در زمینۀ مناسبات ایران و “غرب” در جهان چندقطبی! – نصرت‌الله اقدسی

به‌دنبالِ جنگ تجاوزکارانۀ دوازده‌روزۀ آمریکا و اسراییل علیه ایران و در فضای پس از آتش‌بسِ غیررسمی بین ۳ حکومت، از سوی سازمان‌ها و کنش‌گران سیاسی ارزیابی‌ها و پیش‌بینی‌های گوناگون از سیاست‌های طرفین متخاصم، حکومت‌های منطقه و حکومت‌های فرامنطقه‌ای فعال در منطقه، همراه با پیشنهادهای گوناگون در عرصۀ مناسبات ایران با کشورهای دیگر، به‌ویژه با ایالات متحدۀ آمریکا ارایه شدند و هنوز می‌شوند؛ از پیشنهاد “پیوستن حکومت جمهوری اسلامی ایران به پیمان پیروان ادیان ابراهیمی” [۱] تا «سیاست خارجی ایران نیازمند بازنگری راهبردی در قبال آمریکاست» [۲].

این نوشتار به چند نکتۀ کلی و برجسته در زمینۀ مناسبات ایران و “غرب” در دورانِ تثبیت و گسترشِ جهان چندقطبی می‌پردازد.

۱ – دورانی که در آن قرار داریم!

سپهر فرامرزی (بین‌المللی) و مناسبات بین کشورها در حالت دگرگونیِ ژرف و شتابناکی قرار دارند. روند گذار از یک موقعیت به موقعیتی دیگر همۀ جهان را فراگرفته و بر همۀ معادلات و مناسبات بین کشورها سایه انداخته است. جهان در کلیت خود از زاویۀ مناسبات بین کشورها در دوران گذار قرار دارد. به‌گمان نگارنده بدون در نظر گرفتن این روندِ دگرگونیِ مهمِ ژرفِ شتابناک و ارزیابیِ واقع‌بینانه از موقعیت ایران در آن، ارایۀ طرحی کارآمد در زمینۀ مناسبات فرامرزی (بین‌المللی) برای کشورمان قابل تصور نیست.

شناسۀ بسیار مترقی دورانی که در آن قرار داریم گذار از جهان تک‌قطبی به جهان چندقطبی است. سال ۱۳۷۰ (۱۹۹۱ میلادی) با فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی، جهان دو قطبیِ سرمایه‌داری – سوسیالیستی نیز از هم پاشید. بیش از دو دهه “غرب” به‌سرکردگی امپریالیسم آمریکا به‌مثابۀ تنها قطب جهان عمل کرد و کوشید همۀ جهان را زیر نگین خود بگیرد. اکنون آن جهان تک‌قطبی نیز در حال پیوستن به تاریخ است و جهان چندقطبی در حال تثبیت و گسترش. گفتمان گذار از جهان تک‌قطبی به جهان چندقطبی دیگر حتی به رسانه‌های غربی، این کارخانه‌های خبرسازی، نیز راه یافته است. اکنون قطبِ تحتِ سرکردگی امپریالیسم آمریکا تنها قطب جهان نیست بلکه یکی از قطب‌ها است، البته به‌گمان نگارنده هنوز قوی‌ترین قطب و شاید تا زمانی قابل توجه هم همچنان قوی‌ترین قطب باقی بماند. تاکید بر این نکته بسیار حائز اهمیت است که این جهان چندقطبی بازگشت به آن دو قطبیِ سرمایه‌داری – سوسیالیستی که به “شرق و غرب” معروف شده بود نیست و تمایز قطب‌ها از هم بر پایۀ دو نظام اجتماعی-اقتصادی-سیاسی سرمایه‌داری و سوسیالیستی نیست. پایۀ قطب‌های جدید منافع مشترک کشورهای تشکیل‌دهندۀ آن‌ها است با نظام‌های اجتماعی-اقتصادی-سیاسی متفاوت. به‌دیگر سخن جهان چندقطبی کنونی را همان جهان دو قطبیِ “شرق و غرب” چهل سال پیش دیدن خطایی بسیار بزرگ است. 

