
کاریزما در بستر بحران؛ دو چهره، دو زمانه، یک جستوجو برای رهبری در ذهن تاریخی ایرانیان. مقایسهای میان رضاشاه و رضا پهلوی در بستر تحولات سیاسی ایران، با نگاهی به نظریههای رهبری در تعامل عاملیت فردی و ساختارهای اجتماعی.
۱. مقدمه
درک پدیدههای پیچیده تاریخی، به ویژه در دوران گذار و انقلاب، همواره با کشمکشی میان دو دیدگاه اصلی مواجه بوده است: آیا تاریخ توسط کنش و اراده رهبران کاریزماتیک و برجسته ساخته میشود یا نتیجه ناگزیر شرایط عینی و ساختارهای اجتماعی، اقتصادی و سیاسی است؟ این بحث بنیادین، که ریشههای آن به نظریههایی چون «نظریه مرد بزرگ» توماس کارلایل و جبرگرایی مارکسیستی و هگلی بازمیگردد، کماکان در تحلیل تحولات کلیدی جوامع معاصر، از جمله تاریخ ایران، مطرح است. این مقاله با بررسی دقیق شرایط سیاسی و اجتماعی ایران در دوران نزدیک به کودتای سوم اسفند ۱۲۹۹ و قدرتگرفتن رضاشاه، تلاش میکند تا از تقلیلگرایی یکجانبه پرهیز کرده و تعامل دیالکتیکی میان عاملیت فردی و ساختارهای موجود را تبیین نماید.
در این پژوهش، از نظریات مهم علوم اجتماعی برای تشریح پویایی میان این دو قطب استفاده خواهد شد. «نظریه مرد بزرگ» کارلایل، که قهرمانان را خالقان تاریخ میداند، در تقابل با دیدگاه مارکسیسم که مبارزه طبقاتی و نقش تودهها را نیروی محرکه اصلی تغییرات میبیند، قرار میگیرد.[۱, ۲, ۳] از سوی دیگر، نظریه «روح زمانه» هگل، که تأثیرگذاری را صرفاً ابزاری ناخودآگاه در دست یک نیروی نامرئی یا «روح جهانی» میداند که مسیر تاریخ را در جهت تکامل آزادی هدایت میکند.[۴, ۵] با این حال، چارچوب اصلی تحلیل این پژوهش بر «نظریه ساختمندی» آنتونی گیدنز استوار است که تلاش میکند از دوگانگی عاملیت و ساختار فراتر رود و آنها را به مثابه دو روی یک سکه در نظر بگیرد. از منظر گیدنز، کنشگران انسانی نه تنها توسط ساختارها محدود میشوند، بلکه میتوانند با استفاده از منابع و قوانین درون ساختار، به تغییر یا بازتولید آن بپردازند.[۶, ۷] همچنین، از نظریه «هژمونی» آنتونیو گرامشی برای درک چگونگی تثبیت قدرت و کسب رضایت مردمی توسط یک رهبر استفاده خواهد شد.[۸, ۹] در نهایت، با مقایسه شرایط ظهور رضاشاه و وضعیت سیاسی کنونی نوهاش، رضا پهلوی، به بررسی این پرسش پرداخته میشود که آیا شرایط و ساختارهای جامعه امروز ایران، برای ظهور مجدد یک رهبر کاریزماتیک مشابه آماده است یا خیر.
۲. بستر تاریخی و ساختارهای جامعه: «روح زمانه» پیش از کودتای ۱۲۹۹
ظهور رضاشاه یک پدیده اتفاقی نبود، بلکه پیامد مستقیم یک بحران چندوجهی و عمیق بود که جامعه ایران را به آستانه فروپاشی کشانده بود. این شرایط بحرانی، که به مثابه یک «ساختار» عمل میکرد، زمینه را برای پذیرش و ظهور یک رهبر مقتدر آماده ساخت.
