
در روزگاری که واژهها یا مصادره میشوند یا به سخره گرفته میشوند، هنر یکی از معدود میدانهاییست که هنوز میتوان در آن حقیقت را زمزمه کرد؛ هرچند به زبانی گنگ یا ممنوع. ایرانِ امروز سرزمینیست آکنده از فریادهای خاموش، تصاویر سانسور شده، و واقعیتهایی که یا حذف میشوند یا تحریف. در چنین فضایی، هنر ــ اگر بخواهد اصیل باشد ــ نمیتواند “غیرسیاسی” بماند. اما سیاستورزی در هنر دیگر به معنای شعار دادن یا ساختن تصویرهای کلیشهای از ظلم و مقاومت نیست. امروز، هنر سیاسی نیازمند ظرافت، جسارت، و شناختی دقیق از نظامهای قدرت است. اگر زمانی سیاست با چگونه انتخاب کردن متحد یا متفق تعریف میشد، حالا با دوربین، با فیلتر، با کد، با زبان، با صدا و با حذفِ صدا کار میکند. در این معنا، هر هنری که با زبان رسمی، با ساختار غالب، و با نظم مسلط وارد مجادله شود، ناگزیر سیاسیست، حتی اگر فریاد نزند.
در قلب این مجادله، مسألهی بازنمایی است. چه چیزی دیده میشود؟ چه چیزی شنیده میشود؟ چه چیزی اجازه دارد وجود داشته باشد؟ نظم قدرت، پیش از آنکه سرکوب کند، انتخاب میکند که چه چیزی را به صحنه بیاورد و چه چیزی را در تاریکی نگاه دارد. هنر سیاسی، هنریست که با این صحنهی دیدن و نادیدن درگیر میشود. وقتی دوربینها تنها روی سوژههای مطلوب میمانند، هنرمند میتواند دوربین را بچرخاند. وقتی زبان رسمی سعی میکند امر واقعی را در فرمولهای اخلاقی یا ایدئولوژیک فروبکاهد، شعر یا تصویر یا اجرا، میتواند آن را از زیر آوار نجات دهد. اما این کار ساده نیست. هنرمند امروز باید آگاه باشد که هر انتخاب فرمی، یک موضعگیری سیاسیست: انتخاب سکوت، حذف، کندی، گنگی، یا حتی زیباییِ تصنعی، میتواند واجد قدرتی مقاومتورزانه باشد؛ اگر آگاهانه و دقیق استفاده شود.
هنری که در خدمت اعتراض باشد، اما به زبانِ قدرت سخن بگوید، صرفاً نظم موجود را بازتولید میکند. شعارهایی که شبیه بیانیههای دولتیاند، فقط با علامت منفی، بخشی از بازی قدرتاند. هنر باید نه در محتوا، بلکه در فرم برهمزننده باشد. از همینجاست که فرم اهمیت پیدا میکند: تکرار، بریدهگویی، حذف، بیمعنایی، سکوت، مکث، اغراق یا حتی آشفتگی، وقتی آگاهانه و هدفمند باشند، نه نشانهی ضعف، که نشانهی کنش گری اند. چرا؟ چون قدرت، انسجام میخواهد. قدرت، ساختار میخواهد. و هنر سیاسی، باید این ساختار را بشکند. در ایران، قدرت نهفقط در قانون، بلکه در خیابان، در خانواده، در رسانه، در نگاهها و در سکوتها توزیع شده. هیچ صحنهای بیخطر نیست. همین است که هنر سیاسی در ایران، بهسوی فرمهایی حرکت کرده که یا نامرئیاند یا موقتی. نقاشیهایی که نیمهشب بر دیوار نقش میبندند و پیش از طلوع پاک میشوند. اجراهایی در مترو یا میدانهای عمومی، که ناگهان شروع میشوند و ناپدید میشوند. صداهایی که تنها در واتساپ یا تلگرام پخش میشوند، یا فیلمهایی که برای دیده نشدن ساخته میشوند.
در چنین شرایطی، هنر در مرز فیزیکی شدن و محو شدن حرکت میکند. خود بدن هنرمند، خودش را در موقعیتی قرار میدهد که امکان حذف فیزیکی دارد. و اینجا دیگر، هنر فقط یک کنش زیباییشناسانه نیست. تبدیل میشود به شکلی از ایستادگی.