به‌گمان نگارنده همۀ تنش‌ها، درگیری‌ها، تجاوزها و جنگ‌های چندسالۀ اخیر در چارچوب این گذار قابل توضیح‌اند و از آن تاثیر می‌پذیرند، ازاین‌رو بدون در نظر گرفتن این چارچوب ارایۀ پیشنهادهای صائب و کارساز ناممکن است.

۲ – تلاش “غرب” برای بازگرداندن زمان به عقب!

نبرد سخت کنونی بین قطبِ تحتِ سرکردگی امپریالیسم آمریکا، که تا چندی پیش تنها قطب جهان شمرده می‌شد و کشورهای خواهان استقلال و برابرحقوقی جریان دارد. این امر، برخلاف آنچه رسانه‌های امپریالیستی تبلیغ می‌کنند، اصلا به معنای آن نیست که هر کشوری که در راستای جهان چندقطبی سیاست می‌ورزد به دشمنی با آمریکا و اروپا برخاسته است. هم‌اکنون برخی از کشورهایی که تاکنون کشورهای پیرامونی آمریکا و اروپا محسوب می‌شدند، به قطب‌های دیگر پیوسته‌اند یا خواستار پیوستن به قطب‌های دیگرند ولی هنوز و همچنان جزو اقمار “غرب” هم محسوب می‌شوند.

جهان چندقطبی وضعیت دل‌خواه قطبِ تحتِ سرکردگی امپریالیسم آمریکا نیست. این قطب نمی‌خواهد یکی از قطب‌ها، حتی قوی‌ترین آن‌ها، باشد. او می‌خواهد تک‌قطب جهان باشد. اکثریت بسیار بالای درگیری‌ها و تنش‌های بین‌المللی نتیجۀ تلاش مذبوحانۀ این قطب برای برگرداندن زمان به عقب است، به دو-سه دهه‌ای که تک‌قطب جهان بود. حتی در چنین زمینه‌ای است که ایالات متحدۀ آمریکا امکان تبدیل درنده‌خویی بالقوۀ اسراییل به بالفعل را فراهم می‌کند. ایالات متحدۀ آمریکا و اتحادیۀ اروپا با جنگ‌افروزی و به‌کار گرفتن توانایی‌های اقتصادی برای اعمال فشار به کشورهای دیگر، البته به عبث، به هردری می‌زنند تا آب رفته را به جوی بازگرداند. 

۳ – ایران و “غرب”!

اکنون در سپهر کنش‌گری سیاسی بین‌المللی بدون در نظر گرفتن واقعیت جهان چندقطبی و عناد قطبِ تحتِ سرکردگی امپریالیسم آمریکا با آن نمی‌توان ارزیابی واقعی از اوضاع داشت و نمی‌توان راهی کارآ برای غلبه بر تنش‌ها و مشکلات یافت. بدون در نظر گرفتن این دو عامل اصلی صحبت از رابطۀ ایران و “غرب” دور از واقع‌بینی است.

از زاویۀ تاریخی، تجربۀ چندصدساله گویای آن است که “غرب”، به‌شمول دوران سرکردگی امپریالیسم آمریکا بر آن، همواره درپی زیرسلطه داشتن کشورهای دیگر بوده و هرگاه با خللی در این امر مواجه شده، از هیچ تجاوز و خشونت و جنایتی ابا و دریغ نکرده است. این رفتار دقیقا در رابطۀ غرب با ایران نیز صادق است، به‌ویژه از زمانی که امپریالیسم آمریکا سرکردگی آن را دارد. از زمان انقلاب بهمن ۱۳۵۷ تنش و درگیری “غرب” به سرکردگی امپریالیسم آمریکا و ایران تشدید شد. بی‌گمان سیاست‌های رویاروییی‌طلبانه و غیرعاقلانۀ حکومت جمهوری اسلامی ایران در تشدید تنش و درگیری کاملا نقش داشته ولی اصل موضوع این بوده است که “غرب” به سرکردگی امپریالیسم آمریکا، ایران را مطیع، آن هم از نوع کامل‌اش، می‌خواسته و می‌خواهد. برخورد آمریکا با زنده‌یاد مصدق، که تا آخرین لحظۀ نخست‌وزیری‌اش به آمریکا اعتماد داشت ولی مطیع نبود و از منافع ملی ایران دفاع می‌کرد، نمونۀ بسیار برجستۀ توقع مطیع غرب و امپریالیسم آمریکا بودن ایران است.

