نسل‌کشی مهاجران: به‌سوی تحلیلی جهان‌سومی از مبارزه طبقاتی در اروپا- ترجمه‌ی: الف. کیوان

مهاجرت به مرکز چیزی جز بازگشت تضادهای امپریالیسم به خانه نیست. تضادهایی که در جنوب به قدری انباشته می‌شوند که دیگر در همان‌جا مهارشدنی نیستند، و خود را در قالب روندهای دائمی مهاجرت و فشارهای مداوم شورشی نشان می‌دهند. مهاجرت، در این معنا، همان شکلی است که در آن «تضاد اصلی» سرمایه‌داری، یعنی تضاد کار و سرمایه، که در سطح تاریخی بر رابطهٔ مرکز و پیرامون منتقل شده است—به مرکز بازمی‌گردد و بنیان‌های توسعه‌ای و سازوکارهای «صلح اجتماعی» آن را بر هم می‌زند.

مسئلهٔ مهاجرت در اروپا یکی از عریان‌ترین جلوه‌های بحران سرمایه‌داری جهانی است. همان‌طور که مارکس نشان داد، سرمایه برای انباشت خود همواره نیازمند «ارتش ذخیرهٔ کار» است، و این ارتش در دوران امپریالیسم شکلی جهانی یافته: میلیون‌ها انسان از کشورهای جنوب که با مرگ در دریا یا با استثمار در متروپل مواجه می‌شوند.

مقالهٔ «نسل‌کشی مهاجران» با برجسته‌کردن این واقعیت، نشان می‌دهد که مرگ و طرد مهاجران صرفاً یک مسئلهٔ اخلاقی یا نژادی نیست، بلکه بیان مستقیم تضاد مرکز–پیرامون در نظام سرمایه‌داری است. این تأکید، هم‌راستا با سنت مارکسی–لنینی است که امپریالیسم را بالاترین مرحلهٔ سرمایه‌داری و سرچشمهٔ اصلی ستم بر ملل جنوب می‌داند.

از این منظر، مطالبات فوری برای پایان‌دادن به نسل‌کشی مهاجران و تضمین حقوق برابر آنان، باید به‌عنوان بخشی از مبارزهٔ طبقاتی جهانی فهمیده شود. همان‌گونه که لنین هشدار داد، طبقهٔ کارگر متروپل تنها زمانی می‌تواند به رهایی خود دست یابد که پیوندی واقعی با مبارزات خلق‌های تحت ستم برقرار کند. بنابراین، مبارزه برای جان و حقوق مهاجران نه یک موضوع فرعی، بلکه سنگر مقدم در مسیر همبستگی بین‌المللی و گذار به سوسیالیسم است. مترجم

بیش از ۱۰ هزار نفر تنها در سال ۲۰۲۴ در مسیر رسیدن به اسپانیا جان خود را از دست دادند. در ژوئن ۲۰۲۲، حصار مرزی ملیلا(Melilla) – یکی از دو پایگاه محصور اسپانیا در خاک مراکش – شاهد قتل‌عامی بود که طی آن بیش از صد مهاجر آفریقایی کشته یا ناپدید شدند. تحقیقات اخیر بی‌بی‌سی نشان داده است که مأموران مرزی یونان به‌طور سیستماتیک مهاجرانی را که حتی به خاک یونان رسیده‌اند، دوباره به دریا پرتاب می‌کنند. هم‌زمان، فرونتکس (معادل ادارهٔ مهاجرت و گمرک اروپا یا ICE به آژانس اتحادیه اروپا با بزرگ‌ترین بودجه بدل شده و به‌سرعت ارتشی ده‌هزار نفره برای مقابله با مهاجرت گرد می‌آورد؛ ارتشی مجهز به کشتی، هواپیما، پهپاد و سلاح، که «سپاه دائمی» نام گرفته است – نخستین و تنها نیروی مسلح فراملی در سراسر اروپا.

گزارش‌های مربوط به قتل‌عام‌ها، تاریخ کوتاه مرزهای اروپایی را پر کرده‌اند. چرخهٔ تکراری مرگ، خشم عمومی و سپس فراموشی، حالا به امری عادی بدل شده است. انباشت این قتل‌عام‌ها دیگر تقریباً نزد نیروهای سیاسی یا افکار عمومی هم بازتاب چندانی ندارد. «چپ» اروپا – چه میانه‌رو و چه «رادیکال» – بسته به جایگاه خود در دولت، گاه از مرگ مهاجران انتقاد می‌کند و گاه آن را کم‌اهمیت جلوه می‌دهد.

اما در فاصلهٔ میان قتل‌عام‌های رسانه‌ای‌شده، جریانی بی‌وقفه از مرگ جریان دارد. مرگ‌هایی که عمدتاً گزارش نمی‌شوند و حتی شمارش آن‌ها دشوار است. فعالان برآورد می‌کنند که دست‌کم ۶۰ هزار نفر از سال ۱۹۹۳ تاکنون در مرزهای اروپا کشته شده‌اند؛ برآوردهای دیگر می‌گویند بیش از ۳۰ هزار نفر تنها از سال ۲۰۱۴ تاکنون جان باخته یا ناپدید شده‌اند (جدای از ۱۰ هزار نفری که در ۲۰۲۴ مرده‌اند). این‌ها همه حداقل برآوردها هستند. واقعیت بسیار تیره‌تر است  و زمان آن رسیده که از مرثیه‌خوانی اخلاقی فراتر برویم و این وضعیت را از زاویه‌ای ساختاری درک کنیم.

نیروهای اجتماعیِ انتقادی در اروپا آن را یک «بحران حقوق بشری» نامیده‌اند. سازمان‌های غیردولتی تناقض میان «ارزش‌های اروپایی» و این «رسوایی» ادامه‌دار را برجسته می‌کنند. اما آیا واقعاً یک بحران است؟ بی‌تردید کشتار جمعی در مرزهای جنوبی اروپا یک بحران است—اما نه به شکلی که جامعهٔ مدنی لیبرال–پیشرو اروپایی آن را ترسیم می‌کند. نسل‌کشی مهاجران بحران نیست چون وجدان یا خودآگاهی افکار عمومی شمال را تکان داده باشد. بلکه هم‌زمان یک ضرورت ساختاری در نظم امپریالیستی متأخر است و یکی از هولناک‌ترین نمودهای بحران عمومی سرمایهٔ جهانی. این نوشته می‌کوشد دقیقاً توضیح دهد چرا چنین است.