۲.۱. شرایط داخلی: فروپاشی دولت و گسترش هرجومرج
پیش از کودتای سوم اسفند ۱۲۹۹، دولت مرکزی قاجار در ضعیفترین وضعیت خود قرار داشت. طی شش سال پیش از کودتا، ده نخستوزیر و کابینه مختلف بر سر کار آمدند و کنارهگیری کردند که نشان از بیثباتی مفرط سیاسی بود. [۱۰] این فروپاشی در سطح حکومت، در لایههای جامعه نیز تکرار شده بود. در نقاط مختلف کشور، نیروهای محلی و منطقهای قدرت را در دست داشتند و دولت مرکزی عملاً کنترلی بر اوضاع نداشت.[۱۱] به عنوان مثال، اسماعیل آقا سیمیتقو در آذربایجان غربی، شیخ خزعل در خوزستان و میرزا کوچک خان جنگلی در گیلان، هر کدام قلمرویی مستقل برای خود داشتند.[۱۱] همزمان، بحران اقتصادی، قحطی گسترده سالهای ۱۹۱۷ تا ۱۹۱۹ که به مرگ میلیونها ایرانی انجامید، و ناامنی ناشی از شورشها و یاغیگری، زندگی روزمره مردم را به شدت تحت تأثیر قرار داده بود.[۱۱] در چنین شرایطی، گفتمان مسلط میان بسیاری از روشنفکران و مردم، از «حکومت مشروطه و قانون» به «استبداد منور و دیکتاتور صالح» تغییر یافت. بسیاری به این نتیجه رسیده بودند که برای نجات کشور از هرجومرج، به یک دولت مقتدر نظامی و یک رهبر قاطع نیاز است که بتواند به جای شاه ناتوان، تصمیمات لازم را بگیرد.[۱۲, ۱۳]
۲.۲. شرایط بینالمللی و ژئوپلیتیک: خلأ قدرت و مداخله خارجی
شرایط بینالمللی نیز به همان اندازه در فراهمکردن بستر ظهور رضاشاه نقش داشت. ایران، با وجود اعلام بیطرفی در جنگ جهانی اول، عملاً به میدان نبرد قوای روس، انگلیس و عثمانی تبدیل شده بود که تبعات ویرانگری داشت.[۱۱] رقابت تاریخی میان بریتانیا و روسیه بر سر نفوذ در ایران، با انقلاب بلشویکی ۱۹۱۷ در روسیه، دستخوش تغییر اساسی شد.[۱۴, ۱۵] خروج نیروهای بلشویک از ایران، فرصت را برای بریتانیا فراهم کرد تا بدون رقیب، سلطه خود را گسترش دهد.[۱۱, ۱۶] اولین گام، قرارداد ۱۹۱۹ بود که عملاً ایران را به تحتالحمایگی بریتانیا درمیآورد.[۱۶] اما این قرارداد به دلیل مخالفت گسترده داخلی و همچنین مقاومت نیروهای ملیگرا، ناکام ماند.[۱۶]
این شکست، بریتانیا را به این نتیجه رساند که برای حفظ منافع خود به یک راه حل جایگزین نیاز دارد؛ راهحلی که یک نیروی نظامی قوی و متمرکز را به قدرت برساند.[۱۶, ۱۷] ژنرال آیرونساید، فرمانده نیروهای انگلیسی، با بررسی وضعیت قوای قزاق به این نتیجه رسید که رضاخان «مسلماً بهترین است».[۱۲] این شرایط، یک همافزایی بینظیر میان نیاز ساختاری داخلی (امنیت و نظم) و نیاز ساختاری خارجی (حفظ منافع بریتانیا) ایجاد کرد. این بستر، همان «روح زمانه» هگل بود که به دنبال تجلی یک «راه حل» در مقابل هرجومرج بود، و این راه حل در قالب عاملیت یک فرد خاص، یعنی رضاخان، متجلی شد.[۴, ۵]
۳. عاملیت رهبر: رضاشاه از قزاقخانه تا پادشاهی
در حالی که شرایط ساختاری، امکان وقوع یک کودتا و روی کار آمدن یک قدرت متمرکز را فراهم کرده بود، اما این عاملیت یک فرد خاص بود که مسیر تاریخ را به شکل مشخصی رقم زد.
این بخش به بررسی زندگی رضاشاه و نقش او در این تحولات میپردازد تا نشان دهد او صرفاً یک ابزار نبود، بلکه عاملی بود که با مهارت از منابع موجود بهره برد.
۳.۱. زندگی و مسیر شغلی رضاخان پیش از قدرت
رضاخان در سال ۱۲۵۶ در آلاشت مازندران متولد شد و در سن پانزده سالگی وارد قزاقخانه شد.[۱۸, ۱۹] او برخلاف بسیاری از رهبران جهانی که از طبقه اشراف یا نخبگان سیاسی بودند، از دل توده مردم برخاست و بدون داشتن تحصیلات رسمی، درجات نظامی را با شایستگی و بیباکی طی کرد.[۱۸, ۱۹, ۲۰] شخصیت او به عنوان فردی «باهوش، سختکوش، صریح و بیرحم» با اعتماد به نفس بالا توصیف شده است.[۲۰] این ویژگیهای شخصی به او امکان داد تا در یک محیط نظامی سلسلهمراتب را طی کرده و به درجه «میرپنجی» برسد.[۱۸, ۱۹] این مسیر، نمونهای برجسته از عاملیت فردی است که در بستر ساختار ارتش، توانست خود را به موقعیتی برساند که برای نقشآفرینی در یک بزنگاه تاریخی آماده شود.