امروز وضع رابطۀ ایران و “غرب” با یک‌دیگر، به‌سبب نقش و جای‌گاه ایران در جهان چندقطبی، بدتر نیز شده است. امروز ایران نه تنها تن به اطاعت از “غرب” نمی‌دهد بلکه در ایجاد و تثبیت جای‌گاه قطب‌های جدید نقش برجسته‌ای ایفا می‌کند، به‌ویژه به سبب موقعیت ممتاز و سوق‌الجیشیِ جغرافیایی. به‌گمان نگارنده در نبرد کنونیِ لجوجانه‌ای که قطبِ تحتِ سرکردگی امپریالیسم آمریکا با واقعیت جهان چندقطبی دارد، به هیچ چیز کم‌تر از کنده شدنِ ایران از قطب‌های جدید و اطاعت کامل از تک‌قطب پیشین راضی نخواهد بود. برای قطبِ تحتِ سرکردگی امپریالیسم آمریکا وضعیت ایران با کشورهایی مانند عربستان و پاکستان و …، که حضورشان را در قطب‌های جدید پذیرفته، متفاوت است. در همۀ ادبیات سیاسیِ امپریالیستی به‌روشنی دیده می‌شود که ایران در کنار چین و روسیه یکی از ستون‌های اصلی جهان چندقطبی محسوب می‌شود. به‌گمان نگارنده این ارزیابی، به سبب موقعیت سوق‌الجیشی ایران در جادۀ ابریشم این‌زمانی، کاملا درست است.

۴ – نگاهِ روشن‌فکران و سیاست‌ورزان ایران!

یکی از چالش‌های مهم کشورمان در سپهر کنش‌گری سیاسی در پهنۀ بین‌المللی، نگاه روشن‌فکران و کنش‌گران سیاسی است. بخش نسبتا بزرگی از روشن‌فکران و کنش‌گران سیاسیِ ایران، اعم از این‌که حکومتی باشند یا مخالف حکومت، طرف‌دارِ شیوۀ حکومتیِ رایج در “غرب”‌اند. چالشِ مهم مورد نظر نگارنده نه امرِ نظریِ طرف‌داری از یک شیوۀ حکومتی بلکه آن بخش از نتیجۀ عملی آن است در ارتقاء به سطح اعتماد به “غرب” و ایالات متحدۀ آمریکا و اثرات این اعتماد در سیاست‌گذاری. از بیش از صد سال گذشته به این‌سو، عمل و موضع‌گیری‌های بخش قابل توجهی از طرف‌دارانِ شیوۀ حکومتیِ رایج در غرب نشان‌‌دهندۀ اعتماد آنان به “غرب” و ایالات متحدۀ آمریکا است. 

متاسفانه تاریخ معاصر نمونه‌های زیادی دارد از مصیبت‌هایی که اعتماد به “غرب” و ایالات متحدۀ آمریکا برای کشورمان به‌بار آورده‌اند. مصدق به‌سبب اعتماد به ایالات متحدۀ آمریکا مرتکب اشتباهات زیان‌باری شد. نمونۀ غم‌انگیز دیدار روز ۲۷ مرداد ۱۳۳۲ مصدق با هندرسون سفیر ایالات متحدۀ آمریکا است که فریب او را خورد و اجازۀ گسیل ارتش به خیابان‌ها را داد و زمینۀ موفقیت کودتا را فراهم آورد [۳]. یک نمونۀ برجستۀ دیگر سوء‌استفادۀ جان کری از اعتماد آقای ظریف به ایالات متحدۀ آمریکا و وارد کردن سازوکاری است در برجام که به پس‌گشت (اسنپ‌بک) معروف شد.

