امپریالیسم، چندقطبی‌گرایی و فلسطین – گرِگ گودلز، ترجمه‌ی: الف. کیوان

چندقطبی‌گرایی به معنای پایان امپریالیسم نیست، زیرا امپریالیسم ریشه در سرمایه‌داری دارد. معیار روشنی برای سنجش صداقت «ضد‌امپریالیست‌ها» موضع آن‌ها در قبال فلسطین است. این یادآور سنت مارکسیسم-لنینیسم است که مبارزه‌ی ضد‌امپریالیستی را جدایی‌ناپذیر از مبارزه‌ی طبقاتی می‌داند. مترجم

همچنان مایه‌ی ناامیدی است که بخشی مهم از نیروهای چپ بر این باورند که تضعیف سلطه‌ی دیرینه‌ی ایالات متحده بر رأس نظام سلسله‌مراتبی امپریالیسم، خود به خود به معنای ضربه زدن به امپریالیسم است.

بسیاری از رفقای ما، حتی کسانی که خود را طرفدار آینده‌ای سوسیالیستی می‌دانند، به اشتباه تصور می‌کنند که عقب‌نشینی موقعیت ایالات متحده به‌عنوان قدرت مسلط بر امپریالیسم، به‌طور قطعی به معنای تضمین آینده‌ای عادلانه، صلحی پایدار یا حرکتی به سوی سوسیالیسم است.

بی‌تردید هر ملتی که علیه قدرتمندترین دولت امپریالیستی برای دستیابی به حاکمیت، استقلال و انتخاب مسیر خود مبارزه می‌کند، شایسته‌ی پشتیبانی کامل و صمیمانه‌ی ماست. اما پیروزی در چنین مبارزه‌ای الزاماً آینده‌ای بهتر برای طبقه‌ی کارگر و زحمتکشان به همراه ندارد. همان‌طور که در بسیاری از مبارزات ضداستعماری پس از جنگ جهانی دوم دیده شد، ممکن است نتیجه تنها روی کار آمدن طبقه‌ای حاکم محلی باشد که قدرت‌طلب، استثمارگر و غیردموکراتیک است و سرکوب مردم را ادامه می‌دهد یا حتی شدت می‌بخشد – فقط با چهره‌ای آشناتر.

یا ممکن است سرنوشتشان این باشد که قدرت بزرگ و رو به افولی که شکست خورده، تنها جای خود را به قدرتی بزرگ‌تر و نیرومندتر بدهد. آلمان و ترکیه پس از شکست در جنگ جهانی اول بسیاری از مستعمراتشان را به فاتحان واگذار کردند؛ پس از جنگ جهانی دوم، برخی از مستعمرات ژاپن دوباره استعمار شدند و به چنگ قدرتی برتر افتادند؛ و البته، ویتنام فرانسه را شکست داد، اما خیلی زود به زیر سلطه‌ی ایالات متحده کشانده شد – نتیجه‌ای که تنها با قهرمانی‌های مردم ویتنام برهم زده شد.

این‌که گفته شود افول یا سقوط ایالات متحده به‌عنوان قدرت برتر در نظام امپریالیستی، می‌تواند پرونده‌ی امپریالیسم را برای همیشه ببندد، نشان‌دهنده‌ی سوء‌برداشتی عمیق از معنای واقعی امپریالیسم است. امپریالیسم تا زمانی که سرمایه‌داری انحصاری وجود داشته باشد، به‌عنوان مرحله‌ای از سرمایه‌داری ادامه خواهد داشت. نبرد نهایی علیه امپریالیسم همان نبرد علیه سرمایه‌داری است.

ما نباید بازیگران و دولت‌های درگیر در نظام امپریالیستی جهانی را با خودِ نظام یکی بگیریم؛ درست همان‌طور که نباید شرکت‌های سرمایه‌داری منفرد را با کل نظام سرمایه‌داری یکی بدانیم.

تاریخ هیچ نمونه‌ای از فروپاشی یا حذف یک قدرت جهانی یا نیمه‌جهانی از جایگاه برترش ندارد که به دوره‌ای از صلح و رفاه همگانی انجامیده باشد. نه سقوط امپراتوری روم یا امپراتوری روم شرقی یا امپراتوری مقدس روم چنین دوره‌ای را به همراه داشت، و نه برآمد و افول جمهوری ونیز، جمهوری هلند، یا امپراتوری‌های استعماری پرتغال و اسپانیا در عصر سوداگری. در در زمان لنین، رقابت‌هایی که سلطه‌ی جهانی بریتانیا را به چالش کشید، جنگ جهانی به بار آورد نه صلح. و پیامدهای آن نیز صلح و آرامشی به همراه نداشت، بلکه برعکس، رقابت‌های سرمایه‌داری با آلمان و ژاپن به تهاجم‌ها و جنگ‌هایی ویرانگرتر انجامید. با فروپاشی امپراتوری بریتانیا پس از جنگ، ایالات متحده جای آن را گرفت و با خشونت موقعیت خود را در رأس سلسله‌مراتب قدرت‌های جهانی تثبیت کرد. هیچ دلیلی وجود ندارد که باور کنیم اوضاع با سقوط ایالات متحده تغییر بنیادینی خواهد کرد. سرمایه‌داری و گرایش ذاتی آن به جنگ و فلاکت همچنان باقی می‌ماند.

