
در ارزیابیهای راهبردی مربوط به وضعیت کنونی خاورمیانه، یکی از مهمترین موضوعات، همیشه احتمال درگیری مستقیم و گسترده میان ایالات متحده و ایران بود. بسیاری از تحلیل گران سیاسی و از جمله مقامات ایرانی از مدتها پیش هشدار میدادند که هر اقدام نظامی علیه ایران بعید است در چهارچوب یک عملیات کوتاه و محدود بماند؛ زیرا ایران حتی اگر تصور شود که در یک جنگ کلاسیک و متعارف توان مقابله مستقیم با آمریکا را ندارد اما به تجربه شاهد هستیم که ابزارهایی در اختیار دارد که میتواند هزینه جنگ را برای آمریکا، اسرائیل و حتی برای کل منطقه بهشدت بالا ببرد. آنچه امروز در میدان میبینیم در نتیجه همان تهدیدی بود که آیت الله خامنه ای قبل از مرگشان و در آخرین سخنرانی خود به آن اشاره کردند که اگر حمله ای به ما صورت گیرد؛ جنگ منطقه ای خواهد شد. جنگی که امروز در جریان است دقیقاً بر همین منطق استوار است: جنگی که شروعش ساده تصور شد، اما کنترل و پایان دادنش بسیار دشوارتر از آن چیزی است که طراحانش فکر میکردند، به نظر می رسد که آنها تهدیدهای آقای خامنه ای را خیلی جدی نگرفته بودند.
جنگی که امروز میبینیم، «مرحله سوم» یک پروژه است
آنچه در این روزها شاهد آن هستیم—جنگی که اکنون چند روز از آغازش میگذرد—در حقیقت مرحله سوم جنگی است که از ژوئن سال گذشته کلید خورد.
مرحله اول همان حمله دوازدهروزه به ایران بود؛ حملهای که هدف اصلیاش تغییر حکومت سیاسی در ایران بود. تصور رهبران اسرائیل و آمریکا این بود که اگر در همان روزهای نخست رهبری سیاسی ایران را هدف قرار دهند، حکومت فرو خواهد پاشید، مردم به خیابانها خواهند آمد و اوضاع را در دست خواهند گرفت؛ و سپس ساختار سیاسیِ جایگزین، از سر ترس و آشفتگی، ناچار میشود همه خواستههای آمریکا و اسرائیل را بپذیرد. اما چنین نشد. مقاومت و واکنش بهموقع جمهوری اسلامی و حضور قدرتمند رهبری نظام و عدم حمایت مردم از جنگ خارجی، این طرح را با شکست مواجه کرد و مرحله اول این پروژه (پروژه سرنگونی نظام ) با اعلام و پذیرش آتشبس از هر سه طرف با شکست کامل مواجه شده و پایان یافت.
مرحله دوم به شکل اغتشاشات داخلی دنبال شد. مجموعه فشارها و تحریکها—از جمله نقشآفرینی نیروهای نفوذی و سیاستهای اقتصادی و تحریمی—فضایی ایجاد کرد که بخشی از جامعه تحت فشار به خیابان آمد. همانگونه که چهرههای سیاسی آمریکا و اسرائیل با زبانهای مختلف پیام میدادند «کمک در راه است»، امید داشتند این موج داخلی به نقطهای برسد که نظم سیاسی را در هم بشکند. اما این مرحله نیز در اوج خود سرکوب شد و این بار نیز برای بار دیگر این پروژه (پروژه سرنگونی نظام) شکست خورده و این دور نیز پایان یافت.
اکنون مرحله سوم آغاز شده است: مرحلهای که آمریکا و اسرائیل بار دیگر با شدت وارد شدهاند و این بار روی این تصور حساب کردند که اگر «رهبری سیاسی» را حذف کنند، نظام جمهوری اسلامی برای همیشه سقوط خواهد کرد. این توهم که —با مرگ و کشتن رهبر ایران آقای خامنه ای حکومت فروپاشی خواهد کرد —فقط در ذهن آمریکا و اسرائیل نبود؛ بسیاری از مخالفان ایرانی نیز چنین میاندیشیدند.
