نقدی بر دیدگاه «هرم امپریالیستی» و تحلیل گذار به جهان چندقطبی – سیامک کیانی

پیش‌گفتار

واکاوی روابط بین‌الملل، و به‌ویژه پویایی نظام امپریالیستی جهانی، نیازمند گذر از دیدگاه‌های ساده‌انگارانه و  کاربرد درکی دیالکتیکی و ماتریالیستی از جهان است. دیدگاه «هرم امپریالیستی» با یکسان‌انگاری همه کشورهای سرمایه‌داری و نادیده‌گرفتن پیوند ساختاری میان کشورهای ستم‌گر و ستم‌کش، نه‌تنها در روشن‌سازی واقعیت امپریالیسم ناتوان است، بل‌که در عمل به کنارگذاری نبرد رهایی‌بخش ملی می‌انجامد.

این نوشتار با نقد این دیدگاه، به بررسی رویدادها و کنش‌های بازیگران اصلی ــ دربرگیرنده روسیه، آمریکا، چین، اتحادیه اروپا و اوکراین ــ می‌پردازد. این نوشته نشان می‌دهد که چگونه دگرگونی نقش روسیه از یک بازیگر وابسته به یک قدرت مستقل، دگرگونی تاکتیک‌های ایالات متحده زیر رهبری ترامپ برای رام کردن چین، و شکاف فزاینده در بلوک غرب، همگی نویدبخش گذار به یک نظم چندقطبی و فروپاشی آرام هژمونی یک‌سویه غرب هستند. هدف این نوشته، تحلیلی واقع‌بینانه از این گذار تاریخی و پیامدهای آن برای نبرد ضدامپریالیستی است.

نخست به بررسی دیدگاه «هرم امپریالیستی» می‌پردازیم و پس از آن نگاهی به چرایی دگرگونی سیاست برون‌مرزی روسیه خواهیم داشت. در دنباله به واکاوی دلیل‌های نزدیک شدن ترامپ به روسیه خواهیم پرداخت. در پایان نشان خواهیم داد که هم‌سنگی نیروها در پهنه جهانی در روند دگرگون شدن است.

دیدگاه «هرم امپریالیستی»

دیدگاه «هرم امپریالیستی» (The Imperialist Pyramid Theory) همه کشورهای دارای نظام سرمایه‌داری را، تنها به این دلیل که در چارچوب یک نظام جهانی امپریالیستی کنش می‌کنند، امپریالیستی می‌داند. این نگاه، نقش و چگونگی رابطه میان ملت‌های فرمانروا و زورگو و ملت‌های زیرفرمانروایی را نادیده می‌گیرد یا کوچک می‌شمارد. هواداران این دیدگاه بر این باورند که از آنجا که سرمایه‌داری انحصاری پدیده‌ای جهانی شده است، همه کشورهای سرمایه‌داری، از کشورهای  بزرگ تا کشورهای کوچک‌تر و وابسته، به اندازه گوناگون دارای سرشت امپریالیستی هستند. آن‌ها «امپریالیست» را ویژگی چند کشور بسیار نیرومند که تاریخ استعمارگرایانه دارند نمی‌دانند و می‌گویند که بورژوازی در کشورهای سرمایه‌داری کوچک‌تر نیز با انگیزه‌های امپریالیستی در کشورهای همسایه سرمایه‌گذاری می‌کند، به درگیری‌های فرامرزی دامن می‌زند و برای پاسبانی از جایگاه خود با نیروهای امپریالیستی بزرگ متحد می‌شود. بدین‌گونه، این کشورها نیز بخشی جدایی‌ناپذیر از نظام امپریالیستی هستند.

