پرونده هسته‌ای ایران؛ پوپولیسم بین‌ حکومتی، و سرانجام ماراتونِ ضدِمردمی – عباس منصوران

در حالی که این نوشتار آماده می‌شد، همان‌گونه که پیش‌بینی می‌کردم، خبر حمله هوایی اسرائیل و آمریکا به تمامی مراکز حساس نظامی و سیاسی حکومت اسلامی و بیت خامنه‌ای در سپیده‌دم ۲۸ فوریه ۲۰۲۶ اعلام شد؛ حمله‌ای که می‌تواند به برکناری حاکمیت بیانجامد. برای ورود به موضوع اتمی و فشارهای بین‌المللی، باید به تاریخچه این پرونده بازگشت؛ چرا که این نه یک «پروژه فنی»، بلکه صحنه‌ای از تلاقی قدرت، امنیت و ایدئولوژی است که هر بار هزینه‌ی نهایی آن را جامعه پرداخته است.

 از «اتم برای صلح» تا میراث جنگ و انقلاب

برنامه هسته‌ای ایران در دوران پهلوی، در چارچوب طرح «اتم برای صلح» آمریکا (۱۹۵۷) آغاز شد و با ساخت راکتور تحقیقاتی تهران و برنامه‌ریزی برای نیروگاه بوشهر با همکاری آلمان غربی شتاب گرفت. پس از انقلاب ۱۹۷۸ که با پشتیبانی امپریالیسم جهانی به رهبری خمینی سپرده شد، در متن جنگ ۸ ساله‌ی ایران–عراق، پروژه‌ها متوقف شدند. برنامه هسته‌ای ایران در دوران پهلوی، در چارچوب طرح «اتم برای صلح» آمریکا (۱۹۵۷) آغاز شد و با ساخت راکتور تحقیقاتی تهران و برنامه‌ریزی برای نیروگاه بوشهر با همکاری آلمان غربی شتاب گرفت. پس از انقلاب ۱۹۷۸ که با پشتیبانی امپریالیسم جهانی به رهبری خمینی سپرده شد، در متن جنگ ۸ ساله‌ی ایران–عراق، پروژه‌ها متوقف شدند. آن جنگ که ابزاری برای مهار بحران‌های داخلی و سرکوب جنبش‌های اجتماعی بود، با شعار «راه قدس از کربلا می‌گذرد»، بیش از یک میلیون کشته و سرزمینی ویرانه بر جای گذاشت. از دهه ۱۳۷۰، مسیر احیای اتمی با همکاری روسیه و توسعه مخفیانه تأسیسات غنی‌سازی و سانتریفیوژها باز شد. افشای این مراکز در سال ۲۰۰۲، پرونده را به شورای امنیت و تحریم‌های چندلایه کشاند که بیشترین سودهای کهکشانی را برای مافیای فساد در سپاه و حاکمیت (از جمله باند شمخانی و پسرش ویکتور با کشتی‌های اشباح و پولشویی) و آسیب مرگ‌آوری به مردم دربرداشت.

تراژدی اقتصاد رانتی و فساد سیستماتیک و هزینه‌ها

توافق برجام (۲۰۱۵) تلاشی برای مهار بحران بود، اما خروج آمریکا در ۲۰۱۸ چرخه‌ی پنهان‌کاری را بازتولید کرد. هزینه مستقیم زیرساخت‌های هسته‌ای حدود ۲۰ تا ۳۰ میلیارد دلار برآورد می‌شود، اما خسارت واقعی در «فرصت‌های از دست رفته» است. مطالعات نشان می‌دهند زیان انباشته اقتصاد ایران در اثر تحریم‌ها بین ۵۰۰ میلیارد تا بیش از ۱ تریلیون دلار بوده است.