اما چرا حمله را درست در میانه مذاکره انجام دادند؟
نقطه کلیدی در فهم تصمیم آمریکا و اسرائیل، همان چیزی است که در مذاکرات دیدند. آنها در طول مذاکرات متوجه شدند مقامات جمهوری اسلامی ایران حاضر شدهاند وارد پذیرش شروطی شوند که پیشتر «خط قرمز» تلقی میشد: توقف کامل غنیسازی، انتقال مواد غنیشده با درصد بالا، و پذیرش مدلهایی مثل کنسرسیوم یا محدودیتهای بلندمدت.
این عقبنشینیها برای طرف آمریکایی این معنا را داشت که «ترس از جنگ» در رأس قدرت ایران جدی شده و تهدیدها و بلوفهای ترامپ اثر گذاشته است. از همین رو، با وجود اینکه در ظاهر گفته میشد مذاکرات خوب پیش میرود و حتی قرار بود تیمهای فنی برای اجرای توافقات جلو بروند، ناگهان تصمیم به حمله گرفته شد. منطقشان این بود: اگر ایران در فضای ترس، خطوط قرمز گذشته را کنار گذاشته، پس فشار نظامی بیشتر یا حمله مستقیم میتواند بقیه خواستهها را هم تحمیل کند؛ و در بهترین حالت، با حذف رهبر سیاسی کشور، باقیمانده نظام به تسلیم کامل تن میدهد.
اما میدان جنگ بر خلاف این محاسبه پیش رفت و این پروژه برای بار دیگری آشکارا شکست خورد.
حذف خامنهای نه تنها «سقوط» نیاورد، بلکه جنگ را منطقهایتر کرد
برخلاف تصور آمریکا، اسرائیل و بخش مهمی از مخالفان جمهوری اسلامی، با مرگ آیتالله خامنهای نظام فرو نپاشید. حتی برعکس، فضای جنگی و شوک ناشی از این اتفاق، به شکلگیری نوعی وحدت اجتماعی در داخل ایران کمک کرد و روحیه جنگی را تقویت کرد.
خامنهای، با سابقه طولانی در مبارزه سیاسی و در سن بالا، شخصیتی نبود که از احتمال مرگ غافل باشد. چنین مرگی از نگاه بخش مهمی از پایگاه اجتماعی نظام، میتوانست به «سرمایه نمادین» تبدیل شود و دقیقاً همین اتفاق افتاد: واکنشها فقط محدود به ایران نماند؛ در بسیاری از کشورهای اسلامی نیز موج اعتراض و درگیری شکل گرفت، و در برخی نقاط حتی حمله به مراکز یا منافع آمریکا و اسرائیل و سازماندهی حملات علیه پایگاههای آمریکایی رخ داد.
در نتیجه، پروژهای که بر مبنای آن گمان میکردند «حذف خامنهای یعنی پایان نظام»، شکست خورد. ساختار قدرت به سمت جایگزینی و سازماندهی جدید رفت و در عوض، دامنه جنگ به سمت منطقهایشدن بیشتر حرکت کرد—همان چیزی که خامنهای در دوران حیاتش هشدار داده بود: اگر به ایران حمله شود، جنگ میتواند منطقهای شود. حالا ما شاهد هستیم که بدون وجود او اما اراده اش در عمل به پیش می رود؛ جنگ منطقه ای شد و حکومت هم باقی ماند.
اینجا همان جایی است که تحلیلهای راهبردی «جنگ با ایران» به واقعیت تبدیل میشود
از منظر راهبردی، دلیل اینکه جنگ با ایران قابل کنترل نیست، دقیقاً همین است که ایران—حتی بدون برتری نظامی کلاسیک—اهرمهایی دارد که به سرعت میتوانند جنگ را از یک عملیات محدود به یک بحران منطقهای یا حتی جهانی تبدیل کنند.
الف) هدف قراردادن پایگاههای آمریکا در منطقه
آمریکا در خاورمیانه دهها پایگاه و تأسیسات نظامی دارد. هر ضربه به این پایگاهها دامنه جنگ را به سرعت گسترش میدهد و کشورهای میزبان را درگیر میکند؛ و این همان نقطهای است که جنگ دیگر صرفاً جنگ ایران و اسرائیل یا ایران و آمریکا نیست، بلکه تبدیل به یک بحران چندجانبه منطقه میشود.