این دیدگاه به چند دلیل از درک سرشت امپریالیسم ناکام می‌ماند. نخست، به جای کاربرد روش دیالکتیکی مارکسیستی، به برداشتی ایستا و متافیزیکی از جهان می‌پردازد و امپریالیسم را پدیده‌ای یک‌سویه و جدا از ملت‌های زیرفرمانروایی آن می‌نگرد. با دادن ویژگی امپریالیستی به همه کشورها، رابطه واقعی و تاریخی میان کشورهای متروپول زورگو و کشورهای پیرامونی زیرفرمانروایی، مستعمره، نیمه مستعمره و نومستعمره نادیده گرفته می‌شود. هم‌چنین این دیدگاه تضادهای درونی رابطه امپریالیستی و روند دگرگونی آن را نادیده می‌گیرد. هنگامی که دیدگاه دیالکتیکی مارکسیستی امپریالیسم را نظامی پر از تنش‌های درونی می‌داند که نو از دل کهنه زاییده می‌شود، دیدگاه « هرم امپریالیستی» تنها یک نظام جهانی رقابتی می‌بیند که در آن هیچ چیز بنیادینی دگرگون نمی‌شود.

پیامدهای عملی این دیدگاه نیز ویرانگر است. حق ملت‌ها برای به‌دست‌گیری سرنوشت خویش نادیده گرفته می‌شود و ملت‌های مستعمره بخشی از یکی از کشورهای امپریالیستی شمرده می‌شوند که شایسته پشتیبانی انتقادی نیستند. پشتیبانی از نبرد یک کشور در جنوب جهانی برای استقلال، کمک به یک قدرت امپریالیستی دیگر خوانده می‌شود. یورش‌های غرب به کشورهایی مانند لیبی، عراق و سوریه تنها به درگیری‌های میان کشورهای امپریالیستی کاهش می‌یابند و نبرد عینی کشورهایی مانند بورکینافاسو، مالی و نیجر برای بیرون راندن نیروهای امپریالیستی و برپایی ائتلافی برای پیشرفت مستقل ستوده نمی‌شود.

در برابر این دیدگاه، تحلیل درست‌تر این است که اگرچه همه دولت‌های سرمایه‌داری در نظام امپریالیستی درگیر هستند، اما این بدان معنا نیست که همه آنها نیروهای امپریالیستی‌اند. نظام امپریالیستی کنونی دربرگیرنده دو دسته متضاد است: نیروهای امپریالیستی که ملت‌های فرمانروا و نیرومند کشورهای متروپول را نمایندگی می‌کنند، و دولت‌های سرمایه‌داری در کشورهای مستعمره، نیمه مستعمره، نومستعمره و پیرامونی که ملت‌های کم‌توان و زیرفرمان را نمایندگی می‌کنند.

دیدگاه «هرم امپریالیستی» با یکسان دانستن همه کشورها، ساختار نابرابر نظام جهانی را نادیده می‌گیرد و امپریالیسم را به یک اتحاد ساده از غارتگران کاهش می‌دهد که گاه همکاری و گاه رقابت می‌کنند. این دیدگاه، ویژگی پایه‌ای امپریالیسم یعنی فرمانروایی چند دولت‌ و ملت‌ نیرومند بر صدها کشور و میلیاردها انسان را کنار گذاشته و آن را به رقابت و درگیری میان کشورها کاهش می‌دهد. برای همین، دیدگاه «هرم امپریالیستی» توان پاسخ به چرایی این واقعیت که همه زورگویی‌ها در پهنه جهانی از سوی امپریالیسم سه‌گانه غرب (آمریکا، اروپا، ژاپن) انجام می‌شود را ندارد.

چه کشورهایی به بهانه‌های خودساخته به دیگر کشورها هزاران فرسنگ دورتر از مرزهای خود یورش جنگی می‌برند؟ چه کشورهایی با زیرپا گذاشتن قانون‌های بین‌المللی کشورهای دیگر را خودخواسته زیر فشار تحریم می‌گذارند؟ چه کشورهایی با زورگویی دارایی دیگران را در بانک‌های خود می‌دزدند؟ چه کشورهایی از سیستم بانکی خود برای فشار به دیگر کشورها بهره‌جویی می‌کنند؟ چه کشورهایی با کمک نهادهای امپریالیستی مانند بانک جهانی و صندوق بین‌المللی پول، برای وام دادن شرط‌هایی مانند پیاده کردن اقتصاد نئولیبرالیستی می‌گذارند؟

در عمل، این دیدگاه به کنارزنی نبرد رهایی‌بخش ملی و ضربه‌زدن به نبرد واقعی ضدامپریالیستی می‌انجامد. این دیدگاه فراموش می‌کند که هم می‌توان از نبرد رهایی‌بخش کشورهای مستعمره و نیمه‌مستعمره پشتیبانی کرد و هم در کنار طبقه کارگر و رنجبران این کشورها در نبرد علیه بورژوازی بومی ایستاد.