همین اعتماد به “غرب” و ایالات متحدۀ آمریکا منشاء پیشنهادهایی است از قبیل «بازنگری راهبردی» در سیاست خارجی ایران «در قبال آمریکا» یا “جمهوری اسلامی ایران برود با آمریکا مشکل‌اش را حل کند”. این اعتماد مانع از دیدن این واقعیت می‌شود که ایالات متحدۀ آمریکا زمانی مشکل‌اش را با ایران حل‌شده خواهد دانست که ایران اطاعت کامل از او را بپذیرد.

به‌گمان نگارنده اعتماد به “غرب” چشم اسفندیار سیاست‌ورزان ایران است!

۵ – پرهیز از مذاکره خطایی نابخشودنی!

نکتۀ مثبتی که در ارزیابی اکثریت بالای سازمان‌ها و کنش‌گران سیاسی دیده می‌شود این است که پرهیز از مذاکره با ایالات متحدۀ آمریکا را اشتباه ارزیابی می‌کنند. به‌نظرِ نگارنده نیز پرهیز از مذاکره بسیار اشتباه و فراتر از آن خطایی نابخشودنی است. هم منطق و هم تجربه‌هایِ فراوان تاریخی نشان می‌دهند سیاست درست این است که از هر امکانی برای مذاکره بهره‌گیری شود، حتی با نیروی متجاوز و حتی در حین جنگ. تعیین شرایط مذاکره و فراهم آوردن فضایی مناسب برای مذاکره، مستقیم یا باواسطه بودن مذاکرات و غیره، موضوعاتی جنبی‌اند و هیچ مغایرتی با مدافع و نیروی جدی مذاکره بودن ندارند.

نکتۀ بسیار قابل توجه در “مذاکره‌پرهیزی” حکومت جمهوری اسلامی ایران تناقض بین گفتار و کردار است. آقای خامنه‌ای، از هنگامی که ردای مقام “رهبری” بر دوش‌اش قرار داده شده، بارها و بارها مذاکره با ایالات متحدۀ آمریکا را نفی کرده و در ذَّمِ آن سخن گفته ولی هم‌زمان مذاکره صورت گرفته است. درک این امر متناقض به نظر مشکل می‌رسد، به‌ویژه با توجه به اینکه این دوگانگی گفتاری و رفتاری می‌تواند بر قوام استدلال مورد ادعای حکومتیان، مبتنی بر الزام تبعیت ارکان حکومت از “رهبر”، از جمله در فتوای آقای خامنه‌ای مبنی بر عدم تولید سلاح‌های هسته‌ای، تاثیر منفی در مناسبات بین‌المللی وارد کند. به این ترتیب جمهوری اسلامی ایران در عین اینکه مذاکره کرده، چوب “مذاکره‌پرهیزی” را نیز خورده است. کوتاه سخن اینکه به نظر می‌رسد حکومت، علی‌رغم تناقضی که دامن‌گیرش است، خود نیز می‌داند گریز از مذاکره نه عاقلانه است و نه عملی.

نگارنده به «لزوم گفت‌وگوی رودررو و مستقیم میان دولت‌های جمهوری اسلامی ایران و ایالات متحدۀ آمریکا و احیای مناسبات دیپلماتیک بین دو کشور» مصوبۀ کنگرۀ نوزدهم [۴] سازمان متبوع خود «سازمان فداییان خلق ایران (اکثریت) و به «لزوم گفت‌وگوی مستقیم و جامع میان دولت‌های جمهوری اسلامی ایران و ایالات متحدۀ آمریکا برای رفع تحریم‌ها از طریق دیپلماسی و احیای مناسبات دیپلماتیک بین دو کشور در چارچوب منافع ملّی و احترام متقابل» مصوبۀ کنگرۀ بیستم [۵] آن باور کامل دارد و کاملا پای‌بند است. اما، به‌قول معرف این امای بسیار بزرگی است، این بسیار فرق دارد با آن باورِ ساده‌انگارانۀ “جمهوری اسلامی ایران برود با آمریکا مشکل‌اش را حل کند”. تجاوز اسراییل به قطر و اظهار نظر معروف ترامپ که دنبال نتایج مثبت از این تجاوز بود، از هر برهانی مستدل‌تر است که ایران اگر حتی مانند قطر هم گوش به‌فرمان آمریکا باشد، تضمینی برای ندیدن روز ناخوش ندارد. به‌گمان نگارنده سیاست راهبردی درست، مدیریت روابط و اختلافات با ایالات متحدۀ آمریکا است. امپریالیسم آمریکا را “کدخدا”ی جهان انگاشتن و توقع حل مشکلات با چنین “کدخدا”یی را داشتن، چاه ویلی است که درآمدن از آن امکان ندارد. مصدق، این سیاست‌مدارِ صادق و میهن‌دوست، این انگاره را داشت و دیدیم که چه بر سرش و بر سر ایران آمد.