بنابراین، تاریخ هیچ شاهدی به دست نمی‌دهد که جایگزینی یک جهان تک‌قطبی با یک جهان چندقطبیِ سرمایه‌داریِ پایدار، همراه با احترام متقابل و هماهنگی، ممکن بوده باشد. چندقطبی‌گرایی به‌تنهایی به‌عنوان راه‌حل ستم امپریالیستی، اساساً در تاریخ جهان سابقه‌ای ندارد.

البته ممکن است از نظر واقعی درست باشد که سلطه‌ی ایالات متحده بر نظام امپریالیستی جهانی در حال افول است. بی‌تردید شکست قاطع در ویتنام ضربه‌ای بزرگ به توانایی دولت آمریکا برای دیکته‌کردن سیاست‌ها به دولت‌های ضعیف‌تر بود. همچنین شکست در افغانستان پس از بیست سال جنگ نشانه‌ای دیگر از این افول است. ایستادگی جمهوری دموکراتیک خلق کره (کره شمالی) و مقاومت کوبا نیز محدودیت‌های امپریالیسم آمریکا در امروز را نشان می‌دهد.

افزون بر این، برآمدن چین سوسیالیستی به‌عنوان یک قدرت اقتصادی عظیم و یک قدرت نظامی پیشرفته، از سوی دولت ایالات متحده هم به‌عنوان رقیب اقتصادی و هم به‌عنوان رقیب نظامی تلقی می‌شود. بااین‌حال هیچ دلیلی وجود ندارد که باور کنیم جمهوری خلق چین تهدیدی برای کل نظام امپریالیستی باشد؛ درست همان‌طور که دولت پاپ چنین تهدیدی نیست. هر دو امروز نسبت به بدترین جنبه‌های امپریالیسم خشم بجا و سزاوار ابراز می‌کنند، اما سهم مادی چندانی در براندازی آن ندارند.

به‌حاشیه‌راندن، تضعیف یا بی‌اثر کردن قدرت امپریالیستیِ اصلی، اقدامی مثبت و قابل استقبال است، اما چپ نباید هیچ توهمی داشته باشد که چنین روندی به معنای پایان امپریالیسم، ضربه‌ای قاطع به نظام سرمایه‌داری، یا دستاوردی پایدار برای طبقه‌ی کارگر خواهد بود.

نمونه‌ی اخیر این توهمِ چندقطبی‌گرایی – یعنی خیال‌پردازی رمانتیک که امپریالیسم فقط به آمریکا محدود است – گزارش‌های پرشمار نیروهای چپ درباره‌ی نشست اوایل سپتامبر سازمان همکاری شانگهای (SCO) بود که با حضور شی جین‌پینگ، ولادیمیر پوتین، نارندرا مودی و دیگر رهبران اوراسیا برگزار شد. پروفسور مایکل هادسون با شور و شوق گفت:

«اصولی که توسط رئیس‌جمهور چین، رئیس‌جمهور روسیه و دیگر اعضای سازمان همکاری شانگهای اعلام شد، زمینه را برای تبیین جزئی اصل یک نظم اقتصادی بین‌المللی تازه فراهم می‌کند؛ نظمی که ۸۰ سال پیش در پایان جنگ جهانی دوم وعده داده شده بود اما به شکلی تحریف‌شده به چیزی کاملاً متفاوت بدل شد؛ و حال، کشورهای آسیایی و دیگر کشورهای “اکثریت جهانی” امیدوارند این فقط یک انحراف طولانی از مسیر تاریخ بوده باشد و اکنون بازگشت به قواعد بنیادی تمدن و دیپلماسی، تجارت و مالیه‌ی بین‌المللی ممکن شود.»