ما مارکسیست‌ها نسبی‌گرا نیستیم. ما بر این باوریم که انسان می‌تواند با کمک رشته‌های گوناگون دانش، حقیقت عینی و درست و نادرست را دریابد، و هنگام نیازمندی باید دلیری گزینش درست را داشته باشد. «چندسویه‌نگری» به معنای خودداری از گزینش درست نیست، بل‌که به معنای بررسی همه واقعیت‌ها و داده‌ها و کاربرد آن‌ها در تحلیل است. ما هم‌چنین نسبی‌گرایی را در برابر مردم‌کشی ارتش فاشیستی بورژوازی صهیونیسم در غزه نمی‌پذیریم، با این‌که راستگرایان ما را به «یک‌سویه‌نگری» متهم می‌کنند. ما کارگران را با کارفرمایان در نبرد طبقاتی برابر نمی‌دانیم و منافع آنها را در برابر یکدیگر نسبی نمی‌کنیم. ما در این درگیری در کنار کارگران می‌ایستیم.

برای همین، ما با دیدگاه‌های «هرم امپریالیستی»  که می‌گوید همه کشورهای سرمایه‌داری خودکار امپریالیستی هستند، سازگار نیستیم. پس‌نشینی در برابر فشارهای هواداران این دیدگاه و برابر دانستن روسیه با آمریکا و غرب، نسبی‌گرایی و مردم‌فریبی است.

همان‌گونه که هگل می‌گوید، حقیقت کلیت است. ما با تضاد ژئوپولیتیک بزرگی میان نیروهایی که می‌خواهند هژمونی بلوک امپریالیستی غرب را نگه دارند و نیروهایی که برای نظام چندقطبی جهانی می‌جنگند، روبرو هستیم.

مارکسیسم پدیده‌ها را در زمینه تاریخی خود تحلیل می‌کند. برای همین، ما ملت‌های زورگو و چیره‌خواه را با ملت‌های ستم‌دیده برابر نمی‌دانیم. از دیدگاه گسترده‌تر، برابر دانستن روسیه و چین با آمریکا و ناتو، فرار از انجام وظیفه سیاسی ما است. ناتو در خاورمیانه، هزاران کیلومتر دورتر از مرزهای خود، جنگ‌های فراوانی انجام داده است، و آمریکا صدها پایگاه نظامی در سراسر جهان دارد.

اگر کژروی کوتاه‌زمان چین در جنگ ویتنام را نادیده بگیریم، این کشور در صد سال گذشته جنگی به راه نینداخته است. به همین‌گونه، روسیه نیز، فرای درگیری ژئوپولیتیک با همسایه خود اوکراین، در همین بازه زمانی جنگی به راه نینداخته است. چین و روسیه هم‌چنین، سوای چند پایگاه کوچک، پایگاه‌های نظامی گسترده‌ای در جهان ندارند.

دیدگاه اروپامحور برخی حزب‌های “چپ” اروپا درباره چالش‌های ژئوپولیتیک، آن‌ها را وادار کرده است که در کنار غرب بایستند. برای ما، سوسیالیسم هم‌چنین به معنای همبستگی بین‌المللی است و باید در کنار کشورهای جنوب جهانی در نبرد آن‌ها برای آزادی از هژمونی غرب بایستیم، بدون آن‌که تنش‌های درونی و نبرد بی‌رحمانه طبقاتی بورژوازی این کشورها علیه طبقه کارگر را فراموش کنیم. هنگام سرکوب طبقاتی بورژوازی بومی در جنوب جهانی، ما دوباره در کنار کارگران و گروه‌های تنگ‌دست می‌ایستیم.

