میل به منجی یا مه‌آلودگی تمایز؟ (تأملی درباره‌ی موضع داریوش آشوری در پرتو اندیشه‌ی والتر بنیامین) – حمید فرازنده

مسئله‌ی این یادداشت دفاع یا حمله به یک نام خاص نیست. مسئله نسبت میان «کاراکتر» و «تقدیر» در لحظه‌ی بحران است. این پرسش را می‌توان به‌طور مشخص از خلال موضع‌گیری داریوش آشوری صورت‌بندی کرد؛ اما برای آن‌که تحلیل، از سطح داوری سیاسی روزمره فراتر رود، باید چارچوب نظری روشنی داشت. این چارچوب را می‌توان در مقاله‌ی «تقدیر و کاراکتر» والتر بنیامین یافت.[۱]

بنیامین: تقدیر چیست و کاراکتر چیست؟

بنیامین در آن مقاله با یک تصور دیرپا در اندیشه‌ی اخلاقی و فرهنگی درگیر می‌شود: این‌ تصور که کاراکترِ فرد یا ملت، تعیین‌کننده‌ی سرنوشت اوست. در این تصور، صفات مسلط ــ مثلا ضعف، جسارت، انفعال، یا اقتدارطلبی ــ آینده‌ی فرد یا ملت را رقم می‌زنند. در این منطق از «چگونگی صفات» به «چگونه خواهد شد» جهش می‌کنیم.

بنیامین این پیوند را نقد می‌کند.

از نظر او «تقدیر»[۲] (Schicksal) به قلمرو اخلاق تعلق ندارد، بلکه در قلمرو اسطوره جا دارد. در منطق اسطوره‌ای، انسان پیشاپیش در شبکه‌ای از گناه و مکافات قرار دارد؛ داوری پیش از کنش می‌نشیند؛ و وضعیت به ضرورت تبدیل می‌شود. تقدیر نه نتیجه‌ی انتخاب آزاد، بلکه نوعی ضرورت تیره و گناه‌آلود است. در این جهان، رنج نشانه‌ی تقصیر تلقی می‌شود و مجازات همچون پیامد طبیعیِ ذات فهم می‌گردد.

در مقابل، «کاراکتر» نزد بنیامین مجموعه‌ای از خطوط یا صفات متمایز است، نه محکومیت پیشینی. کاراکترْ توصیفی است، نه تقدیرآفرین. پیوند دادن این دو ــ یعنی استنتاج سرنوشت از صفات ــ تسلیم‌شدن به نگرش اسطوره‌ای است: جایی که توصیف به حکم، و حکم به ضرورت بدل می‌شود.

به بیان فشرده، وقتی از کاراکتر به تقدیر می‌رسیم، در حال طبیعی‌سازی وضعیت هستیم.

کاربرد این تمایز در وضعیت امروز

حال اگر این چارچوب را بپذیریم، باید بپرسیم: آیا می‌توان از نشانه‌های سیاسی ــ از جمله همبستگی یک روشنفکر با یک چهره‌ی سیاسی ــ به «ذات تاریخی» یا «سرنوشت مدرنیته‌ی ایرانی» رسید؟

در فضای عمومی امروز، هم‌نشینی نمادین داریوش آشوری با رضا پهلوی برای برخی نشانه‌ی بازگشت سیاست به مدار نام و تبار تلقی شده است. آشوری نظریه‌پردازی است که بر گذار از اقتدار شخصی به نهاد، از تبار به قانون و از نام به ساختار تأکید کرده است. از این‌رو، این پرسش انتقادی احتمالا وارد است که آیا این همبستگی نمادینِ او با رضا پهلوی، تخیل سیاسی را دوباره حول شخص سازمان نمی‌دهد؟

اما پاسخ به این پرسش اگر به داوری تقدیری بینجامد، خود در همان منطق اسطوره‌ای می‌افتد که بنیامین نقد می‌کند.