با حداقلِ این رقم (۵۰۰ میلیارد دلار) می‌شد:و پنجاه‌‌هزار مدرسه استاندارد و ۳۳۰ نیروگاه بزرگ ساخت که جیره‌بندی برق و بحران آب را منتفی می‌کرد. این ثروت ملی می‌توانست میلیون‌ها شغل ایجاد کند، اما فدای «ماشین سرکوب» برای قتل‌عام‌های دهها هزار نفره و صدور تروریسم دولتی (نیابتی‌هایی چون حزب‌الله، حماس و حوثی‌ها) شد. حاکمیت با غنی‌سازی ۶۰٪ و کاهش «زمان گریز»، جهان را به تهدید گرفت تا بقای خود را تضمین کند.

در سطح ژئوپلیتیک، گفتمان رسمی «محو اسرائیل»، «و محور مقاومتی-تروریستی» و صدور انقلاب اسلامی، همراه با گسترش شبکه نیروهای نیابتی در خاورمیانه، باعث شده برنامه هسته‌ای مکمل نفوذ منطقه‌ای و بالقوه تهدیدی برای ثبات منطقه—به‌ویژه در اسرائیل—ارزیابی شود: از حمایت از حزب‌الله تا پشتیبانی از گروه‌های مسلح در عراق، سوریه، غزه و یمن. در این چارچوب، توان موشکی و پهپادی نیز در کنار غنی‌سازی معنا می‌یابد. هم‌زمان، ادعاهای «چند هفته تا بمب» عمدتاً بر برآورد زمان گریز استوار است. در این پرونده ابزار بسیج «حق هسته‌ای» شده و در خارج، توجیهی برای «فشار حداکثری»؛ بی‌آن‌که هزینه‌های انسانی و اجتماعی به مردم بازگردانده شود.

درایران، پرونده هسته‌ای به مسئله‌ای اقتصادسیاسی بدل شد. تحریم‌های گسترده موجب کاهش نزدیک به صفر سرمایه‌گذاری تولیدی و عمرانی، تورم مزمن، سقوط ارزش پول ملی و بحران عمیق فساد ساختاری شده بود. این وضعیت به تقویت شبکه‌های مافیایی باندهای حکومتی و امنیتی و ایجاد رانت‌های کلان انجامید، در حالی‌که منابع می‌توانست صرف آموزش، بهداشت و زیرساخت شود. هزینه اصلی در آثار تحریم‌ها بر گرده‌ی حکومت شوندگان بود: رشد از دست‌رفته، افت درآمد نفتی و فرار سرمایه و بحران تورمی و سقوط سونامی وار لایه‌‌های میانی جامعه به دریای فرودستان جامعه. در این میان، سپاه پاسداران و باند ولایت فقیه به رهبری علی خامنه‌ای به کمک شرکای تبه‌کار، از طریق بازوهای اقتصاد دلالی خود به کارتل‌های سرمایه‌داری تبدیل شدند.

در سوی دیگر، سیاست خارجی غرب نیز در میدان پوپولیسم عمل می‌کرد. برجام در دوره اوباما (دمکرات‌های) برای مهار غنی‌سازی در برابر رفع تدریجی تحریم‌ها شکل گرفت، اما با خروج ترامپ (جمهوری‌خواهان) در ۲۰۱۸ و آغاز «فشار حداکثری»، چرخه بی‌اعتمادی بازتولید شد. بحث «مکانیزم ماشه» یعنی بازرسی بدون خبر از تمامی مراکز مربوطه ازسوی بازرسان آژانس اتمی، در ایران نیز با تعلیق بخشی از تعهدات، سطح غنی‌سازی را افزایش داد. از منظر نظریه مذاکره، هر طرف باید «دارایی قابل‌مبادله» داشته باشد. مسئله هسته‌ای به سه متغیر فروکاسته شده بود: ظرفیت فنی، اراده سیاسی و موازنه قوا. انباشت اورانیوم فاصله فنی با غنای تسلیحاتی را کم می‌کرد و تهدید آور شده بود. تهران بر صلح‌آمیز بودن برنامه تأکید می‌کرد و منتقدان از حفظ «گزینه» سخن می‌گفتند. در سطح منطقه‌ای نیز عربستان و اسرائیل آستانه‌مندی را تهدید می‌دانستند و چین و روسیه اولویت‌های مستقل دارند.

