رژیم امتیاز : ۱۱ روزی کە دنیا را برای همیشە دگرگون کرد! – شماڵ میرزایی

فتح باستیل ۱۴ جولای ۱۷۸۹

یکی از پایەهای حکومت های فاسد راە اندازی رژیم امتیاز است. رژیمی کە از بالا بە پایین از طریق دادن امتیاز بە نزدیکان، طبقە خاص، یا گروە اتنیکی/مذهبی استوار است. بنابراین با از بین بردن سیستم نپوتیزم یا سکتاریزم بنای حکومت آنان نیز ویران خواهد شد.

برای درک این موضوع، مختصر به ۱۱ روزی مهم و سرنوشت ساز منتهی به انقلاب فرانسه کە از ۱۲ جولای سال ۱۷۸۹ تا ۲۳ جولای همان سال ادامە داشت می پردازم. مدت زمانی که در آن یکی از پر تاثیرترین انقلابات تاریخ بشری رقم خورد و در این مدت یکی از قدیمی ترین بنیادهای سیستم امتیاز پادشاهی جهان نیز فرو ریخت.
انقلاب فرانسه با گسست منطقه ای آغاز شد که خیلی سریع به دیگر موسسات سیستم پادشاهی فرانسە نیز سرایت کرد. در سال ۱۷۸۶، ژاکوس نکر (Jacques Necker) وزیر خزانه داری فرانسه طی گزارشی به پادشاه لویی شانزدهم (Louis XVI) از ورشکستگی و وضعیت نابسامان مالی دولت خبر داد.

بحران موسسات مالی دولت در تابستان سال ۱۷۸۹ تبدیل به بحران سیستم و بحران در لایه بندی های اجتماعی فرانسە شد. زیرا دولت جهت عبور از بحران می بایست به اصلاح مالی مبادرت می ورزید و چون هر گونه اصلاح در سیستم مالی به معنی اتخاذ تصمیمات جدی از جمله اخذ مالیات بر دو طبقه مهم جامعه یعنی روحانیون و نجیب زادگان می شد بحران مالی خیلی سریع به بحران امتیاز و طبقه نیز کشیده شد. سلب مصونیت مالیاتی از روحانیون و نجیب زادگان به معنی عدم امتیاز برای این دو قشر جامعه بود که آنان را از دیگر طبقات جامعه متمایز می کرد بحران امتیاز تهدید جدی برای سیستمی بود که قرن ها در جامعه فرانسه پیش از انقلاب رواج داشت و در واقع سیستم پادشاهی فرانسە بر مبنی این سیستم امتیاز بنا شدە بود.
برنامه های دولت برای مقابله با افت مالی بی نتیجه بود. در سال ۱۷۸۸ بعد از بی نتیجه ماندن تلاش های دولت، پادشاه دستور نشست مجمع عمومی (États-Générau) را که متشکل از نمایندگان سه طبقه ملکدار جامعه فرانسه بود صادر کرد.

این مجمع تا آن زمان به مدت ۱۷۵ سال تشکیل نشده بود و دعوت پادشاه به این نشست از دو جنبه حائز اهمیت بود یکی اینکه پادشاه دیگر نمی تواند مقتدرانه تصمیم بگیرد و دیگری اینکه دعوت پادشاه به این نشست در واقع نشان از وخیم بودن وضعیتی داشت که می رفت تارو پود ساختارهای سیستم قدیم را برهم بزند. وظیفه این مجمع تغییر، تفسیر و توافق کردن بر سر نحوه سیستم مالیاتی بود که شاه در مدت ۱۷۵ سال گذشته هیچ وقت به آن تمکین نکرده بود.

یکی از تبعات مهم نشست، تعیین رژیم مالیاتی برای هر یک از سه طبقه نجیب زادگان، روحانیون و دهقانان بود چنین تغییری نیاز به تغییر در قانون اساسی نیز داشت. در این مدت احزاب سیاسی متعددی شکل گرفتند و سیستم سانسور سلطنتی حذف شد و احزاب سیاسی حول محور ملی گرایی در یک طرف با کل سیستم سلطنتی به رقابت پرداختند. اما چندی طول نکشید که میان نجیب زادگان و دهقانان که اکثریت جامعه فرانسه را تشکیل می دادند منازعاتی درگرفت. در سال ۱۷۸۹ سه جناح در فرانسه به منظور کسب قدرت بیشتر رقابت داشتند، پادشاه، اشرافیان و دهقانان. پادشاه در صدد حفظ تاج و تخت خود سعی داشت تا بیشترین قدرت را برای خود حفظ کند، اشراف زادگان می کوشیدند تا استقلال داشته باشند و کم و بیش همانند انگلستان از طریق خانه لردها اعمال قدرت کنند و دهقانان که ٪۹۵ جامعه فرانسه را تشکیل می دادند خواهان به دست گرفتن قدرت خود بودند.
در ماه مه سال ۱۷۸۹ مجمع عمومی تشکل شد و دهقانان با رد تصمیم مجمع مبنی بر قرار دادن آنها در پایین ترین سطح تصمیم گیری و قانون گذاری از ادامه شرکت در مجمع خودداری کردند و بدین ترتیب مجمع عملا از کار افتاد تا اینکه دهقانان در ماه ژوئن سال ۱۷۸۹ در یک اقدام انقلابی و رادیکال اعلان تشکیل ”مجمع ملی” کردند. و این به معنی آن بود که مجمع ملی یگانه مرکز تصمیم گیری و قانونگذاری برای مردم فرانسه است.