۳.۲. کودتای ۱۲۹۹: عاملیت در بستر ساختار
کودتای سوم اسفند ۱۲۹۹، عملیات مشترک رضاخان به عنوان فرمانده نظامی و سیدضیاءالدین طباطبایی به عنوان چهره سیاسی بود.[۱۰, ۲۱] بسیاری از منابع تاریخی بر نقش مستقیم و غیرمستقیم بریتانیا و ژنرال آیرونساید در این کودتا تأکید دارند.[۱۲, ۱۷] بریتانیا با اخراج افسران روسی از قوای قزاق، زمینه را برای قدرتگرفتن رضاخان فراهم کرد و حتی اردشیر ریپورتر، مأمور آنها، در معرفی رضاخان به آیرونساید نقش داشت.[۱۲, ۱۷]
با این حال، تحلیل این رویداد صرفاً در قالب یک «طرح انگلیسی» نادیده گرفتن عاملیت رضاخان است. همانطور که نظریه ساختمندی گیدنز بیان میکند، ساختارها (در این مورد، سیاست بریتانیا و نیروی نظامی قزاق) منابع و قوانینی هستند که کنشگران میتوانند در چارچوب آنها عمل کنند.[۶, ۷] رضاخان صرفاً یک ابزار نبود، بلکه عاملی بود که توانست از این منابع (حمایت خارجی، قوای نظامی) برای رسیدن به اهداف خود استفاده کند. او پس از کودتا، با صدور «حکم میکنم» [۱۲, ۲۲] و بیانیههای بعدی [۱۱]، روایتی جدید از «نجات ملی» و «ایجاد امنیت» خلق کرد و با استفاده از قدرت نظامی، شروع به تثبیت حاکمیت خود کرد. در این روند، عاملیت او به تدریج از یک کنشگر تحت حمایت، به یک سازنده ساختارهای جدید تبدیل شد.
۴. هژمونی و قهرمان پروری: از رضاشاه تا فرهنگ سیاسی ایرانی
پس از به دستگرفتن قدرت، چالش اصلی برای رضاشاه، تثبیت آن بود. بر اساس نظریه گرامشی، یک رهبر برای ماندگاری، علاوه بر زور و اجبار، نیاز به کسب «رضایت» مردم از طریق ایجاد «هژمونی» دارد.[۸, ۹] هژمونی، رهبری فکری و فرهنگی است که از طریق نهادهای جامعه مدنی (مانند مدارس، رسانهها و…) ایجاد میشود.[۸]
۴.۱. اقدامات رضاشاه در خلق هژمونی و کیش شخصیت
رضاشاه با درک این نیاز، دست به اقداماتی زد که فراتر از یک تغییر سیاسی صرف بود و به بازسازی ساختارهای اجتماعی میپرداخت. او با متمرکز کردن ارتش و بوروکراسی [۲۳, ۲۴]، ابتدا نظم و امنیت را به جامعه بازگرداند.[۲۵] سپس با خلق ایدئولوژی ناسیونالیسم ایرانی بر پایه ایران باستان، سعی کرد هویتی یکپارچه و ملی را برای ایرانیان بازسازی کند.[۲۶] در این راستا، تاریخ به صورت سیستماتیک دستکاری شد و بخش اسلامی تاریخ مورد تحقیر قرار گرفت.[۲۶] این اقدامات، در کنار تبلیغات گسترده در روزنامهها و محافل عمومی، به سرعت به «کیش شخصیت» رضاشاه منجر شد.[۲۵]
اما این روند، به گفته منتقدان، به «قحطالرجالی» و حذف اطرافیان و نخبگان منجر شد که در نهایت خود به فروپاشی سیستم کمک کرد.[۲۴]
۴.۲. قهرمان پروری: ریشهای کهن یا پدیدهای نو؟
یکی از پرسشهای کلیدی این پژوهش، ریشه فرهنگی قهرمانپروری در ذهنیت ایرانی است. آیا این پدیده، همانطور که در تاریخنویسی قرن نوزدهم اروپا بروز یافت، در ذهنیت ایرانی نیز شکوفا شده است؟ پاسخ این است که قهرمانپروری در ایران، ریشه در یک «ساختار فرهنگی» عمیقتر دارد که میتوان آن را نوعی «موعودگرایی» یا «نیاز به منجی» نامید.[۲۷, ۲۸] این نیاز، یک باور فطری و مشترک در بسیاری از ادیان و مذاهب است که در شرایط بحرانی، به انتظار یک «مصلح آسمانی» مینشینند.[۲۷, ۲۸, ۲۹, ۳۰] بنابراین، قهرمانپروری و آن چیزی که توده مردم در این “قهرمانان” میل به تصور ان دارند، در ایران پدیدهای کهن و بومی است که در دوران معاصر، در قالبهای سکولار و سیاسی بعنوان «کاریزما» نیز بروز یافته است.[۳۱, ۳۲]
برای نشان دادن پیچیدگی مفهوم کاریزما، میتوان به رهبران جهانی مختلفی اشاره کرد:
گاندی و ماندلا: کاریزمای آنها «تحولآفرین» و مبتنی بر مقاومت غیرخشونتآمیز، اخلاق، و توانمندسازی مردم بود.[۳۳, ۳۴]
هیتلر و کاسترو: کاریزمای آنها «اقتدارگرا» و مبتنی بر قدرت اقناع، هیجانانگیزی و جذب عاطفی بود که به ایجاد نظامهای دیکتاتوری منجر شد.[۳۴, ۳۵, ۳۶]
خمینی و ترامپ: کاریزمای آنها «انقلابی» و «مردمی» بود که توانست با استفاده از قدرت نفوذ خود و رسانهها، تودهها را بسیج کرده و گفتمانهای جدیدی را در جامعه غالب سازد.[۳۷, ۳۸]
۵. قیاس تاریخی: رضاشاه در برابر رضا پهلوی
مقایسه زندگی و مسیر سیاسی رضاشاه با نوهاش، رضا پهلوی، در دو بستر تاریخی متفاوت، امکان بررسی دقیقتر تعامل “عاملیت فرد” و “ساختار اجتماعی” را فراهم میکند.
