
در زمانهای که تاریخ را بیشتر فاتحان مینویسند تا فرودستان و عدالتطلبانی که از صفحات رسمی تاریخ حذف شدهاند، بازخوانی صدای سرکوبشدگان، خاموششدگان و مبارزان راه عدالتخواهی، ضرورتی تاریخی است. «چپ» در ایران، با همهی خطاها و فراز و فرودهایش، تبلور آرزوی دیرپای انسان برای برابری، آزادی و جهانی عاری از سلطه و استثمار بوده است؛ رؤیایی جمعی که در برابر ماشین خشونت استبداد، مناسبات نابرابر سرمایهداری و سازوکارهای نظاممند تبعیض ایستاده و با وجود سرکوب، تحریف و فراموشی تحمیلی، همچنان زنده و در حال چالش است.
مجموعه «اخبار روز» با عنوان «چهرههای ماندگار چپ در ایران»، تلاشی است برای بازشناسی و بازخوانی زندگی، اندیشه، مبارزه و میراث فرهنگی ـ سیاسی زنان و مردان بزرگی که با قلم، تفکر، مقاومت و گاه با جان خویش، چراغی در تاریکیهای تاریخ افروختند.
انتخاب کسانی که در این مجموعه از آنان با عنوان “چهره ماندگار چپ” یاد می شود به معنای ارزشگذاری بیشتر نسبت به صدها و هزاران چهره دیگری که فرصتی برای معرفیی آن ها پیش نمی آید نیست. این گزینش محدود از میان هزاران نام تنها کوششی است برای بازتاب بخشی از حافظهی جمعی یک جنبش تاریخی.
این مجموعه، نه برای اسطورهسازی، که برای تأمل، آموختن و بازاندیشی فراهم شده است. ما میخواهیم به یاد آوریم که حتی در تلخترین لحظات تاریخ، کسانی بودند که به فردای روشن باور داشتند.
چهرههای ماندگار چپ در ایران (۱۸) – صمد بهرنگی؛ آموزگارِ مردم، صدای بیصداها
«مثل قارچ زاده نشدم بی پدر و مادر، اما مثل قارچ نمو کردم، ولی نه مثل قارچ زود از پا در آمدم. هر جا نمیبود به خود کشیدم، کسی نشد مرا آبیاری کند. من نمو کردم… مثل درخت سنجد کج و معوج و قانع به آب کم و شدم معلم روستاهای آذربایجان.. پدرم میگوید: اگر ایران را میان ایرانیان تقسیم کنید از همین بیشتر نصیب تو نمی شود….»
صمد بهرنگی از نسل معلمانی بود از خطه آذربایجان که کلاس درسش مرز نداشت و شاگردانش تمام بچههای ایران بودند. او نه تنها نویسنده و مترجم، که وجدان بیدار نسلی شد که عدالت را در چهرهی کودک روستایی و آزادی را در صدای ماهی سیاه کوچولو میجست.
صمد بهرنگی در دوم تیرماه ۱۳۱۸ در محله چرنداب تبریز، در خانوادهای فقیر و زحمتکش به دنیا آمد. دوران کودکیاش در فقر گذشت، اما هوش سرشار و عطش یادگیریاش، او را از همان سالهای نخست از میان خاک و تنگدستی بیرون کشید. تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در تبریز به پایان رساند و سپس به دانشسرای مقدماتی رفت تا آموزگار شود. معلمی، برای صمد، نه شغل که رسالت بود: رسالت بیدار کردن ذهنهایی که زیر غبار فقر و تبعیض خاموش مانده بودند.
صمد در روستاهای آذربایجان به تدریس پرداخت و از همانجا بود که با زندگی مردم فقیر، با کودکان بیکفش و سفرههای خالی، با فاصلهی دردناک میان فقر و ثروت آشنا شد. او هر روز این واقعیت را در چشم شاگردانش میدید و همین تجربه، بعدها در آثارش جاری شد. برخلاف بسیاری از روشنفکرانِ دور از مردم، صمد در میان آنان زیست، با لهجهشان سخن گفت، با رنجشان گریست و از امیدشان نوشت.
او نوشتن را برای ادبیاتِ زیبا و پاکیزه آغاز نکرد، او برای برقراری عدالت نوشت. داستانهایش ساده بودند، اما در عمقشان فلسفهای اجتماعی نهفته بود. «ماهی سیاه کوچولو» تنها داستان یک ماهی نیست، قصهی نسلی است که از جویبار تنگ زیست خود میگریزد تا در دریای بزرگ آزادی شنا کند.