هادسون آینده را در قالب نظمی اقتصادی تازه می‌بیند که به وعده‌ای هشتادساله تحقق می‌بخشد. اما او به ما نمی‌گوید این نظم سرمایه‌داری بین‌المللی تازه، چه تفاوتی با نظم سرمایه‌داری بین‌المللی پیشین خواهد داشت، جز تکیه بر کلمات ایده‌آلیستی مدافعانش. او توضیح نمی‌دهد چگونه می‌توان از رقابت‌ها و دشمنی‌های میان‌امپریالیستیِ قدرت‌های سرمایه‌داری پرهیز کرد. او نشان نمی‌دهد چگونه می‌توان سرشت رقابتی و بی‌رحمانه‌ی مناسبات اجتماعی سرمایه‌داری را مهار کرد. استدلال او بر پایه‌ی سخنان پرطمطراق در یک کنفرانس ساخته شده، گویی چنین سخنانی هشتاد سال پیش در کنفرانس برتون وودز گفته نشده بود.

*****

اعلامیه‌ی پرحرارتِ شی و مودی مبنی بر این‌که «ما شریک هستیم، نه رقیب»، بازتاب زیادی یافت. اما همان‌طور که ایواسمیتِ۱ دقیق نقل می‌کند:
مقاله‌ای تازه در ایندین پانچ‌لاین۱ با عنوان «هند روح تیانجین را انکار می‌کند، به اتحادیه اروپا روی می‌آورد» این برداشت را که هند با تمام توان به اردوگاه سازمان همکاری شانگهای و بریکس پیوسته است، اغراق‌آمیز می‌داند. بخش کلیدی آن مقاله چنین می‌گوید:
«…به محض آن‌که مودی به دهلی بازگشت، وزیر امور خارجه‌اش، اس. جایشانکار، صفی از سرسخت‌ترین سیاستمداران اروپایی ضدروسی را برای دیدار تدارک دید تا با نمایشی آشکار فاصله‌گذاری از سه‌گانه‌ی روسیه–هند–چین را نشان دهد.»

برای تأکید بر همین تردید، مودی ترجیح داد در نشست مجازی تجارت بریکس که بعداً به ابتکار لولا داسیلوا، رئیس‌جمهور برزیل، برگزار شد، شرکت نکند.

به جای او، جایشانکار از فرصت نشست استفاده کرد تا موضوع کسری‌های تجاری هند با اعضای بریکس را مطرح کند و خاطرنشان ساخت که همین کشورها عامل اصلی بزرگ‌ترین کسری‌های تجاری هند هستند و دهلی انتظار دارد این روند اصلاح شود – اقدامی که بیش‌تر نشانه‌ی چانه‌زنی ژئوپولیتیک بود تا ابراز اعتماد متقابل به «برادران و خواهران» بریکسی.

ز سوی دیگر، جمهوری خلق چین نیز آن تصویر رمانتیک و خیال‌پردازانه‌ای را که برخی از رفقای چپ ما ساخته‌اند، برآورده نمی‌کند؛ چنان‌که نقل قول زیر نشان می‌دهد.
تانگ شیائویانگ، رئیس دپارتمان روابط بین‌الملل دانشگاه تسینگهوا، می‌گوید: «چین در همکاری با این دو کشور [روسیه و جمهوری دموکراتیک خلق کره] بسیار محتاط است. برخلاف آن‌چه در غرب به‌عنوان اتحاد آنان تصویر می‌شود، چین در یک اردوگاه واحد با آن‌ها قرار ندارد. نگاه چین به جنگ و مسائل امنیتی کاملاً متفاوت است. چین بیش از چهار دهه است که درگیر جنگی نشده و آن‌چه می‌خواهد، ثبات در مرزهایش است.»

از این منظر، می‌توان نتیجه گرفت که امید چپ‌ها به یک نظم بین‌المللی تازه و عادلانه‌تر به رهبری بریکس، چیزی جز سراب نیست. بریکس، در بهترین حالت، ائتلافی فرصت‌طلبانه در حوزه‌ی اقتصاد است که نه وزن سیاسی و نه توان نظامی لازم برای تحمیل چندقطبی‌گرایی بر جهانی تک‌قطبی را دارد.

*****

همچنین یک استدلال نظری وجود دارد که می‌کوشد سرمایه‌گذاری نیروهای چپ بر ایده‌ی چندقطبی‌گرایی را پاسخی به امپریالیسم جلوه دهد. این استدلال تازه نیست. نخستین بار کارل کائوتسکی آن را صورت‌بندی کرد و در مقاله‌ای با عنوان «فراـامپریالیسم» که در سپتامبر ۱۹۱۴، تنها یک ماه پس از آغاز جنگ جهانی اول، در نشریه دی نویه تسایت منتشر شد، آن را بسط داد.