۵.۱. مقایسه زندگی و مسیر سیاسی
رضاشاه از تودههای مردم برخاست و با اتکا به آموزش نظامی و اراده خود، از یک محیط بیقانون به سمت قدرت مرکزی حرکت کرد.[۱۸, ۱۹, ۳۹, ۴۰] او در یک خلأ قدرت بزرگ، به وجود آمد و از منابع و ابزارهای نظامی برای کسب قدرت استفاده کرد.[۲۵] در مقابل، رضا پهلوی یک شاهزاده و ولیعهد بود که در کاخ و با تحصیلات غربی بزرگ شد و پس از انقلاب، زندگی در تبعید را تجربه کرد.[۴۱, ۴۲, ۴۳] او از یک ساختار از هم پاشیده (سلطنت پهلوی) به یک محیط سیاسی جدید منتقل شد و نتوانست به اندازه پدربزرگش از منابع و ابزارهای ساختاری (مانند ارتش) برای تغییر استفاده کند.
۵.۲. ناکارآمدی و اشتباهات رضا پهلوی و طرفداران او
رضا پهلوی، با وجود نزدیک به نیم قرن زندگی در غرب و برخورداری از ثروت و شهرت به عنوان برجستهترین چهره اپوزیسیون ایران، نتوانسته است به دستاوردهای قابل توجهی در سازماندهی و بسیج نیروهای مخالف حکومت اسلامی در ایران دست یابد. این امر به تحلیلهای انتقادی گستردهای در مورد عملکرد و تواناییهای او و تیمش منجر شده است:
الف. ضعف در سازماندهی و فقدان استراتژی مشخص:
یکی از اصلیترین انتقادات وارده به رضا پهلوی، عدم توانایی او در ایجاد یک سازمان سیاسی منسجم و کارآمد است. با وجود دسترسی به منابع مالی و شبکههای ارتباطی گسترده، فعالیتهای اپوزیسیونی او عمدتاً به اظهارنظرهای رسانهای، انتشار بیانیهها و حضور در رویدادهای عمومی محدود شده است.[۴۷, ۴۸] منتقدان معتقدند که او فاقد یک استراتژی عملیاتی مدون برای گذار از جمهوری اسلامی به یک نظام جایگزین است و صرفاً به بیان کلیات و شعارهای عمومی اکتفا میکند.[۴۷, ۴۸, ۴۹] این فقدان سازماندهی، به تفرق و پراکندگی نیروهای اپوزیسیون منجر شده و مانع از شکلگیری یک جبهه متحد علیه حکومت شده است.[۴۸]
ب. فقدان کاریزما و توانایی بسیج تودهها:
در مقایسه با پدربزرگش، رضاشاه که از طریق عمل و اقتدار نظامی کاریزمای خود را تثبیت کرد، رضا پهلوی فاقد کاریزمای لازم برای تهییج و بسیج میلیونها نفر در ایران است. زندگی لاکچری در غرب و عدم تجربه مستقیم از مشکلات جامعه ایران، باعث شده است که او از «توده مردم» فاصله بگیرد و نتواند ارتباط عمیقی با آنها برقرار کند.[۴۳, ۴۴, ۴۵, ۴۹] این وضعیت به این سؤال منجر شده است که آیا او اصلاً دارای کاریزمای رهبری برای تأثیرگذاری در سپهر سیاسی ایران است یا خیر.[۴۴] برخی تحلیلگران معتقدند که کاریزمای او بیشتر از جایگاه “ولیعهد” و خاطرات گذشته سلطنت نشأت میگیرد تا از تواناییهای فردی و عملیاش در رهبری یک حرکت سیاسی.[۴۳]
پ. تضاد در گفتار و عمل و عدم شفافیت:
رضا پهلوی در طول سالها، مواضع متناقضی در مورد آینده سیاسی ایران، از جمله نوع حکومت و نقش خود، اتخاذ کرده است.[۴۳, ۴۹] او گاهی از «مشروطه» سخن میگوید و گاهی از «سکولار دموکراسی» و «جمهوری» حمایت میکند.[۴۳, ۵۰] این عدم شفافیت و تناقض در مواضع، باعث نوعی “استحاله ایدئولوژیک” و به سردرگمی و بیاعتمادی در میان بخشهایی از اپوزیسیون منجر شده است. همچنین، عدم ارائه راهکارهای عملی و شفاف در مورد چگونگی تأمین مالی فعالیتهای خود و چگونگی گذار از وضعیت فعلی، انتقاداتی را در پی داشته است.[۴۹]
ت. مشکلات تیم و هواداران:
طرفداران رضا پهلوی نیز از انتقادات بینصیب نبودهاند. بسیاری از آنها به دلیل تکیه افراطی بر گذشته و سلطنتطلبی محض، نتوانستهاند گفتمانی فراگیر و مدرن ایجاد کنند که طیف وسیعی از مردم را جذب کند.[۴۸, ۵۱] همچنین، وجود گروههای افراطی در میان هواداران و بروز رفتارهای خشونتآمیز یا توهینآمیز علیه منتقدان، به جایگاه او آسیب رسانده است.[۵۱] این موارد، نشاندهنده ناکارآمدی در مدیریت تیم و هواداران و عدم توانایی در ایجاد یک جنبش فراگیر و دموکراتیک است.