آرایش نیروهای آمریکا در منطقه و محاصره‌ایران، نیز معمولاً با هدف بازدارندگی و اطمینان‌بخشی برداشت می‌شد. تا ۲۷ فوریه ۲۰۲۶، هزینه جنگ مستقیم برای هر دو طرف بالا ارزیابی می‌شد و سناریوهای محتمل‌تر در طیف حملات محدود یا فریز تنش به نظر می‌رسید. مگر وقوع رخدادی غیرمنتظره.

با انقلاب «زن، زندگی، آزادی» خیزش اجتماعی تابستان ۲۰۲۲ به نقطه‌ای کیفی رسید؛ اعتراض‌هایی که از جرقه‌ای علیه سرکوب هویت، هستی و زندگی زنان آغاز شد، به جنبشی سراسری علیه کلیت نظم سیاسی و ایدئولوژیک بدل گردید. زنان پیشتاز بودند؛ نه فقط به‌مثابه نماد، بلکه به‌عنوان نیروی سازمان‌دهنده، پیونددهنده و شجاع‌ترین صف مقدم. در این بستر، مسئله حملات شیمیایی به مدارس دخترانه—که تا سال ۲۰۲۳ ادامه یافت—به یکی از تاریک‌ترین فصل‌های این دوره بدل شد؛ رخدادی که از سوی نهادهای بین‌المللی نیز مورد توجه قرار گرفت و نگارنده این نوشتار کتابی افزون بر ۴۰۰ صفحه‌ای پیرامون مستندسازی این جنایت و نسل کشی به کمیته حقیقت یاب سازمان ملل ارائه داد. در کنار سرکوب‌های خیابانی، نشان داد که محور جنبش اجتماعی در ایران، استمراری تاریخی و انباشت خواست‌های سرکوب شده افزون بر صد سال گذشته بر سر کنترل اجتماعی و ارعاب نسلی است که دیگر نمی‌خواهد در چارچوب‌های تحمیل‌شده زیست کند.

با خیزش ژانویه ۲۰۲۶ در ادامه جنبش زن، زندگی، آزادی، بازیگران خارجی نیز وارد صحنه تحلیل و مداخله شدند. وعده‌های مداخله‌جویانه از سوی برخی چهره‌های سیاسی آمریکا—از جمله دونالد ترامپ—و سخن گفتن از «هدف‌گیری مراکز مهم»، هم‌زمان امید و هراس را در هم آمیخت. جریان‌های سلطنت‌طلب با تصور نزدیک بودن تغییر قدرت، خود را «در راه» معرفی کردند و بخشی از جامعه، در خلأ آلترناتیو روشن و سازمان‌یافته، با امید به حمایت بیرونی به خیابان آمد. اما تجربه تاریخی نشان داده است که اتکا به وعده‌های بیرونی، بدون پشتوانه سازمان‌یابی مستقل اجتماعی، اغلب به سرخوردگی می‌انجامد. کشتار دهها هزار نفره به دست حکومت اسلامی در دو روز وهشتم و نهم ژانویه ۲۰۲۶ (۱۹ دی ۱۴۰۴) نقطه عطف و فوران جنایت علیه بشریت و نسل کشی بود. در این تاریخ، دستور سرکوب «به هر وسیله لازم» از سوی خامنه‌ای صادر شد که منجر به فاجعه‌ای انسانی در تاریکی مطلقِ قطع اینترنت گردید. کشتارها به اوج خود رسید و آمارهای تکان‌دهنده‌ای از ۳,۴۰۰ تا بیش از ۳۰,۰۰۰ جان‌باخته گزارش شد که در تاریخ معاصر هیچ سرزمین گزارش نشده‌است.