اگر بگوییم این موضع‌گیری نشان می‌دهد مدرنیته‌ی ایرانی ذاتا ناتمام و محکوم به بازگشت به سیاست هویّت است، از کاراکتر به تقدیر جهش کرده‌ایم. اگر از یک کنش نمادین به سرنوشت تاریخی برسیم،  همان ساختار اسطوره‌ای را بازتولید کرده‌ایم: تبدیل وضعیت به ضرورت.

وضعیت اسطوره‌ای، نه ذات اسطوره‌ای

تمایز مهمی که از بنیامین می‌آموزیم این است که یک جامعه می‌تواند در «وضعیت اسطوره‌ای» قرار گیرد، بی‌آن‌که ذاتا اسطوره‌باور باشد.

وضعیت اسطوره‌ای زمانی پدید می‌آید که رابطه‌ی میان کنش و آینده تیره شود؛ هنگامی که نهادهای میانجی فرسوده شوند؛ هنگامی که امکان سازمان‌یابی پایدار محدود گردد و سیاست به چهره‌ها تقلیل یابد. در چنین شرایطی، تمرکز بر نام‌ها و افراد تقویت می‌شود. اما این امر نتیجه‌ی یک ذات تاریخی نیست، بلکه پیامد انسداد افق کنش است.

موضع آشوری را باید در این بستر دید. این کنش نه تعیین‌کننده‌ی سرنوشت مدرنیته‌ی ایرانی است و نه نشانه‌ی سقوط نهایی آن؛ بلکه نشانه‌ای از لحظه‌ای است که تمایز میان سیاست نهادی و سیاست شخصی مخدوش شده است.

 مسئولیت روشنفکر در افق بنیامین

 اگر روشنفکر فقط یک شهروند سیاسی بود، کنش او در کنار هر بازیگر سیاسیِ دیگر تنها یک انتخاب شخصی تلقی می‌شد. اما روشنفکر، به‌ویژه کسی که چند دهه در باب مدرنیته، زبان، سکولاریسم و عقلانیت نظریه‌پردازی کرده، در مقام «تولیدکننده‌ی افق مفهومی» قرار دارد.  از این رو، کنش سیاسی او فقط سیاسی نیست؛ درضمن، بار نمادین و نظری دارد.

در مورد داریوش آشوری یک جنبه‌ی مسئله به‌نظر می‌رسد همین‌جاست.

حال پرسش این است: آیا هم‌نشینی نمادین او با رضا پهلوی ــ که سرمایه‌ی سیاسی‌اش به‌طور بنیادین از «نام» و «تبار تاریخی» می‌آید ــ بازگشت به همان منطق شخصی‌سازیِ سیاست نیست؟

بنیامین میان دو شیوه‌ی فهم کنش انسانی تمایز می‌گذارد: کنش به‌مثابه‌ی تحقق تقدیر؛ و کنش به‌مثابه‌ی تصمیم اخلاقی. پس با توجه به هر موضع سیاسی، این پرسش مطرح می‌شود که آیا آن موضع از جنس تقدیر بوده یا از جنس کاراکتر یا منش.

پرسش متواضعانه‌ی این یادداشت را تکرار کنیم: آیا این رویکرد آشوری، ناخواسته، تخیل سیاسی جامعه را دوباره به مدار منجی‌محوری سوق نمی‌دهد؟ آیا این موضع‌گیری، حتی اگر نیّت آن ملی باشد، در سطح نمادین بازتولید همان منطق اسطوره‌ای نیست که نهضت روشنفکری مدرن قرار بود از آن فاصله بگیرد؟

روشنفکر در لحظه‌ی بحران دو انتخاب دارد: یا اصول خود را به نام فوریت تاریخی تعلیق کند؛ یا بکوشد حتی در دل بحران، سطح نهادین و مفهومی سیاست را حفظ کند.

انتخاب اول قابل فهم است، اما بی‌هزینه نیست. داریوش آشوری آن‌قدر فرهیخته است که بداند کار هیچ رهبری تنها به دوران گذار ختم نخواهد شد و این قصه سر دراز دارد.