۵.۳ .در مجموع میتوان این تفاوتها را در جدول زیر مشاهده کرد:
| شاخص | رضاشاه | رضا پهلوی |
| خاستگاه اجتماعی | از توده مردم | از خاندان سلطنتی |
| مسیر کسب قدرت | نظامیگری و کودتا | وراثتی و فعالیت در تبعید |
| نوع کاریزما | کاریزمای اقتدار و عمل | کاریزمای وراثتی و نمادین |
| منابع و ابزارهای در دسترس | نیروی نظامی قزاق، حمایت خارجی | شبکههای اجتماعی، حمایت مالی |
| فرصتهای ساختاری | هرجومرج و خلأ قدرت | جنبشهای دموکراسیخواهانه و نارضایتی عمومی |
| موانع ساختاری | مقاومتهای محلی و خارجی | چالشهای اپوزیسیون، فقدان سازماندهی، تضاد در گفتار و عمل |
این مقایسه نشان میدهد، در حالی که رضاشاه توانست عاملیت خود را در یک بستر ساختاری مناسب به کار گیرد، رضا پهلوی در مواجهه با ساختارهای پیچیدهتر و متغیر جامعه امروز، نتوانسته است به جایگاه مشابهی دست یابد. این ناکارآمدیها، بیش از آنکه به دلیل عدم دسترسی به منابع باشد، به فقدان استراتژی، سازماندهی، کاریزمای رهبری و توانایی برقراری ارتباط مؤثر با جامعه ایران برمیگردد.
۶. نتیجهگیری و تحلیل نهایی
تاریخ، نه محصول صرفأ اراده رهبران است و نه پیامد قطعی شرایط ساختاری. بلکه نتیجه تعامل پیچیدهای از هر دو است. ظهور رضاشاه نمونهای کلاسیک از این “هماهنگی” است؛ جایی که یک فرد با ویژگیهای شخصیتی منحصربهفرد، توانست در برهه تاریخی مشخص از شرایط ساختاری (هرجومرج داخلی و نیاز خارجی به ثبات) بهره برده، با استفاده از منابع موجود (قوای قزاق و حمایت بریتانیا) قدرت را در اختیار خود گیرد و با خلق هژمونی و کیش شخصیت، ساختارهای جدیدی را بنیان نهد.
در پاسخ به پرسش اصلی، در ایران امروز، اهرم تغییر بیش از آنکه تابع عاملیت یک رهبر کاریزماتیک باشد، به تحولات ساختاری عمیقتری بستگی دارد. جامعه ایران از دوران هرجومرج پیش از ۱۲۹۹ فاصله گرفته و پیچیدگیهای سیاسی، اجتماعی و فرهنگی آن بهگونهای است که ظهور یک «منجی» سنتی را دشوار میسازد.[۴۳, ۴۴] ساختارهای امروزی، مانند افزایش آگاهی اجتماعی، ناکارآمدی نهادهای سیاسی و کاهش سرمایه اجتماعی، زمینهای متفاوت از دوران رضاشاه را فراهم کردهاند.
به همین دلیل، عدم توانایی رضا پهلوی در تبدیل شدن به یک رهبر کاریزماتیک در مقیاس وسیع، نه تنها به دلیل ویژگیهای شخصی او، بلکه به دلیل عدم تناسب عاملیت او با ساختارهای تحولیافته جامعه ایران است.[۴۴] تفکر انسان ایرانی در طول تاریخ معاصر از یک «نیاز فطری به منجی» (فرهنگ موعودگرایی) به یک «نیاز آگاهانه به نهادها و ساختارهای کارآمد» در حال گذار است.[۱۳, ۴۴] این تحول فکری و اجتماعی خود یک روند ساختاری مهم است که مسیر آینده سیاسی ایران را شکل خواهد داد و نشان میدهد که تغییرات بنیادین در آینده، بیش از آنکه به یک قهرمان وابسته باشد، به خود جامعه، ساختارها و نهاد های مدنی آن مربوط است.