به باور نگارنده درست این است که ایران در برابر گزینش بین جهان چندقطبی یا وابستگی به آمریکا و اروپا قرار نگیرد. آیندۀ روشن برای ایران در ایفایِ نقشِ درخور در جهان چندقطبی قابل تصور و عملی است. این نقش به‌هیچ‌وجه مانع از مذاکره با هیچ کشوری و به‌هیچ‌وجه مانع از برقراری و داشتنِ رابطۀ برابرحقوق با هیچ کشوری نیست. هم با اعتماد به‌نفس باید هر روز نقش بیش‌تری در تثبیت و گسترش جهان چندقطبی ایفا کرد و هم با اعتماد به‌نفس پای میز مذاکره با هر کشوری از جمله ایالات متحدۀ آمریکا نشست.

۶ – چپ نیروی تغییر است نه حفظ تعادل موجود!

بسیاری از ارائه‌دهندگان ارزیابی‌ها و پیشنهادهایِ امیدوار به “حل مشکل با آمریکا”، آن‌ها را حاصل “واقع‌گرایی” و در راستای حفظ تعادل معرفی می‌کنند. معنای لغوی “واقع‌گرایی” گرایش به واقعیت موجود است؛ یعنی کسی که “واقع‌گرا” است تمایل به حفظ و ادامۀ وضع موجود دارد. به‌دیگرسخن “واقع‌گرایی” یعنی مخالفت با تغییر و تحول و دگرگونی؛ یعنی کسی که “واقع‌گرا” است با تغییر و تحول و دگرگونی مخالف است. با این توضیح، کسی می‌تواند در زمینۀ مناسبات فرامرزی (بین‌المللی) مدافع ارزیابی و ارایۀ پیشنهادِ “واقع‌گرایانه” باشد که مخالفتی با قلدری ایالات متحدۀ آمریکا و پادگانِ نظامی‌اش در آسیای غربی (اسراییل) و باج‌خواهیِ متحدان اروپایی‌اش نداشته و موافق ادامۀ آن‌ها باشد. البته متاسفانه در کشور ما چنین نیروهایی وجود دارند و صد البته بسیار تاسف‌بار خواهد بود اگر از بین چنین نیروهایی، نیرویی خود را چپ بنامد!

اینجا روی سخن نگارنده با طیف گستردۀ نیروهای تغییرطلب و تحول‌طلب است. این نیروها منطقا نمی‌توانند خواهان حفظ و ادامۀ وضع موجود باشند، نه در سپهر ملی و نه در سپهر فراکشوری (بین‌المللی). یک نیروی ترقی‌خواه و تحول‌طلب “آرمان‌گرا” است و گرایش به تغییر واقعیتِ غیرمطلوبِ موجود و وضع غیرمطلوبِ موجود به وضعیتی بهتر را دارد. البته زمانی “آرمان‌گرایی” می‌تواند به‌بار بنشیند که همراه با “واقع‌بینی” باشد. “واقع‌بینی” بسیار متفاوت است از  “واقع‌گرایی”. “واقع‌بینی” یا “واقع‌نگری” یعنی واقعیت و وضع موجود را دیدن و پرهیز کردن از تفسیر و تعبیر دل‌خواه از آن. “واقع‌بینی” پایۀ اولیه و اصلی متحقق کردن آرمان‌ها است.

