از همان روزهای تظاهرات دی ماه ایران و بعدتر تجمعات پر شمارِ بی سابقه در خارج از کشور ولوله ای به پا شد.
گروهی از مفسران و تحلیل گران سیاسی همه فن حریف و پیشگامان اپوزسیون مجازی هر کدام با چند تا چندین هزار مخاطب که بعضا دسته جات فحاشی سایبریِ ضدشان هم جزوشان هستند به همراهی صدها کانال شخصی مجازی دیگر در تلاش برای توضیح و توجیه و دادن آرامش و قوت قلب به خود و دیگران ویدیو ها را زیر سیستم های سنجش خود گذاشتند تا دسته جات و شعارهای جاوید شاهی و پهلوی پرستی سوار شده بر ویدیوهای جعلی، یا در غیر آنصورت اثبات کم تعداد بودنشان، را بیرون بکشند و افشا کنند و خود و جماعتی نگران را دلگرمی دهند.
آنها با ندید گرفتن ویدیوهای دیگر، رضا پهلوی رهبر خودخوانده را که دو سه هفته پیش از آن فراخوان یلدا داده بود اما کسی وقعی نگذاشت و ما هم مسخره کردیم را افشا کردند که با کمک اسراییل و ارتش سایبری به هر دری می زند تا سوار گرده ایران شود حتی با صداگذاری روی ویدیوهای مردم اسیر درمانده در خیابان ها.
بعد هم که آن نابکار در حسرت تاج، عجولانه در همراهی با دیوانه ی مو نارنجیِ در حسرت جایزه نوبل، که دنیا را به هم ریخته و به پناهندگان ایرانی هم رحم نمی کند، فراخوان داد مردم به خیابان ها بریزند و اشغال کنند. که کشتار شدند.
تحلیل گران و مفسران کذائی بین کمی محکوم کردن آن نابکار تا محکوم نکردنش، و همگی هم شوکه شده از کشتار، هر زمان خواستند اسم نابکار را بیاورند باید قبلش حتما بگویند ٬٬البته ما تاکید می کنیم مقصر و عامل کشتار شخص خامنه ای است،، تا مبادا شبهه طرفداری ایجاد شود. به همان وضعی که هر کس خواست کلامی در مورد غزه و وضعیت فلسطینی ها بگوید باید حتما ابتدا حمله حماس را با شدتی چند برابر و با پیشوند و پسوند تروریست به توان سه محکوم کند والا ضد یهود است.
بعد از تلاش ها و تجزیه و تحلیل ها که نشان دهند انشاالله گربه است و پهلوی آنچنان نفوذی ندارد بلکه بر اساس سنت خانوادگی جعل و دزدی کرده، قضایای فراخوان و تظاهرات اخیر در اروپا و کانادا و مخصوصا آخرین آن در مونیخ پیش آمد.
عده ای خطکش و ذره بین آوردند و بر مانیتورها خود و یا روی تصاویر چاپ شده ی تجمع مونیخ خط کشیدند و تقسیم بندی شطرنجی و تحلیلی کردند و با استفاده از چرتکه های کامپیوتری شماردند و ثابت کردند که نخیر دویست و پنجاه هزار نفر نبوده بلکه حداکثر پنجاه هزار نفر بودند. بگذریم که پهلویست ها لطف فرمودند و فقط تا پانصد هزار بالا رفتند. همین تحقیق و تحلیل را در مورد تجمع و راه پیمائی تورنتو کانادا هم انجام دادند.
عده ای جلوتر رفتند و با ترازو وزن کردند که یک چاق میتواند چند برابر چند نفر لاغر باشد پس در نتیجه وزن سیاسی پهلوی کم است.
مفسرین و تحلیل گران یوتیوپی هم برنامه ها ساختند و بر اساس یافته ها افشاگری کردند. انگار نه انگار تا چند هفته پیشتر اصلا بحث بر آن بود که طرف نمی تواند چند صد نفر جمع کند. و حالا جلودار مردمی پراکنده و مستاصل و عصبانی شده است.
از طرف دیگر هم یکی دو دسته جمهوری خواه فراخوان گردهم آئی سراسری در شهر کلن آلمان و بروکسل دادند. در زمانی کوتاه چندین حزب و گروه و دسته و انجمن و ائتلاف بزرگ و کوچک، در مقایسه سابقه و عناوین شان،هم اعلام مشارکت کردند.
نوری به قلب هایمان بارید و گرم شدیم و هیجان زده که بالاخره برای شروع هم که شده گروهی از سازمان ها و احزاب رنگارنگ نام آشنای پر سابقه با هم همراه شده اند. روزنه ای به آینده ی روشن باز شد. دو نفر از دوستان هم منفردانه به سهم خود تا توانستند در کانالهای کم مخاطب شان اطلاع رسانی و تبلیغ کردند. تا اینکه روز موعود فرا رسید.