توسعهٔ تاریخی سرمایه‌داری یک «مسئلهٔ ارضی» یا کشاورزی به‌وجود می‌آورد که در شمال «حل» شده است، اما در جنوب ظاهراً غیرقابل حل می‌نماید. به تعبیر نویسندگان جنوب جهانی، تنها «راه‌حل» سرمایه برای مسئلهٔ کشاورزی جنوب، شکلی از مرگ جمعی است. نسل‌کشی مهاجران در سواحل اروپا صرفاً یکی از تجلیات این گرایش عمومی است؛ گرایشی که عمدتاً در پیرامون رخ می‌دهد، دور از دید افکار عمومی اروپایی. این نوشته با فاصله گرفتن از تحلیل‌های اروپامحورِ مهاجرت و مبارزهٔ طبقاتی در اروپا، بر شکل‌گیری‌های اجتماعی جنوب جهانی تمرکز می‌کند. در این چارچوب، مهاجرت به متروپل به‌مثابه بازگشت تضاد اصلی سرمایه به خانه ظاهر می‌شود—یعنی همان تضاد میان هسته و پیرامون. از این رو تعجبی ندارد که مهاجرت به موضوع محوری سیاست‌های شمال بدل می‌شود: هم شکاف میان فاشیسم بازخیزنده و بدیل‌های رهایی‌بخش را تعیین می‌کند، و هم ورشکستگی مداوم سوسیال‌دموکراسی را آشکار می‌سازد. برعکس این سردرگمی‌ها، تمرکز بر نسل‌کشی دریایی اروپا بنیانی برای موضعی قوی ضد‌امپریالیستی فراهم می‌کند که از آشفتگی‌های تحلیلی شونیسم شمالی—یعنی همان عامل شکست تاریخی ما—جلوگیری کرده و رهایی ملی در پیرامون را در مرکز قرار می‌دهد.

در حالی که دربارهٔ ترامپ و مهاجرت مطالب بی‌شماری نوشته شده، تقریباً هیچ پوششی از این نسل‌کشی وجود ندارد. دربارهٔ کشتار مداوم مهاجران—که بخشی اساسی از ساختار اجتماعی اروپا را شکل می‌دهد—رسانه‌ها عمدتاً سکوت کرده‌اند. این واقعیت عملاً به‌عنوان جزئی از کارکرد عادی اروپا «طبیعی‌سازی» شده، مدفون و به فراموشی سپرده شده است، چه از سوی راست و چه از سوی چپ. اما ما آن را فراموش نخواهیم کرد. 

نسل‌کشی اروپا در دریا

بریس تازه از آب بیرون آمده بود که در زیر چشم چپش دردی شدید احساس کرد۱. کور و گیج ، نفس‌نفس می‌زد و تلاش می‌کرد سرش را بالای آب نگه دارد و به سمت ساحل پیش برود. او و گروهی از مهاجران همراهش تنها چند متر با خشکی فاصله داشتند. بعضی از آن‌ها سال‌ها در راه شمال بودند. حالا یک قایق موتوری پلیس آن‌ها را از پشت محاصره کرده بود و در جلو، نیروهای مسلح از ساحل تاراخال ( Tarajal )،  ساحل شهر سئوتا، مستعمرهٔ اسپانیا در شمال آفریقا،  به سمتشان شلیک می‌کردند.

وقتی این «بن‌بست» ده‌دقیقه‌ای پایان یافت، اجساد به ساحل کشیده شدند. یکی از بازماندگان می‌گوید: «همه‌جا پر از جنازه بود.» بسیاری از تازه‌رسیده‌ها به‌سرعت و به‌طور غیرقانونی ـ رویکردی که امروز در اروپا به یک رویهٔ رایج بدل شده است ـ به مراکش بازگردانده شدند. بریس، وقتی به ساحل رسید، پیکر بی‌جان سه دوست نزدیکش را شناخت. خودش زخمی و در خون غلتیده بود، اما هیچ‌گونه مراقبت پزشکی دریافت نکرد. چند روز بعد فهمید که گلولهٔ پلاستیکی صورتش را دریده و چشمش را از دست داده است.

سال‌ها بعد، پس از دوره‌ای طولانی از ترس پیگرد و اخراج، او شهادتش را در برابر کمیتهٔ ضدشکنجهٔ سازمان ملل بازگو کرد.

آن روز خونین، ۶ فوریهٔ ۲۰۱۴، نه‌فقط در حافظهٔ بریس، که در خاطرهٔ جنبش ضدنژادپرستی اسپانیا حک شد. هر سال در سراسر کشور مراسم یادبود برپا می‌شود. اما این سوگواری‌های مردمی دستاوردی به همراه نیاورده است: یازده سال بعد و پس از بی‌شمار تلاش برای عدالت، پرونده سه بار از سوی دستگاه قضایی بایگانی شد. دادگاه‌ها به بهانه‌های گوناگون، از احضار بازماندگان و شنیدن شهادت‌شان سر باز زدند. شانزده مأمور پلیسی که در این جنایت دست داشتند همچنان آزادانه می‌گردند ـ در سایهٔ مصونیتی کامل.

پیام روشن است و فراتر از خود این پرونده طنین‌انداز: کشتار تاراخال الگویی است برای مرزهای جنوبی اروپا، الگویی که در آن به سوی کسانی شلیک می‌شود که تنها خواستشان حرکت است. این الگو را می‌توان چنین خلاصه کرد: اجرای عامدانه، حساب‌شده و مرگبار سیاست «بی‌حرکت نگاه داشتن» توده‌های کارگر جنوب، همراه با مصونیت کامل نیروهای شمال ـ همه زیر پوشش «قانون‌گرایی لیبرال».

در سال ۲۰۱۴، سوسیال‌دموکرات‌ها از فرصت استفاده کردند تا دولت محافظه‌کار وقت اسپانیا را، البته به شکلی بسیار کم‌رمق، محکوم کنند. اما وقتی هشت سال بعد خودشان در قدرت بودند و قتل‌عام ملیلا (۲۰۲۲) رخ داد، لحن‌شان به‌کلی تغییر کرد: حالا همه‌چیز «خوب مدیریت شده» بود، عبور مرزی «یورشی خشونت‌بار علیه تمامیت ارضی اسپانیا» توصیف شد و «قاچاقچیان» مقصر اصلی شناخته شدند. آن‌ها آشکارا از نیروهای دولتی حمایت کردند، تشکیل کمیتهٔ تحقیق در کنگره را وتو کردند و بارها از سیاست‌های مرزی دولت خود دفاع کردند.