در کنار آن، آثار دیگر او همچون «پسرک لبوفروش»، «بیست و چهار ساعت در خواب وبیداری»، «الدوز و کلاغها»، و «کچل کفترباز» نه فقط قصه، که بیانیههایی علیه فقر، بیسوادی و تحقیر انسانی بودند.
اندیشه راهنمای صمد بهرنگی در نوشتن قصههایش این حرفهای خود او بود:
دیگر وقت آن گذشته است که ادبیات کودکان را محدود کنیم به تبلیغ و تلقین نصایح خشک و بیبروبرگرد، نظافت دست و پا و بدن، اطاعت از پدر و مادر، حرفشنوی از بزرگان، سر و صدا نکردن در حضور مهمان، سحرخیز باش تا کامروا باشی، بخند تا دنیا به روت بخندد، دستگیری از بینوایان به سبک و سیاق بنگاههای خیریه و مسائلی از این قبیل که نتیجهی کلی و نهایی همهی اینها بیخبر ماندن کودکان از مسائل بزرگ و حاد و حیاتی محیط زندگی است. چرا باید در حالی که برادر بزرگ دلش برای یک نفس آزادی و یک دم هوای تمیز لک زده، کودک را در پیلهای از «خوشبختی و شادی و امیدِ» بیاساس خفه کنیم؟ بچه را باید از عوامل امیدوارکنندهی الکی و سستبنیاد ناامید کرد و بعد امید دگرگونهای بر پایهی شناخت واقعیتهای اجتماعی و مبارزه با آنها را جای آن امید اولی گذاشت.
ایا کودک غیر از یاد گرفتن نظافت و اطاعت از بزرگان و حرفشنوی از آموزگار (کدام اموزگار؟) و ادب (کدام ادب؟ ادبی که زورمندان و طبقهی غالب و مرفه حامی و مبلغ آن است؟) چیز دیگری لازم ندارد؟
آیا نباید به کودک بگوییم که در مملکت تو هستند بچههایی که رنگ گوشت و حتی پنیر را ماه به ماه و سال به سال نمیبینند، چرا که عدهی قلیلی دلشان میخواهد همیشه «غاز سرخ شده در شراب» سر سفرهشان باشد؟
صمد علاوه بر نویسندگی، به ترجمه و پژوهش در فرهنگ فولکلور آذربایجان پرداخت. او با گردآوری افسانهها، ترانهها و مَثَلهای مردم، میخواست میراث فرهنگی زحمتکشان را از فراموشی نجات دهد. مجموعهی «افسانههای آذربایجان» یکی از ارزشمندترین کارهای او در این زمینه است.
اندیشه و سیاست
صمد بهرنگی پیرو عدالت اجتماعی و سوسیالیسم بود. او در دوره خود آموزگار تفکر چپ و آگاهی طبقاتی شد و از پیشروان فکر مبارزه مسلحانه در ایران به شمار میرود. بسیاری از روشنفکران چپ و فعالان فرهنگی دههی چهل، او را وجدان بیدار نسل خود میدانستند. بهرنگی مرگی نابهنگام داشت، اما فعالیتهای او در عمر کوتاهش تأثیری درخور توجه بر جنبش چریکی داشت.
پیام حیدرقزوینی مینویسد: علی رهنما در بخشی از پژوهش خود درباره سازمان فداییان خلق که با ترجمه پوریا پرندوش در نشر نگاه معاصر منتشر شده، به ارتباط صمد بهرنگی با گروه پویان، مفتاحی و احمدزاده توجه کرده است. پیش از آغاز عملیات چریکی، امیرپرویز پویان چندین بار به تبریز سفر کرده و با بهرنگی که هفت سال از او بزرگتر بود، دیدار کرده بود. رهنما به نقل از علی طلوع میگوید در سال تحصیلی ۱۳۴۵-۱۳۴۶، پویان درباره تماسها و رابطهای خود با صمد بهرنگی و بهروز دهقانی صحبت کرده بود….