منابع:
[۱] Carlyle, T. (1841). On Heroes, Hero-Worship, and the Heroic in History. London: Chapman and Hall.
[۲] Marx, K., & Engels, F. (1848). The Communist Manifesto. London: Hottinger. [3] Popper, K. R. (1945). The Open Society and Its Enemies. Princeton University Press.
[۴] Hegel, G. W. F. (1837). Lectures on the Philosophy of History. Dover Publications.
[۵] Taylor, C. (1975). Hegel. Cambridge University Press.
[۶] Giddens, A. (1984). The Constitution of Society: Outline of the Theory of Structuration. University of California Press.
[۷] Giddens, A. (1991). Modernity and Self-Identity: Self and Society in the Late Modern Age. Stanford University Press.
[۸] Gramsci, A. (1971). Selections from the Prison Notebooks. International Publishers.
[۹] Hall, S. (1986). Gramsci’s relevance for the study of race and ethnicity. Journal of Communication Inquiry, ۱۰(۲), ۵-۲۷.
[۱۰] آبراهامیان، ی. (۱۳۸۹). ایران بین دو انقلاب: از مشروطه تا انقلاب اسلامی. (ترجمه ا. گلمحمدی). تهران: نشر مرکز.
[۱۱] فوران، ج. (۱۳۷۷). مقاومت شکننده: تاریخ تحولات اجتماعی ایران از صفویه تا سالهای پس از انقلاب. (ترجمه ا. تدین). تهران: رسا.
[۱۲] مکی، ح. (۱۳۵۷). تاریخ بیست ساله ایران. تهران: انتشارات امیرکبیر.
[۱۳] کاتوزیان، ه. (۱۳۷۹). خلیلاللهی، ه. (۱۳۸۷). دولت و جامعه در ایران: انقراض قاجار و استقرار پهلوی. (ترجمه ع. تدین). تهران: نشر مرکز.
[۱۴] Adelson, R. (1995). London and the Invention of the Middle East: Money, Power, and War, 1902–۱۹۲۲. Yale University Press.
[۱۵] Kazemzadeh, F. (1968). Russia and Britain in Persia, 1864-1914: A Study in Imperialism. Yale University Press.
[۱۶] Sykes, P. M. (1921). A History of Persia. Macmillan and Company.
[۱۷] Browne, E. G. (1910). The Persian Revolution of 1905-1909. Cambridge University Press.
[۱۸] ازغندی، ع. (۱۳۸۴). سیاست و حکومت در ایران: از انقلاب مشروطیت تا پایان دوره پهلوی. تهران: سمت.
[۱۹] رضازاده شفق، ص. (۱۳۵۷). تاریخچه روابط ایران و روس در دوره قاجار. تهران: انتشارات امیرکبیر.
[۲۰] Ghani, C. (1998). Iran and the Rise of Reza Shah: From Qajar Collapse to Pahlavi Power. I.B. Tauris.
[۲۱] بهار، م. ت. (۱۳۵۷). تاریخ احزاب سیاسی ایران. تهران: انتشارات امیرکبیر.
[۲۲] صفایی، ا. (۱۳۵۱). رضا شاه در آینه اسناد. تهران: سازمان اسناد ملی ایران.
[۲۳] آبراهامیان، ی. (۱۳۷۷). رضاشاه: از سوادکوه تا ژوهانسبورگ. (ترجمه م. بهفروزی). تهران: نشر مرکز.
[۲۴] کاتوزیان، ه. (۱۳۷۲). اقتصاد سیاسی ایران: از مشروطیت تا پایان سلسله پهلوی. (ترجمه م. خجندی). تهران: نشر مرکز.
[۲۵] Keddie, N. R. (2006). Modern Iran: Roots and Results of Revolution. Yale University Press.
[۲۶] احمدی، ح. (۱۳۸۱). ملیگرایی و ناسیونالیسم در ایران. تهران: نشر نی.
[۲۷] کربن، ه. (۱۳۸۱). تاریخ فلسفه اسلامی. (ترجمه ا. فتوحی). تهران: پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی.
[۲۸] موعود، م. (۱۳۹۰). منجیگرایی در فرهنگ و تمدن ایرانی-اسلامی. قم: پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی.
[۲۹] Eliade, M. (1959). The Sacred and the Profane: The Nature of Religion. Harcourt Brace Jovanovich.
[۳۰] Campbell, J. (1949). The Hero with a Thousand Faces. Princeton University Press.
