
در جمجمه، عشق موریانه گشت
آی دغدغه های شب و روز و بی پایان
پی شرابی مدام،
تخمیر شده وُ گندیده!
*
*
باید پیش از این از نگاهت زنگار می بست اما
بی مرز و بی گوشه، پر از تب و تاب ماهیان مِهر
فاتحی بر سینه حکم می راند وُ
تونلهای پیچ در پیچ نقد و زوال را
بدان راهی نیست!
هر چند انکار نمی کنم
کوسه ی کینه، گاه
دندان خشم، خون آلود، پی طعمه
گاه زخمی از اعماق، سنگین
بر هر چه های و هوی و روزمرگی است، کف بی خیالی می ریزد
دمی دیگر خسته و خاموش
کشتی سرگردانی، پی فانوس می گردد
گاه توفانی از غبارهای دور دست
گاه سیلی از پاییز
گاه خنده ای سرکش، گاه فریبی خوش
چون همه موج در هم میپیچند
آنگاه
آواز نهنگی
بی پروا، دریا را، همه کف و موج می نوشد
وَ دل، آرام
دمی در ژرفایی بی کف فرو می رود،
یخ نمی بندد، گویی می میرد!
هر چه هست و نیست
جان شیفته ای است بی آرام
چیره بر دریا، مدام پارو می راند!
*
سوسوی نگاهت دو شمع نیم مرده و پرده پوش
کهنه گی کلیسای عتیق
وَ خاک گرفتگی شمعدانهای زنگزده
وَ وقار ساختگی کشیش میانسال
خورشید را غبار می پوشاند.
می گویم داسْ خونین، سلاخان بر گلوگاه کرانه
علف را نه،
غنچه ی بابونه و نهالِِ سرو
درو می کنند
به گلخانه ی شیشه ای روی میگردانی
می گویم به شبهای بی پناهی
پرنده را پناهگاهی نه، قفسی می سازند
تا که چون نوزادی سر به بالین نهی،
مرغی از نهان ساعت عتیق سر برون می آرد و کُوکُو می خواند
آه
به این خانه اگر به رسم دوستی می آیی
با به سازی آن سان بیا
که آواز نهنگها را به یک جرعه بنوشد
یا که غواصی را بیاموز!
.
.
آتلانتا، ۱/۱۰/۲۰۲۵
مرضیه شاه بزاز
divanpress.com