بهرنگی در سال ۱۳۴۴ نقد کلاسیک خود را درباره آموزش دانشآموزان روستایی و غیرفارسیزبانان ایرانی با عنوان «کندوکاو در مسائل تربیتی ایران» منتشر کرد. اما آنچه در وهله اول نام بهرنگی را مطرح کرده بود، داستانهای کودکانهاش بود که در آنها به فقر، نابرابری، خشونت، تبعیض طبقاتی، سرکوب و سنتهای روستایی خفهکننده و دستوپاگیر توجه کرده است. تا یک سال پس از انتشار «کندوکاو در مسائل تربیتی ایران» یعنی تا سال ۱۳۴۵، علاوه بر دیدارهای تبریز، پویان و بهرنگی زمان زیادی را هم در تهران با هم سپری کرده بودند و میتوان حدس زد که درباره راههای سرنگونی حکومت شاه با هم صحبت کرده بودند. رهنما میگوید «گرایش ادبی» و «سیاست رادیکال» نقش مهمی در پیوند پویان و بهرنگی داشته است. پویان همچنین در محفل ادبیات محلی جوانان در اطراف بهرنگی حضور یافت. پویان برخی از نوشتهها و نقدهای ادبی صمد را در گاهنامه «خوشه» شاملو منتشر کرده بود؛ یعنی جایی که علیرضا نابدل و عبدالمناف فلکی، شخصیتهای ادبی اطراف بهرنگی، آثار خود را منتشر میکردند. در مجموع پویان از اطرافیان و نزدیکان بهرنگی در تبریز خبر داشت و آنها نیز از ارتباط بهرنگی با پویان مطلع بودند.
پس از مرگ ناگهانی بهرنگی در شهریورماه ۱۳۴۷، پویان تلاش میکند با رفقای نزدیک او در تبریر ارتباط برقرار کند. او در سال ۱۳۳۸ به همراه عباسعلی هوشمند از تبریز دیدن کرد و با بهروز دهقانی، علیرضا نابدل، کاظم سعادتی و بهروز دولتآبادی در خانه دهقانی ملاقات کردند. بهروز دولتآبادی درباره این دیدار گفته که حلقه دوستان نزدیک پویان و بهرنگی تصمیم گرفتند تا تلاش خود را متمرکز کرده و نیروهای خود را در هم ادغام کنند و شعبه تبریز را به وجود بیاورند. شعبه تبریز در ابتدا از رفقای نزدیک بهرنگی، بهروز دهقانی، کاظم سعادتی، علیرضا نابدل و عبدالمناف فلکی تشکیل شده بود.
بهرنگی، سعادتی و دهقانی هر سه در دانشکده تربیت معلم تبریز تحصیل کرده و سپس در دانشگاه تبریز ادامه تحصیل داده بودند و هر سه از هم جداییناپذیر بودند. آنها در واقع هنگام تدریس در یک مدرسه روستایی در آذرشهر در سال ۱۳۴۱ با هم دوست شده بودند. رهنما میگوید که دوستان بهرنگی همگی با آگاهی اجتماعی انتقادی او، خواست او مبنی بر بهبود وضعیت مردم روستایی و استعداد ادبی انقلابیاش مشخص میشدند.
صمد بهرنگی از نگاه دیگران
احمد شاملو در دوم شهریورماه ۱۳۵۱ نوشته بود:
حق این است که صمد بهرنگی را در شمار «وارستگان بیمرگ» بشماریم، حتی اگر در گرماگرم جوانی به آب سرد ارس نمیرفت، عمر نوح میکرد و به مرگ طبیعی در میگذشت. شاملو در بخشی از یادداشتش نوشته بود: «شهری است که ویران میشود، نه فرونشستن بامی. باغی است که تاراج میشود، نه پرپرشدن گلی. چلچراغی است که در هم میشکند، نه فرومردن شمعی و سنگری است که تسلیم میشود، نه از پا درآمدن مبارزی! صمد چهره حیرتانگیز تعهد بود. تعهدی که بحق میباید با مضاف غول و هیولا توصیف شود: غول تعهد! هیولای تعهد! چراکه هیچ چیز در هیچ دور و زمانهای همچون تعهد روشنفکران و هنرمندان جامعه خوفانگیز و آسایش برهمزن و خانهخرابکن کژیها و کاستیها نیست. چراکه تعهد اژدهایی است که گرانبهاترین گنج عالم را پاس میدارد: گنجی که نامش آزادی و حق حیات ملتهاست».