برآورد این بود که دو سه هزار نفر دلسوز شرکت کردند که باید قدردانشان بود. در یکی از آنها خانمی شروع به خواندن لیست بیست و چند تایی فراخوان دهندگان و مشارکت کنندگان کرد. بعد از نام آوردن ده پانزده تا بقیه را ول کرد. بخشی از آنها عناوینی داشتند که گروه ها و سازمان های چندین هزار نفری یدک می کشند مثل شورای هماهنگی، اتحاد سراسری، انجمن های، احزاب فلان، جنبش سراسری …
یکی که زحمت کشید و گزارش کوتاهی تهیه و نشر کرد در ابتدا اشاره کرد که اصلا شک داشته برود چون در اطلاعیه گردهم آیی دو نقطه را به جای بالا در پایین گذاشته بودند. لابد عده ای هم که بدلیل نبود اتوبوس یا قطار مجانی و هتل نتوانستند قدم رنجه بفرمایند مثل ده ها حزب و سازمان از کنج خانه اظهار همبستگی و همراهی کردند.
خطکش و چرتکه و ترازوی نویی که برای شمارش و وزن کشیِ طرف خودمان تهیه کرده بودیم از دستمان افتاد. جا خوردیم. توی سرمان زدیم. یخ کردیم. بعد فکر بکری به خاطرمان رسید و بارقه امیدی باز شد.
اصلا چرا به ویدیوهای مخدوش و مبتدی دیگران که از سر بی رمقی و رخوت گرفته شده اند طوری که انگار طرف، که البته باید هم قدردانش بود، برای ثبت حضور خودش گرفته اتکا کنم؟ چرا یک آمار شخصی نگیرم؟
شروع کردم به فرستادن پیغام به بعضی از فامیل و آشنایانی که بعضی سالی یکبار حال هم را می پرسیم به بهانه هایی مثل احوالپرسی و جویای وضع آشنایان در نقاط دیگر ایران. همینطور هم سرک کشیدم به صفحات دو سه نفر از دوستان سابق سالهای دور در شبکه ها.
بعد از سرشماری هفده نفر وحشت کردم و ادامه ندادم.
چشمتان روز بدتر از این را نبیند.
از سه نفر در داخل ایران:
یکی که هیچگاه سیاسی نبود و تمام سابقه نظامی اش دو سال سرباز صفر در بیست و چند سال پیش است آرم تاج و نام ارتش شاهنشاهی ایران را بالای صفحه اش گذاشته.
یکی دیگر هم که گاهی به خانواده اش کمک مالی کرده و می کنم عکس تمام قد جناب شاهنشاه آریامهر را که دستش را به طرف ابرها دراز کرده روی پروفایل تلفنش گذاشته. جلوی خودم را گرفتم مبادا به او پرخاشی کنم.
سومی که به او هم کمک کرده و می کنم و میانه ای با سیاست ندارد و موضع مرا هم نمی داند بدون اینکه اشاره ای کنم گفت: بابا یه مشت اینجا ک… گشاد هستن نمیخوان زحمت بکشن و فقط غر می زنن. والا همه چی هست. گرونی هست اما اگه خودشون رو یه تکونی بدن مشکلی ندارن. زندگی شونم روبراه تر از منه. خوشحال شدم که این یکی لااقل اصلا طرفی ندارد.
بقیه هم که در خارج از کشور در اروپا و کانادا و آمریکا زندگی می کنند، و همگی به اصطلاح تحصیل کرده و اغلب نسبتا مرفه اما نادان فرهنگی و سیاسی ولی برانگیخته:
بجز یک نفر و نصفی٬ بقیه بین طرفداری از شاهزاده شان رضا پهلوی بعنوان رهبر گذار تا شاه دوستان ٬٬گورپدر چپ ها که ما را به اینجا رساندند،، همراه با عکس مونتاژ رضا در لباس فاخر شاهی با ده ها مدال بر سینه و علم آریایی در دست در پروفایلشان طیفی شده اند که نمیشود چند کلمه با انها از دمکراسی و حقوق مردم و آینده حرف زد چه رسد به اینکه بخواهی و اصلا بگذارند از گذشته و تاریخ و دمکراسی و حکومت مردم برایشان بگویی.
محترم ترین شان ترش و قهر می کنند٬ و با فرهنگِ پهلوی ترین شان طعنه می زنند و فحش می دهند.