نمونهٔ اسپانیا ـ به‌عنوان یکی از معدود دولت‌های «چپ» اروپا ـ نشان می‌دهد که در مسئلهٔ کشتار مرزی، طیف انتخاباتی اروپا از راست افراطی تا «چپ رادیکال» در عمل هم‌صداست.

 الگوی تاراخال بسیار فراتر از مرزهای اروپا طنین دارد. هرچند از توجه رسانه‌ای دور مانده، اما در سراسر مسیرهای مدیترانه و اقیانوس اطلس، بر هر کشتی غرق‌شده و هر قایق رهاشده، و در تمام مسیرهای زمینی منتهی به اروپا، جاری است. شاید گلوله‌ای شلیک نشود، انگلس سال‌ها پیش این را به‌روشنی بیان کرده است۲ :

وقتی کسی به دیگری آسیب بدنی وارد کند که به مرگ او بینجامد، آن را قتل غیرعمد می‌نامیم؛ و اگر بداند این آسیب کشنده است، آن را قتل عمد می‌خوانیم. اما وقتی جامعه صدها کارگر را در شرایطی قرار می‌دهد که ناگزیر به مرگی زودرس و غیرطبیعی منتهی می‌شوند – مرگی که به همان اندازهٔ مرگ با شمشیر یا گلوله خشونت‌آمیز است – چه نامی دارد؟ وقتی هزاران نفر را از ضروریات زندگی محروم می‌کند، آن‌ها را در وضعیتی نگاه می‌دارد که نمی‌توانند در آن زنده بمانند، و با نیروی قانون مجبورشان می‌کند در همان شرایط باقی بمانند تا سرانجام مرگ حتمی فرا برسد، آیا این چیزی جز قتل است؟ جامعه می‌داند که این قربانیان باید نابود شوند و با این حال همان شرایط را ادامه می‌دهد. این، همان‌قدر قتل است که جنایت فردی: قتلی پنهان و حساب‌شده، قتلی که هیچ‌کس در برابرش پناهی ندارد؛ قتلی که آشکار به چشم نمی‌آید، چون قاتل رو به‌رویت نیست و مرگ قربانی طبیعی جلوه می‌کند؛ چرا که این جنایت بیشتر از سر «امتناع» است تا «اقدام». اما در نهایت، قتل است و بس.

هر بار که کشتی‌ای عقب رانده می‌شود یا به نهادهای امدادی اجازهٔ فعالیت داده نمی‌شود، تاراخال تکرار می‌شود. بار دیگر، بیشتر این مرگ‌ها بی‌گزارش، بی‌توجه و بی‌سوگواری از سوی مدعیان «دموکراسی» و «حقوق بین‌الملل» رخ می‌دهند، درست مانند غزه.

در سال ۲۰۲۳، گارد ساحلی یونان بیش از ششصد نفر را در یک کشتی غرق‌شده به حال خود رها کرد تا جان دهند. شواهد فراوانی از عقب‌راندن سیستماتیک مهاجران رسیده و تازه‌واردها وجود دارد؛ مأمورانی که با اسلحه در دست روی عرشه ایستاده و اطراف قایق‌ها شلیک می‌کنند تا ارعاب کنند: «اگر برگردید، شما را می‌کشیم.»

اخیراً گزارش‌هایی منتشر شده که فراتر از تمام موارد پیشین است. این آژانس یونانی حتی شب‌ها مهاجران را بدون جلیقه نجات به آب انداخته، گاهی با دست‌های بسته. آن‌ها را در قایق‌های سوراخ یا بدون موتور به دریا برگردانده یا حتی ابتدا کشتی‌ها را نجات داده، سپس سرنشینان را در قایق‌ها رها کرده‌اند. یکی از بازماندگان می‌گوید: « در همان لحظه قایق به زیر آب رفت،

آن‌ها دیدند… صدای فریاد همهٔ ما را شنیدند، و با این حال ما را رها کردند.» 

شاید گویا‌ترین مورد، اعزام غیررسمی افراد نقاب‌دار – چیزی شبیه «کوکلوس‌کلان‌های اروپا» در ون‌های بی‌نشان برای شکار مهاجران و بازگرداندنشان باشد. این نیروهای نقاب‌دار، که به‌گفتهٔ همه یا پلیس‌اند یا نزدیک به پلیس، مرز میان سرکوب دولتی و شبه‌دولتی را محو می‌کنند، ویژگی‌ای آشنا در تاریخ برتری‌طلبی سفید. همان‌طور که مارکسیست‌های سیاه‌پوست بارها تأکید کرده‌اند، «خط رنگین» از طریق ترور نسل‌کشی حفظ می‌شود۳.

بازگو کردن همهٔ این قتل‌عام‌ها ناممکن است، اما تصویر کلی همین است. اینکه گاه برخی مهاجران توسط نهادهای دولتی نجات می‌یابند، اصل ماجرا را تغییر نمی‌دهد؛ این تنها ترفندی است برای حفظ ظاهر مشروعیت اروپا و ایجاد امکان «انکار پذیرفتنی». واقعیت سیاست اروپایی در دریاهای جنوبی روشن است: حرکت مردم جنوب تنها با بهای مرگ مجاز است. در این سال‌های خشونت بی‌وقفه علیه مردمان جنوب جهانی، این کشتار سازمان‌یافته و بی‌امان تقریباً هیچ جایگاهی در گفتمان عمومی نیافته و عمداً نادیده گرفته شده است. در حالی که بیشتر بحث‌های دانشگاهی و سازمان‌های غیردولتی بر مفاهیمی مانند «نکروپولیتیک۴» متمرکز بوده، فعالان میدانی شروع کرده‌اند این وضعیت را «نسل‌کشی مهاجران» بنامند. برخلاف مفاهیم نظری دور از دسترس، این اصطلاح به‌روشنی سیاست‌های سیستماتیک، مداوم و مرگبار «دموکراسی‌های لیبرال» اروپایی و تلفات بی‌وقفهٔ ناشی از بستن نظامی دریا را آشکار می‌کند. در محافل حقوقی–لیبرال، معمولاً آنچه «نسل‌کشی» را از سایر اشکال مرگ جمعی متمایز می‌کند، مسئلهٔ «قصد» است. اما قصد آشکار چه اهمیتی برای کسی دارد که در میان امواج رها شده؟ همان‌طور که انگلس می‌گوید، تفاوت چندانی میان تیر خوردن و رها شدن در دریا وجود ندارد. قتل اجتماعی در دریا، وقتی به شکل جمعی و نظام‌مند اعمال شود، همان نسل‌کشی است. آیا سیاستی که پس از دهه‌ها همچنان آگاهانه مرگ را انتخاب می‌کند، خود به تنهایی دلیل کافی نیست؟