ایران در تلاقی سرکوب ساختاری و بن‌بست گفتمانی: بازخوانی تحولات دی ۱۴۰۴

ایران در سال ۱۴۰۴ وارد مرحله‌ای شده است که بسیاری از تحلیل‌گران آن را «بحران کیفی ساختار قدرت» می‌نامند؛ نقطه‌ای که در آن نه حاکمیت قادر به بازگرداندن نظم پیشین است و نه نیروهای اپوزیسیون بر سر نقشه راه آینده به توافقی دموکراتیک رسیده‌ان

قتل‌عام هشتم و نهم ژانویه ۲۰۲۶، سرکوب در تاریکی دیجیتال

واقعه‌ای که تحت عنوان «ژانویه» در تاریخ معاصر ثبت شد، نشان‌دهنده بن‌بست کامل مشروعیت سیاسی بود. صدور دستور سرکوب «به هر وسیله لازم» در نهم ژانویه، منجر به فاجعه‌ای انسانی شد که ابعاد آن به دلیل قطع سراسری اینترنت، همچنان در هاله‌ای از ابهام و تناقض قرار دارد. گزارش‌های بین‌المللی با اشاره به ارقامی که از ۳,۴۰۰ تا بیش از ۳۰,۰۰۰ جان‌باخته نوسان دارد، این مقطع را با واقعه «میدان تیان‌آن‌من» مقایسه کرده‌اند. عفو بین‌الملل این سطح از خشونت عریان را مصداق احتمالی «جنایت علیه بشریت» دانسته است؛ نبردی که دیگر نه برای اصلاح، بلکه برای کنترل مطلق بر نسلی است که تن به انقیاد نمی‌دهد و برخاسته‌است تا به مخوف‌ترین حکومت‌های دینی تاریخ پایان دهد و به آزادی دست یابد.

پس از جنگ دوازده‌ روزه‌ی ۲۰۲۵، توازن قوا به‌طور جدی تغییر کرده بود. در این روایت، حکومت اسلامی عملاً دارای امکانات قابل ‌مبادله‌ای برای یکچانه‌زنی با آمریکا در اختیار نداشت. شبکه‌های نیابتی در منطقه دچار فرسایش و فروپاشی شده بودند؛ بخشی از فرماندهان و چهره‌های کلیدی نظامی و هسته‌ای از دست رفته بودند؛ و پس از سرکوب خونین ژانویه ۲۰۲۶، مشروعیت داخلی حکومت به بن بست رسیده بود. از سوی دیگر، پیام‌های رسمی از واشنگتن درباره «لزوم تغییر رفتار بنیادین یا تغییر وضعیت» -برکناری، یا برکنار می ‌شوی- نشان می‌داد که سناریوی حفظ وضع موجود دیگر امکان پذیر نیست و تاریخ مصرف این حکومت در ایران برای سرمایه‌جهانی به سر رسیده استت.

در چنین شرایطی، تنها اهرم ملموس باقی‌مانده برای حکومت اسلامی، ذخیره حدود ۴۴۰ کیلوگرم اورانیوم با غنای ۶۰ درصد بود؛ ذخیره‌ای که می‌توانست موضوع چانه‌زنی قرار گیرد. اما پیشنهاد حکومت اسلامی در نشست سوم در ژنو و در ۲۶ فوریه ۲۰۲۶، اختلاف بر سر چگونگی رقیق‌سازی، زمان‌بندی تدریجی چندین ساله‌ی ۵۰درصد آن، و انتقال بقیه به روسیه— تنها برای خرید وقت و فریب، ارزیابی شد. در مقابل، ایالات متحده خواهان توافقی جامع‌تر بود: خنثی‌سازی کامل ظرفیت‌های حساس، بی‌خطرسازی برنامه موشکی و محدودسازی نفوذ منطقه‌ای و نیابتی‌ها. مسئله امنیت اسرائیل و توازن منطقه‌ای همچنان در مرکز مذاکرات غیرعلنی قرار داشت.