به‌گمان نگارنده، سوگیری ترقی‌خواهانه و تحول‌طلبانه، همان‌گونه که در سپهر ملی خواهان حفظ وضع موجود نیست، در سپهر فراکشوری (بین‌المللی) نیز نمی‌تواند به اصطلاح “واقع‌گرا” و خواهان حفظ تعادل بین به‌اصطلاح “قدرت‌های بزرگ” باشد، تعادلی که قلدری امپریالیسم آمریکا و دنبالچه‌های‌اش را تحمل می‌کند. وظیفۀ چپ کوشش در راستای تغییر وضعیت غیرعادلانه و برهم زدن تعادلی است که بر مبنای وضعیت غیرعادلانه وجود دارد. وظیفۀ چپ در این دورانِ تغییراتِ شگرف، ایفای نقش در برهم زدن تعادل موجود در مناسبات فرامرزی (بین‌المللی)، به‌تاریخ سپردن جهان تک‌قطبی و تثبیت و گسترش جهان چندقطبی تا رسیدن به جهان بی‌قطب است.

+++

پانویس‌ها:

[۱] http://kar-online.com?p=107193

[۲] http://kar-online.com?p=107285

[۳] نگاه کنید به کتاب کودتا، یرواند آبراهامیان، ترجمۀ ناصر زرافشان، چاپ سوم، موسسۀ انتشارات نگاه، تهران ۱۳۹۳، صفحه‌های ۲۴۶ تا ۲۵۲

[۴] http://kar-online.com?p=69718

[۵] http://kar-online.com?p=95751

برچسب ها

اين نوشته را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذاريد

توجه: کامنت هایی که بيشتر از 900 کاراکتر باشند، منتشر نمی‌شوند.
هر کاربر مجاز است در زير هر پست فقط دو ديدگاه ارسال کند.

7 پاسخ

  1. جناب اقدسی
    ۱- واقع‌بینی یک ویژگی شخصی یا رفتاری است.
    یعنی فرد:
    • شرایط را همان‌طور که هست می‌بیند
    • دچار توهم، خیال‌پردازی یا خوش‌بینی/بدبینی افراطی نمی‌شود
    • بر اساس امکانات واقعی تصمیم می‌گیرد
    • احساسات یا آرزوها را جای واقعیت قرار نمی‌دهد
    مثال:
    کسی که می‌گوید: «با این بودجه نمی‌شود این پروژه را شروع کرد»، یعنی واقع‌بین است.

    ۲. واقع‌گرایی (Realism)
    واقع‌گرایی یک «مکتب فکری» یا «نظریه» است.
    این واژه بیشتر در حوزه‌های:
    • سیاست و روابط بین‌الملل
    • فلسفه
    • هنر و ادبیات
    استفاده می‌شود.
    در سیاست، واقع‌گرایی یعنی:
    • کشورها بر اساس قدرت، منافع، امنیت رفتار می‌کنند
    • اخلاق، آرمان‌گرایی و ایدئولوژی نقش ثانویه دارد
    • جهان بر پایه‌ی قدرت و منافع پیش می‌رود

    مثال سیاسی:
    «واقع‌گرایی می‌گوید کشورها باید به توازن قوا توجه کنند.»

    بر خلاف تعریف شما واقع‌گرایی به هیچ وجه به معنای پذیرش وضع موجود نبوده و نیست.

    1. هم‌میهن گرامی جناب نیک
      سپاس از واکنش مجدد شما

      به‌نظرمی‌رسد برداشت شما و من از “واقع‌بینی” تفاوت مضمونی ندارند.‏
      در رابطه با “واقع‌گرایی”‏
      اولا حساب حوزه‌های فلسفه و ادبیات از حوزۀ سیاست جدا است و نوشتار من به “واقع‌گرایی” در حوزۀ سیاست فرامرزی (بین‌المللی) پرداخته است.‏
      ثانیا آن ۳ «یعنی» و آن «مثال سیاسی» که شما آورده‌اید هیچ‌کدام دلیلی ارایه نمی‌کنند بر حکمی که صادر کرده‌اید که «واقع‌گرایی به هیچ وجه به معنای پذیرش وضع ‏موجود نبوده و نیست».‏
      ثالثا و رابعا در پیام بعدی