مسئلهٔ ارضی جنوب

وقتی پربهات پاتنایک می‌گوید «سرمایه‌داری متروپول هیچ پاسخی برای مشکلِ پناهجویان پشت دروازه‌ها ندارد»، کاملاً بیراه نمی‌گوید—واقعاً سرمایه هیچ پاسخ عاقلانه‌ای ندارد. اما او نکته‌ای را از قلم می‌اندازد که سمیرامین خیلی زودتر، در سال ۲۰۰۳ یادآور شد: تنها «پاسخی» که سرمایه‌داری واقعاً برای مسئلهٔ ارضی در جنوب دارد، یعنی همان پایهٔ ذخایر عظیم نیروی کاری که موج مهاجرت به شمال را تغذیه می‌کنند، نوعی نسل‌کشی است.

به‌دنبال مارکس، امین توضیح می‌دهد که گذار تاریخی به مناسبات سرمایه‌داری در کشاورزی اروپا به اخراج گستردهٔ دهقانان از زمین‌هایشان منجر شد. آن‌ها از وسایل معیشت خود جدا شدند و به‌زور وارد رژیم‌های کار مزدی شدند. انبوه دهقانان اخراج‌شده صفوف تولید صنعتی نوپا را پر کردند و تقاضای آن برای کارگر را برآورده ساختند. بعدها، مارکسیست‌های کلاسیک استدلال کردند که این روند به‌طور اجتناب‌ناپذیر به کل نظام جهانی گسترش خواهد یافت. «کائوتسکی دامنهٔ مدل سرمایه‌داری مدرن اروپایی را تعمیم داد و نتیجه گرفت که دهقانان در اثر گسترش سرمایه‌داری محکوم به نابودی‌اند. به بیان دیگر، سرمایه‌داری قادر خواهد بود ‘مسئلهٔ ارضی’ را حل کند.»

با گذشت بیش از یک قرن، هنوز جمعیت‌های روستایی بخش بزرگی از جنوب جهانی را تشکیل می‌دهند و تولید دهقانی همچنان جزء اساسی بسیاری از ساختارهای اجتماعی پیرامونی است. در عین حال، تولید شهری و صنعتی توان خود را برای جذب این جمعیت‌های عظیم در اشتغال نشان نداده است، و همین امر به رشد تصاعدی زاغه‌ها و کار غیررسمی انجامیده است. 

چه چیزی این وضعیت را توضیح می‌دهد؟ امین دو دلیل می‌آورد. 

نخست اینکه «مدل اروپایی در شرایطی شکل گرفت که فناوری‌های صنعتی کاربر بودند»، در حالی که «صنعت مدرن امروزی تنها می‌تواند بخش بسیار کوچکی از جمعیت‌های روستایی را جذب کند، زیرا برخلاف صنایع قرن نوزدهم، اکنون با پیشرفت فناورانه همراه است، پیشرفتی که شرط کارایی آن به‌شمار می‌رود، و در نتیجه باعث صرفه‌جویی در نیروی کار می‌شود. 

دلیل دوم این است که مارکسیسم کلاسیک درنیافت که حتی در همان زمان هم ‘حل‌وفصل’ مسئلهٔ ارضی در شمال کامل نبود: صنعت نتوانست همهٔ جمعیت تازه‌پرولتاریزه‌شده را جذب کند. مشکل فزایندهٔ مازاد جمعیت اروپا تنها از طریق ‘سوپاپ اطمینان بزرگِ مهاجرت به آمریکا’ حل شد، چه به‌صورت داوطلبانه و چه اجباری. این مهاجرت با نابودی زندگی و وسایل تولید بومیان ممکن شد و بدین‌وسیله جایی برای ‘طبقات خطرناک’ اروپا (یعنی توده‌های بیکار، ولگردان، تهیدستان شهری و دهقانان آواره‌ای که تهدیدی برای نظم اجتماعی سرمایه‌داری محسوب می‌شدند) فراهم گردید.  

اما در جهان جنوب معاصر، هیچ‌یک از این شرایط وجود ندارد. مسلماً «پنج یا شش آمریکای دیگر» در کار نیست تا تضادهای پیرامون را تخلیه کند. و حتی نرخ‌های معجزه‌آسای رشد اقتصادی هم، به گفتهٔ امین، قادر به جذب این جمعیت‌های مازاد نیستند. به بیان کوتاه، توسعهٔ تاریخی سرمایه‌داری و «حل‌وفصل» مسئلهٔ ارضی در مرکز، یک «مسئلهٔ عظیم ارضی در پیرامون» ایجاد کرده است، که سرمایه تنها می‌تواند آن را با نسل‌کشی نیمی از بشریت «حل کند».

بنابراین، در بازگشت به پاتنایک، مسئله این نیست که اروپا پاسخی برای مشکلِ ‘پناهجویان پشت دروازه‌ها’ ندارد، بلکه مسئله این است که پاسخ آن چیزی جز مرگ جمعی نیست. کشتار سازمان‌یافتهٔ مهاجران در دریا همان ‘پاسخ’ سرمایه است. نسل‌کشی مهاجران تنها شکل عینی‌تر همان مشاهدهٔ پیش‌بینانهٔ امین است. فراتر از این، این نسل‌کشی بازتابِ یک بحران عمیق‌تر در سطح جهانی است: مسئلهٔ ارضیِ حل‌نشدهٔ جنوب، یعنی وجود توده‌های عظیمِ «مردمان مازاد» و نیمه‌پرولتاریا در شهر و روستا. 

این وضعیت نشان می‌دهد که نظام فرتوت سرمایه‌داری، به تعبیر امین، در عمل پاسخی جز نابودی برای اکثریت مردمان جهان و هرچه بیشتر، برای خودِ ما ندارد. از این رو، دریاهای جنوبی اروپا را باید نمونهٔ آشکار یک روند جهانی دانست.