غلامحسین ساعدی دربارهاش نوشت:
«… صمد بهرنگی تاریخ تولد و تاریخ مرگ ندارد. برای او نمیشود شرح احوال و تراجم ترتیب داد. مرگ او آنقدر باورنکردنی است که زندگیش بود و زندگیش همیشه آنچنان آمیخته با هیجان بود که بیشباهت به یک افسانه نبود…».
خسرو گلسرخی نوشت:
صمد بهرنگی با عشق به مردم و آتشی که از این عشق در سینهاش گر میگرفت، چشمانداز محرومیتهای جامعه را با درنگ در تضادهایی که خاستگاه این حرمانهاست، در آثارش تصویر کرد. بهرنگی، این معلم محرومان، از بچهها آغاز کرد، جانمایهاش را از بچههای محروم گرفت و به آنان بخشید. این بخشش او به بچهها آموخت که باید راهی جست تا ایستاد و گریاند. نمیتوان مسیحوار آن سوی صورت را نیز آمادهی خوردن سیلی کرد. او به بچهها فهماند که هیچ بچهای پولدار بهدنیا نمیآید. پدر اگر بینان به خانه بازمیگردد، گناهی ندارد. این علتی دارد و اگر تنپوش ژندهی او در مدرسه، تحقیر برایش میخرد علتی دیگر.
علی اشرف درویشیان دربارهی صمد بهرنگی نوشت:
من خودم را لایق این نمیدانم که بگویند جای صمد زندگی میکنم؛ زمانی که خبر فوت صمد را شنیدم، در منزل بودم و تا ساعت دو نیمهشب در راهرو قدم میزدم. خوابم نمیبرد. تنها میخواستم ذهنم را آرام کنم و تا زمانی که شروع به نوشتن کردم، این آرامش را نیافتم. «صمد جاودانه شد» را آن زمان نوشتم.
مرگ صمد بهرنگی

در شهریور ۱۳۴۷، خبر درگذشت صمد بهرنگی در رود ارس، جامعهی روشنفکری ایران را شوکه کرد. روایت رسمی، مرگ بر اثر غرق شدن بود، اما بسیاری آن را باور نکردند و مرگ او به سرعت رنگی اسطورهای گرفت. صمد در سیسالگی مرد، اما به نماد نسلی بدل شد که میخواست با قلم و اندیشه دنیا را تغییر دهد.
زندهیاد حمزه فراهتی از دوستان نزدیک صمد و افسر سابق دامپزشکی ارتش که در زمان مرگ همراه وی بوده است، چگونگی غرق شدن و مرگ صمد را به تفصیل در کتاب خاطرات خود آورده است.
شب را در پاسگاهی خوابیدند و فردای آن روز، روز نهم شهریور ۱۳۴۷، نزدیکیهای ساعت ۱۱ صبح به پاسگاه مرزی دیگری رسیدند. غیر از پنج نفر سرباز کس دیگری در پاسگاه نبود. ارس درست در پشت پاسگاه جریان داشت. در میان خنده و شوخی، لخت شدند و به آب زدند. رودخانه در طرف ساحل ایران نسبتا آرام و در طرف ساحل شوروی کمی مغشوش و تند بود. جایی که صمد ایستاده بود، آب حتی به بالاتر از نافش هم نمیرسید. او خود را در مسیر آب ول کرد. سرشار از شوق و شعف بود. با هر دست و پایی که میزد، تلالو تابش طلایی خورشید روی سطح رودخانه را برهم میزد. پنجاه متری شنا نکرده بودکه صدای فریاد صمد را شنید: ”دکتر! دکتر!“ بلافاصله برگشت و دید که صمد تا بالای شانههایش توی آب است و هراسان دست و پا میزند. بلافاصله چرخ زد و در خلاف جهت جریان آب، رو به سمتی که صمد بود، با تمام قوا دست و پا زد. تقریبا نصف فاصله را طی کرده بود که صمد برای سومین بار صدایش کرد. این بار دیگر صدایش ضعیفتر شده بود. سربازها به شنیدن صدای داد و فریاد آنها از پاسگاه بیرون ریخته بودند. حتی یکی از آنها پاچههای شلوارش را بالا زد و چند متری توی آب رفت ولی بقیه هاج و واج و بیحرکت، مثل برقگرفتهها ایستاده بودند. صمد فقط توانست سه بار او را صدا کند و او هربار در میان دست و پا زدنهای ملتهبانهاش فریاد زد: ”صمد دست و پا بزن، دست و پا بزن، رسیدم، رسیدم“ دید که جریان تند صمد را در خود بلعید. دید که صمد ناپدید شد. دید که جهان خاموش شد. دیوانهوار، در میان آبهای کدر، این طرف و آن طرف زد. صدای طپش قلبش را در شقیقههایش میشنید. سعی کرد او را زیر آبها پیدا کند. تا قعر کدر رودخانه رفت. به هر جایی دست انداخت. اما تلاشش بیهوده بود. دیگر در مسیر جریان تند و شدید قرار گرفته بود. از نفس افتاده، با اندک رمقی که برایش مانده بود، خود را به پایرس رودخانه کشاند و سربازها را دید که دست دراز کردند و از رودخانه بیرونش کشیدند. خاموشی دنیا را دید و لاعلاج و ناباور، تمامی ذهن خود را کاوید تا مگر راهی پیدا کند. ولی نتوانست. هیچ راهی وجود نداشت. صمد ناپدید شده بود. او و پنج سرباز، لاعلاج و نفس بریده روی شنها نشستند. در جهان، سکوت مرگ حکمفرما بود….
