برای انجام شایسته هر کاری باید ابزار مناسب آنرا انتخاب کرد. و اصولا هیچ نتیجه « خوبی » با وسیله و ابزار « بد » حاصل نمیشود. این اصل فقط چند استثناء بسیار نادر درتمامیت تاریخ علوم و حرفه دارد.
از قرار معلوم در اکثر بخشهای فعالیتهای انسانی این قائده پذیرفته شده است و گفتن آن جزو واضحات به نظر میرسد اما گویی به دلایل بسیاری در کارهای سیاسی – اجتماعی به آن توجه ای نداریم.
طی قرن بیستم، بسیار جوامعی بوده اند که در پی چاره اندیشی برای حل معضلات سیاسی – اجتماعی خود افتادند. یکسری به نتایج دلخواه و قابل قبول رسیدند و دیگران از آمال و آرزو های خود جهنمی خلق کردند. انتخاب راه انسانی و یا غیرانسانی را می توانیم عامل تعیین کننده ای برای کیفیت این نتایج به شمار آوریم.
مثالها زیادند. رسیدن به عدالت اجتماعی، استقلال کشوری و بر خورد با قدرتهای خارجی، موضع گیری در مقابل مذهبها و افکارعقیدتی، زندگی مسالمت آمیز با اقوام تشکیل دهنده یک محدوده دولتی – کشوری، تعدیل ناسیونالیسم وخنثی کردن عوارض ویران کننده وطن پرستی افراطی و غیره از قبیل مواردی هستند که با توجه به گزینش راه رسیدن به آنها نتیجه چشمگیر و یا بسیار هولناکی به بار آوردند.
بررسی همه این موارد در وقت این نوشته نمیگنجد. اما نگاهی گذرا به چند مورد ملموس برای ما ایرانیان.
« عدالت اجتماعی » آرزوی بسیار متعهدین قرن بیستم، از شروع تا پایان آن، بوده است. برای رسیدن به آن بعضی از کشور ها سخت افزار زور، خشونت ودیکتاتوری را انتخاب کردند. وسیله ای غیر انسانی برای رسیدن به هدفی قابل احترام. بعضی از این کشورها اساس ایدیولوژیکی مارکسیستی را برگزیدند تا به این هدف والا برسند. و یکسری دیگر مارکسیسم را با دیگر روشهای عقیدتی، مثل مذهب، ادغام کردند اما بخش خشونت و دیکتاتوری آنرا حسودانه حفظ کردند. روسیه، چین، برزیل، کوبا، ونزولا، سوریه، عراق، ترکیه، لیبی، ایران وغیره جزو کشورهایی بودند که منفورترین وسیله، یعنی خشونت و خونریزی، را برای رسیدن به عدالت اجتماعی انتخاب کردند. اینکه سرانجامشان چه شد را به خودتان واگذار میکنم. به موازات همین کشورهای جهمنی، گروهی دیگر از جوامع از خشونت مارکسیست – لنینیستی که همچون قانونی غیرقابل اجتناب تلقی میشد ومثل بختکی بر جهان اواسط قرن بیستم سایه افکنده بود چشم پوشی کردند تا به راه دیگری، یعنی انسانی تر، بروند. حاصل این سیاست جوامع اروپای غربی و چندین کشور آسیای دور هستند که سوسیال – دموکراسی را به بشریت هدیه دادند. می شود بسیاراز کمبودها، نارساییها و حتی مریضیهای جوامع اخیر صحبت کرد اما یک نکته غیر قابل انکار این است که شهروندان این مملکتها، با حفظ احترام متقابل، انسانی در کنار هم زندگی میکنند.