ب) توان موشکی و پهپادی و آسیبپذیری سامانههای دفاعی
ایران زرادخانه قابل توجهی از موشکهای بالستیک و پهپادهای رزمی دارد. حتی اگر سامانههای دفاعی پیشرفته وجود داشته باشند، هیچ دفاع موشکیای در برابر حملات پرحجم و ممتد موشک های ایرانی مصونیت کامل ایجاد نمیکند. در یک جنگ واقعی، «حجم»، «تکرار» و «گستره اهداف» میتواند سامانههای دفاعی را فرسوده و اشباع کند. بنابراین هزینه جنگ—برای طرفهای درگیر و برای کشورهای منطقه—تصاعدی بالا میرود.
ج) تنگه هرمز و شوک انرژی
ایران در موقعیت ژئوپولیتیکی حساس تنگه هرمز قرار دارد. هر اختلال جدی در این گذرگاه میتواند بازار جهانی انرژی را شوکه کند و بحران اقتصادی ایجاد کند. این یعنی حتی اگر آمریکا و اسرائیل بخواهند جنگ را «موضعی» نگه دارند، اقتصاد جهانی و فشارهای بینالمللی میتواند جنگ را به سطحی ببرد که مدیریت آن برای آنها دشوار یا غیرممکن می شود.
د) منطق واکنش زنجیرهای در خاورمیانه
خاورمیانه شبکهای پیچیده از اتحادها، رقابتها، گروههای نیابتی، تعهدات امنیتی و حساسیتهای مذهبی و اجتماعی است. کافی است یک حمله و یک پاسخ متقابل آغاز شود تا پای بازیگران دیگر نیز کشیده شوند. جنگها معمولاً آسان آغاز میشوند؛ اما وقتی شروع شدند، فشار افکار عمومی، ضرورت پاسخگویی، و ترس از نشان دادن ضعف، رهبران را به سمت تشدید درگیری هل میدهد.
پس آمریکا و اسرائیل «الان» چه میتوانند بکنند؟
اینجا دقیقاً گره اصلی ماجراست: آنها تصور چنین وضعیتی را نمیکردند و برنامه روشن و قابل اتکایی برای خروج از بحران ندارند. پروژه سقوط جمهوری اسلامی پس از مرگ خامنهای شکست خورده و حکومت ایران همچنان پابرجاست. در داخل کشور هم برخلاف انتظار آنها، موج اعتراض عمومی برای سقوط شکل نگرفت. حتی اگر تجمعات محدودی وجود داشت، پس از اعلام مرگ خامنهای فضای عمومی به سمت سفتتر شدن رفت و هزینه خیابان برای مخالفان بسیار بالا رفت.
در همین حال، فقدان خامنهای—در منطق درونی نظام—میتواند دست تندروها را بازتر کند و سیاست را به سمت رادیکالیزه شدن بیشتر ببرد:
- جنگ خارجی و خطر نابودی، انسجام جریان رادیکال را تقویت میکند.
- مانعی مثل «فتوای منع سلاح هستهای» دیگر به شکل گذشته نقش بازدارنده ندارد و ممکن است تصمیمها به سمت گزینههای تندتر حرکت کند.
- نیروهای امنیتی و تندرو ممکن است با آزادی عمل بیشتری با مخالفان برخورد کنند.
بنابراین برخلاف انتظار اولیه واشنگتن و تلآویو، وضعیت «بهتر» نمیشود؛ بلکه میتواند سختتر و غیرقابل پیشبینیتر شود.
کشورهای خلیج فارس: نقطه ضعف بحران
بخش مهمی از بحران، به کشورهای عربی خلیج فارس برمیگردد. این کشورها در معرض ضربات موشکی قرار گرفتهاند و بسیاریشان توان تحمل و تداوم چنین ضرباتی را ندارند؛ نه فقط از نظر نظامی، بلکه از نظر ثبات داخلی.
- بحرین به دلیل سابقه اعتراضات داخلی، یکی از شکنندهترینهاست. در گذشته نه چندان دور قیام مردم در این کشور با حضور هزاران نفر از نیروهای نظامی عربستان سرکوب شد. امروز بسیاری از مردم در این کشور که در گذشته به ایران تعلق داشت از حکومت محلی خود بسیار ناراضی هستند و اگر ضربات وارده از طرف ایران سنگینتر شود، این کشور میتواند وارد بحران امنیتی شده و کنترل خود را اساسا از دست بدهد.