بگذارید هم‌اکنون به بررسی این نکته برجسته بپردازیم که چگونه روسیه از یک بره رام در آغوش گرگ درنده غرب در دوران یلتسین، به خرس قطبی شمالی کنونی دگرگون شده است. 

دگرگونی رفتار بورژوازی روسیه در برابر زورگویی امپریالیسم

روسیه به رهبری پوتین سال‌ها در کوچه‌های دیپلماسی کوشید تا به ناتوی غربی راه یابد و در سایه دوستی آنان آرام گیرد. پوتین با ملکه انگلیس نشست، با ملکه دانمارک سخن گفت، با بوش و کلینتون دست داد و لبخند زد. اما سخن‌رانی پوتین در چهل‌وسومین کنفرانس امنیتی مونیخ در سال ۲۰۰۷، نخستین سخن‌رانی یک رئیس‌جمهور روسیه در این نشست، نوید از دگرگونی سیاست داد. محورهای اصلی سخن‌رانی او انتقاد از نظم یک‌قطبی جهان و نقش سازمان امنیت و همکاری اروپا، گسترش ناتو به شرق‌ بود. آن‌گاه که واژه‌هایش همچون تیغی در هوای سرد پیچید، پیامی به غرب بود که روسیه هیچ‌گاه دیگر نقش زیر‌دست را در امور بین‌الملل نخواهد پذیرفت. 

پیش از سخن‌رانی خود در تالار مونیخ، پوتین دریافت که غرب به دنبال نابودی روسیه است و به هیچ صلحی دل نمی‌سپارد. پوتین یک بار در این باره‌ گفت که در سن‌پترزبورگ، هنگامی که یک عضو هیأت آمریکایی مامور مرزی روسیه را سرزنش کرد، او تصمیم گرفت از دیدار با آن گروه خودداری کند. به گفته‌ی وی، چنین رفتاری تنها دریدگی و گستاخی نبود، بلکه خوارسازی کشور روسیه بود. از آن روز، نگاهش دگرگون شد؛ دوستی به پایان رسید و راهی دیگر، سخت و پرخار، پیش پای روسیه نهاده شد.

این دگرگونی در پیوند نزدیک با جابجایی طبقاتی در هرم حاکمیت روسیه بوده است. بورژوازی ملی تازه به دوران ‌رسیده به برجستگی، بسیج و سازماندهی برای پاسبانی از منافع خود پی برد.

در دوران یلتسین کارخانه‌های بزرگی مانند مجتمع ماشین‌سازی کراسنودار نابود شدند و میلیون‌ها کارگر بی‌کار ماندند. در همین دوره بود که مردم فهمیدند «اصلاحات» به معنای غارت سرمایه‌های ملی است.سرگئی کریلینوف به دستور یلتسین در مارس ۱۹۹۸ به جایگاه نخست‌وزیری گمارده شد. دوران کریلینوف، جوانی ۳۵ ساله، با بحران مالی روسیه در همان سال گره خورد؛ ارز ملی فرود کرد، بدهی‌های پرداخت نشد و کشور در گرداب بحران اقتصادی فرو رفت.

این آشفتگی بستر را برای آمدن پریماکف آماده کرد؛ مردی که نماینده بورژوازی ملی نورسیده بود و با همکاری با حزب کمونیست به دنبال بازسازی اقتصاد تولیدی روسیه رفت. از دل این گذار، روسیه گام به گام به سوی بازپس‌گیری توانایی خود و بازسازی سیاست درون- و برون‌مرزی گام گذاشت.تلاش‌های کمونیست‌ها و دولت میهن‌دوستانه پریماکوف توانست روسیه را از فروپاشی سرتاسری نجات دهد.