بنابراین، نسل‌کشی مهاجران بخشی جدایی‌ناپذیر از «راه‌حل» مستمر سرمایه‌داری برای مسئلهٔ ارضی جنوب است. همان‌طور که سم مویو، پاریس یروس و پراوین جه می‌نویسند: «تناقضات ساختاری، بار دیگر، به ابعاد نسل‌کشی رسیده‌اند.» از این منظر، این صرفاً یک رویداد مقطعی نیست، بلکه یک گرایش ساختاری است، گرایشی که فراتر از صحنهٔ دریایی جنوب اروپا امتداد می‌یابد.

این «راه‌حل نسل‌کشی» مدت‌هاست که در جنوب در جریان است و آشکارترین نمود آن هرچند بیش از کشتار دریایی مهاجران «عادی‌سازی» شده، کوتاه‌شدن دسته‌جمعی عمر مردم جنوب و تعمیم مرگ‌های زودرس است، آن هم در مقایسه با سطح تاریخی ممکن (یعنی امید به زندگی در شمال). این همان چیزی است که مویو۵ و یروس۶ اندکی پس از تحلیل پیش‌بینانهٔ امین (۲۰۰۵) «نسل‌کشی ساختاری» نامیدند. آن‌ها تحلیل امین را یک گام پیش‌تر بردند و استدلال کردند که «راه‌حل» مسئلهٔ ارضی جنوب، نه در نسل‌کشی‌ای است که قرار است روزی رخ دهد، بلکه همین حالا هم در سطح ساختاری اجرا می‌شود، از طریق کوتاه‌کردن عمر توده‌ها به شکلی نظام‌مند. همان‌طور که در مقاله‌ای مشترک با جه در سال ۲۰۱۲، در نقد نظریهٔ «ملایم‌تر» امپریالیسمِ دیوید هاروی نوشتند:
سرمایه‌داری واقعاً موجود به‌طور ارگانیک با انباشت اولیه پیوند خورده است، و این رابطهٔ ساختاری مرکز–پیرامون در آمارهای ملی هولناکی همچون مرگ‌ومیر مادران و نوزادان، سوءتغذیه، بی‌سوادی و امید به زندگی بیان می‌شود—و این خود شکلی از نسل‌کشی ساختاری است.

در سال‌های اخیر، علی القادری۷ بر این بنیان‌ها تکیه کرده و بر محوریت «انباشت اتلاف» در سرمایهٔ مالی–انحصاری تأکید کرده است. در این منطق، «زندگی‌های تلف‌شده» به مرکز فرآیند انباشت بدل می‌شوند و به «نسل‌کشی ساختاری انسان‌ها و طبیعت پیرامون» منجر می‌گردند. به باور او، یکی از کارکردهای این روند آن است که «شدت تضاد سرمایه–جمعیت» را کاهش دهد، زیرا این تضاد از طریق « کاهش نیروی کار مازاد و توان کار آن در برابر ظرفیت محدود تولید» پاسخ داده می‌شود.

مرگ زودرس و همگانی در جنوب و کشتار مهاجران در دریا درواقع دو روی یک پدیده‌اند. اگر بحرانی در کار است، این بحران نه «ارزش‌های اروپایی» یا «حقوق بشر» است، بلکه بحران سرمایهٔ جهانی است. دریا تنها جایی است که این تضادها آشکارتر رخ می‌نمایند. از همین منظر، فرونتکس و «کوکلوس‌کلان‌های اروپایی» چیزی جز پاسخ ساختاری اروپا به بازگشت این «مسئلهٔ بنیادی» به سواحل شمال نیستند. خشونت آنان ویژگی استثنایی ندارد؛ عملشان با روند عمومی سرمایه‌داری هماهنگ است. تفاوت فقط در این است که فشار نسل‌کشی این بار آشکارا اعمال می‌شود، نه پنهانی و دور از چشم افکار عمومی اروپا.

این چارچوب، تحلیل‌های اروپا‌محور (چه مارکسیستی و چه غیرمارکسیستی) را از سطح یک «رسوایی اروپایی» به سطحی جهانی می‌برد: این رسوایی سرمایهٔ جهانی است. پدیده‌ای که عمدتاً در پیرامون رخ می‌دهد، اما بی‌وقفه به اروپا بازمی‌گردد و هیچ راه‌حلی نمی‌یابد. این نگاه همچنین نقدی است بر تحلیل‌های انتقادی رایج، که فهمی سطحی و «مبهم» از امپریالیسم دارند، به‌ویژه در آنجا که امپریالیسم در شکل‌بندی‌های اجتماعی پیرامون گسترش می‌یابد. همین «ابهام» است که راه را برای بین‌الملل‌گرایی ضعیف هموار می‌کند؛ بین‌الملل‌گرایی‌ای که پیش‌درآمد سوسیال‌دموکراسی، شوونیسم اجتماعی، و در نهایت شکست است.

سمیر امین این پرسش را در کانون تحلیل خود از توسعهٔ نابرابر قرار می‌دهد. ناممکن بودن راه‌های مهاجرت برای جنوب—که خشن‌ترین جلوهٔ آن را در دریاهای جنوبی اروپا می‌بینیم—از مهم‌ترین دلایلی است که مدل توسعهٔ شمال در پیرامون ناممکن است و چرا «همپایی» در واقع توهمی بیش نیست. نسل‌کشی مهاجران در این معنا، تأیید تلخ و خونین تز مرکزی امین است: ناممکنیِ همپایی در چارچوب قانون ارزش جهانی و ضرورت گسست (delinking). مرگ در دریا، درست مانند نسل‌کشی سیستماتیک در جنوب، تنها بیان خونین این واقعیت است که «همپایی» نه ممکن است و نه واقعی؛ آنچه در عمل رخ می‌دهد، چیزی جز اتلاف عظیم نیروهای انسانی نیست.

با این درک، مهاجرت به مرکز چیزی جز بازگشت تضادهای امپریالیسم به خانه نیست. تضادهایی که در جنوب به قدری انباشته می‌شوند که دیگر در همان‌جا مهارشدنی نیستند، و خود را در قالب روندهای دائمی مهاجرت و فشارهای مداوم شورشی نشان می‌دهند. مهاجرت، در این معنا، همان شکلی است که در آن «تضاد اصلی» سرمایه‌داری، یعنی تضاد کار و سرمایه، که در سطح تاریخی بر رابطهٔ مرکز و پیرامون منتقل شده است—به مرکز بازمی‌گردد و بنیان‌های توسعه‌ای و سازوکارهای «صلح اجتماعی» آن را بر هم می‌زند. از این رو عجیب نیست که مهاجرت به برجسته‌ترین و تعیین‌کننده‌ترین مسئلهٔ شکل‌بندی‌های اجتماعی کنونی در مرکز بدل شده است.