اگر مدرنیته فقط در دوران عادی معتبر باشد و در بحران کنار گذاشته شود، آیا هنوز مدرنیته است یا صرفا رتوریکی برای روزهای آرام؟

نقد عمیق‌تر شاید این باشد:

روشنفکری ایران طی یک قرن گذشته بیشتر در سطح مفاهیم و ترجمه و نقد فرهنگی فعال بوده، اما کمتر توانسته میدان نهادی مستقل بسازد. از این‌رو، در لحظه‌ی بحران، افق عملیِ جایگزین در اختیار ندارد و ناچار به هم‌نشینی با بازیگرانِ موجود می‌شود. اگر چنین باشد، مسئله نه یک خطای فردی، بلکه محدودیت تاریخیِ روشنفکری ایرانی است.

اما حتی در این صورت نیز پرسش باقی است: آیا آگاهی به این محدودیت، رسالت مضاعفی برای روشنفکر ایجاد نمی‌کند؟

 اما پس‌روی از ایده‌ی نهاد مدنی به‌سوی سیاست هویّت، حتی با نیّت خیر، چیزی از پیامد منفی نمادین آن نمی‌کاهد. و این همان جاست که روشنفکر رسالت دارد درباره‌اش توضیح دهد، اما نه با ارجاع به فوریّت سیاسی، بلکه با استدلال نظری.  

در متن «تقدیر و کاراکتر»، بنیامین می‌گوید کنش انسانی یا در افق «تقدیر اسطوره‌ای» فهم می‌شود، یا در افق «منش اخلاقی». اما نکته‌ی مهم این است که منش فقط نیّت درونی نیست؛ منش در عرصه‌ی ظهور، در ساحت عمومی معنا می‌یابد. یعنی کنش اخلاقی وقتی در جهان ظاهر می‌شود، وارد شبکه‌ای از معناها و پیامدها می‌شود. روشنفکر یک فرد خصوصی نیست؛ او در میدان نمادین عمل می‌کند و اگر کنش سیاسی بدون توضیح نظری رها شود، خطر این هست که در افق «تقدیر تاریخی» فهم شود، حتی اگر از نیّت اخلاقی برخاسته باشد.  

مسئله پس دیگر «رضا پهلوی» یا یک موضع خاص نیست؛ مسئله این است که کنش روشنفکر طبق تعریف موظّف است از منطق تقدیر جدا شود و در منطق استدلال و مسئولیت قرار گیرد.

در عین حال، با وفاداری به چارچوب مقاله باید گفت: این نقد، نشان‌دهنده‌ی بحران است، و نه توجیه‌کننده‌ی تقدیر. تنها چیزی که انسان را از تقدیرش می‌رهاند، منش‌اش است. کنش یک روشنفکر، حتی اگر با گفتمانش [۳] متناقض باشد، سرنوشت مدرنیته‌ی ایرانی را تعیین نمی‌کند، چون مدرنیته‌ در گرو مواضع یا اراده‌ی یک نفر نیست؛ اما می‌تواند نشانه‌ای باشد از اینکه در لحظه‌ای ایستاده‌ایم که تمایز میان تقدیر و کاراکتر، تمایز بین اسطوره و سیاست مدرن دوباره مه‌آلود شده است.

…………………….