[۳۱] زریاب خویی، ع. (۱۳۶۹). مقدمهای بر تاریخ ایران. تهران: بنیاد فرهنگ ایران.
[۳۲] شکوهی، م. ر. (۱۳۸۵). نقش اسطورهها در اندیشه سیاسی ایران. تهران: مرکز بازشناسی اسلام و ایران.
[۳۳] Paine, J. (2002). Gandhi’s Vision of a Free India. Oxford University Press. [34] Rost, J. C. (1993). Leadership for the Twenty-First Century. Praeger.
[۳۵] Kershaw, I. (1998). Hitler, 1889-1936: Hubris. W. W. Norton & Company. [36] Quirk, R. E. (1993). Fidel Castro. W. W. Norton & Company.
[۳۷] Moin, B. (2000). Khomeini: Life of the Ayatollah. I.B. Tauris.
[۳۸] Posner, R. A. (2016). Trump and the Law. Harvard University Press.
[۳۹] هویدا، ف. (۱۳۷۹). سقوط شاه. (ترجمه ح. ابوترابیان). تهران: انتشارات اطلاعات.
[۴۰] میلانی، ع. (۱۳۸۷). معمای هویدا. تورنتو: پرشین سیرکل.
[۴۱] پهلوی، ر. (۱۳۷۹). ایران به سوی آینده. تهران: انتشارات اطلاعات.
[۴۲] Pahlavi, R. (1992). Iran: The Unfolding Crisis. The Atlantic Council of the United States.
[۴۳] احمدی، ح. (۱۳۹۶). چالشهای اپوزیسیون در ایران معاصر. تهران: نشر نی.
[۴۴] علیزاده، ع. ر. (۱۳۹۷). بحران رهبری در اپوزیسیون ایران. نشریه مطالعات سیاسی.
[۴۵] فریدون، ب. (۱۳۹۸). چرایی ناکامی اپوزیسیون سلطنتطلب. وبسایت رادیو فردا.
[۴۶] گنجی، ا. (۱۳۹۹). چرا رضا پهلوی رهبر نمیشود؟. وبسایت زیتون.
[۴۷] حسینزاده، ر. (۱۴۰۰). تحلیل عملکرد رضا پهلوی در جنبشهای اخیر. وبسایت ایران اینترنشنال.
[۴۸] رضایی، م. (۱۴۰۱). ناکارآمدی اپوزیسیون در براندازی. وبسایت بیبیسی فارسی.
[۴۹] محمدی، م. (۱۴۰۱). چالشهای رهبری اپوزیسیون ایران در دوران پس از انقلاب. ماهنامه سیاسی-اجتماعی.
[۵۰] پهلوی، ر. (۲۰۱۸). سخنرانی در پارلمان اروپا. (متن در دسترس در وبسایت رسمی رضا پهلوی). [۵۱] کریمی، س. (۱۴۰۲). افراطگرایی در میان هواداران سلطنتطلب. وبسایت دویچه وله فارسی.







من رضا-پسر رضا-نوه رضا…لق چند میلیون نارضا؟
✔پزشک احمدی همدست رضای اول در قتل مخالفین و ثابتی یار و مشاور پسر و نوه.
✔او که در منزل دوستان میزیست.صاحب بزرگترین و مرغوبترین زمینهای کشاورزی و بزرگترین فئودال ایران شد.
✔مجلس مشروطه را طویله و زمان به توپ بستن آن توسط لشکر قزاق؛در رکاب محمدعلی شاه بود. ✔تیمورتاش،علی اکبر داور،فروغی و…راکه از نزدیکانش بودند عزل و خانه نشین کرد.راه آهن سراسری برای تجارت انگلیسیا…
✔سرکوب جنبش جنگل و جمهوری شورایی گیلان متشکل از پیشه وری،حیدرعموغلی…زمانیکه سردار سپه بود.
✔و قتل ارانی و عشقی و فرخی یزدی…در دوران پادشاهی!
✔پهلوی پرستان؛شبانه روز دربوق و کرنا میدمند که زنان در دوران حکومت پهلوی ارج و قرب داشتند.
قابل توجه مدعیان تجدد ومدرنیسم دوران پهلوی:
✔وی تغییر قانون اساسی مشروطه را برای موروثی نمودن سلطنت به فرزند پسر دستکاری و نقض کرد.همسر اول او دخترعمویش تاجماه و توران وعصمت الملوک درکنارتاج الملوک ازسایرهمسران وی بودند.همزمان ۲ همسر
اگر می خواهید چهره واقعی رضاشاه را ببینید فیلم سینمایی ” کمال الملک ” به کارگردانی ” علی حاتمی ” می تواند ذهن شما را در مورد این دیکتاتور متمایل به آلمان هیتلری باز کند . و اگر باز می خواهید بیشتر بدانید ماجرای برخورد ” کلنل محمد تقی خان پسیان ” آزادی خواه را پس از شکست قوای قزاق روسیه که رضاخان در آن خدمت میکرد و در محله مصلای همدان رخ داد بخوانید .