به‌طور خلاصه، کائوتسکی استدلال می‌کرد که قدرت‌های بزرگ جهان را میان خود تقسیم خواهند کرد و می‌کوشند از رقابت و دشمنی‌های بیشتر بپرهیزند. آن‌ها با درک بی‌منطقی و زیان‌بار بودن تهاجم و جنگ، به جای آن به نوعی امپریالیسم هماهنگ روی خواهند آورد که کائوتسکی آن را «فراـامپریالیسم» نامید. او می‌نویسد:

«رقابت دیوانه‌وار شرکت‌های غول‌آسا، بانک‌های عظیم و میلیونرها، گروه‌های مالی بزرگ را که کوچک‌ترها را در خود می‌بلعیدند، وادار کرد تا به فکر سازوکار کارتل بیفتند. به همین ترتیب، نتیجه‌ی جنگ جهانی میان قدرت‌های بزرگ امپریالیستی می‌تواند تشکیل فدراسیونی از نیرومندترین‌ها باشد که از مسابقه‌ی تسلیحاتی چشم می‌پوشند.»

به همین سیاق، چندقطبی‌گرایان امروز – یا همان فراـامپریالیست‌ها – جهانی را تصور می‌کنند که در آن گروهی از کشورهای قدرتمند ایالات متحده را به دلیل رفتار نادرستش از رهبری نظام سرمایه‌داری جهانی کنار خواهند زد و اقمار اروپایی‌اش نیز به تبعیت درمی‌آیند. به جای آن، آن‌ها وعده‌ی نظم جدیدی «هماهنگ» و «برد–برد» می‌دهند که نابرابری‌ها میان «شمال جهانی» و «جنوب جهانی» را برطرف خواهد کرد.

اما مجریان و تضمین‌کنندگان این نظم جدید، مجموعه‌ی ناهمگونی از دولت‌هایی‌اند که خود دچار شکاف‌های طبقاتی‌اند و مسیرشان کاملاً سرمایه‌دارانه است؛ رهبرانی که در میانشان مستبدان، روحانیان اقتدارگرا و پوپولیست‌ها دیده می‌شوند. به‌جز یک مورد، تقریباً همه‌ی اعضای بریکس پلاس وفاداری قاطعی به سرمایه‌داری دارند و اغلبشان با هر بدیلی همچون سوسیالیسم خصومت می‌ورزند.

لنین در سال ۱۹۱۵، در مقدمه‌ای بر کتاب «امپریالیسم و انقلاب جهانی» اثر بوخارین، استدلال کائوتسکی و ایده‌هایی همچون «فراـامپریالیسم» را به سخره گرفت:

«اگر کسی به‌طور نظری و انتزاعی استدلال کند، ممکن است به همان نتیجه‌ای برسد که کائوتسکی رسید… اما گسست آشکار او از مارکسیسم نه به طرد سیاست انجامید، نه به نادیده‌گرفتن منازعات و دگرگونی‌های پرشمار و متنوعی که مشخصه‌ی ویژه‌ی دوران امپریالیسم‌اند، و نه حتی به تبدیل‌شدن به مدافع صریح امپریالیسم، بلکه به رؤیاپردازی درباره‌ی یک “سرمایه‌داری مسالمت‌آمیز”. اما “سرمایه‌داری مسالمت‌آمیز” جای خود را به امپریالیسمی نامسالمت‌آمیز، جنگ‌طلب و فاجعه‌بار داده است… در این گرایش برای گریز از امپریالیسمِ حاضر و پناه بردن در خیال به عصری از “فراـامپریالیسم” ـ عصری که حتی نمی‌دانیم تحقق‌پذیر است یا نه ـ ذره‌ای مارکسیسم وجود ندارد… چراکه برای فردا، ما مارکسیسمی در حساب اعتبار داریم، مارکسیسمی وعده‌داده‌شده، مارکسیسمی به تعویق افتاده. و برای امروز، ما تنها یک نظریه ـ و نه فقط نظریه‌ای، بلکه یک خط‌مشی عملی ـ خرده‌بورژوایی و فرصت‌طلبانه از نرم‌کردن تضادها داریم.»

نکات کلیدی در اینجا عبارت‌اند از: «سرمایه‌داری مسالمت‌آمیز»، «مارکسیسمِ اعتباری» و «نرم‌کردن تضادها». لنین از این‌که کائوتسکی ـ کسی که خود را مارکسیست می‌دانست ـ حتی اندیشه‌ی وجود یک سرمایه‌داری مسالمت‌آمیز را در نظر بگیرد، شگفت‌زده و خشمگین بود؛ ایده‌ای که آشکارا با منطق درونی روابط اجتماعی سرمایه‌داری در تضاد است. این باید برای طرفداران چندقطبی‌گرایی هشداری جدی باشد.

