در روایت اباذری، نئولیبرالیشدن اقتصاد ایران عمدتا محصول «اقتصاددانان بازار آزاد»، «متخصصان بیطرف» و مشاورانی است که رؤسای جمهور را «هدف مشورت» قرار میدهند. رؤسای جمهور -از هاشمی تا پزشکیان- اغلب در مقام سیاستمدارانی تصویر میشوند که یا «تحلیل جهان ندارند»، یا «فریب خوردهاند»، یا قربانی زبان علمنمای تکنوکراتها شدهاند. این روایت، هرچند از نظر ژورنالیستی جذاب و خشمبرانگیز است، اما از نظر تحلیلی بهشدت تقلیلگرایانه است. نئولیبرالیسم نه پروژه ذهنی چند اقتصاددان، بلکه پاسخ ساختاری سرمایهداری جهانی به بحران انباشت دهه ۱۹۷۰ بود

جنون نئولیبرالیسم یا اسطوره «مشاوران شیطان»؟
یاشار دارالشفاء: یادداشت «اقتصاد جهل در ایران» به قلم یوسف اباذری که به تاریخ ۲۴ دیماه در روزنامه «شرق» منتشر شد، بیتردید یکی از صریحترین و تندترین حملات به عقلانیت نئولیبرالی حاکم بر سیاست اقتصادی ایران است. متن با مهارت، تداوم سیاستهای تعدیل، شوکدرمانی، ریاضت و خصوصیسازی را از دولت هاشمی تا پزشکیان ردیابی میکند و نشان میدهد چگونه زبان «تخصص»، «علم خنثی» و «اقتصاد متعارف» بدل به ابزاری برای توجیه فقر و نابرابری شده است. البته اباذری رندانه حواسش هست که در روایت این تاریخ فشرده، هیچ اشارهای به دوران خاتمی نکند و درحالیکه حوادث اسلامشهر و کوی طلاب مشهد در دوران هاشمی را به یاد میآورد، مطلقا اشارهای به برخورد با کارگران معترض در زمستان سال ۱۳۸۲ در مس خاتونآباد نکند، یا به خاطرش نیاید که هیئت وزیران دولت محبوبش در جلسه مورخ ۲۹ دی سال ۸۱ بنا به پیشنهاد شورای عالی کار، معافیت کارگاههای زیر ۱۰ نفر را از شمول قانون کار تصویب کرد.
از این نکته که بگذریم، متن درست در جریان همین روایت فشرده دچار نوعی شخصیسازی خطرناک ساختار میشود؛ نوعی شخصیسازی که نهتنها تحلیل را ناقص میکند، بلکه در سطح سیاسی، مسئولیت تاریخی را جابهجا میکند.
در روایت اباذری، نئولیبرالیشدن اقتصاد ایران عمدتا محصول «اقتصاددانان بازار آزاد»، «متخصصان بیطرف» و مشاورانی است که رؤسای جمهور را «هدف مشورت» قرار میدهند. رؤسای جمهور -از هاشمی تا پزشکیان- اغلب در مقام سیاستمدارانی تصویر میشوند که یا «تحلیل جهان ندارند»، یا «فریب خوردهاند»، یا قربانی زبان علمنمای تکنوکراتها شدهاند. این روایت، هرچند از نظر ژورنالیستی جذاب و خشمبرانگیز است، اما از نظر تحلیلی بهشدت تقلیلگرایانه است. نئولیبرالیسم نه پروژه ذهنی چند اقتصاددان، بلکه پاسخ ساختاری سرمایهداری جهانی به بحران انباشت دهه ۱۹۷۰ بود. این پروژه، همزمان و با اشکال متفاوت، در آمریکای لاتین، اروپا، ایالات متحده، شرق آسیا و سپس «جنوب جهانی» پیاده شد. ایران نه استثنا بود و نه قربانی تصادفی چند مشاور بدخواه؛ بلکه درون منطق جهانی بازتولید سرمایه ادغام شد؛ آنهم در شرایطی به مراتب نابرابرتر به دلیل تحریم، دولت رانتی و موقعیت پیرامونی. طرح این پرسش از پزشکیان که بیاید بگوید به اصل اخلاقی «طمع» باور دارد یا نه، چون مشاورانش همه «مکتب شیکاگویی» هستند، حتی در مقام یک جدل ژورنالیستی هم کاری سبک است. آیا روشن نیست که آقای پزشکیان با آنهمه ارجاع به «نهجالبلاغه» قطعا نمیتواند مدافع «طمع» باشد؟ گمان نمیکنم اباذری هم قصدش واشکافی نیات پزشکیان باشد که ببینیم او واقعا به کلام «نهجالبلاغه» باور دارد یا نه. مسئله این است که همانطور که میلیونها مخالف سرمایهداری، در اتمسفری که این شیوه تولید ساخته، بیآنکه خود بخواهند، مانند سوژههایی منقادشده در حال بازتولید روزانه این سیستماند، پزشکیان هم مجری سیاستهایی است که شاید قلبا با آنها موافق هم نباشد؛ البته که اباذری بیهوده تلاش میکند به پزشکیان القا کند که «میدانم تو با این بینش اقتصادی موافق نیستی»، حال آنکه او بارها همراهیاش با این بینش را از دوران کاندیداتوریاش اعلام کرده است.
وقتی این بُعد ساختاری از تحلیل حذف میشود، نئولیبرالیسم به «جنون» چند نفر تقلیل مییابد؛ و این دقیقا همانجایی است که نقد، ناخواسته به روایت بیگناهی دولت خدمت میکند. دولتِ دودست بوردیویی یا توهم «دست چپ مهربان»؟ نقطه مسئلهدار دوم، اتکای متن به ایده «دست راست و دست چپ دولت» پیر بوردیو است. این تمایز، در سطح توصیفی، میتواند نشان دهد که دولت همزمان حامل منطق انباشت و منطق بازتولید اجتماعی است. اما در متن اباذری، این تمایز از سطح تحلیلی به سطح امید سیاسی سقوط میکند. در اینجا «دست چپ دولت» -آموزش، بهداشت، رفاه و کار- بهمثابه نیرویی بالقوه مترقی تصویر میشود که گویا اگر از زیر فشار «دست راست» (بازار، سرمایه، سرکوب) رها شود، میتواند مسیر سیاست را تغییر دهد. این همان نقطهای است که نقد نئولیبرالیسم، ناگهان به کینزگرایی نوستالژیک پهلو میزند؛ آنهم در شرایطی که خود کینزیگرایی تاریخی، زمینه تولد نئولیبرالیسم بود. پرسش اساسی این است: در دوران نئولیبرالیسم-نئوفاشیسم، در اقتصاد جهانی مبتنی بر رقابت مالی، زنجیرههای ارزش جهانی و انضباط بدهی، دست چپ دولت دقیقا کجا و چگونه میتواند مستقل عمل کند؟ این خوشبینی به «دست چپ دولت»، در نهایت به دعوت سیاسی برای رأیدادن به یک دولت نئولیبرال با چهره انسانیتر منتهی شد. لغزش اباذری در اتکا به ایده بوردیو در «دست راست و چپ دولت» این است که بوردیو میخواست نشان دهد چگونه نئولیبرالیسم، دست راست دولت را فربه و دست چپ آن را لاغر میکند و بعد این خشونت ساختاری را «ضرورت اقتصادی» جا میزند، اما او (اباذری) این توصیف را به تحلیل علی، و از تحلیل، به امکان سیاسی ارتقا میدهد.آیا روشن نیست که «دست چپ» دولت بدیل «دست راست» نیست، بلکه شرط امکان آن است؟ دولت بدون آموزش، بهداشت و حداقلی از رفاه، نیروی کار سالم، آموزشدیده و منضبط نخواهد داشت و همین باعث میشود که انباشت سرمایه مختل شود. پس دست چپ، نه نیروی مقاومت، بلکه بخش مکمل ماشین دولت سرمایهدارانه است.