روند تازه‌ای آغاز شد که در آن صدای منافع ملی بلند شد و تلاش‌ها برای بازپس‌گیری توانایی اقتصادی و سیاسی کشور بالا گرفت. هرچند یلتسین، با همان دودلی همیشگی، پریماکف را از نخست‌وزیری برکنار کرد، اما روندی که پریماکف آغاز کرده بود دنبال شد. روسیه، از پس سال‌ها سرگشتگی و وابستگی، گام به گام راه استقلال و نیرومندی خود را می‌پیمود، و این راه تازه پایه‌های سیاست خارجی مستقل پوتین را در آینده می‌ساخت.

به زبان دیگر، وارونه آنچه که غرب  به مردم خود می‌گوید؛ پوتین نماینده الیگارشی نبود، بلکه نماینده سیاسی بورژوازی ملی نوجوان بود.

پوتین در سخنانی تازه بار دیگر ریشه‌ی بحران‌های کنونی میان روسیه و غرب را نه در دشمنی‌های ایدئولوژیک، بلکه در ژئوپولیتیک دانست. به گفته‌ی او، پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، غرب تلاش کرد با کمک «قانون‌های خودساخته» منافع مسکو را نادیده بگیرد و بدین‌گونه از برتری ژئوپولیتیکی خود پاسداری کند.

تجربه‌ی خواری سال‌های یلتسین، به باور کرملین، نشان داده است که روسیه تنها زمانی جدی گرفته می‌شود که بر حاکمیت و توان دفاعی خود پافشاری کند. پوتین، در دیداری با کارکنان و دانشمندان هسته‌ای در شهر ساروف، پرده از برگ تازه‌ای از توان جنگی روسیه برداشت. او گفت زیردریایی‌های هسته‌ای روسیه می‌توانند بی‌هیچ نشانی، در ژرفای یخ‌های قطب شمال جلو روند و از چشم هر راداری پنهان بمانند. به گفته او، این همان برتری نظامی روسیه است؛ برتری‌ای که در سرنوشت آینده نقش خواهد داشت.

پوتین یادآور شد که با آب شدن یخ‌ها، راه‌های تازه دریایی پدیدار می‌شوند و کشورهایی بسیار، مانند آمریکا، چشم به این گذرگاه‌های نو دوخته‌اند. اما تنها روسیه است که ناوگانی از یخ‌شکن‌های هسته‌ای در دست دارد و همین برتری او در برابر دیگران است.از سال ۲۰۰۰، روسیه هشت زیردریایی هسته‌ای کلاس «بوری» ساخته است؛ تازه‌ترینشان، «کنیاز پوژارسکی»، سال گذشته به آب انداخته شد و دو فروند دیگر نیز در دست ساخت‌اند. این زیردریایی‌ها موشک‌های بالستیک «بولاوا» دارند که بردشان به هشت هزار کیلومتر می‌رسد.

افزون بر این، موشک اورشنیک، جنگ‌افزار تازه روسیه، توانایی پرواز تا سرعت ۱۰ ماخ را دارد و به باور تحلیلگران «هیچ دفاعی در برابر آن نیست». این موشک در ۲۰۲۴ در میدان نبرد آزمایش شد و به اندازه یک یورش هسته‌ای کوچک می‌تواند نابودی بیافریند.

رفتار امریکا با روسیه در دوران ترامپ

ترامپ و دوستان طبقاتی‌اش بزرگ‌ترین خطر برای آمریکا را پیشرفت روزافزون جمهوری خلق چین در همه‌ی زمینه‌ها می‌دانند. هرگونه نزدیکی یا دوستی تاکتیکی ترامپ با روسیه نه بر پایه همدلی یا صلح، بل‌که بر پایه یک مانور استراتژیک برای بازچینی و بهینه‌سازی نیروها است.

سیاست ترامپ در برابر روسیه تاکتیکی هوشمندانه و برآمده از منطق سرمایه‌داری امپریالیستی است. این تاکتیک سه هدف اصلی را دنبال می‌کند: شکستن اتحاد روسیه و چین، افزایش اهرم فشار بر متحدان اروپایی و بهینه‌سازی سرمایه و نیروی انسانی برای نبرد با چین. این همکاری گذرا و تاکتیکی هرگز تضادهای میان روسیه و آمریکا را از میان نخواهد برد.