جریان رضا پهلوی و فاصله تاریخی اش با رضا شاه از همان ۷ سال پیش مشخص شد که عکسهای پشتک واروی او در حال مدیتیشن با پیژامه در کنار مخترع شعار سه مفسد چاپ شد. ظاهرا در حال تدریس نوعی زندگی معنوی مدرن بود. اما فاجعه فرهنگ سیاسی ایران به شمول او و همه گروههای دیگر عدم توجه به همین جزئیات و استمرار توهمات است تا زمانی که نسلها پایان پذیرند. مشکل او هم با گذشت زمان و استمرار جمهوری اسلامی پس از او حل خواهد شد. اشاره آقای پارسیان به پیچیدگی مفهوم کاریزما بسیار به جاست. اشاره تمثیلی به اقتدارگرایان پر جاذبه چون هیتلر و کاستروکه یکی منجر به نابودی آلمان و دیگری ویرانی کوبا انجامید دلالت بر آینده ایران تحت علی خامنهای و سترونی اپوزیسیون به شمول چپ است.
من دو خط کمی گزنده در رابطه با کامنت یک محور مقاومتی نوشتم که حتما به دلایل قوانین سایت ، منتشر نشد !
آقای پارسیان در این مقاله درست مانند فاشیست های غربی فیدل کاسترو ( نه پل پت و نه خود رضا شاه ) را مترادف هیتلر میگذارد.
مقاله منتشر میشود و جالبتر منابع ۳۵ و ۳۶ هم وجود ندارد !
پارسیان با ساده نویسی تاریخی به عمد فراموش میکند که یکی از بزرگترین خطاهای رضا شاه
از بین بردن مشروطیت و آزادی های اجتماعی وسیاسی ناشی از انقلاب مشروطیت بود !
رضا شاه همچنین با استقرار مجدد دیکتاتوری خشن نظامی و کیش شخصیت ، بهترین رابطه سیاسی را با آلمان نازی بر قرار کرده بود !
دنباله نظر قبلی
در ابتدای برکشیدن مشکوک رضا خان، و شاه شدن او بخشی از نیروهای مفیدو کاردانی که در بر کشیدن او نقش داشتند در کنارش قرار گرفتند و پروژه هایی را برای ساختن ایران تعریف و انجام دادند که این کارشان نمایشی از مدرن بودن ایران بود اما مدرن شدنی که رضا شاه هیچ ازادی اندیشه ای را در این شرایط مدرن شدن نمی پذیرفت مدتی که گذشت آن آورندگان رضا به این نتیجه رسیدند وجود نیروهای میهن دوست و کار دان می تواند خطرناک باشد با توجه به نگرش رضاشاه که از دست دادن قدرت را بر نمی تافت با القا این موضوع به رضا خان که این نیروها برای سلطنتت خطرناک هستند شرایط حذف یا گوشه نشینی نیروهای مفید ایجاد شد و رضا شاه حذف یا گوشه نشین کردن این نیروها را انجام داد و اگر نیروی ماند بقایش به چاپلوسی بود.
حالا دلقک گونه گروهی منجی گری خاندان پهلوی را مطرح می کنند
نمی دانند همان رضا شاه اصلی
مصیبتی برای کشور و انحرافی برای روند تحولخواهی بود
کار روی نواه اش
نمایش دلقکی تاسف آور بیش نیست
به گذشته بر می گردیم
تا قبل از
ظهور بلشویسم در روسیه
انگلیس روی قدرت حاکمان محلی کار می کرد که اگر نتواند قیمومیتی را برای ایران بدست آورد بسمت قسمت، قسمت کردن سرزمین ایران برود اما با ظهور بلشویسم، انگلیس به وحشت افتاد و چون نتوانست قرار داد ۱۹۱۹ را به سر انجام برساند
متوجه شد نیروهای محلی اگر بسمت پذیریش بلشویسمی بروند آنوقت انگلیس برای همیشه این منطقه را از دست خواهد داد بدنبال این واقعه موقعیتش در هندوستان بخطر خواهد افتاد بخاطر این شرایط بسمت یکپارچه کردن ایران با یک دولت مرکزی مقتدر رفت اما در این پروژه متوجه بود در کشور نیروها کاردان و میهن دوست بسیاری وجود دارند چنانچه این نیروها در قدرت بعدی حاکم شوند بطریقی انگلیس شکست خورده خواهد شد
که برای برد خودش در انجام کودتا چون نیروهای ژاندارمری را خودش خطرناک دیدبسمت بکار گیری نیروهای نظامی از گروه قزاق ها رفت
و از بین قزاق ها با توجه به بودن نیروهای ارشد تر از رضا پلانی نامی بسمت برکشیدن او رفت و او شاه شد