ماهی سیاه کوچولو ، بهرنگی را نامیرا کرد
نام صمد بهرنگی بیشتر با قصه ماهی سیاه کوچولو گره خورده است. بهرنگی در ماهی سیاه کوچولو نوشته بود:
مرگ خیلی آسان میتواند الان به سراغ من بیاید، اما من تا میتوانم زندگی کنم نباید به پیشواز مرگ بروم. البته اگر یک وقتی ناچار با مرگ روبهرو شدم –که میشوم– مهم نیست ، مهم این است که زندگی یا مرگ من چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد.
همین کتاب، بهرنگی را از دام مرگ و فراموشی نجات داد، حتی سالها بعد از غرق شدن پیکرش در ارس. زندگی کوتاه او، برای همیشه در تاریخ ماندگار شد؛ هم زندگی و هم مرگ او، در زندگی دیگران تاثیر داشت؛ گوشها و چشمهای زیادی را با قصهها آشتی داد، دنیاهای جدیدی برای کودکان ساخت و به آنها بال خیال داد.
ماهی سیاه کوچولو، بعد از مرگ نویسندهاش هم یکجا ننشست، به کشورهای مختلف سفر کرد، دستمایهی ساخت فیلم شد و تا سالها بعد، جایزههای مختلفی گرفت. فرشید مثقالی، تصویرگر اثر هم جایزهی هانس کریستین اندرسن را به خانه برد.
«همهی ما ماهی سیاه کوچولو هستیم»، این توصیف توران میرهادی، مادر ادبیات کودک ، از اثر ماندگار صمد بهرنگی است؛ در سال ۱۳۹۴، بعد از اینکه ماهی سیاه سالها بعد از مرگ خالقش، بهترین اثر خارجی در انگلستان شد.
تهیه شده در تحریریه اخبار روز
مجموعه کامل «چهرههای ماندگار چپ در ایران» را در اینجا بخوانید








یک پاسخ
بخشی از سروده ای از علیرضا نابدل(اوختای): “صمد در قلب منست”
در لحظه ای که مردان بامروت را چشم بر راه بود
به قلب طوفانها زد و خود را بدست فراموشی سپرد
اینک من،جواب”اولدوز” را چه بایدبدهم!؟
بهنگام زمستان که کوههای برفپوش سراغ میگیرند
از رعناترین و مهربانترین فرزند تبریز
فریاد میزنم:ای کوههای بلند
او را در “چنلی بئل” آراز بجوئید!
کجاست صمد؟به طعنه بپرسد اگر دشمن
مشت بر سینه میکوبم و میگویم:
صمد در وجود و در قلب منست
همچنان میرزمد
که مرده اش نیز از مردمش جدا نیست
جان میبخشد ما را صداقت او
از عشق پرالتهابش الهام میگیریم
و از کشته ی خویش مواظبت مینماید
آنکه سخن میسراید نمیپاید
و آنچه میپاید سخن اوست
……..
……….
اگر یکی از صدا بیفتد،دیگری بصدا درمیآید
قصه گو باز میماند،و قصه دوام مییابد
“اولدوز” را بگویید دلواپس نباشد
که عشق صمد را در وجود خویش جای داده ام