در فضایی که هر چیز کامل، کامل کنترل میشود، هنرمند بهناچار به ناتمامی پناه میبرد. این ناتمامی، نه شکست است، نه ناتوانی. یک استراتژیست. تصویری که فقط بخشی از آن معلوم است، شعری که جملهی آن ناقص است، صدایی که قطع میشود، بدنِ پرفورمر که نمیخواهد دیده شود، همه و همه شکلهایی از اختلال در گردش رسمی معنا هستند. هنر امروز، اگر بخواهد حقیقتی بگوید، باید آن را بهشکلی بگوید که نتواند بهراحتی جذب شود. اما هنر سیاسی، یک خطر بزرگ دارد، بدل شدن به کلیشه. اگر اعتراض، فرمولمند شود؛ اگر هر فریاد، شبیه فریاد قبلی باشد؛ اگر هنرمند فقط بهدنبال خشم و همدردی آنی باشد، اثرش در چرخهی مصرفی فرو میافتد. این همان چیزیست که قدرت دوست دارد: اعتراضهای قابلپیشبینی، قابلپخش، و قابلهضم. هنر سیاسی، اگر میخواهد رادیکال باقی بماند، باید مرز میان درکپذیری و دشواری را حفظ کند. باید ریسک کند که فهمیده نشود. یکی از مهمترین میدانهای هنر سیاسی معاصر در ایران، بدن زن است. چه در عکسها، چه در شعرها، چه در اجراها، بدن زن نه فقط یک سوژه، بلکه یک فضای اشغالشده است. در شعرهایی که بر کلمهی «مو»، «لباس»، «راه رفتن» یا «نگاه» تمرکز میکنند، در پرفورمنسهایی که با حرکت، سکون، یا حتی پوشش بازی میکنند، بدن زن به صحنهای تبدیل میشود که روی آن، نظم رسمی بازنویسی میشود ــ اما این بار، علیه خودش. اینجا، بدن دیگر ابژهی نگاه نیست؛ خودش نگاه میکند. نهفقط مقاومت میکند، بلکه بازتعریف میکند.
در بسیاری از نمونههای هنر سیاسی ایران، با نوعی “فقدان بایگانی” مواجهیم. اثری که تنها یکبار اجرا میشود. تصویری که پیش از آنکه دیده شود، پاک میشود. فیلمی که تنها در حافظهی چند گوشی هوشمند باقی میماند. این بیپایداری، در ظاهر یک ضعف است. اما در واقع، یک موضعگیری سیاسیست. در جهانی که همهچیز در حال ثبت و آرشیو شدن است، هنر سیاسی از ثبت میگریزد. نمیخواهد جاودانه باشد. میخواهد اکنون باشد. فقط اکنون. سیاستورزی در سایه، قدرتِ فرم در برابر قدرتِ سرکوب در نهایت، هنر سیاسی امروز ایران، با شکل خاصی از شجاعت سروکار دارد، شجاعتی که نه در فریاد، بلکه در پنهانکاریست. نه در شعار، بلکه در سکوت. نه در زیباییهای تمامعیار، بلکه در زشتیهای ناقص. این هنر، نهتنها علیه قدرت مسلط عمل میکند، بلکه از همان ابزار قدرت ــ زبان، فرم، تصویر، صدا ــ برای زیر سؤال بردن بنیادهای آن استفاده میکند. هنرمند امروز، در ایران، میداند که زبان آلوده شده است. میداند که تصویر تحت کنترل است. پس راه خود را از این مسیرها میگشاید: با شکستن جمله، با تیره کردن تصویر، با پارهپاره کردن بدن و معنا. و اگر هنوز چیزی هست که بتوان آن را امید نامید، شاید نه در نجات، بلکه در همین شکستِ هوشمندانه باشد. شکستی که امکان فهمی تازه، مشارکتی تازه، و جهانی دیگر را هرچند برای چند ثانیه ممکن میسازد


یک پاسخ
با سپاس زیاد از سرکار خانم بهار حسینی بخاطر این مقاله و نقد مفید و اموزنده .