر از آن است که در دو قالب محصور بماند.

بنابراین، اگر انسان را به عنوان زبان بفهمیم، یا به عبارتی انسان را ماهیتا به عنوان “زبان” تلقی کنیم نه به عنوان «جنس»، بسیاری از مشکلات نظری درباره‌ی ادبیات حل می‌شود. انسان چیزی جز کارکرد زبان در جهان نیست.

نه بدن مقدم بر زبان است، نه جنسیت، برعکس، بدن و جنسیت نتیجه‌ی فرایندهای زبانی‌اند. هر واژه‌ای که به کار می‌بریم نه تنها جهان را توصیف می‌کند، بلکه آن را می‌سازد. ما «زن بودن» یا «مرد بودن» را از راه زبان یاد می‌گیریم، از قصه‌ها، ضرب‌المثل‌ها، روایت‌ها، فیلم‌ها، شعرها، و گفتار روزمره. بدن‌ها بدون زبان معنایی ندارند، میل بدون زبان قابل تصور نیست،  هویت بدون زبان ممکن نمی‌شود. پس در نهایت، اگر جنسیت روایت است، ادبیات جنسیتی تلاشی‌ست برای تثبیت روایتی که دیگر با جهان سازگار نیست. ادبیات جنسیتی زبان را محدود می کند، حتی اگر با نیت رهایی نوشته شود، معمولاً به دام بازتولید همان دوگانگی‌هایی می‌افتد که قصد مقابله با آن را دارد. اما انسان، برخلاف این ساختارها، موجودی مرزی‌ست. مرز زن و مرد را نه بدن، بلکه زبان می‌سازد. وقتی زبان تغییر کند، هویت نیز تغییر می‌کند. ادبیات باید به جای بازتولید هویت، آن را بگشاید و به جای تأیید نقش‌ها، آن‌ها را زیر سؤال ببرد. به جای نوشتن از «زن بودن» یا «مرد بودن»، از «بودگی» بنویسد. چنین ادبیاتی، دیگر نه زنانه است و نه مردانه، بلکه انسانی است زبان‌محور، نه جنسیت‌محور.

انسان یک زبان دارد و یک بدن. اما اغلب زبان قدرتمندتر از بدن است. بدن در زمان فرسوده می‌شود، اما زبان در حرکت است و هویت را حمل می‌کند و از مرزهای زیست‌شناسی فراتر می‌ برد. پس ادبیات میدان واقعی هویت است، نه زیست‌شناسی. زبان، برخلاف بدن، مرز نمی‌پذیرد. می‌تواند هم‌زمان زن، مرد، هیچ‌کدام، یا همه‌چیز باشد. می‌تواند از نقش‌ها فرار کند، دوباره شکل دهد، و بی‌نهایت بار زاده شود. بنابراین، جنسیت در زبان، نه یک حقیقت بلکه یک امکان است. و ادبیاتی که به این امکان احترام بگذارد، دیگر دوگانه نمی‌سازد. تصور وجود زبان مردانه یا زنانه، تلاشی نادرست برای جدا کردن چیزی‌ست که در ذات خود جداشدنی نیست. زبان در لحظه‌ی ادراک و تولید، به فرد وابسته نیست، بلکه به جریان ناخودآگاه، تاریخ، میل، و تجربه‌ی شخصی و بسیار نهانی و خصوصی زیسته متکی‌ست. زبان را نمی‌توان جنس‌بندی کرد همان‌طور که نمی‌توان رؤیا را جنس‌بندی کرد. آزادی زبان به معنای انکار بدن نیست، یا  به معنای انکار تجربه‌ی زن یا مرد بودن نیست، حتی به معنای بی‌اعتنایی به خشونت‌ها و نابرابری‌های تاریخی نیست! برعکس، این رد کردن نشانه‌ی آگاهی است از اینکه هیچ تجربه‌ای با زبان ثابت و دوگانه روایت نمی‌شود. حذف ادبیات جنسیتی یعنی تبدیل ادبیات به فضایی برای سوژه‌ای بدون مرز. سوژه‌ای که قادر است بدنش را از دست بدهد و دوباره بسازد، هویتش را کنار بگذارد و دوباره از نو شکل دهد. ادبیات باید به سمت منطقه‌ای حرکت کند که جنسیت در آن نه محور، بلکه یک انتخاب زبانی در میان هزاران امکان باشد. بنابراین، ادبیات آینده متعلق به سوژه‌ای‌ باید باشد که در مرز میان بدن و زبان حرکت می‌کند. سوژه‌ای که نه به تاریخ وابسته است و نه به نقش‌های تعیین‌شده. این ادبیات نه «زنانه» خواهد بود و نه «مردانه». نه «کوییری» خواهد بود و نه «دگرجنس‌گرا». بلکه ادبیاتی خواهد بود که می‌پذیرد انسان در اصل زبان است و بدین ترتیب، هر کس که می‌نویسد، دیگر نماینده‌ی یک جنسیت خاص نیست، بلکه نماینده‌ی یک وضعیت زبانی‌ست، وضعیتی که در آن سوژه در حال شدن است، نه بودن.

بەهار حسەینی .

برچسب ها

اين نوشته را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذاريد

توجه: کامنت هایی که بيشتر از 900 کاراکتر باشند، منتشر نمی‌شوند.
هر کاربر مجاز است در زير هر پست فقط دو ديدگاه ارسال کند.

اشتراک
اطلاع از
guest

0 نظرات
جدیدترین
قدیمی ترین
بازخورد درون خطی
مشاهده همه نظرات

آگهی

0
لطفا اگر نظری دارید برای ما ارسال کنید.x