
به دیدارِ سیمرغ
به سلاخی فصول گردن نهادم
لغزان بر یخچال بلند قاف!
توفان خاطره
خون را منجمد می کرد.
.
به جستجوی
به هر جای و بیجای
به کوچه، به کوه، به آب و کشتزار
در پستوی خانه ی قدیمی وُ
در یاد رفتگان و نامدگان
به هر کتاب و آواز
گشتم وُ
در نبض کوچه وُ
به پای هر رهگذر گوش، تیز
باز عصا کش سه پیامبر شدم.
.
خانه خالی ماند وُ
از همه رنگ، بیرنگ!
.
پس به آنجا که چشمه های گرم می جوشیدند
به ژرفای سیاه،
بی هراسی از نبود هوایی تازه
به هر روزنه وُ
مهتاب نیز، در بستم
تمام روز، غرق رویایی با نگاهی مات بر دیوار
وَ شب، محو شهابی اکنون سرد
گویی که خورشیدی یافته ام!
وَ از پژواک قدمهایی تند در کوچه وُ
رگبار تیر از ترکش خشم
بر رف جاودانِ یاد،
باغ شقایق را دسته دسته می چیدم.
وَ ماه که گِرد می شد
سوار بر گیسویش نعره کشان
به بستر خفتگان می راندم
گاه نیز در جمع آراستگان، فیلسوفانه سر تکان داده
کشمکشِ حکیم وُ ابله وُ پیر وُ جوان را
همه سر می نهادم؟
.
.
سرباز ژولیده از مانداب، تشنگی فرو نشاند وُ من
به تماشای کشتزارم، سراسر شوره زار
آه کشیدم
خیره بر تو، به خیالم در “خلوت”
نگاهِ عفریته ی تسبیح و شلاق اما
با هزار مردمک موذی، میخ بر ما
زخم زنجیرها بر دست
زبانِ گفتْ بیگانه بود وُ
فروغ دیگری در چشم هایت، وُ چشم بی دیدار
آنچنان فرسوده به فصل یافتمت
که چشمه ها یخ بست وُ
تا سیمرغ پر کشد وُ بر قاف وُ جان دیگری بنشیند
آخرین شاخه ی لرزان را،
باد گستاخِ همیشه در کمین
چون کابوس شبی دراز
شکست.
.
.
آتلانتا چهاردهم آذر ۱۴۰۴
مرضیه شاه بزاز