آنچه در تعریف نواستعمار نزد قوام نکرومه اغلب نادیده گرفته می‌شود این است که «نواستعمار، همانند استعمار، تلاشی است برای صادر کردن منازعات اجتماعی کشورهای (مرکز).» به گفتهٔ نکرومه، این روند نهایتاً به پیدایش دولت رفاه شمالی می‌انجامد، دولتی که با سازش، تضادهای طبقاتی شمال را خنثی می‌کند و «تعارض میان فقیر و غنی را از سطح ملی به سطح بین‌المللی منتقل می‌سازد.» بنابراین، سازوکار نواستعماری نه فقط بر کنترل غیرمستقیم جهان سوم، بلکه بر هم‌زمانیِ جذب محافظه‌کارانهٔ بخش سفیدپوست طبقهٔ کارگر جهانی نیز متکی است؛ چیزی که عمدتاً در قالب دولت رفاه شمالی تحقق یافت.

اما مهاجرت معاصر به مرکز، این سازوکار نواستعماری را از بنیاد برهم می‌زند:
۱) تضادهایی را که سرمایه پیش‌تر صادر کرده بود، بازوارده (re-imports) می‌کند.
۲) تقسیم طبقهٔ کارگر جهانی را، بخشی در اشرافیت کارگری و بخشی تحت استثمار مضاعف یا به حاشیه‌رانده‌شده، که شالودهٔ سازش نواستعماری است، به خطر می‌اندازد.

نکرومه یادآور می‌شود که «بیش و پیش از هر چیز، نواستعمار، همانند استعمار پیشین، رویارویی با مسائل اجتماعی (مرکز) را به تعویق می‌اندازد.» مهاجرت، پایان این تعویق است. همان‌طور که او پیش‌بینانه هشدار داده بود، مسائل اجتماعی صادر و به تعویق‌افتاده، «ناگزیر باید در (شمال) با آن‌ها روبه‌رو شد، پیش از آنکه خطر جنگ جهانی از میان برود یا مسئلهٔ فقر جهانی حل شود.» و در حالی که «در کوتاه‌مدت (نواستعمار) به‌خوبی به خدمت قدرت‌های توسعه‌یافته درآمده است»، در درازمدت «پیامدهای آن به احتمال زیاد برای آنان فاجعه‌بار خواهد بود.» این گفته امروز بیش از هر زمان دیگر صادق است: خیزش قطعی فاشیسم، که بر بستر مسئلهٔ مهاجران رخ می‌دهد، صلح اجتماعی و سازوکارهای سازش بنیادینِ شکل‌بندی‌های اجتماعی اروپا را تهدید می‌کند.

مهاجرت در کشورهای متروپل، به‌عنوان شکلی از بازوارده‌سازی تضاد اصلی، به مسئلهٔ تعیین‌کنندهٔ دوران کنونی بدل شده است. فاشیسم در اروپا تنها محصول مشکلات انباشت طولانی‌مدت یا نابرابری‌های درون‌متروپلی نیست؛ بلکه، همان‌گونه که سیاست آشکار ضد مهاجرتی و ضددست‌توزیعی‌اش نشان می‌دهد، بیش از هر چیز نتیجهٔ گسست خطرناک سازوکار نواستعماری است که ثبات متروپل را حفظ می‌کرد. از همین روست که سوسیال‌دموکراسی در شرایط کنونی کاملاً ناتوان است؛ چرا که تمرکز آن ــ آن هم به‌طور کم‌رنگ ــ بر بازتوزیع درون‌متروپلی است، در حالی که بحران‌های جهانی هر روز عمیق‌تر می‌شوند. به همین دلیل نیز سوسیال‌دموکراسی قادر به ارائهٔ پاسخی ریشه‌ای به فاشیسم نیست؛ زیرا همانند گذشته، مسئلهٔ امپریالیسم را دور می‌زند و کوچک می‌شمارد ــ مسئله‌ای که امروز در قالب مهاجرت جهان سوم به درون متروپل‌های اروپایی بروز یافته است. فاشیسم مستقیم به آن می‌تازد، در حالی که سوسیال‌دموکراسی تقریباً پاسخی ندارد؛ فاشیسم راه‌حل می‌دهد، سوسیال‌دموکراسی طفره می‌رود.

این واقعیت در روندهای انتخاباتی سراسر اروپا دیده می‌شود. وعده‌های «چپ» در نیمهٔ دههٔ ۲۰۱۰ دیگر به پایان رسیده و راست افراطی به‌طور پیوسته به سوی برتری انتخاباتی و فرهنگی پیش می‌رود ــ اگر نه از طریق احزاب خودش، از رهگذر نفوذ اندیشه‌هایش در میان «میانه‌روها». مردمان اروپا می‌دانند که سوسیال‌دموکراسی راه‌حل واقعی ندارد. و چون هیچ چشم‌انداز رهایی‌بخشی در دسترس نیست، دوباره به چیزی بازمی‌گردند که می‌شناسند: همان سازوکار نواستعماری ــ اشرافیت کارگری مبتنی بر مرزبندی نژادی ــ و نیروهایی که سوگند خورده‌اند آن را حفظ یا بازسازی کنند.

از این رو، دورهٔ تعویق نواستعماری به‌روشنی به پایان خود نزدیک می‌شود. مهاجرت، آن‌چنان که امروز در برابر چشمان ماست، تیر خلاص بر معاملهٔ شکنندهٔ نواستعمار است. چنان‌که نکرومه پیش‌بینانه گفته بود ــ و برخلاف هفت دهه انجیل توسعهٔ نئوکلاسیک ــ نواستعمار «نمی‌تواند به‌عنوان یک سیاست جهانی پایدار دوام آورد». این یک سازوکار ذاتاً ضعیف است که کارایی‌اش به پایان می‌رسد. نسل‌کشی مهاجران، آشکارترین تجلی این فروپاشی است؛ و فاشیسم، تلاشی نومیدانه برای نجات آنچه از آن باقی مانده است.