موسسان مجمع ملی بدون هیچ شرط و شروطی از دو طیف روحانیون و اشراف زادگان خواست تا به این مجمع بپیوندند و در پروسه ی ملی شرکت کنند. در ابتدا پادشاه و اشراف زادگان ناخرسندی خود از تشکیل مجمع ملی اعلام کردند و دعوت آنان را نپذیرفتند اما بعد از گذشت دو هفته از تاسیس مجمع ملی و رویارویی مختصر سرانجام شاه به نجیب زادگان دستور پیوستن به مجمع ملی را صادر نمود؛ این کار تلویحا به معنی به رسمیت شناختن مجمع ملی بود اما هنوز قصد واقعی شاه از قبول این موضوع به درستی برای موسسان مجمع ملی روشن نبود.

در ماه جولای سال ۱۷۸۹ پادشاه لویی شانزدهم ( Louis XVI) وزیر مالیاتی خود که رابطه خوبی با مجمع ملی داشت از کار برکنار کرد و بلافاصله شهر پاریس را به محاصره خود در آورد. او در صدد آن بود که مجمع ملی را منحل, جنبش عمومی مردم پاریس را سرکوب و سیستم پادشاهی را با فرمانی احیا نماید.
این بار در جولای سال ۱۷۸۹ فرانسه در واقع به میدان و جولانگاه دو قدرت موازی هم تبدیل شد. در یک طرف نیروهای محافظه کار و سنتی طرفدار پادشاه قرار داشتند و در طرف دیگر انقلابیونی که از طریق مجمع ملی سعی در تعریف دوباره ارزش های جامعه داشتند.

برای بسیاری از مردم عادی این کار دشواری بود که تصمیم بگیرند از کدام یک از این دو قدرت پیروی کنند. دو طرف بطور ایدئولوژیک هر یک جداگانه قدرت خود را تعریف می کردند، اولی سرچشمه قدرت خود را خدا و دیگری خلق تعریف می کرد. مجمع ملی ادعا می کرد که قدرت از آن مردم است، از منظر آنها خدا زن و مرد و همه انسانها را یکسان آفریده است و مردم حق دارند در مورد سرنوشت خود تصمیم بگیرند. منبع و بنیاد موسسات سیاسی از نظر آنان در نتیجه قرارداد اجتماعی و توافق همگانی حاصل می شود و حکومت از آن عامه مردم است.

در مقابل این نظریه، کوسمولوژی پادشاه قرار داشت که بر ایدئولوژی مبتنی بر وجود طبقات به عنوان یک اصل اصرار داشتند، از منظر پادشاه نظم و قدرت از آن خداست که اول به پادشاه بعد به نجیب زادگان و روحانیون می رسد. این دو ایدئولوژی هر یک نوع خاصی از دولت، حکومت و نظام اجتماعی را طلب می کرد.

سرگشتگی عام ناشی از عدم درک صحیح از پدیده های نو و مفاهیم جدید انتخاب بین ایدئولوژی نو و کهنه را دچار شرایط خاص کرده بود. ایدئولوژی مجمع ملی اگرچه در تئوری جذاب به نظر می رسید اما از آنجا که از نظر عملی نمونه مشابه آن وجود نداشت کسی حتی آنهایی که عضو مجمع بودند از چگونگی اجرای آن زیاد مطمئن نبودند، کسی در شرایط ملتهب سیاسی آن زمان نمی توانست تصویر واقع بینانه ای از انقلاب و سیستم جدید ارائه دهد، کسی به درستی نمی دانست کدام عمل اخلاقی یا غیر اخلاقی، خطرناک، امن، منطقی یا غیرمنطقی است.
درست در زمانی که پادشاه شهر پاریس و ورسای را به محاصره نیروهای مخصوص سلطنتی در آورد مجمع ملی بدون توجه به تهدیدات شاه تصمیم به گردهمایی در شهر ورسای گرفت. همزمان در پاریس هم اکثریت مردم از مجمع ملی دفاع می کردند و شهر پاریس مرکزی برای رشد احزاب با نگرش های متفاوت سیاسی شده بود، روزنامه ها و اعلامیه های متفاوتی که هر یک حاوی دیدگاه متفاوت نسبت به مسائل بودند چاپ و در اختیار مردم قرار می گرفت، بطوریکه موضوع مجمع ملی به یکی از گرمترین بحث های مردم عادی در کوچه و بازار و قهوه خانه های پاریس تبدیل شده بود.

زمانی که خبر برکناری وزیر خزانه داری پادشاه به پاریس رسید مردم پاریس در دوازدهم ماه جولای در محوطه کاخ سلطنتی جمع شدند. کامیله دیسمولینس (Camille Desmoulin) روزنامه نگار و حقوقدان فعال آن زمان پای میز قهوه خانه ‘فوی’ در پاریس رفت و از مردم خواست در صورت لزوم علیه پادشاه قیام مسلحانه کنند. او از همشهریانش خواست تا پادشاه را زیر فشار قرار دهند تا وزیر خزانه داری را دوباره در سمتش ابقا نماید. بدین ترتیب و در روزهای بعد مردم پاریس به خیابانها آمدند و مراکز حکومتی را مورد حمله قرار دادند و با حمله به مغازه های اسلحه فروشی توانستند خود را علیه شاه مسلح کنند و زندانیان شهر را آزاد نمایند که در نهایت منجر به سقوط باستیل به عنوان دژ محکم شاه در روز چهاردهم جولای و سرانجام ظهور انقلاب کبیر فرانسه شد.

برچسب ها

اين نوشته را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذاريد

توجه: کامنت هایی که بيشتر از 900 کاراکتر باشند، منتشر نمی‌شوند.
هر کاربر مجاز است در زير هر پست فقط دو ديدگاه ارسال کند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آگهی