زیرنویس‌ها

۱- ایده‌ی تمایز میان «تقدیر» و «کاراکتر/منش» برگرفته از مقاله‌ی «Schicksal und Charakter» اثر والتر بنیامین است. بنیامین در این متن با این تصور رایج در سنّت اخلاقی و فرهنگی درگیر می‌شود که گویا صفات فرد یا ملت حامل سرنوشت آن‌هاست. او نشان می‌دهد آنچه «تقدیر» نامیده می‌شود به قلمرو اخلاق تعلق ندارد، بلکه ریشه در ساختاری اسطوره‌ای دارد؛ ساختاری که در آن گناه و مجازات درهم‌تنیده‌اند و داوری پیش از کنش می‌نشیند. در منطق اسطوره‌ای، انسان پیشاپیش در شبکه‌ای از تقصیر و مکافات قرار می‌گیرد و رویدادها رنگ کیفر به خود می‌گیرند. از این‌رو، استنتاج سرنوشت از «ذات» یا «کاراکتر» ــ چه در سطح فردی و چه جمعی ــ بازتولید همان منطق اسطوره‌ای است که توصیف را به ضرورت و وضعیت را به تقدیر بدل می‌کند. بنیامین تأکید می‌کند که کاراکتر، مجموعه‌ای از خطوط یا صفات متمایز است، اما این صفات به‌خودیِ‌خود حامل حکم تقدیری نیستند. پیوند دادن کاراکتر به سرنوشت، جهشی نظری است که داوری پیشینی، طبیعی‌سازی وضعیت و تبدیل امکان تاریخی به ضرورت را در پی دارد. تمایز مرکزی مقاله آن است که وضعیت‌های تاریخی ممکن است «اسطوره‌ای» شوند، اما این امر به معنای وجود یک ذات تقدیری در افراد یا ملت‌ها نیست.

متنِ «Schicksal und Charakter» که در  سال ۱۹۷۷     توسط  انتشارات Suhrkamp Verlag  در کتاب  Gesammelte Schriften – Band II: Aufsätze, Essays, Vorträge. 3 Teilbände  («گزیده آثار – جلد دوم») در بخش سوم منتشر شده است.  این کتاب مجموعه نوشته‌های انتخاب‌شده والتر بنیامین از  سال‌های ۱۹۲۰ تا ۱۹۴۰  است.

نسخه‌ی اصلی متن آلمانی را می‌توانید به‌صورت آنلاین از این لینک مشاهده کنید:

[http://www.textlog.de/benjamin-schicksal-charakter](http://www.textlog.de/benjamin-schicksal-charakter)

 ۲ –  

Schicksal  در سنّت فکری آلمانی ـ به‌ویژه در بافت اسطوره‌ای و تراژیک ـ بار معنایی تیره و ناگوار دارد. در کاربرد کلاسیک (مثلاً در تراژدی یونانی یا نزد متفکرانی مثل نیچه و بنیامین)، Schicksal غالبا به نیرویی گره خورده است که با رنج، گناه، مکافات و بدبیاری همراه است، نه صرفا یک «سرنوشت خنثی». در متن «Schicksal und Charakter» بنیامین بر همین جنبه تأکید می‌کند:
Schicksal   در حوزه‌ی اسطوره قرار دارد و با Schuld (گناه/تقصر) و Unglück (بدبختی/ناخوشبختی) هم‌بسته است. بنابراین او از «سرنوشت» به معنای خنثی یا مثبت سخن نمی‌گوید، بلکه از نوعی تقدیرِ اسطوره‌ایِ گناه‌آلود حرف می‌زند. منظور از تقدیر در این متن، تقدیر الهی نیست، بلکه تقدیر اسطوره‌ایِ پیوندخورده با گناه و بدبیاری است.

 در زبان فارسی نیز بار معنایی «تقدیر» باری منفی است. حافظ می‌سراید: «گفتم که خطا کردی و تدبیر نه این بود/ گفتا چه توان کرد چو ‌تقدیر چنین بود» و یا به‌صورت بارزتر در مولوی: «ز تقدیر همه خلق کر و کور شدستند/ ز کر و فر تقدیر و ز تقدیر بجستم»

۳- بسیاری از واژگان نظری رایج در فارسی امروز، مانند «گفتمان» و «برون‌سپاری»، «درس‌گفتار» و «همه‌پرسی» و … از ابداعات داریوش آشوری است و نقش او در تحول زبان مفهومی فارسی انکارناپذیر است.

برچسب ها

اين نوشته را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذاريد

توجه: کامنت هایی که بيشتر از 900 کاراکتر باشند، منتشر نمی‌شوند.
هر کاربر مجاز است در زير هر پست فقط دو ديدگاه ارسال کند.

اشتراک
اطلاع از
guest

0 نظرات
جدیدترین
قدیمی ترین
بازخورد درون خطی
مشاهده همه نظرات

آگهی

0
لطفا اگر نظری دارید برای ما ارسال کنید.x