      روزگارتان خوش!‏
      اقدسی

  2. و
    با این ۲ بخش هم موافقم:
    «آمریکا زمانی مشکل‌اش را با ایران حل‌شده خواهد دانست که ایران اطاعت کامل از او را بپذیرد»

    «به هیچ چیز کم‌تر از کنده شدنِ ایران از قطب‌های جدید و اطاعت کامل از تک‌قطب پیشین راضی نخواهد بود»

  3. سلام آقای نصرت اقدسی

    به غیراز بهره‌وری از این مقاله ، به گمانم به نشانی هم از :
    یکی از دوستان همکار بسیار عزیز، دلسوز و “راهنمای دوران جوانی- دانشجویی‌ام” که از سال ۱۳۵۸ از او بی‌خبر بوده‌ام، دست یافته‌ام (اینک افزون بر ۷۰ ساله)
    پس :
    محبت نموده، یک / دو آدرس ایمیل از خودتان در این جا بنویسید تا بتوانم با شما ارتباط شخصی برقرار نمایم.

    به یاد :
    رفیق عزیزم موسی ص. / پاساژ گلشن: آمار، ح.ذوقی، زنجانی، آراسته، شریفی ، کلک‌چال، شچدرین

    متشکر و منتظر، استکهلم

    1. دوست و همکار عزیر ‏ab
      سلام
      به اعتبار پیام پرمحبت و البته اغراق‌آمیز شما، به خودم اجازه می‌دهم شما را دوست و همکار خطاب کنم. البته اجازه می‌خواهم عرض کنم که دست‌کم “شچدرین” در ‏رابطه با همکاران و دوستان‌ام کمک به یادآوری خاطره‌ای نمی‌کند.‏

      به‌هرحال من هم خوشحال‌ام که امکان زنده شدن رابطۀ دوستانه‌ای ایجاد شده است.‏

      بفرمایید این هم نشانی ای‌میل من ‏aghdasi@gmx.de
      فکر می‌کنم یک نشانی ای‌میل کافی باشد تا یک/دو.‏

      با سپاس دوباره از پیام پرمهر شما
      و با احترام
      اقدسی

  4. هم‌میهن گرامی آقا یا خانم نیک!
    بسیار سپاس‌‌گزارم از اظهارنظرتان.
    اختلاف نظرها را روشن نوشتید، درخواست می‌کنم نطرتان در بارهٔ “واقع بینی” و ” واقع گرایی” را بنویسید، و کمک کنید متوجه سردرگمی‌ام شوم.

    با سپاس پیشاپیش و احترام
    اقدسی

  5. من قصد ندارم در اینجا به سردرگمی نویسنده در باب “واقع بینی” و ” واقع گرایی” بپردازم و یا به نقد گراندیوز جان سخت ایرانی جماعت بپردازم که با ادعاهایی چون “موقعیت ممتاز و سوق الجیشی جغرافیایی ایران و جاده ابریشم” ایران را تا حد روسیه و چین در معادلات بینالمللی بالا میاورند در حالی که نه اقتصاد ایران و نه قدرت نظامی ایران و نه اعتبار سیاسی ایران حتی در محدوده خاور میانه چه رسد به جهان هیچ نقش تعیین کننده ای نداشته و بیشتر به عنوان یک نیروی سنگ انداز عمل کرده. اما در باره رابطه با غرب آنچه سبب گمراهی شده آن است که دوستان متوجه نیستند که سیاست خارجی جمهوری اسلامی تابع و محصول سیاست های رانتی و اولیگارکی داخلی است و تا زمانی که سیاست های توسعه داخلی درعرصه های مختلف رفاهی مردم مد نظر نباشد گرایش به شرق و غرب فرقی برای توده ها و کشور نخواهد داشت. اگر تلاش کردیم ایران را نیوزلند و سوئد و فنلاند کنیم مشگل رابطه با غرب و شرق خود بخود حل میشود.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آگهی