دی – مجید ملکی

زیبایی

در میانِ دود و غبار

نفس کشید،

زمین

با زخم‌هایش

جوان ماند،

و هر جوان

داستانی در سینه داشت:

یکی

عکسِ محبوبش را،

دیگری

آهنگی نیمه‌خوانده را

که هنوز

جرأتِ تمام شدن نداشت.

کسی گمان می‌کرد

گلوله

می‌تواند رودخانه‌ی بهار را

از جریان بیندازد؛

نمی‌دانست

بهار

در رگ‌های این نسل

می‌جوشد،

در استخوان‌هایشان

ریشه دارد،

در نگاهشان

قد می‌کشد.

و اکنون،

هر دی که بازمی‌گردد،

نام‌ها

از زیر برف

سر برمی‌آورند،

و چشم‌ها

خیابان را

با نورِ خاطره

روشن می‌کنند.

این مبارزه

هنوز

جاری‌ست،

چون رودخانه‌ای

که هرگز

به فرمانِ هیچ زمستانی

خشک نخواهد شد.

برچسب ها

اين نوشته را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذاريد

توجه: کامنت هایی که بيشتر از 900 کاراکتر باشند، منتشر نمی‌شوند.
هر کاربر مجاز است در زير هر پست فقط دو ديدگاه ارسال کند.

اشتراک
اطلاع از
guest

0 نظرات
جدیدترین
قدیمی ترین
بازخورد درون خطی
مشاهده همه نظرات

آگهی

0
لطفا اگر نظری دارید برای ما ارسال کنید.x