«مارکسیسمِ اعتباری» تمسخری است نسبت به این تصور که گویا می‌توان به امید توافقی میان قدرت‌های بزرگ سرمایه‌داری برای مهار امپریالیسم نشست. چنین انتظاری همان‌قدر بیهوده است که خرج‌کردن تا سقف کارت اعتباری. برای چندقطبی‌گرایان، این یعنی به تعویق انداختن روز حساب‌وکتاب با سرمایه‌داری تا آینده‌ای نامعلوم و دور.

به همین ترتیب، کائوتسکی تضاد میان دولت‌های رقیب سرمایه‌داری را با تصور توافقی ناممکن برای تضمین روابط «هماهنگ» تلطیف می‌کند؛ پیشنهادی که لنین قاطعانه آن را رد می‌کند. به‌طور خلاصه، لنین فرصت‌طلبی کائوتسکی را عقب‌نشینی از پروژه‌ی سوسیالیستی می‌داند. همین را می‌توان درباره‌ی پروژه‌ی چندقطبی‌گرایی نیز گفت.

بسیاری از نیروهای چپ از این‌که چندقطبی‌گرایی را در چارچوب نظریه‌ی امپریالیسم لنین ببینند، سر باز می‌زنند؛ نظریه‌ای که او در جزوه‌ی مشهور خود در سال ۱۹۱۶ با عنوان «امپریالیسم» با وضوح تمام صورت‌بندی کرد.

در خصوص وعده‌ی چندقطبی‌گرایی، لنین یک سناریوی فرضی مطرح می‌کند: اگر قدرت‌های امپریالیستی واقعاً جهان را میان خود تقسیم کرده و به اتحاد و توافقی برای صلح و رفاه متقابل برسند، آیا آن نظام چندقطبی آرمانی ـ همان چیزی که کائوتسکی «فراـامپریالیسم» می‌نامد ـ می‌تواند «اصطکاک‌ها، منازعات و مبارزه در هر شکل ممکن» را برطرف کند؟

لنین پاسخ می‌دهد:

«این پرسش تنها باید به اندازه‌ی کافی روشن بیان شود تا هیچ پاسخی جز منفی نتوان به آن داد… بنابراین در واقعیت‌های نظام سرمایه‌داری، نه در خیال‌پردازی‌های مبتذل و عوامانه‌ی کشیشان انگلیسی [هابسون] و نه در توهمات “مارکسیست” آلمانی، کائوتسکی، اتحادهای “میان‌امپریالیستی” یا “فراـامپریالیستی”، صرف‌نظر از شکلشان ـ چه به صورت ائتلافی در برابر ائتلاف دیگر و چه به صورت یک اتحاد عمومی شامل همه‌ی قدرت‌های امپریالیستی ـ چیزی جز یک “آتش‌بس” در فاصله‌ی میان جنگ‌ها نیستند. اتحادهای صلح‌آمیز بستر جنگ‌ها را فراهم می‌سازند و خود نیز از دل جنگ‌ها بیرون می‌آیند؛ یکی شرط وجود دیگری است و هر دو، اشکال متناوبی از مبارزه‌ی مسالمت‌آمیز و نامسالمت‌آمیزند که همگی از یک بنیان مشترک ـ یعنی پیوندهای امپریالیستی و مناسبات میان اقتصاد جهانی و سیاست جهانی ـ سرچشمه می‌گیرند.»

از این رو، تا زمانی که سرمایه‌داری پابرجاست، لنین استدلال می‌کند که مبارزه‌ی طبقاتی در سطح بین‌المللی بی‌وقفه ادامه خواهد داشت؛ مبارزاتی که در شکل رقابت میان امپریالیست‌ها و در نهایت جنگ‌های امپریالیستی خود را نشان می‌دهد.

البته می‌توان استدلال لنین ـ یا حتی کل نظریه‌ی او درباره‌ی امپریالیسم ـ را رد کرد. همچنین ممکن است کسی دیدگاه‌های لنین را در زمان خودش معتبر بداند اما امروز به دلیل دگرگونی‌های فراوان در سرمایه‌داری جهانی دیگر غیرقابل‌کاربرد بشمارد. معنای چنین موضعی این است که نظام امپریالیسمی که لنین برای تحلیل آن دست به قلم شد، دیگر وجود ندارد و جای خود را به نظامی متفاوت داده است.

پیشینه‌ای برای اصلاح نظریه‌ی لنین وجود دارد. کوامه نکرومه در سال ۱۹۶۵ نشان داد که امپریالیسم تا حد زیادی پروژه‌ی استعمار مستقیم را کنار گذاشته و به شکلی عقلانی‌تر و کارآمدتر ـ اما همچنان به‌شدت استثماری ـ روی آورده است: نواستعمار. کتاب او با عنوان نواستعمار: آخرین مرحله‌ی امپریالیسم این ادعا را به‌طرزی قانع‌کننده مطرح می‌کند.