هدف همیشگی آمریکا، نگهداشت سرکردگی جهانی و پاسبانی از چیرگی خود در نظام سرمایه‌داری است و ترامپ در این راستا می‌کوشد با باز کردن راهی به سوی روسیه، اتحاد این کشور با چین را بشکند. این اتحاد، که در هم‌آمیزی سرچشمه‌های زمینی و توان صنعتی و مالی چین با روسیه است، بزرگ‌ترین خطر برای هژمونی دلار و گسترش ناتو است. از این رو، هرگونه دوستی با روسیه، ابزاری است برای پدید آوردن تضاد در میان رقیبان اصلی و کاهش نقش چین در جهان چندقطبی.

بدون آن‌که بخواهیم به هم‌سنجی بپردازیم، تنها یادآور می‌شویم که آمریکا به رهبری نیکسون و کسینجر توانست چین را نه تنها از اتحاد جماهیر شوروی جدا کند، بل‌که حتا چین را در پهنه جهانی به اردوی ضدشوروی خود بکشاند. هم‌اکنون همان سیاست به شیوه وارونه خود در روند انجام است؛ نگاره آن این است که با دوستی با روسیه، چین را زیر فشار خُرد کند.

افزون بر این، برای آمریکا، اوکراین برجستگی امنیتی مرگ و زندگی ندارد. برای همین، ترامپ شکست در جنگ اوکراین را پذیرفته و می‌خواهد پیش از آنکه رسوایی بیش از این گریبان گیرد، این نبرد را پایان بخشد. ترامپ بارها گفته است اوکراین بازی را باخته و روسیه دست بالا را دارد و از خواسته‌هایش نخواهد گذشت. «جی دی ونس»، دستیار رییس‌جمهور آمریکا، در گفت‌وگوهای بسیاری در دو سال گذشته گفته است که هر آدم خردمندی درمی‌یابد که اوکراین توان راندن روسیه به مرزهای پیشین را ندارد. این نبرد باید پای میز گفت‌وگو پایان یابد؛ هرچه زودتر، بهتر. اکنون با آمدن دوباره ترامپ، آواز نیاز به سازش با روسیه بلندتر از پیش به گوش می‌رسد. همان‌گونه که ترامپ و ونس گفته‌اند، روسیه با یورش‌های تازه زمین‌های بیشتری گرفته و ارتش اوکراین را درهم کوبیده است. اکنون این کشور بر لب پرتگاه ایستاده است. ترامپ بی‌پرده به زلنسکی گفت: «با پوتین کنار بیا، روسیه بزرگ است و اگر امروز دست رد بزنی، فردا دیر خواهد بود.»

زلنسکی، رییس‌جمهور اوکراین، هنگامی که به دیدار دونالد ترامپ رفت، رهبران اروپایی – از لندن تا برلین و از پاریس تا بروکسل – همچون دوستانی نمادین در کنارش ایستاده بودند. نمادگرایی نیز در این دیدار پررنگ بود. ترامپ نقشه‌ای از سرزمین‌هایی اوکراین که در دست روسیه است را روی میز آورد و با ناباوری سرد پرسید: «آیا به راستی می‌توانید این سرزمین‌ها را بازپس بگیرید؟»

در کنار این، نزدیکی ترامپ به روسیه به اروپا نیز فشار می‌آورد، چرا که اتحادیه اروپا و به‌ویژه آلمان، گرچه متحد آمریکا هستند، اما هم‌زمان رقیب اقتصادی آن نیز هستند. وابستگی انرژی و اقتصاد اروپا به روسیه، و تحریم‌های روسیه به اروپا آسیب رسانده، ولی جایگاه برتری آمریکا را استوارتر کرده است. نمایش دوستی ترامپ با روسیه در حقیقت یک اهرم فشار برای متحدان اروپایی است تا آن‌ها را وادار به پذیرش خواسته‌های اقتصادی و نظامی آمریکا کند و تضادهای درونی بلوک غرب را آشکار نماید. به گزارش هفته گذشته اکسیوس (axios)، آمریکا می‌خواهد اتحادیه اروپا تحریم‌های سخت‌تری را علیه روسیه پیاده کند، که دربرگیرنده نخریدن نفت و گاز روسیه نیز می‌شود. این بدین معنا است که اروپا باید به خرید بیشتر گاز مایع آمریکا که ۵۰ درصد گران‌تر از گاز روسیه است، بپردازد.

