
اواسط سال ۲۰۰۷، تنش میان ایران و آمریکا، اگر نه به شدت امروز، اما به مرحلهای نزدیک به تقابل نظامی رسیده بود. جرج بوشِ پسر، که سقوط صدام حسین در عراق و برچیدن حکومت طالبان در افغانستان را در کارنامه خود داشت، در صدد حذف دومین و سومین اعضای «محور شرارت» در منطقه خاورمیانه بود. دستگاه رهبری ایالات متحده، آمریکا عراق و سوریه را محور شرارت میدانست و در تلاش برای به زیر کشیدن حاکمان این کشورها بود.
نتایج سقوط صدام حسین در سال ۲۰۰۳، اگرچه کام رهبران آمریکا را تلخ کرد، اما برای حاکمان ایران موهبتی بزرگ و تحقق آرزویی دیرینه بود. حذف رقیب قدرتمند منطقهای که در طول هشت سال جنگ، نتوانسته بود آن را شکست دهد، اکنون توسط دشمن قدرتمند دیگری انجام شده بود. با از میان رفتن صدام حسین، از دو جهت دست ایران برای گسترش نفوذ و تقویت نیروهای نیابتی بازتر شد. فلسطینیها که تا پیش از آن، در سایه حکومت سنی عراق کمتر به حمایت ایران نیاز داشتند، بیش از پیش به ایران نزدیک شدند و خود عراق نیز عملاً به حوزه نفوذ ایران بدل شد.
نفوذ ایران در منطقه، علاوه بر آنچه «هلال شیعی» نامیده میشود، به دیگر جنبشهای اسلام سیاسی در منطقه و حتی فراتر از آن گسترش یافت. در مقابل، دامنه جنگ منطقهای آمریکا، که قرار بود ایران و سوریه را نیز به سرنوشت صدام حسین دچار کند، عملاً متوقف شد. با به قدرت رسیدن دموکراتها در آمریکا، این روند تا حمله ۷ اکتبر حماس در سال ۲۰۲۳، در کشوقوس مذاکرات و تنشهای کنترلشده ادامه یافت.
در تمام این سالها، ایران با تکیه بر نیروهای نیابتی خود، جنگی پنهان علیه اسرائیل و نیروهای آمریکایی در منطقه را هدایت میکرد. اگرچه حمله هفتم اکتبر، که با اجرای حماس و با حمایت و هدایت ایران همراه بود، ضربهای امنیتی بزرگ به اسرائیل وارد کرد، اما در ادامه، به نقطه آغاز افول نیروهای نیابتی ایران، شکستهای پیدرپی آنان و در نهایت تضعیف و سرانجام سقوط مهمترین متحد منطقهای ایران، یعنی دولت اسد، انجامید.
با گسترش درگیریها و ورود مستقیمتر اسرائیل و آمریکا به تقابل با شبکههای وابسته به ایران، دامنه جنگ بهتدریج به داخل مرزهای ایران نیز کشیده شد. گسترش نیروهای نیابتی و انتقال میدانهای درگیری به خارج از مرزهای ایران، راهبردی بود که به نظر میرسد رهبران جمهوری اسلامی، و در رأس آنان علی خامنهای، برای دور نگه داشتن خاک ایران از پیامدهای مستقیم جنگ دنبال میکردند.
اکنون، یکبار دیگر جنگ، نه با کمک نیروهای نیابتی و در فراسوی مرزها، بلکه اینبار در داخل ایران، بیش از هر زمان دیگری نزدیک به نظر میرسد. ترامپ تهدید کرده است که اگر مذاکرات با ایران به نتیجه قابلتوجهی نرسد، برای ایران «بد تمام خواهد شد». حضور ناوها و تجهیزات رزمی پیشرفته در آبهای پیرامون ایران و نقلوانتقالات گسترده نظامی، در کنار افزایش فشار روانی بر رهبران جمهوری اسلامی، احتمال آغاز یک جنگ نسبتاً گسترده را بیش از هر زمان افزایش داده است.
این در حالی است که جامعه ایران هنوز زیر بار کشتار قساوتبار دیماه در شوک به سر میبرد و به تمامی نتوانسته است کمر راست کند. کشور در آستانه جنگ است. این جنگ میتواند پیامدهای متفاوت و پیچیدهای برای ایران بهدنبال داشته باشد. در چنین شرایطی، صرفِ ابراز آرزو یا نفرت نسبت به جنگ، بهتنهایی نمیتواند بازتابدهنده مسئولیت نیروهای سیاسی در شرایط بغرنج کنونی باشد.