بر منوال مبحث عدالت اجتماعی می توانیم سرنوشت مذاهب را هم در بسیار جوامع بررسی کنیم. هر وقت که برخورد درست با آنها شد نقش مضر آنها خنثی شد تا روانه حریم خصوصی مردم شوند و هر بار که وسیله نا مناسب برای برخورد با آنها اتخاذ شد، از در بیرون و پس از مدتی از پنجره وارد شدند. یکی ازنمونه های گویای این حکایت در قرن هجدهم میلادی در فرانسه رخ داد. انقلاب بزرگ فرانسه پادشاه را سر برید و کلیسا ها را ویران و یا ملی کرد. یک دهه طول نکشید که بجای پادشاهی، امپراتوری جایگزین جمهوری شد و سپس پادشاه پشت پادشاه و امپراتور تا بار دیگر، تقریبا یک قرن بعد، فرانسه از شرّ موروثی طلبان و ژنِ برتر سنتی خلاص شد. همچنین در همین بازه زمانی، که اسم « برگشت » بر قسمتی ازآن نهادند، بود که کلیسا ها با قدرت هر چه بیشتر دو باره وارد زندگی سیاسی – اجتماعی فرانسه شدند.
شوروی مارکسیست – لنینیستی هم تصمیم گرفت مذهب، قومیت و ملیت گرایی (ناسیونالیسم رایج اواخر قرن نوزده و اوایل قرن بیستم ) را به زور سر نیزه مهار کند. و وقتی که در اواخر قرن بیستم تیغ تیز اقتدار از سر کلیسا ها و ناسیونالیسم به زور به خواب رفته برداشته شد هم کلیسا با قدرت دو چندان برگشت و هم ناسیونالیسم زیر خاکستر بلوک شرق دوباره آتش براین گوشه از دنیا افکند. و این در حالی بود که اکثر کشورهای اروپایی دهه ها قبل تمایلات خون طلبانه ناسیونالیسم بدوی را با روشهای مناسب و بشر دوستانه خنثی کرده بودند.
جالب اینجاست که ایران هم از این جریانات بدور نماند و قبل ازاینکه دو کلمه در مورد خودمان خاصا بگویم اسم از کشوری ببرم که تمام بهانه ها را داشت تا با انتخاب های غلط برای رسیدن به اهداف قابل احترام جهنمی خلق کند. این کشور هند است. درنیمه ی اول قرن بیستم اگر هند با صد ها اقلیت مذهبی و بیش از ۲۰۰۰ قوم و قبیله مثل شوروی، ترکیه و ایران رفتار میکرد کشتارهای تاریخی راه می انداخت. اما چه شد که این کشور نخواست که به قول جواهر لعل نهرو با چسب قدرت، یعنی وسیله ناهمگون، همه را به هم بچسباند و بدین ترتیب از ایجاد جهنم جلو گیری کرد؟
این چند نمونه را آوردم تا بگویم این فقط ما نیستیم که در گیرکلافهای سردرگم اجتماعی، اقلیمی، قومی، عقیدتی هستیم. بودند بسیار کشورهایی که با این مشکلات دو چندان وخیم تر دست و پنجه نرم کردند و توانستند آرام، خنثی ویا رامشان کنند و حتی آنها را در ارتقاع خود شریک کنند. مهم این است که برای رسیدن به اهداف انسانی باید و لزوما وسیله درست و انسانی انتخاب شود. و گرنه هر حرکت غلط اجتماعی و سیاسی منجر به بازتولید ناروایی های غیر قابل جبران می شود. وتا باز گشتی دوباره خون و تاسف و ظلمت بر جای میگذارد.
متاسفانه طی صد سال گذشته نخبگان ایرانی بسیار ابزار اشتباه برای اهداف خیرخواهانه خود انتخاب کردند و نتیجه گزینه های آنها فاجعه بار بوده است.
چند مورد از گزینه های ابزاری نا مناسب که نتایج کمرشکن و فاجعه بار برای ایران به دنبال آورد.