آن نصف نفر٬ یعنی در وسط گیر کرده و منتقد دوران شاه٬ که از کشتار حکومت برانگیخته و مدافع رهبری رضا از سر استیصال و همینطور خواستار حمله نظامی بود را با یک ساعت و نیم صحبت و دلیل آوردن به راه آوردم. در آخر گفت: ول کن بابا ما که اصلا کاری نمیتونیم کنیم ای کاش یه حمله ای چیزی بشه اینا بر بیفتن.
نفر دیگر هم که از آقا بالاسر و رهبر بدش می آید وقتی جناب خانم ولیعهدِ شاه رضا در لس آنجلس پیام انگلیسی داد برانگیخته شد و بیشتراز گذشته از شاهی فاصله گرفت.
این مثال های واقعی وضعیت موجود جامعه ایران و ایرانیان٬ بویژه در خارج از کشور٬ را برایم ترسیم می کند.
استیصال و عصبیت و استرس و توهم و نوستالژی و… و تمنا و احساس اضطرار برای تغییر حکومت.
بخش بزرگی بیسواد سیاسی٬ فرهنگی٬ و تاریخی٬ تهی از عقلانیت و دنباله روهای مسخ شده که نه می دانند و نه می خواهند بدانند و نه اهمیت می دهند مسیرشان به کدام آینده می رسد. آنها می خواهند به گذشته برسند.
بخشی دیگر عصبانی از وضعیت و نبود هیچ روزنه ی دیگری چاره شان را در دنباله روی و همراهی با دیگران می بینند و مثل همان دیگران اصلا در مورد اینکه جماعت شان شاید بطرف دره عمیق می دود فکر نمی کنند. نمی توانند فکر کنند. اگر بتوانند هم برایشان مهم نیست فکر کنند.
چه باید کرد؟
هیچ!
با تاکید می گویم هیچ.
بهتر این است ده ها دسته و انجمن تک یا دو سه نفره به همراه احزاب و سازمان ها و شخصیت های باد شده جمهوری خواه و جمهوری دوست و چپ و غیر چپ بی اثر پر گرد و خاک، که در امنیت خارج وحشت دارند عضو بگیرند، یا عضو شوند، و همراه شوند و ریسک کنند و با داخل ارتباط برقرار کنند، سکوت کنند تا در نبود هیاهو برای هیچ آن معدود کسانی که در حال کار عملی هستند فضا پیدا کنند و دیده شوند و رو بیایند.
و البته چنین نخواهد شد. اما سکوت بهتر از ایجاد امید کاذب و دلسردی و فضاحت پر حرفی بی عملی و گرد و خاک هوا کردن خواهد بود.
این مرداب راکد تا توانسته در هر قیام و حرکت جامعه گل – تلفظش با خودتان – های کوچک و بزرگ زائیده. بارها هم بعضی از گل ها دو سه پاره شده و به تراکم اضافه کرده اند. گاهی هم بعضی به یکی دو گل دیگر چسبیدند اما روزنه ای برای به حرکت در آمدن باز نشد که هیچ، غلظت هم بیشتر شده.
تلفنم دینگ دینگ کرد.
چهار پنج حزب و سازمان به روال معمول همیشگی چهارده پانزده اطلاعیه و بیانیه -به خیال خودشان بسیار مهم- برای لابد صدها هزار مشتاق مجازی در انتظار خود صادر کردند.
مدتهاست فقط تیترها را می بینم و می گذرم. می دانم چه نوشته اند. آنقدر تکرار و کپی کرده اند و کپی کرده اند و تکرار کرده اند که می توانی بو بکشی به جای خواندن شان!
نگران از آینده اما:
دیدن مراسم مردم بر مزار کشته شدگان اخیر و شنیدن نام صمد بهرنگی و ماهی سیاه کوچولویش از زبان پدری در انبوه شرکت کنندگان بر مزار رها دختر نازنین ماهی سیاه کوچولویش، که اشکم را در آورد،
و شنیدن مخالفت با مرگ بر این و آن گفتن از دهان پدر سپهر بر مزار پسر رشیدش،
و سخن پدر مهدی بر مزار پسرش که پیش از کشته شدن به جاوید شاه نه گفت و توجه دادن به ضرورت جلوگیری از حکومت فردی و خطر استبدادی دیگر،
و سرود خوانان ٬٬از خون جوانان وطن لاله دمیده،، و گفتن نه به ستمگر بر مزار آرنیکا،
و شعار مرگ بر ستمگر چه شاه باشه چه رهبر دانشجویان دانشگاه،
و شنیدن سرود آفتابکاران از گروهی دیگراز دانشجویان،
دلگرمم کرده.