به تعبیر نکرومه، نواستعمار شاید همان آخرین مرحلهٔ امپریالیسم باشد، چنان‌که در عنوان فرعی اثر او آمده است. پاریس یروس و لوکاس گیسونی۸ نیز اخیراً بر این نکته تأکید کرده‌اند: «سرمایه‌داری انحصاری نمی‌تواند بدون نظام استعمارگری، که برای سده‌ها سرمایه‌داری را حفظ کرده بود، تناقضات بنیادین انباشت را حل‌وفصل کند.» به این ترتیب وارد «مرحله‌ای طولانی از زوال ساختاری» می‌شویم که فاشیسم در کشورهای مرکزی تنها یکی از نمودهای آن است. دور دوم ریاست‌جمهوری ترامپ و صعود قطعی راست افراطی در سراسر اروپا در سال ۲۰۲۴، چیزی جز واپسین فصل‌های این روند فرسایشی نیست. در کانون وضعیت متأخر نواستعماری، همان‌گونه که فاستر و مک‌چسنی استدلال کرده‌اند، سرمایهٔ انحصاری در «بحرانی بی‌پایان» گرفتار آمده است.

مسئلهٔ مهاجرت نشان می‌دهد که «پختگی تناقض مرکز–پیرامون»، که پس از جنگ جهانی دوم به اوج رسید و موجب هم‌پیمانی سه‌گانهٔ قدرت‌های امپریالیستی در قالب امپریالیسم جمعی شد، اکنون به سطحی تازه رسیده است؛ چرا که این تناقض به‌طور برگشت‌ناپذیر به درون اروپا کشانده شده و به شکاف محوری آن بدل شده است. همین وزن تناقضات درونی سرمایهٔ انحصاری—که ریشه‌اش همان ناتوانی طولانی‌مدت در حل مسئلهٔ جهانی ارضی است—نظام نواستعماری را با بحرانی جدی روبه‌رو کرده است.

از همین روست که سیاست خارجی اروپا بیش از پیش بر «مهار مهاجرت در مبدأ» متمرکز می‌شود؛ یا به بیان دیگر، بر مهار تناقض اصلی در سرزمین‌های دوردست و اطمینان از آن‌که همچنان «صادر» و «به تعویق انداخته» باقی بماند. تمرکز اخیر نقدهای دانشگاهی بر مفهوم «برون‌سپاری مرزها»—از انتقال گستردهٔ منابع مالی به دولت‌های جنوبی برای کنترل مهاجرت، تا اعزام مأموران اروپایی به سراسر آفریقا و آموزش پلیس محلی در «کشورهای مبدأ»—چیزی جز بیان همین واقعیت نیست. در آخرین تحلیل، این سیاست‌ها اثبات می‌کند که آن تناقضات، تناقضات خود اروپا هستند. همچنین تلاشی است برای پیشگیری از آنچه بیش از حد عیان و رسواست: نسل‌کشی مهاجران در دریا، که برای افکار عمومی لیبرال اروپا به شدت رسواکننده است و خطر رادیکالیزه‌کردن توده‌ها را در پی دارد، چرا که زیرساخت واقعی «شیوهٔ زندگی اروپایی» را آشکار می‌سازد.

نتیجه‌گیری

نسل‌کشی مهاجران، شبحی است که سیاست اروپایی را تعقیب می‌کند. این پس‌زمینه‌ای است مهارناشدنی که مسئلهٔ مهاجرت—مسئلهٔ محوری جوامع اروپایی—بر بستر آن گشوده می‌شود. از این رو، این واقعیت باید نه تنها مبنای تحلیل ما، بلکه راهنمای استراتژی سیاسی ما نیز باشد.

دورنمای انقلابی‌ای که تا نیمهٔ قرن بیستم در اروپا گشوده شده بود، همان‌طور که نکرومه به ما آموخت، از راه یک سازش تاریخی مهار شد. اما این سازش اکنون به پایان خود نزدیک شده است. نه تنها جذب و همدستی اکثریت‌های شمال در حال افول دائمی است—و تلاش‌ها برای احیای آن یا فریبکارانه‌اند، یا بی‌اثر، یا در معرض حمله—بلکه مهاجرت به‌طور مستقیم بنیان همان همدستی را به چالش می‌کشد و به تدریج از میان می‌برد: تقسیم عمدی طبقهٔ کارگر جهانی و رویاروی‌کردن یک بخش با بخش دیگر.

وظیفهٔ ما در کشورهای مرکزی این است که این سازش را درهم بشکنیم و راهی انقلابی بگشاییم. برای این کار، باید مسئلهٔ مهاجرت را فراتر از چارچوب تقلیل‌گرایانهٔ نژادپرستی به‌عنوان «تبعیض» یا امری صرفاً «اخلاقی» بفهمیم. این چارچوب اکنون نه تنها ستون فقرات گفتمان چندفرهنگی دولت‌هاست، بلکه مهم‌تر از آن، نادیده می‌گیرد که مسئلهٔ مهاجر در کشورهای مرکزی زیرمجموعهٔ همان تضاد اصلی مرکز–پیرامون است: تضاد محوری در توسعهٔ تاریخی–جهانی سرمایه. وقت آن رسیده است که از تنگناهای ملی یا استانی عبور کنیم؛ تحلیل و سیاست ما باید به‌طور برگشت‌ناپذیری انترناسیونالیستی گردد.

نسل‌کشی مهاجران روی تاریک سوسیال‌دموکراسی اروپایی است، همان چیزی که اغلب در آمریکای شمالی به‌عنوان الگویی «پیشرو» جلوه داده می‌شود. همدستی سوسیال‌دموکراسی با سیاست‌های مرزی اتحادیهٔ اروپا از نظر ساختاری چیزی جز تکرار خیانت آن به مردمان جهان در دوران انترناسیونال دوم نیست. سکوت کرکنندهٔ آن (و گاه خشم گزینشی، ابزاری یا نمایشی) در برابر نسل‌کشی مهاجران، شکل تازه‌ای از امپریالیسم اجتماعی است: دفن مسئلهٔ استعمار، «انکار تازهٔ امپریالیسم» و ایدئولوژی‌ای سازگار با موقعیت خاص آن در سلسله‌مراتب طبقاتی جهانی.