بنابراین نمی‌توان فرض کرد که نظر لنین آخرین کلام درباره‌ی امپریالیسم امروز است.

این همان رویکردی است که کارلوس گاریدو در مقاله‌ی اخیرش با عنوان چرا روسیه و چین امپریالیست نیستند: ارزیابی مارکسیستی ـ لنینیستی از تحول امپریالیسم از ۱۹۱۷ تا کنون اتخاذ می‌کند. گاریدو در این جستار کوتاه، با جاه‌طلبی بسیاری از موضوعات را پیش می‌کشد: از نقد «مارکسیست‌ لنینیست های جزم‌گرا» گرفته تا جایگاه (اگر اصلاً وجود داشته باشد) روسیه و جمهوری خلق چین در نظام امپریالیستی؛ از بحث روش‌شناسی مارکسیستی تا جایگاه معاصر سرمایه‌ی مالی؛ از مفهوم «فراـامپریالیسم» در نگاه مایکل هادسون تا اهمیت برتون وودز و کنارگذاشتن پایه‌ی طلا؛ و نیز میزان انطباق نظریه‌ی لنین با اقتصاد جهانی امروز.

پرداختن به همه‌ی این مسائل ما را از بحث کنونی دور می‌کند، هرچند همگی شایسته‌ی پژوهش و بررسی بیشترند.

به‌طور مشخص، گاریدو می‌نویسد:

«به‌نظر من مرحله‌ی امپریالیسمی که لنین در سال ۱۹۱۷ به‌درستی ارزیابی کرد، پس از جنگ جهانی و با شکل‌گیری نظام برتون وودز دچار تحولی تا حدی کیفی شد. این به معنای «اشتباه» بودن لنین نیست، بلکه تنها نشان می‌دهد که موضوع مطالعه‌ی او ـ که در زمان نگارش درست فهمیده شد ـ دستخوش تحولاتی شد که هر فرد پایبند به همان جهان‌بینی مارکسیستی را ناگزیر می‌کند درک خود از امپریالیسم را بازبینی و دقیق‌تر کند. برتون وودز امپریالیسم را از پدیده‌ای بین‌المللی به پدیده‌ای جهانی تبدیل کرد؛ دیگر نه در قالب قدرت‌های بزرگ امپریالیستی، بلکه در قالب نهادهای مالی جهانی (صندوق بین‌المللی پول و بانک جهانی) که تحت کنترل ایالات متحده و با محوریت سلطه‌ی دلار سازمان یافته بودند.»

او سپس می‌افزاید که با اقدام نیکسون در کنارگذاشتن پایه‌ی طلا، «امپریالیسم مترادف با یک‌قطبی‌گری و هژمونیسم آمریکا شد».

اما این برداشت نادرست است. همان‌طور که خود گاریدو تصریح می‌کند:

«امپریالیسم [در زمان لنین] صرفاً یک سیاست سیاسی نبود (چنان‌که کائوتسکیست‌ها ادعا می‌کردند)، بلکه بخشی جدایی‌ناپذیر از تکامل شیوه‌ی تولید سرمایه‌داری بود.» 

به همین قیاس، امپریالیسم امروز نیز مجموعه‌ای از سیاست‌های سیاسی نیست، بلکه بیان ذاتی سرمایه‌داری معاصر است.

با این حال، گاریدو همانند کائوتسکی، امپریالیسم امروز را با مجموعه‌ای از سیاست‌ها خلط می‌کند: برتون وودز و خروج آمریکا از پایه‌ی طلا. کل ساختار تجاری و مالی پس از جنگ، نتیجه‌ی تصمیمات سیاسی بود؛ تصمیماتی که نه نشانه‌ی یک «امپریالیسم جدید»، بلکه بازتاب قدرت اقتصادی بی‌رقیب آمریکا پس از جنگ جهانی دوم بودند. همان‌طور که خود گاریدو می‌داند، این برتری امروز به چالش کشیده می‌شود؛ اما این چالش متوجه سیاست‌ها یا موقعیت قدرت ایالات متحده است، نه متوجه کل نظام امپریالیست

آن «دگرگونی»‌ای که گاریدو گمان می‌کند می‌بیند، در واقع چیزی جز بازآراییِ همان نظام بین‌المللی پیش از جنگ نیست؛ با این تفاوت که نیویورک به جای لندن مرکز مالی جهان سرمایه‌داری شده است. جایگزینی جهان پهناور مستعمراتی و رقابت‌ها و اتحادها و سلسله‌مراتب‌های خونینِ میان‌دوجنگ، با ایجاد نظامی نواستعماری صورت گرفت که تحت سلطه‌ی ایالات متحده قرار داشت و با پذیرش نقش «نگهبان سرمایه‌داری» در دوران جنگ سرد تحکیم شد. پایه‌ی سرمایه‌داری انحصاری همچنان کیفیّت یکسانی دارد، اما روبنای آن بنا به شرایط تاریخی تغییر می‌کند. نظام برتون وودز و کنارگذاشتن بعدیِ پایه‌ی طلا بازتاب همین تغییرات تاریخی‌اند.