- قطر و امارات نیز با ترکیب جمعیتی خاص ( نود درصد جمعیت عظیم کارگران مهاجر و آسیبپذیری نظم اجتماعی) در شرایط بیثباتی طولانیمدت دچار چالش های بسیار جدی میشوند.
- در کویت نیز وضعیت بهتر از قطر و امارات نیست. ۷۰ درصد از جمعیت ۴.۵ میلیون نفری در این کشور را نیز کارگران مهاجر از هند و پاکستان و بنگلادش و فیلیپین تشکیل می دهند و شیرازه این کشور از نظر امنیتی در مقابل یک جنگ خارجی به شده شکننده است.
گرچه عربستان و ترکیه وزن بیشتری دارند، اما:
- ترکیه دستکم تا این لحظه در موقعیتی نیست که بخواهد وارد جنگ علیه ایران شود.
- عربستان نیز اگر همراه اسرائیل وارد جنگ با ایران شود، با هزینه مشروعیت در جهان اسلام و فشار داخلی مواجه میشود و این ریسک برای بن سلمان بسیار سنگین است.
پس آمریکا نمیتواند به سادگی از کشورهای منطقه به عنوان اهرم جنگی استفاده کند؛ و اگر هم آنها وارد شوند، احتمالاً از بازندگان اصلی خواهند بود. مهمتر از همه این است که مردم در این کشورها پس از تحمل درد و رنج مردم غزه و کشتارده ها هزار نفر از آنها بدست اسرائیل نمی تواند بپذیرند که حکومت آنها در همدستی با اسرائیل و امریکا به کشور مسلمان ایران حمله کند، انهم به کشوری که خود قربانی تجاوز جنایتکاران اسرائیلی است.
مسئله اصلی «مقاومت ایران» است
در نهایت، اگر ایران بتواند در این جنگ دوام بیاورد و موجودیت خود را حفظ کند، نتیجه میتواند یک شکست استراتژیک برای آمریکا و اسرائیل باشد؛ و حتی ممکن است پس از جنگ، موضوع خروج یا محدود شدن پایگاههای آمریکا در منطقه مطرح شود. در چنین سناریویی، ایران—حتی اگر تخریب شده باشد—میتواند با اتکا به حمایت روسیه و چین وارد مرحله بازسازی شود و جایگاه منطقهای خود را تثبیت کند.
اما اگر در هفتههای آینده مقاومت درهم بشکند یا بخشهایی از حاکمیت به سمت تسلیم و آتشبس بروند، این پروژه (پروژه فروپاشی نظام) ادامه داشته و فشارها در نهایت ایران را فرسوده و زمینگیر خواهد کرد.
در حال حاضر مهمترین مسئله این است که ایرانیها تا چه اندازه عزم و اراده مقابله و مقاومت دارند.
ایران به هر حال ماندنی است. ماندن ایران در حقیقت شکست پروژه اسرائیل و آمریکا است و پایان این جنگ در واقع تثبیتکننده موقعیت سیاسی ایران به عنوان یکی از کشورهای مهم منطقه خواهد بود. کشوری که اگر جان سالم از این جنگ به در ببرد، میتواند خود را برای همیشه در این منطقه به عنوان یکی از قدرتهای برتر برای بار دیگر تثبیت کند.
هدف اصلی امریکا و اسرائیل از جنگ دوباره با ایران همین حالا هم شکست خورده است. مسئله در حال حاضر این است که جنگ چگونه مدیریت شود، چقدر طول میکشد، و مهمتر از همه، ایران تا چه اندازه توان و اراده مقاومت را در میدان جنگ و در داخل جامعه حفظ میکند. این همان نقطهای است که سرنوشت این آخرین نبرد با امریکا و اسرائیل را در این مرحله تعیین میکند—و در همان حال، تعیین میکند که آمریکا و اسرائیل واقعاً چه گزینهای برای خروج از این بحران خواهند داشت.
ایستادگی امروز ایران؛ ماندگاری ایران قدرتمند فرداست.
رضا فانی یزدی
۱۳ اسفند ۱۴۰۴ – سوم مارس ۲۰۲۶







