در سیستم رفت و آمد شهری وقتی خطی در نقطه ای به پایان می رسد، خط دیگری برای سوار شدن پیش بینی شده است تا شما را به مقصد برساند. اما در انقلاب الزاما چنین نیست. وقتی رژیمی به پایان خط می رسد، قدرت در کف خیابان رها می شود و دعوا بر سر سوار شدن بر موج انقلاب آغاز میشود
اینجاست که گروه ها و احزاب برای تصاحب قدرت سیاسی خیز بر می دارند و جنگی بین آنها در فضای سیاسی جامعه و فضای مجازی در می گیرد. این جنگ در ابتدا با اسلحه نیست بلکه این جنگ، یک جنگ رسانه ای همراه با وزن کشی خیابانی با شعارهای گوناگون و متضاد است. این دوره، دوره انقلاب، تبلیغات و پروپاگاندا است. همه چیز سیال و دائما در حال تغییراند. بیش از هر چیز خود آدم ها هستند که تغییر می کنند. اینجا دیگر کسی مثل دیروز خود نیست. بی تفاوتی کنار گذاشته میشود، نقاب ها کنار می روند، ذهن ها عوض میشوند و واقعیت آدمها عیان می گردد، هیجان ها فوران می کنند و افکار مرتب دگرگون میشوند، ائتلاف های قدیم به هم می خورند و ائتلاف های جدیدی بوجود می آیند، روابط دوستانه دستخوش تغییر می شود و جا ها به کلی عوض می شوند.
دوره انقلابی، معمولا دوره عقلانیت نیست, دوره مستی, شور و شعف انقلابی و پوست اندازی است. دوره تخریب است. می گویند: «خراب کن آنچه تو را خراب می کند!»
معمولا حزبی و جریانی در این نبرد انقلابی دست بالا پیدا می کند که از نقشه و امکانات مالی و قدرت رسانهای بالاتری برخوردار باشد و از حمایت های دولت ها بهره مند باشد.
جنگ رسانه ای مهمترین فاکتور برای تهیج و بسیج توده مردم و کسب رهبری اعتراضات است. در این جنگ رسانه ای اکثر توده های مردم طرف نیرویی قرار می گیرند که قوی تر بنظر می رسد و صدای بلندتری دارد.در حقیقت اینجا رسانه است که انقلاب را می کند.
در دوران انقلابی هم رنگ جماعت شدن کم هزینه تر است و مسئولیت و تبعات منفی آن را می توان به گردن جمع انداخت و خود را تبرئه کرد. در اصطلاح عامیانه هم می گویند وقتی نمی دانی چه چیزی درست است و یا کدام راه صحیح است همان کاری را بکن که اکثریت انجام می دهند!!. چون اگر اشتباه کردید، عقل جمعی اشتباه کرده است و آدم می تواند کمی وجدان خود را آرام کند و مسئولیت خود را کم رنگ جلوه دهد یا اصلا بگوید: من چه می دانستم که اینطور میشود.
مردم در چنین شرایطی معمولا روی اسبی شرط بندی میکنند که شانس برنده شدنش بیشتر است، چون می خواهند در شادی بعد از پیروزی شریک باشند. آنها دیگر کاری به اصالت اسب و بومی بودن یا نبودن اسب، تغذیه و پرورش اسب و دوپینگی بودن یا نبودن اسب ندارند.از نظر آنها اسب برنده اسب خوبی هست و همین احساس برنده شدن لذت بخش است.
در شرایط انقلابی خیلی زود نیروهای اجتماعی به اکثریت و اقلیت تقسیم می شوند و جامعه دوقطبی میشود. اکثریت به این خاطر اکثریت میشود که چهار چوب آماده و ساده عرضه می کند و نیازی به تفکر و کنکاش برای پیدا کردن راه حل ندارد. مثل مذهب هست که امید و رویا می فروشد. و از آنجاییکه مردم هم دیگر صبور نیستند و از مسئولیت پذیری شخصی هم گریزانند ترجیح می دهند جذب اکثریت شوند. در مقابل این تفکر، استقلال فکری و مسئولیت پذیری قرار دارد.
ما معمولا فکر می کنیم که آنچه که فکر می کنیم، افکار خود ماست. اما اینطور نیست. افکار همه ما افکار دیگران است. مثلاً اگر شما فردی را برای مدتی از همه ابزار ارتباط جمعی مثل رادیو و تلویزیون و جراید و سوسیال مدیا منع کنی، عملا چیزی برای گفتن ندارد. یا کسی که اصلا به موضوعی مثل سیاست بی علاقه است، نمی تواند راجع به موضوعات مبرم روز اظهار نظر کند.
ما اینجا فقط قدرت انتخاب داریم که چه روزنامه ای بخوانیم، چه سایت های اینترنتی را دنبال کنیم، به کدام رادیو گوش دهیم و با چه افرادی دوستی کنیم و….
«تو اول بگو با کیان زیستی ،پس آنگه بگویم که تو کیستی».
انتخاب اولیه ما سرنوشت فکری ما را می سازد. همین که وارد فرقه، گروه با جمعی شدیم، اگر هوشیار نباشیم که معمولا نیستیم، ذهن ما افکار جمع را در خود ذخیره می کند، رسوبات این افکار موجب تشکیل سنگ های سختی می گردد که به ندرت قابل تخریب هستند. از اینجا دیگر هر عضو گروه از دیگری تقلید میکند تا پذیرفته شود، وگر نه طرد خواهد شد.
برای انقلاب کردن نیاز به یک نقشه جامع است، نقشه ای که باید از موفقیت آمیز بودن آن مطمئن بود. باید مثل سیستم رفت و آمد شهری، وقتی خطی در نقطه ای به پایان می رسد، خط دیگری برای سوار شدن پیش بینی شده باشد تا شما را به مقصد برساند، در غیر اینصورت مسافرین مستأصل شده. اینجاست که سر و کله گروه های مسلح پیدا می شود تا به شما برای زنده ماندن «کمک» کنند.
داشتن نقشه بد برای انقلاب، بدتر از بدون نقشه بودن است! بدون نقشه بودن حداقل موجب میشود که فعلا تحمل کنیم، بیشتر فکر کنیم، با دیگران مشورت کنیم، نقشه را با دیگران تصیح کنیم. اما اگر با نقشه بد مثل جنگ، شروع به تخریب کنیم، نمی توانیم چیز خوبی بسازیم. تخریب کردن همیشه ساده تراز ساختن است.
اینجا صحبت از انقلاب است و نه یک پروژه یا بیزنس کوچک.اینجا صحبت از سرنوشت ۹۰ ملیون انسان است، صحبت از یک سرزمین و فرهنگ تاریخی است. نمیشود بدون نقشه جامع و بدون مشارکت فعال مردمی که در اینجا زندگی می کنند با یک جنگ خیابانی و یا با کمک یک تجاوز خارجی انقلاب کرد و چیز بهتری ساخت کلاه نیست وطن تا که از سرم برداشتند، فکر کلاهی دگر کنم
سوم اسفند ۱۴۰۴