اما «امپریالیسم جدید» گاریدو چگونه عمل می‌کند؟
از نظر او نکته‌ی اصلی این است که سرمایه‌داری به مرحله‌ای بالاتر رسیده است؛ یعنی امپریالیسمی که لنین توصیف می‌کرد دیگر «آخرین» مرحله‌ی سرمایه‌داری نیست، بلکه جای خود را به شکلی تازه داده است ـ شکلی که از رهگذر تکامل درونی و دیالکتیکی‌اش به پیدایش شکلی جدید انجامیده، با ژرف‌تر شدن بنیان مشخصه‌اش در سرمایه‌ی مالی. به‌زعم او ما اکنون سرانجام در همان عصر سرمایه‌داری ـ امپریالیسمی قرار گرفته‌ایم که مارکس در جلد سوم سرمایه پیش‌بینی کرده بود: جایی که منطق مسلط انباشت به‌طور کامل از فرمول M–C–M(′پول ـ کالا ـ پولِ) بیشتر، مبتنی بر سرمایه‌ی مولد به فرمول M–M′ (پول ـ پولِ) بیشتر، مبتنی بر سرمایه‌ی بهره‌آور و زیان‌بار مالی، تحول یافته است.

اما ارجاع گاریدو به جلد سوم سرمایه با برداشت من و بسیاری دیگر از آن جلد ناسازگار به نظر می‌رسد. در فصل ۵۱، آخرین فصل کامل کتاب، مارکس (به‌واسطه‌ی ویرایش انگلس) بحث را دوباره به نقطه‌ی آغاز، یعنی تولید کالایی بازمی‌گرداند. او این دیدگاه را رد می‌کند که در حوزه‌ی توزیع ـ در گردش، اجاره یا «سود» ـ منبع مستقلی برای ارزش وجود داشته باشد. در شیوه‌ی تولید سرمایه‌داری، این کارِ مزدی در تولید کالایی است که ارزش را پدید می‌آورد. به همین دلیل است که مارکس در جلد سوم یادآور می‌شود:

«علم واقعی اقتصاد مدرن تنها زمانی آغاز می‌شود که تحلیل نظری از فرآیند گردش به فرآیند تولید گذر کند.» سرمایه، جلد سوم، International Publishers، ص. ۳۳۷

البته مارکس وجود بازار سهام را به‌خوبی می‌شناخت و اگر امروز با مجموعه‌ای از ابزارهای مالی پیچیده مانند مشتقات و سوآپ   (Swap) روبه‌رو می‌شد، شگفت‌زده نمی‌گشت. او این پدیده‌ها را ذیل مقوله‌ی «سرمایه‌ی موهوم۲» توضیح می‌دهد. مقصود مارکس از «موهوم» آینده‌نگر بودن آن‌هاست: اسناد وعده‌ای بر ارزش آینده یا «شرط‌بندی‌ها». این‌ها در میان سرمایه‌داران دست‌به‌دست می‌شوند و به‌مثابه ارزش مشروط خریداری می‌گردند. سرمایه‌ی موهوم به‌ویژه در دوره‌های انباشت مازاد ـ یعنی تمرکز فوق‌العاده‌ی سرمایه در دستان معدود ـ جذابیت می‌یابد، آن زمان که فرصت‌های سرمایه‌گذاری در اقتصاد مولد کاهش پیدا می‌کند. اما همین‌که آینده‌ی مورد انتظار تحقق نیابد، این سرمایه‌ها به شکلی معجزه‌آسا ناپدید می‌شوند.

سوءبرداشت گاریدو از نقش بین‌المللی سرمایه‌ی مالی باعث می‌شود چنین ادعا کند که:

«بخش اعظم سودهایی که نظام امپریالیستی به‌دست می‌آورد، از راه بدهی و بهره انباشته می‌شود.»