تناقض سیاسی: از نقد بازار آزاد تا دعوت به رأی
اینجا دیگر نمیتوان صرفا در سطح نظری ماند. واقعیت این است که یوسف اباذری، پس از سالها نقد رادیکال بازار آزاد، عملا در لحظه انتخاب سیاسی، به یکی از نئولیبرالترین دولتهای تاریخ ایران چراغ سبز نشان داد. نه به خاطر تغییر ساختاری، بلکه به امید نشانههایی از «دست چپ»: احمد میدری، محمدرضا ظفرقندی و چند جمله انتخاباتی پزشکیان.
اما تشخیص اینکه معماران اصلی این دولت همان تیم دولت روحانی بوده و هستند، نه دشوار بود و نه پنهان. ستاد انتخاباتی، برنامهها، زبان اقتصادی و حتی شبکه مشاوران، همه این تداوم را فریاد میزدند. در این معنا، یادداشت «اقتصاد جهل در ایران» بیش از آنکه یک نقد بیرونی باشد، شبیه نامه سرگشاده یک چپِ ناامید از امید خودش به دست چپ نئولیبرالیسم است. و باید از اباذری پرسید، مگر نئولیبرالیسم هم دست چپ دارد؟ از اینرو وقتی نرخ سود سقوط میکند، اولین قربانی، دقیقا همان «دست چپ» است؛ اما نه به خاطر خیانت سیاستمداران، بلکه به خاطر اجبار ساختاری سرمایه. تمایز دست چپ/راست دولت، وقتی از سطح تحلیل اجتماعی به سطح سیاست عملی میآید، این توهم را میسازد که اگر «آدمهای خوب» در آموزش و بهداشت باشند، اگر «کینزیها» قدرت بگیرند، اگر دست چپ تقویت شود، میتوان نئولیبرالیسم را مهار کرد.
الیگارشها: دشمنان راحت، ساختارهای نامرئی
تمرکز وسواسگونه متن بر «الیگارشها» نیز از همین منطق میآید. مفهوم «سرمایهداری رفاقتی» اگر از زمینه جهانیاش جدا شود، به ابزاری ایدئولوژیک بدل میشود: گویی مشکل اقتصاد ایران نه سرمایهداری، بلکه «سرمایهداران بد» است؛ نه منطق انباشت، بلکه «رانتخواران». در این روایت، راهحل تلویحی ساده است: الیگارشها را حذف کن، اقتصاد عقلانی میشود. اما اینطوری پرسش بنیادین حذف میشود: اینکه الیگارشها چرا و چگونه در ایران متولد شدند؟ چرا و چطور بازتولید میشوند؟
پاسخ بدون ارجاع به تقسیم کار جهانی، مالیسازی، خصوصیسازی تحمیلی و نقش نهادهای بینالمللی، اساسا ناقص است. الیگارشها نه انحراف، بلکه ضرورت ساختاری کارگزاری محلی منطق جهانی سرمایهاند.