سرکوبِ بیرحمانه مردم معترض و بنبست در مسیر گشایش مسالمتآمیز برای تغییر قدرت، شرایطی را پدید آورده است که علاوه بر هواداران نظام پادشاهی، که بخت بازگشت به قدرت را به حمله آمریکا و اسرائیل گره زدهاند؛ بخش بزرگی از مردم و بسیاری از فعالان سیاسی دیگر نهتنها مخالفتی با آغاز جنگ ابراز نمیکنند، بلکه برخی از کنشگران مستقل سیاسی، حتی خواستار مداخله نظامی هستند.
روایتهای مخالفان و موافقان جنگ، اگرچه میتواند شکاف میان ایرانیان را عمیقتر کند، اما احتمالاً تأثیر تعیینکنندهای بر وقوع یا عدم وقوع حمله آمریکا نخواهد داشت. آنچه در این میان مغفول میماند، پیامدهای جنگ است. آیا جنگ به سقوط جمهوری اسلامی خواهد انجامید؟ آمریکاییها، اگرچه همانگونه که ترامپ گفته بود «چیز بدی نخواهد بود»، اما آشکارا از تغییر نظام سخن نمیگویند.
احتمالاً اگر جمهوری اسلامی خود را در معرض تهدید فروپاشی نبیند، در برابر حملات آمریکا واکنش تعیینکنندهای نشان نخواهد داد. نقشه دستگاه سیاستگذاری آمریکا مشخص نیست، اما با توجه به کشتار گسترده مردم و وجود مؤلفههای دیگری، نظیر بلوچها در شرق و کوردها در غرب کشور، که از نظر انسجام سیاسی و آمادگی جمعی در وضعیت متفاوتی قرار دارند، احتمالاً شاهد تکرار الگوی واکنش مردم در جنگ دوازدهروزه نخواهیم بود.
اگر ضربه نظامی آمریکا و متحد اسرائیلیاش بهگونهای باشد که دستگاه رهبری جمهوری اسلامی را زمینگیر کند، احتمالا وقوع نتایجی مشابه آنچه پس از جنگ بوشِ پدر در کویت و عراق رخ داد، دور از انتظار نخواهد بود.
اینکه نهایتاً آمریکا به ایران حمله نظامی خواهد کرد یا نه، و در صورت چنین حملهای ابعاد آن چگونه خواهد بود، هنوز بهدرستی معلوم نیست. اما اگر در بازه کوتاه زمانی تعیین شده از جانب ترامپ، احتمال را بر شکست مذاکره و بستن دریچه گفتگو بگذاریم و در نهایت وقوع حمله نظامی آمریکا را، طبق گمانهزنی برخی محافل اپوزیسیون و رسانههای نزدیک به پنتاگون، قرار دهیم، باید انتظار تهاجمی محدود، مهارشده و در عین حال کوبنده را داشت؛ تهاجمی که در آن نابودی تاسیسات اتمی، تجهیزات موشکی هدایتشونده و دیگر نقاط استراتژیک نظامی سپاه ـ که احتمالاً تا هزاران نقطه را در بر خواهد گرفت ـ در دستور کار فرماندهان نظامی پنتاگون قرار گیرد.
بر اساس چنین برداشتی، حمله باید ظرف مدت کوتاهی به اهداف تعیینشده برسد؛ جنگی که در آن توان نظامی و لجستیکی ایران بهگونهای درهم کوبیده شود که هرگونه تلافی احتمالی، دستکم در کوتاهمدت، مختل شود. جنگ بوشِ پدر در ماجرای کویت (۱۹۹۰) و عملیات بوشِ پسر در عراق، میتواند تصویر روشنی از شدت و کوبندگی چنین عملیاتی ارائه دهد.