چنان‌که مارکسیست‌های جهان سوم بارها تأکید کرده‌اند، ترک همبستگی با جنبش‌های رهایی‌بخش ملی جنوب، ناقوس مرگ استراتژی سوسیالیستی در شمال بوده است. مارکس این نکته را با اشاره به طبقهٔ کارگر انگلیس و شونیسم آن در مسئلهٔ ایرلند یادآور شد—مسئله‌ای که به باور او بزرگ‌ترین مانع در مسیر کارگران بود. جرج جکسون نیز همین را در قالب «نژادپرستی سفید» بیان کرد. امین خاطرنشان می‌کند که وفاداری سوسیال‌دموکراسی به بورژوازی‌های خود، «هیچ‌گاه پاداشی به‌دنبال نداشت، زیرا درست فردای فروکش‌کردن موج نخست مبارزات قرن بیستم، سرمایه‌داری انحصاری همان اتحاد را کنار زد.» پس از درهم‌شکستن دستاوردهای پیرامون و با افول قطعی اتحاد شوروی، سرمایه که دیگر نیازی به ستون سوسیال‌دموکرات نداشت، در داخل نیز به تهاجم پرداخت. امروز ویرانه‌های دولت رفاه اروپایی بهترین گواه این اشتباه تاریخی‌اند.

بنابراین، حیاتی است که موضعی راسخ و ضد امپریالیستی بنا کنیم تا از بازگشت به شونیسم، سوسیال‌دموکراسی و شکست جلوگیری کنیم. این امر امروز یعنی پذیرش واقعیتی برگشت‌ناپذیر: درونی‌شدن تضاد مرکز–پیرامون در شکل‌بندی‌های اجتماعی اروپا، در قالب مسئلهٔ مهاجران و عریان‌ترین چهرهٔ نسل‌کشی آن.

پاسخ ما به این وضعیت تنها می‌تواند در پراتیک شکل بگیرد. هیچ نتیجهٔ نظری از پیش نمی‌تواند جای آن را بگیرد؛ تنها جهان واقعی است که حکم نهایی را خواهد داد. با این حال، به‌طور موقت، دو مطالبهٔ بنیادین از دل این تحلیل بیرون می‌آید.

نخست، مخالفت قاطع و پایان‌دادن به نسل‌کشی مهاجران. این نسل‌کشی پس‌زمینهٔ اصلی مسئلهٔ مهاجر است، سازوکار پنهان برای انضباط‌بخشی به مهاجران به‌عنوان یک طبقهٔ فرودستِ نژادی، و در عین حال بخش هرچه مرکزی‌تر روند انباشت سرمایه (به تعبیر القادری). بنابراین نمی‌توان آن را به حاشیه راند. باید با آن نه‌فقط از منظر اخلاقی بلکه به‌طور تحلیلی رویارو شد: مبارزهٔ طبقاتی در اروپا از بستر دریا آغاز می‌شود.

دوم، و آشکارتر، برابری حقوق برای مهاجرانی که هم‌اکنون در اروپا زندگی می‌کنند؛ به‌چالش‌کشیدن نظام کار ارزان که شالودهٔ تمام مهاجرت به شمال است. در نهایت باید این دو مطالبه را یکی دانست: محروم‌کردن مهاجران از حقوق برابر در خشکی، ادامهٔ همان سلب حق حیات در دریاست، و آن نیز ادامهٔ همان مرگ زودرسِ ساخته‌شده در سراسر جنوب جهانی.

مطالبهٔ نخست فریاد جنبش ضدنژادپرستی اروپا است: ما قربانیان مرزها یا دولت را فراموش نمی‌کنیم. 

مطالبهٔ دوم خواست ارگانیک مردمان مهاجر در اروپاست: قانونی‌سازی فوری و پایان‌دادن به نژادپرستی ساختاری. 

اما این مطالبات باید فراتر از محتوای اخلاقی یا عملی‌شان درک شوند، فراتر از مخالفت صرف با قتل نژادی و سلسله‌مراتب، و فراتر از پاسخ‌گویی به نیازهای ابتدایی حقوقی. این مطالبات تنها زمانی به نتیجه خواهند رسید که بخشی از رویارویی بین‌المللی گسترده‌تر با نظم امپریالیستی معاصر باشند، زمانی که از محدودنگری محلی عبور کنیم و به «سایر جهان مستعمره» بپیوندیم.

امپریالیسم ما را می‌کُشد واین فقط به دریا محدود نمی‌شود . مبارزهٔ ما باید «این شتاب را مهار کند و آن را سرنگون سازد.» همان‌طور که بریس، برادری که در تاراخال با گلولهٔ پلیس اسپانیا در صورتش هدف گرفته شد، گفت: باید درندگی اروپا را متوقف کنیم.

*****

توضیحات:

منبع: Iker Suarez https://mronline.org/2025/06/18/the-migrant-genocide-toward-a-third-world-analysis-of-european-class-struggle

۱- روایت زیر بازسازی رویدادهای واقعی است که در سال ۲۰۱۴ در سواحل اسپانیا رخ داد. این بازسازی بر اساس چندین شهادت بازماندگان تهیه شده است. نگاه کنید به:

« بازماندهٔ تاراخال از اسپانیا به کمیتهٔ ضد شکنجهٔ سازمان ملل شکایت می‌کند»، یوتیوب La Marea، فوریه ‌۲۰۲۵، 

https://youtu.be/b6enrak1NeI 

تراژدی تاراخال | “هرگز فراموش نخواهم کرد که آن شب مُردم”»، یوتیوب El País، فوریه ۲۰۱۹،  https://youtu.be/bW7gXfaG0Z8

۲- فردریش انگلس، وضعیت طبقهٔ کارگر در انگلستان، ۱۸۴۵    

۳- Charisse Burden-Stelly 

شاریس بوردن-استلی، «سرمایه‌داری نژادی مدرن ایالات متحده: برخی بینش‌های نظری»، مانتلی ریویو، جلد ۷۲، شماره ۳ (ژوئیه–اوت ۲۰۲۰)

۴-Necropolitics 

نظریه‌پرداز کامرونی – Achille Mbembe 

سیاست مرگ؛ اینکه چه کسانی اجازهٔ زندگی دارند و چه کسانی محکوم به مرگ‌اند، و دولت‌ها یا نظام‌های سلطه این مرز را تعیین می‌کنند.   

۵- Sam Moyo 

۶- Paris Yeros 

۷- Ali Kadri 

۸- Luccas Gissoni  

برچسب ها

اين نوشته را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذاريد

توجه: کامنت هایی که بيشتر از 900 کاراکتر باشند، منتشر نمی‌شوند.
هر کاربر مجاز است در زير هر پست فقط دو ديدگاه ارسال کند.

اشتراک
اطلاع از
guest

1 دیدگاه
جدیدترین
قدیمی ترین
بازخورد درون خطی
مشاهده همه نظرات
نوید ح
نوید ح
6 ماه قبل

سپاس از مقاله مفیدتان

آگهی

1
0
لطفا اگر نظری دارید برای ما ارسال کنید.x