این سیاست هم‌چنین به برنامه‌ریزی برای کم‌توان کردن رقیب اصلی استوار است؛ رقابت همزمان با روسیه و چین پرهزینه و پراکنده‌کننده است و به کاهش اثربخشی تلاش آمریکا برای شکست چین می‌انجامد. با کاهش تنش با روسیه، آمریکا می‌تواند همه‌ی توان خود ــ نظامی، اقتصادی و دیپلماتیک ــ را بر علیه چین، کشوری که خطر اصلی برای هژمونی سرمایه‌داری آمریکایی در سده بیست و یکم است، بسیج کند. این بازآرایی استراتژیک کارآمدی کاربرد سرمایه و نیروی انسانی علیه چین را بیشتر می‌کند و بخت آمریکا برای شکست رقیب اصلی را افزایش می‌دهد.

یادآوری شود که پیاده کردن برنامه شکست چین برای آمریکا آسان نیست و مانند «شتر در خواب بیند پنبه دانه» پنداری دست‌نیافتنی است.

در چنین فضایی، نخست‌وزیر استرالیا، آنتونی آلبانیزی، گفت که اگر آمریکا گام به جنگ با چین بگذارد، کانبرا با او همکاری نخواهد کرد. سفر آلبانیزی به پکن و دیدارش با شی جین‌پینگ تضادی آشکار را برجسته کرد: آمریکا با سیاست‌های یک‌سویه و فشار بر رسانه‌ها به سوی بحران پیش می‌رود، چین و روسیه در راه پرتوان کردن روابط دیپلماتیک و پایداری جایگاه خود گام گذاشته‌اند. رابطه آمریکا و هند به سطحی پرتنش رسیده است؛ دهلی‌نو به‌دنبال استقلال راهبردی است و نمی‌خواهد به بازی واشنگتن در رام‌سازی روسیه یا جنگ با چین تن در دهد. این نشان می‌دهد که حتا شریکان سنتی آمریکا دیگر دست‌نشاندگان پیشین نیستند.

دگرگونی در هم‌سنگی میان روسیه و امریکا

دیدار میان دونالد ترامپ و ولادیمیر پوتین، نشانگر دگرگونی هم‌سنگی نیروها در پهنه سیاسی جهان بود. این دیدار که در فضایی آرام و بی‌تنش و به دور از هیاهو برگزار شد، تهی از زورگویی‌های همیشگی آمریکا هم بود. روسیه در این دیدار با نیرومندی و پیروزمندانه از این گفت‌وگوی سه‌ساعته بیرون آمد.

نشست آلاسکا اگرچه آتشی خاموش نکرد، ولی پهنه‌ای نمادین از نمایش نیروها شد؛ دیداری که همه نگاه‌ها را به خود دوخت، چرا که سخن اصلی آن پایان جنگ اوکراین بود. هیچ آتش‌بسی بسته نشد و هیچ پیمانی برای پایان جنگ اوکراین به دست نیامد. سرزمین‌های از دست رفتهٔ اوکراین ــ دونتسک، لوهانسک و کریمه ــ و امنیت اروپا همچنان چالش حل‌نشده‌اند. از این رو، دستاورد دیدار نشانگر کامیابی بیشتر برای روسیه است.