اینکه آمریکا و متحد احتمالیاش اسرائیل توان اجرای عملیاتی در چنین ابعادی را دارند یا نه، به نظر غیرقابل تردید است. اما اگر چنین حملهای صورت گیرد، تأثیر آن بر ایران و منطقه چه خواهد بود؟ با توجه به خیز شاهزاده و هواداران او برای جلوس دوباره و قبضه قدرت، اپوزیسیون جمهوریخواه و دموکرات در کجای این زورآزمایی قرار خواهند گرفت؟ سازمان مجاهدین که ظاهراً دور از تنش سلطنتطلبان و بدنه اجتماعی نیروهای چپ و جمهوریخواه، بر مسیر تاکنونی خود پای میفشارد، در کجای این معادلات قرار دارد؟ اتحاد نیروها و شکافهای احتمالی بر چه بنیانی شکل خواهند گرفت؟ و طرفداران ماندن در کنار جمهوری اسلامی چگونه موضع خود را تعریف خواهند کرد؟ و نهایتا چه شباهتها و تفاوتهایی میان حمله ۱۹۹۰ به عراق و حمله احتمالی آینده به ایران وجود خواهد داشت؟
پرسشهای بالا و پرسشهای بیشمار دیگر، همچنان بیپاسخ ماندهاند. با تأکید بر این واقعیت که تنها با واقعبینی و پذیرش حقیقت وجودی جامعه ایران، از نظر تنوع و انباشت خواستههای انسانی، میتوان در صورت بروز جنگ از گسترش خشونت و افزایش رنج مردم جلوگیری کرد، میتوان از هماکنون، با مقایسه برخی وجوه مشترک شرایط کنونی با عراق در سال ۱۹۹۰، بر ابهامهای موجود در تحلیلهای اخیر تا حدودی نور افکند:
پس از حمله نظامی آمریکا و متحدانش در سال ۱۹۹۰ به عراق و انهدام ماشین جنگی آن کشور و شکستن تابوی شکستناپذیری صدام، ترس مردم فرو ریخت و خشم فروخورده کوردها و شیعیان به قیام انجامید. در مدت کوتاهی، مناطق وسیعی از جنوب و شمال عراق، از جمله شهر استراتژیک کرکوک، به تصرف مردم و گروههای معارض درآمد.
این قیامها عمدتاً خودجوش و بدون سازماندهی قبلی شکل گرفتند. در شمال عراق، قیام از شهر کوچک «رانیه» آغاز شد و پیش از ورود پیشمرگان احزاب سیاسی، بسیاری از شهرها و روستاها به تصرف مردم درآمد. ماشین سرکوب حکومت عراق در این مناطق بهشدت آسیب دید.
صدام بعدها چگونه توانست، قیام شیعیان را سرکوب کند و در برابر مقاومت کوردها ناچار به پذیرش نوعی خودمختاری شود، موضوع این نوشته نیست. پرسش اصلی این است: آیا وضعیتی مشابه عراق پس از ۱۹۹۰ میتواند در ایران رخ دهد؟
برخلاف دیدگاه بخشی از ملیگرایان ایرانی که تنوع ملی در ایران را انکار میکنند، ایران کشوری با تنوع گسترده هویتی و مطالبات ملی است. انکار این واقعیت نهتنها راهگشا نبوده، بلکه به تشدید این مطالبات انجامیده است. در کنار نفرت عمیق مردم پس از کشتار هزاران نفر از مردم شهرهای مختلف ایران، موئلفەی کوردها و بلوچها و سایر ملیتهای ایران، خود می تواند پاشنەی آشیلی باشد در راستای آنچە در عراق ۱۹۹۰ گذشت.
در این میان، کوردها ویژگیهای خاصی دارند. علاوە بر دو تجربە نسبتا موفق کوردها در عراق و سوریە، آنها دارای احزاب و سازمانهای سیاسی منسجم با پایگاه اجتماعی وسیع هستند. در کردستان تشکلهای صنفی کارگری، جمعیتهای متشکل زنان، نهادهای مدنی مختلف، انجمنهای ادبی و زیستمحیطی فعال وشبکههای بههمپیوسته و منسجم وجود دارد. در مقایسە با گذشتە، رشد نرخ شهرنشینی و بالا بودن سطح دانش زنان و مردان کورد، و مهمتر از همه محصور نماندن آنها در جغرافیای کردستان، زمینههای همپوشانی و تأثیرگذاری آنها را بیشتر کرده است. خاستگاه و منشأ جنبش مترقی «زن، زندگی، آزادی» کردستان بود؛ جنبشی که نهتنها در ایران، بلکه در پهنه گسترده جهان دامن گستراند. در این راستا ترس از کوردها برای تجزیه، یک ترس موهوم و چماقی است دروغین در دست هواداران شاه و شیخ، در راستای کماثر کردن توانایی کوردها در اتحاد با نیروهای مترقی جامعه ایران.
چه با و چه بدون جنگ، جمهوری اسلامی به پایان خود نزدیک شده است. گذار به دموکراسی و پیشگیری از موج کفآلود بازگشت به نظام استبدادی پادشاهی، بدون همگرایی و هماهنگی همه نیروهایی که به ایرانی آزاد، دموکرات و کثرتگرا میاندیشند، ممکن نیست.