دیپلماسیِ پنهان لاریجانی: حراج ثروت ملی برای بقای قدرت

برای درک اوج اخلاق دوگانه و ضدمردمی حکومت، کافی است به نقش علی لاریجانی—فرستاده ویژه و دبیرکل امنیت حکومت اسلامی،‌و نزدیکترین فرد معتمدِ خامنه‌ای—در آستانه تقابل نهایی نگریست. گزارش‌های فوریه ۲۰۲۶ فاش کرد که او در ارسال پیام‌های مستقیم به تیم ترامپ، بسته‌ای «تجاری» را فراتر از مباحث فنی هسته‌ای روی میز گذاشته است. لاریجانی با درک رویکرد معاملاتی (Transactional) ترامپ، پیشنهادی حقارت‌آمیز ارائه داد:
• خرید گسترده هواپیماهای بوئینگ برای تزریق نقدینگی به صنایع آمریکا.

• واگذاری امتیاز استخراج در میادین مشترک نفت و گاز و باز کردن پای سرمایه‌گذاران آمریکایی به بخش معادن بکر ایران.

این رویکرد، تلاشی مذبوحانه بود تا بقای سیاسی حاکمیت را به منافع اقتصادیِ سریع‌الوصول واشنگتن گره بزند و به زعم تهران، «ترامپِ بیزنس‌من» را از گزینه نظامی منصرف کند. این دیپلماسیِ دقیقه نودی، تضاد عمیق میان شعارهای «ایستادگی» برای مردم و «سازشِ ذلیلانه» برای بقا را عریان کرد. با این حال، حتی وعده‌ی حراج نفت و قراردادهای هواپیمایی نیز نتوانست برای ماندگاری رژیم اسلامی، ضمانتی بیابد. حملات ۲۸ فوریه (امروز) ثابت کرد که وقتی لایه‌های پوپولیستی کنار بروند، نه بمب اتم بازدارندگی می‌آورد و نه حراج ثروت جامعه توسط فرستادگانِ بیت خامنه‌ای و باندهای حاکم؛ تنها ویرانی باقی می‌ماند.

در همین حال، برخی بازیگران منطقه‌ای مانند دولت ترکیه نگران خلأ قدرت و برهم خوردن موازنه امنیتی—به‌ویژه در ارتباط با کردستان—بودند و تلاش‌هایی برای لابی‌گری و مدیریت گذار صورت گرفت، هرچند این تلاش‌ها به نتیجه تعیین‌کننده‌ای نرسید و برای حکومت اسلامی،‌ زمانی کوتاه خرید. در این تحلیل، هنگامی که یک حکومت دیگر کارکرد پیشین خود را برای سرمایه و نظم جهانی از دست بدهد، گزینه «تغییر مدیریت» و مهره‌ها یا تسریع در گذار سیاسی جدی‌تر می‌شود.

با این همه، حتی در چنین فضایی نیز گذار سیاسی تابع معادله‌ای پیچیده است: نه صرفاً خواست قدرت‌های خارجی تعیین‌کننده است و نه صرفاً تضعیف داخلی؛ بلکه ترکیب مشروعیت اجتماعی، انسجام نیروهای مسلح، ظرفیت سازمان‌یابی جامعه و محاسبه هزینه–فایده بازیگران بین‌المللی است که مسیر نهایی را شکل می‌دهد.

سلطنت‌طلبی؛ احیای اقتدارگرایی با  نمادهای فاشیستی

در لایه‌ای دیگر از این بحران، بازگشت پررنگ گفتمان سلطنت‌طلبی به محور تنش‌های سیاسی بدل شده است. این جریان با تأکید بر «تمامیت ارضی» در برابر «تجزیه‌طلبی»، خود را ضامن بقای جغرافیای ایران معرفی می‌کند. اما این رویکرد با چالش‌های جدی روبروست:

• زبان تهدید و امنیتی‌سازی: پیام‌های روز ۲۶ رضا پهلوی، در برابر ائتلاف چند سازمان و حزب کوردستانی، مبنی بر اینکه «ارتش در کنار ملت جواب محکمی به تجزیه‌طلبان خواهد داد»، موجی از نگرانی را در میان ملیت‌ها و نیروهای پیشرو برانگیخته است. این زبان فاشیستی، بازتولید دیرآشنای همان منطق امنیتی و نظام حکومت اسلامی نوروز ۱۹۷۹ به کردستان وحکم جهاد خمینی در۲۸ مرداد همین سال است که در هر دو رژیم پهلوی و حکومت اسلامی، مطالبات سیاسی اتنیسیته‌های سراسر ایران را با سرنیزه پاسخ داده است.

در۱۹ اوت ۱۹۷۹ خمینی علیه کردستان حکم«جهاد» داد؛ فتوایی که عملاً فرمان الهی آغاز سرکوب نظامیِ گسترده در کردستان شد و با اعزام نیروهای سپاه، ارتش و گروه‌های مسلح حکومتی، مسیر امنیتی‌سازیِ مسئله ملی و برخورد قهری با مطالبات سیاسی را تثبیت کرد. این فتوا در همان سال نخستِ پس از انقلاب، به‌جای پذیرش حق سازمان‌یابی و خودگردانی/حقوق دموکراتیک، منطق «نظم با سرنیزه» را حاکم کرد و بعدها نیز به الگویی تکرارشونده برای توجیه سرکوب با برچسب‌هایی مثل «ضد انقلاب» و «تجزیه‌طلبی» بدل شد.

• تضاد با روحِ «زن، زندگی، آزادی» : در حالی که خیزش جاری بر پایه مدیریت افقی، تکثرگرایی و برابری بنا شده، پروژه سلطنت‌طلبی بر محوریت یک فرد یا نهاد موروثی و ساختارهای سلسله‌مراتبی تأکید دارد. این تقابل نشان‌دهنده تضاد آشتی ناپذیر بین دو نگاه اردوگاه ارتجاع و انقلاب است: یکی که ثبات را در اقتدار مرکزی و استبداد سیاسی و طبقاتی می‌بیند و دیگری اصول انسانی و زندگی آزاد را در جامعه‌ی دمکراتیک، غیرمتمرکز و مشارکت برابر زن و مرد و همبستگی داوطلبانه‌ی سراسری جستجو می‌کند.

 رقابت پروژه‌های قدرت و افق جامعه

صحنه سیاسی ایران امروز محل برخورد چهار اراده متفاوت است:

  1. حاکمیت مستقر: که بقای خود را تنها در گرو خشونت مطلق و استبداد طبقاتی -سیاسی یک رهبر، ‌یک امت  و انکار هویت زن و ملیت‌ها و دگر اندیشان می‌بیند.
  2. قدرت‌های جهانی: که خواهان مدیریت گذار در قالب «گذارهای هدایت‌شده» (مشابه مدل سوریه یا عراق) برای تأمین منافع ژئوپلیتیک خود هستند.
  3. اپوزیسیون راست: که در پی انکار هویت  بازآرایی الگوی متمرکز دولت-ملت و شعار فاشیستی یک ملت، ‌یک پرچم (فاشیسم هیتلری)، حفظ اقتدار از طریق ابزار قهر است.
  4. بدنه‌ی جامعه (زنان، جوانان، ملیت‌ها، ‌کارگران، از جمله فرهنگیان که تولید گر دانش‌هستند، فرودستان شهر و روستا، دانشجویان پیشرو، جنبش دادخواهان و مادران شهدا، بازنشسته‌‌گان و… ): که از دل اعتراض، به دنبال خلق نظمی نوین بر پایه‌ی زن ،‌زندگی، آزادی و حق تعیین سرنوشت خویش به دست خویش هستند.