پوتین بار دیگر بر خواست‌های دیرینه روسیه انگشت گذاشت. پوتین تنها از «زدودن ریشه‌های جنگ» سخن گفت و از «نگرانی‌های به‌حق روسیه» یاد کرد. پوتین گفت که اوکراین باید از پیوستن به ناتو چشم بپوشد، ناتو باید گسترش خویش را به خاور بازایستد، شمار سربازان اوکراینی روشن شود و هیچ نیروی بیگانه‌ی غربی به نام پاسبانان صلح بر خاک اوکراین پا نگذارد.

فرجام نشست روشن بود: پوتین برنده میدان سیاست شد. سه دقیقه گفت‌وگوی ترامپ در برابر نه دقیقه سخن پوتین و پرهیزش از پاسخ به پرسش‌ها، نشان از فرسودگی و شکست فشارهایش داشت. ترامپ موضع روسیه درباره آتش‌بس را پذیرفت و گفت حل ریشه‌ای درگیری و صلح پایدار بهتر از آتش‌بسی شکننده است.

اروپا نه‌تنها توان جلوگیری از دیدار را نداشت، بل‌که هفته‌ای پس از آن، رهبران آن هم‌چون شاگردانی خوش‌رفتار شنونده برایند آن شدند. زلنسکی، از ترس سرزنش ترامپ و ونس، با هفت رهبر اروپایی به این دیدار رفت. روبینو چند روز پیش از آن، درگیری در اوکراین را رک و راست یک جنگ جانشینی خواند و ترامپ پس از دیدار با پوتین گفت که این جنگ را بایدن آغاز کرد.

پایان سخن

واکاوی واپسین رویدادها، از نشست آلاسکا تا دگرگونی موضع متحدان سنتی آمریکا، گواه روشنی بر فروپاشی هژمونی غرب و گذار به نظم جهانی چندقطبی است. تحلیل این رویدادها با ذره‌بین ایستای «هرم امپریالیستی» که توان جداکردن میان امپریالیست‌ها و ملت‌های مستعمره را ندارد، نه تنها شدنی نیست، بلکه گمراه‌کننده است.

واقعیت آن است که سیاست‌های تاکتیکی ترامپ در برابر روسیه، نه بر پایه دوستی، که پذیرش نیروی روسیه و تلاش برای تنها گذاشتن چین برای هدف‌های امپریالیستی خود است. هم‌زمان، ایستادگی فزاینده کشورهایی مانند هند و حتا متحدانی مانند استرالیا در برابر فشارهای واشنگتن، نشان‌دهنده افزایش تضادهای درونی بلوک غرب و پرتوان شدن جبهه چندقطبی است.

 شکست پروژه اوکراین و ناتوانی غرب در پذیراندن خواست خود به مسکو، فصل نوینی در روابط بین‌الملل گشوده که در آن دیگر نمی‌توان با ابزارهای سده گذشته به تحلیل شرایط کنونی پرداخت. با این‌که غرب تلاش می‌کند شرایط غم‌انگیز اوکراین در جنگ را با قلم زرین رنگ‌آمیزی کند، ولی راستش این است که انبار جنگ‌افزار آمریکا به اوکراین ته کشیده است؛ چرخه اقتصاد اوکراین از کار افتاده؛ میلیون‌ها تن از مردمش کوچیده‌اند؛ بیش از ششصد هزار سرباز کشته یا زخمی شده‌اند و این شکست بزرگ غرب نیز است.

آینده نه از آنِ تک‌قطبی بودن است، که در گرو شناخت درست از این تضادها و پشتیبانی از نبرد ملت‌ها برای به دست گرفتن سرنوشت خویش در این نظم نوین چندقطبی است.

سرچشمه‌های کمکی

On Imperialism-The Imperialist Pyramid: A. Papariga General Secretary of the CC

Imperialist “Pyramid Theory”: A Theory in Service of Imperialism: Baek Cheol-hyeon, National Workers’ Political Association

برچسب ها

اين نوشته را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذاريد

توجه: کامنت هایی که بيشتر از 900 کاراکتر باشند، منتشر نمی‌شوند.
هر کاربر مجاز است در زير هر پست فقط دو ديدگاه ارسال کند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آگهی