در ایران قاجار و وارث کشورداری سنتی ۲۵۰۰ ساله، گروهی از ایرانیان، پس از سه دهه قربانی و بهاهای سنگین دادن، موفق به آوردن نمادهای سیاست مدرن درایران شدند. قوای سه گانه وسپس تفکیک واستقلال آنها، قانون اساسی، قانون، دولت، انتخابات، مطبوعات آزاد و آزادی بیان از جمله این نماد ها بودند. برای اولین بار ما در تاریخ ایران شاهد حضورخواستگاه های مترقیانه کشورداری ای بودیم که می توانست سیاست مدرن و دموکراسی را در ایران بدنبال داشته باشد. اما فاصله بین برچیدن یک نظم پای برجا و استقرار نظمی نوین در جوامع بدوی همچون ایران می تواند با ناامنی و بلو شور پر شود و این اتفاقی بود که افتاد. نخبگان آنزمان ایران در مقابل انتخابی حیاتی قرار گرفتند. انتخاب بین بد و بدتر، ناامنی ناشی از این تحول تاریخی و یا گریز از آن با دستآویزی به اقتدار، زور و سلطنت مطلق. و اینگونه بود که ایران آنزمان، از بین بد و بدتر، رضا خان بد را انتخاب کرد و به او امکان داد تا بد تر شود و با خشونت و سر نیزه تمام امید های سیاست مدرن تازه به دنیا آمده را به بند بکشد. امنیت اجتماعی بدست آمد اما تمام پی ریزی اساسی و بیادین اولیه دموکراسی، با ورود دوباره استبداد انحصار طلب پادشاهی، به نقطه نخست برگشت. ایران تا به امروز از شکست سنگینی که ورود رضا شاه به صحنه بر آزادی و دموکراسی و سیاست مدرن نوپا آنزمان تحمیل کرد کمر راست نکرده است. و این بود نتیجه ی انتخاب وسیله نا انسانی ( زور و اقتدار) برای رسیدن به هدفی انسانی ( امنیت اجتماعی ).
موردی دیگر. رضا شاه قربانی خلاء و انحصار گری سیاسی ای شد که خود آنرا آفریده بود و پهلوی دوم از سرنوشت پدر پند نگرفت. اوهم برطبق اخلاقیات پادشاه پادشاهان تمام امور اداره مملکتی را، مخصوصا، در ده سال آخر حکومت خود به تنهایی بدست گرفت. و تمام دلایل مخالفت با خود را نزد ایرانیان آفرید. اما فاجعه ی آتی ایران در انتخاب راه مبارزه با دیکتاتور وقت نهفته بود. هنگامی که ایران بار دیگر بر علیه پهلوی دوم در سالهای ۵۷ شورید گروه های مخالف رژیم نیز زیاد به خودشان زحمت ندادند تا به این سوال برسند که آیا با ترویج و گزینش خشونت و غضب و مرگ می شود برای همیشه از شر سلطنت خلاص شد؟ اینبارهم اکثریت نخبگان برای رهایی از شر استبداد دستاویز وسیله ای نا مناسب شدند، یعنی مذهب که رای مساعد تمام گروهای « خواهان آزادی » را به خود اختصاص داده بود. بار دیگر انتخاب وسیله نا انسانی ( عدم سازش و تعبد مذهبی) برای رسیدن به هدفی انسانی (عدالت اجتماعی و آزادی سیاسی ) که جهنم ۴۷ ساله ی رژیم اسلامی را بدنبال داشت.