کینزیگرایی در جنوب جهانی: نوستالژی یا امکان؟
در نهایت، خوشبینی متن به امکان بازگشت به سیاستهای کینزی، بدون پاسخدادن به شرایط مادی امروز، بیشتر به نوستالژی سیاستی شباهت دارد. کینزیگری زمانی ممکن بود که نرخ سود بالا بود، دولتهای ملی قدرت مانور داشتند و سرمایه هنوز اینچنین سیال و مالیشده نبود. پرسش این است که چگونه میتوان در اقتصادهای پیرامونیِ بدهکار، در عصر نئولیبرالیسم جهانی، سیاستهای کینزی را احیا کرد؟ متن اباذری نهتنها پاسخی در این زمینه نمیدهد، بلکه با سکوتش، این توهم را بازتولید میکند که «اگر آدمهای بهتری بر سر کار بیایند»، سیاست اقتصادی هم تغییر میکند. درواقع در توضیح اباذری انگار که نئولیبرالیسم یک گسست در منطق سرمایهداری عقلانی بوده و اینکه انگار امکان تداوم سیاستهای کینزی وجود داشته اما عدهای نئولیبرال شیطانصفت با گولزدن سیاستمداران و مردمی که به این سیاستمداران رأی دادند، مسیر را عوض کردند. امروز دیگر کاملا روشن شده که کینزیسم هرگز بدیلی برای سرمایهداری نبود. سیاستهای کینزی، چه در قالب دولت رفاه اروپای پس از جنگ و چه در شکلهای تعدیلشدهتر آن، پاسخی بودند به شرایط تاریخی بسیار خاص: تخریب گسترده سرمایه در جنگ جهانی دوم، نرخ سود بالا، قدرت نسبی دولت-ملتها، کنترل جریان سرمایه، و از همه مهمتر، وجود یک طبقه کارگر سازمانیافته و تهدید واقعی سوسیالیسم. آنچه به نام «دوران طلایی سرمایهداری» شناخته میشود، نه حاصل عقلانیت ذاتی نظام، بلکه محصول سازش طبقاتی تحت اجبار تاریخی بود. در این چارچوب، دولت رفاه نه از سر اخلاق، بلکه برای تضمین بازتولید نیروی کار، حفظ تقاضای مؤثر و مهار بحرانهای ادواری عمل میکرد. اما همین سازوکارها -افزایش دستمزدها، قدرت اتحادیهها، هزینههای اجتماعی دولت- بهتدریج به کاهش نرخ سود انجامیدند. بحران دهه ۱۹۷۰، بهویژه پدیده رکود تورمی، لحظهای بود که کینزیسم از نظر درونی به بنبست رسید؛ نه به این دلیل که سیاستگذاران بد عمل کردند، بلکه چون دیگر امکان مادی ادامه آن سیاستها وجود نداشت. از منظر متفکرانی مانند دیوید هاروی، نئولیبرالیسم پروژهای برای بازگرداندن قدرت طبقاتی سرمایه بود: سرکوب اتحادیهها، مالیسازی، خصوصیسازی، جهانیسازی تولید و اعمال ریاضت اقتصادی. آنچه کینزیسم برای بقای سرمایه مجبور شده بود تحمل کند، نئولیبرالیسم برای بقای همان منطق، ویران کرد.
نقدی که نیمه راه میایستد
باری متن «اقتصاد جهل در ایران» متنی مهم، شجاعانه و افشاگر است؛ اما درست در لحظهای که باید از نقد تکنوکراتها عبور کند و به نقد ساختار سرمایهداری جهانی و جایگاه ایران در آن برسد، ترمز میزند. این توقف، پیامد سیاسی دارد: امیدبستن مجدد به «دست چپ» دولتی که خود محصول همان منطق نئولیبرال است. در نهایت، متن بیش از آنکه رادیکال باشد، ملانکولیک است؛ سوگواری برای امکانی که خودِ نویسنده در لحظهای تاریخی، به آن رأی داده است. با این حال، حتی اگر از همه نقدهای ساختاری هم صرفنظر کنیم و تا منتهیالیه منطقی دیدگاه اباذری را پی بگیریم، پرسشی که باید از اباذری پرسید، این است که اگر بنا بود چنین امیدی به دولت بسته شود، دستکم باید در ستاد انتخاباتی یا بعدا در سمت مشاوران رئیسجمهور، امثال شما و راغفر و مؤمنی حاضر میبودند و نه طیبنیاو مروی…..
بیشتر بخوانید:






