در تاریخ سیاسی معاصر، معمولاً پیش از تسلط یک جریان یا حزب فاشیستی بر یک کشور، آن جریان از پشتوانهای مشخص برخوردار بوده است، قدرت سیاسی، حمایت مالی گسترده، یا نیروی نظامی سازمانیافته. بر بستر چنین پشتوانهای است که یک رهبر کاریزماتیک با وعدههای رنگین، شعارهای پوپولیستی و تحریک احساسات عمومی، جامعه را مجذوب کرده و تا رسیدن به هدف نهایی با خود همراه میسازد.
اما در ایران، مطابق بسیاری از تجربههای تلخ تاریخی، همهچیز به شکلی وارونه و کاریکاتوری در حال تکرار است. آنچه امروز با نام «آلترناتیو» یا «نجات ایران» عرضه میشود، نهتنها فاقد ویژگیهای کلاسیک فاشیسم سازمانیافته است، بلکه حتی از حداقل انسجام، پایگاه اجتماعی و توان رهبری نیز بیبهره است. رهبر و هوادارانی که نه اتکایی به نیروهای مردمی دارند و نه توان سازماندهی اجتماعی؛ بلکه عمدتاً بر قشری خاکستری، پراکنده، غیرسیاسی و هیجانزده در داخل و خارج کشور تکیه کردهاند.
این طیف، که بخش قابل توجهی از آن، درک روشنی از تاریخ، فلسفه سیاسی، مناسبات بینالملل و تجربههای ویرانگر مداخلات خارجی ندارد، ابتدا، عملا کار خود را با لمپنیسم، یعنی فحاشی و خشونت و ضرب و جرح و تهدید دگر اندیشان، برای خفه کردن هر صدای مخالف شروع کرده است که این البته برای ایجاد ترس، یکی ازکار بردی ترین ابزار های فاشیسم است؛ سپس جنگ و حمله نظامی دشمنان ایران و ملت ایران را نیز تئوریزه کرده و بهسادگی آن را عامل آزادی و رهایی میهن پنداشته و سعی در تحمیل آن به دیگران بویژه همان قشر خاکستری می باشد. گویی سرنوشت کشورهایی چون عراق، لیبی، سوریه و افغانستان هرگز وجود خارجی نداشته یا اینکه حداقل هیچ درسی برای آنان نداشته است. در نگاه این جماعت، نه «کشور» معنا دارد و نه «ملت»؛ فقط کشتار و ویرانی، اگر به نام تغییر قدرت باشد، قابل توجیه است.
در مرکز این پروژه، فردی قرار دارد که طی دههها فرصت در خارج از ایران، کمترین توان، اراده یا لیاقت سازماندهی سیاسی از خود نشان نداده است. شخصی که نه نشانی از میهندوستی در گفتار و رفتار او دیده میشود، نه از دانش، شجاعت و توان سخنوری یک رهبر سیاسی، حتی در قالبهای اقتدارگرا، برخوردار است. کارنامهٔ او بیش از هر چیز، به زیست اشرافی با سرمایههای ملی خارج شده از کشور، فاصلهگرفتن از مردم ایران و مصونسازی خود و خانوادهاش از هرگونه هزینه و خطر خلاصه میشود. دختر بزرگتر وی حتا به زبان فارسی،زبان مادری خود نیز آشنایی ندارد.
اکنون، در شرایطی که برخی قدرتهای خارجی و نهادهای اطلاعاتی بینالمللی در راستای منافع و تسلط ژئو پولیتیکی خود در منطقه، زمینههایی را برای سناریوهای مداخلهجویانه فراهم کردهاند، این مدعی، با وقاحت سیاسی پا پیش گذاشته و بعد از همکاری برنامه ریزی شده با سرویس های اطلاعاتی بیگانه در کشاندن مردم ناراضی به خیابان ها، از «شراکت با آنها در حکومت آینده ایران» سخن میگوید؛ با دولتهایی که قرار است بعد از کشتار مردم و ویرانی ایران، او را به قدرت برسانند و تاج بر سرش بگذارند. اینجا دیگر نقابها نهتنها از چهره هواداران لمپن و دیگر هواداران به اصطلاح با سواد، دوران گذار میافتد، بلکه متأسفانه از چهره بخشی از سیاسیون، متفکران و روشنفکران ایرانی، بهویژه در خارج از کشور نیز فرو میافتد.
به بسیاری از این افراد که با سالها سرمایهٔ علمی، اجتماعی و اخلاقی، امروز با سکوت، توجیه یا همراهی آشکارشان، به فاشیسم عریان و مداخله خارجی لبیک گفتهاند، لازم است صریح و بیپرده گفت،
آزادی و دموکراسی، در هیچ نقطهای از جهان، از دل بمباران، اشغال نظامی و همپیمانی با قدرتهای جنگطلب زاده نشده است. تاریخ معاصر گواهی میدهد که نتیجهٔ چنین مسیرهایی، چیزی جز مرگ، ویرانی، فروپاشی اجتماعی و وابستگی بلندمدت نبوده است.
آلترناتیو واقعی برای حکومتهای توتالیتر، تنها و تنها میتواند از دل جامعه، با آگاهی، زمان، مقاومت مدنی، سازماندهی مستقل و مشارکت مستقیم مردم همان کشور شکل بگیرد. هیچ میانبُر خارجی، هیچ منجی وارداتی و هیچ فاشیسم بزکشدهای، راهی به آزادی نمیگشاید.
و اگر برخی از این روشنفکران سیاسی یا آکادمیک، در خیال خود میپندارند که پس از حمله نظامی آمریکا و متحدانش، بهسرعت وارد یک ایران «گلوبلبل دموکراتیک» خواهند شد و در ازای این همراهی، به مقام و منصبی نیز دست خواهند یافت، باید گفت:
این بوی کباب نیست؛ بوی داغ گذاشتن بر تن شماست که از همین حالا به مشام میرسد.