ایران دوستان سالهای ۵۷ از خود نپرسیدند آیا می شود با « به زباله دان تاریخ فرستادن » یک قدرت استبدادی و مانع آفرین اما مردمی 2500 ساله، یعنی سلطنت، از شر آن به همین راحتی خلاص شد؟ اگر نه چه راهی برای خنثی کردن مضرات آن می توانیم اتخاذ کنیم و تجربه دیگر ملیتها در این مورد چه بوده است؟
و حالا که باز هم به نقطه نخست باز گشته ایم متاسفانه هیچ جریان فکری و سیاسی ایرانی این گفتمان را گروها تبلیغ نمیکند که برای براندازی رژیم اسلامی ابزار قابل اعتماد برگزینیم تا احتمال نتیجه خوب و مثبت را زیاد تر کنیم. حرف همچنان حذف مذهب است و این سوال از خود نمیشود که آیا ممکن است از شر یک قدرت ۱۴۰۰ ساله ی حاکم بر روح و وزبان ایرانیان، یعنی اسلام و آنهم از نوع لجوجش یعنی شیعه، با به ظاهر حذف آن خلاص شد؟ و اگر نه چه راهی برای خنثی کردن مضرات آن می توانیم اتخاذ کنیم و تجربه دیگر ملیتها در این مورد چه بوده است؟
مذهب، جمهوری، سلطنت تنها مشکلات عمده ما نیستند که بر خورد های درست با آنها نمیکنیم و طبیعتا نتایج دلخواه به دنبال ندارند.
اویی که میگوید پهلوی دوم بر کنار شد چون زیاد نکشت و اینگونه تبلیغگر خشونت است آیا از خود سوال میکند که اینهمه دیکتاتورها در قرن بیستم که میلیونها کشتند کجا هستند؟ و به فرض اینکه نظر درست باشد، اصولا کشتار چه چیز پایدار و مثبتی می تواند برای یک مردم به ارمغان بیاورد؟
شعار فقط چند کلمه ی ردیف شده برای خوشمزه گویی نیست. پشت هر کدام جهانبینی و طرز فکر و عمل نهفته است. اویی که می گوید هر کس گفت دموکراسی بگو جاوید شاه لحظه ای فکر میکند که برای پی ریزی یک اجتماع آزاد، که اکنون مردم دارند برای آن جان میدهند، ما نیازی به دموکراسی داریم و نه جاوید باد اینیکی و یا آنیکی؟
تحلیلگری که میگوید با دو موشک مشکل قومی در ایران حل میشود آیا لحظه ای از خود سوال کرده است که دیگرانِ موفق در این امر چگونه عمل کرده اند تا به همزیستی مسالمت آمیز با اجزای دیگرگونه اجتماع خود برسند؟
بر ماست که متوالیا از خود سوال بکنیم : آیا راه و وسیله ای که انتخاب کرده ایم مناسبتی انسانی با امیدهای بشردوستانه ما دارد؟ آیا همپیالگی با خشن ترین، خونخوارترین و تبعیضگرا ترین قشر سیاسی دنیا، گزینش ابزاریه مناسبی برای اهداف انسانی ماست که برای رسیدن به آنها فرزندان ما قربانی می شوند؟ آیا مطالبات بشر دوستانه به ما اجازه میدهد که زیر پرچم بیگانگانی شعار بدهیم که جزو جانیان قرن حاضر توسط دادگاههای بین المللی محسوب میشوند؟
توجه داشته اید که من بسیار کلمه انسانیت را بکار بردم و بیهوده نبود، چون همه این سوالات را موقعی ما میتوانیم از خود بکنیم که رفاه، صلح، آسایش و عدالت اجتماعی تمام ایرانیان مد نظر ما باشد. که اگر باشد. و اگر بود هیچ اهمیتی ندارد که به کدام گروه و جناحی تمایل داریم چرا که هر گونه تعهد سیاسی – اجتماعی قابل تقدیر است اما به شرط رعایت این اصل و درخواست مصّرانه آن، وسیله های انسانی برای اهدافی انسانی، و دوری از هر چه که غیر این اصل است.
حرف از انسانیت زدن در دنیای قدرت طلبی و سلطه جویی سیاسی و اقتصادی سخن واهی ای نزد مدعیان بیش نیست. و من هنوز آنقدر ساده لوح نشده ام که دست به این کار بزنم. اما این سخن با ایراندوستانی است که می خواهند از حلقه نحس تکرار های فاجعه آفرین بیرون بیایند و باور دارند که با تکیه بر تجربیات موفق و انسانی دیگر جوامع می توانند موفق به این امر مهم شوند.
بروکسل ۲۰ فوریه ۲۰۲۶