پوپولیسم حکومتی، در دو سوی این ماراتون قرار داشتند: در ایران، ابزار بسیج نظامی و سرکوب و بقا؛ در خارج، ابزار فشار و نمایش قدرت. نتیجه نه جنگ تمام‌عیار بود و نه صلح-چیزی که به سود حکومت اسلامی و خرید وقت ادامه داشت. در این میان، جامعه‌ زیر حاکمیت ویرانگر، هم هزینه سیاست‌های امنیتی داخلی را می‌پردازند و هم هزینه فشارهای بیرونی را—دو روایت پرصدا و افزون بر ۹۰ میلیون حکومت شوندگانی که در رسانه‌ّای جمعی در انحصار سرمایه جهانی نادیده و ناشنیده گرفته می‌شوند.

فرجام ماراتونِ ضدِمردمی: سپیده‌دم ۲۸ فوریه ۲۰۲۶

هدف‌گیری مراکز حکومتی:
یکی از اهداف اصلی این حملات، مجتمع دفتر علی خامنه‌ای در مرکز تهران و مناطق اطراف بیت رهبری (خیابان پاستور)  و نیزمناطقی در نزدیکی کاخ ریاست‌جمهوری هدف قرار گرفتند.
مراکز فرماندهی سپاه پاسداران (IRGC) در تهران، پایگاه‌های موشکی در غرب کشور، و تأسیسات نظامی در شهرهایی چون کرج، تبریز، اصفهان، قم و کرمانشاه هدف حملات هوایی و موشکی قرار گرفتند. مجتمع نظامی پارچین نیز از جمله اهداف گزارش شده بود.

اعلام عملیات «غرش شیر»
اسرائیل این عملیات را «غرش شیر» نامید و دونالد ترامپ با اعلام آغاز «عملیات جنگی بزرگ» (Major Combat Operations)، هدف از آن را حذف تهدیدات رژیم ایران و حمایت از مردم معترض عنوان کرد.

وضعیت اضطراری و تقابل منطقه‌ای:
ایران با پرتاب ده‌ها موشک بالستیک به سمت پایگاه‌های آمریکا در خلیج فارس (بحرین، کویت، قطر و امارات) و خاک اسرائیل واکنش نشان داد. این حملات درست در زمانی رخ داد که مذاکرات هسته‌ای در ژنو به بن‌بست رسیده بود. واقعه‌ی ۲۸ فوریه، آن‌گونه که در سراسر این نوشتار استدلال شد، نه یک رویداد ناگهانی بلکه نقطه‌ی انفجارِ یک «مارپیچ امنیتی» چند دهه‌ای بود.

اگر این حملات به معنای پایان یک مرحله باشد، بیش از هر چیز شکست نهایی دیپلماسی پنهان و سازوکارهای چانه‌زنی در سایه را آشکار می‌کند. اما حتی در لحظه‌ی فروپاشی یک نظم، پرسش اصلی همچنان باقی است: آیا حذف یک ساختار، به‌تنهایی، ضامن تولد نظمی دموکراتیک خواهد بود؟ یا آن‌که بدون سازمان‌یابی آگاهانه و افقی جامعه، چرخه‌ی استبداد در شکلی دیگر بازتولید خواهد شد؟

بدین‌سان، سپیده‌دم ۲۸ فوریه نه فقط آغاز یک عملیات نظامی، بلکه نماد پایان یک ماراتون ضدِمردمی بود—ماراتونی که در آن دو روایت پرصدا سال‌ها با یکدیگر جدال کردند، و مردمی کم‌صدا هزینه‌اش را پرداختند.

برچسب ها

اين نوشته را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذاريد

توجه: کامنت هایی که بيشتر از 900 کاراکتر باشند، منتشر نمی‌شوند.
هر کاربر مجاز است در زير هر پست فقط دو ديدگاه ارسال کند.

اشتراک
اطلاع از
guest

0 نظرات
جدیدترین
قدیمی ترین
بازخورد درون خطی
مشاهده همه نظرات

آگهی

0
لطفا اگر نظری دارید برای ما ارسال کنید.x