در اوج خود، پیش از بحران بزرگ ۲۰۰۷ـ۲۰۰۹، بخش مالی (به‌طور گسترده شامل امور مالی، بیمه و املاک) حداکثر حدود ۴۰ درصد از سودهای ایالات متحده را تشکیل می‌داد. امروزه با رشد شرکت‌های فناوری در بازار سهام (NASDAQ) ، این درصد احتمالاً کمتر هم هست. اما این فقط مربوط به سودهای آمریکاست. با روند صنعت‌زدایی، تولید صنعتی به جمهوری خلق چین، اندونزی، ویتنام، هند، برزیل، اروپای شرقی و دیگر مناطق مزدپایین منتقل شده است، در حالی‌که ایالات متحده به مرکز مالی جهان بدل گردیده. اگر تولید کالایی دچار اختلال شود، کل بنای سرمایه‌ی موهوم همراه با سودهای موهومش فرو می‌ریزد.

همان‌طور که مارکس در هر سه جلد سرمایه با جزئیات شرح داده است، «تولید کالایی بنیان شیوه‌ی تولید سرمایه‌داری است و کارمزدی سرچشمه‌ی ارزش، نه مانورهای فریبنده‌ی دلالان وال‌استریت».

گاریدو همچون بسیاری از مدافعان چپ‌گرای چندقطبی‌گرایی، امپریالیسم را از نظام سرمایه‌داری جدا می‌کند؛ چه از رهگذر بازتعریف سازوکار استثمار، چه از طریق انکار منطق رقابت و ستیز سرمایه‌دارانه، و چه با بازتعریف ویژگی‌های آن. سهم «ویژه»‌ی گاریدو در این مسیر، این است که بی‌عدالتی امپریالیسم را نه در استثمار کار، بلکه در «بدهی و بهره»جای می‌دهد.

در جهانِ چپِ چندقطبی‌گرا، ضد‌امپریالیست‌های واقعی همان دولت‌های بریکس‌اند (برای گاریدو، روسیه و جمهوری خلق چین). اما برای کسانی که چندان درگیر بحث نظری نیستند و از ورود به پیچیدگی‌های تئوریک پرهیز می‌کنند، یک معیار ساده در دسترس است: فلسطین.

اگر حمله‌ی نسل‌کشی به مردم فلسطین از سوی یک دولت تئوکراتیکِ اسرائیلِ بزرگ‌شده، کنشِ امپریالیستی شاخصِ این لحظه است، پس این «ضد‌امپریالیست‌ها» کجا هستند؟ آیا آن‌ها مخالفت بین‌المللی سازمان داده‌اند؟ تجارت را متوقف کرده‌اند؟ تحریم وضع کرده‌اند؟ شناسایی یا همکاری دیپلماتیک را پس گرفته‌اند؟ جنگجوی داوطلب فرستاده‌اند یا دست‌کم مقاومتی مادی نشان داده‌اند؟

در گذشته، کمک مادی و نظامی چین و اتحاد شوروی به ویتنام در نبرد با امپریالیسم یاری رساند؛ شوروی‌ها در اوایل دهه‌ی ۱۹۶۰ تا آستانه‌ی جنگ پیش رفتند تا از کوبا در برابر تهدیدات امپریالیستی حمایت کنند؛ کوبایی‌ها در دهه‌های ۱۹۷۰ و ۱۹۸۰ در آنگولا علیه امپریالیسم و آپارتاید جنگیدند و جان دادند. حتی ایالات متحده نیز در سال ۱۹۵۶ همراه با شوروی مانع طرح‌های امپریالیستی بریتانیا، فرانسه و اسرائیل بر کانال سوئز شد.

امروز این «ضد‌امپریالیست‌های» پرآوازه آیا گامی عملی برمی‌دارند، یا چندقطبی‌گرایی چیزی جز حرف نیست؟

*****

توضیحات:

منبع: https://zzs-blg.blogspot.com/2025/09/imperialism-multipolarity-and-palestine.html

۱- Yves Smith 

نام مستعار سوزان وبر Susan Webber)، تحلیل‌گر اقتصادی و بنیان‌گذار وب‌سایت Naked Capitalism

² ایندین پانچ‌لاین (Indian Punchline): وبلاگ تحلیلیِ سیاست خارجی، نوشته‌ی ام. کی. بهادرکومار (M. K. Bhadrakumar)، دیپلمات بازنشسته‌ی هندی. 

۲- fictitious capital 

سرمایه‌ی موهوم: به تعبیر مارکس، اوراق یا اسنادی که نماینده‌ی ارزش آینده‌اند (مانند اوراق قرضه یا سهام)، اما خودشان مستقیماً ارزش جدید تولید نمی‌کنند.

برچسب ها

اين نوشته را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذاريد

توجه: کامنت هایی که بيشتر از 900 کاراکتر باشند، منتشر نمی‌شوند.
هر کاربر مجاز است در زير هر پست فقط دو ديدگاه ارسال کند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آگهی