از شوونیسم تا فالانژیسم: چگونه ذهنیت اقتدارگرا از گروه‌های هویتی به تهدیدی برای دموکراسی بدل می‌شود – بهروز اسدی

فالانژیسم و شوونیسم؛ خطر خاموش بازتولید دیکتاتوری در آینده ایران

در هر دوره گذار سیاسی، بزرگ‌ترین تهدید برای نیروهای آزادی‌خواه تنها بقای یک حکومت اقتدارگرا نیست، بلکه امکان بازتولید منطق اقتدارگرایی در قالب‌های تازه است. تجربه قرن بیستم و نیز تجربه معاصر ایران نشان می‌دهد که دیکتاتوری‌ها فقط با سرکوب عریان پایدار نمی‌مانند، بلکه پیش از آن در زبان، فرهنگ سیاسی و ذهنیت اجتماعی ریشه می‌دوانند. از همین‌رو، فهم پیوند میان فالانژیسم، شوونیسم و امنیتی‌سازی سیاست برای آینده ایران اهمیتی حیاتی دارد. اگر این پیوند به‌درستی شناخته نشود، حتی نیروهایی که خود را مخالف استبداد می‌دانند، ممکن است ناخواسته حامل همان منطق حذف شوند.

فالانژیسم را باید بیش از آنکه صرفاً یک پدیده تاریخی دانست، نوعی گرایش پایدار در سیاست مدرن تلقی کرد: گرایشی که وحدت یکدست را بر تکثر ترجیح می‌دهد، اقتدار متمرکز را کارآمدتر از سازوکارهای دموکراتیک می‌بیند و جامعه را نه مجموعه‌ای از شهروندان برابر، بلکه بدنه‌ای فرمان‌پذیر تصور می‌کند. این ذهنیت معمولاً با شوونیسم پیوند می‌خورد؛ یعنی باوری که در آن یک هویت  اتنیکی، فرهنگی یا ایدئولوژیک به‌عنوان معیار برتری معرفی می‌شود و سایر تفاوت‌ها به حاشیه رانده می‌شوند. در چنین فضایی، مرز میان «وحدت ملی» و «حذف دیگری» به‌تدریج محو می‌شود

افزون بر این، برای فهم عمیق‌تر پدیده فالانژیسم باید به خاستگاه روانی و اجتماعی آن توجه کرد. فالانژیسم ناگهان در سطح کلان سیاسی زاده نمی‌شود، بلکه معمولاً از سطح فردی و ذهنیت‌های اقتدار پذیر آغاز می‌گردد. به تعبیر اندیشمند مکتب انتقادی، تئودور آدورنو، «بذر اقتدارگرایی در ساختار شخصیت شکل می‌گیرد، پیش از آنکه در نهادهای سیاسی تثبیت شود.» این گزاره به‌روشنی نشان می‌دهد که گرایش‌های فالانژیستی ابتدا در قالب نیاز به قطعیت، میل به اطاعت از قدرت متمرکز، و بی‌تابی نسبت به تکثر و ابهام در ذهن افراد شکل می‌گیرد. هنگامی که این ذهنیت‌ها در شرایط بحران، ناامنی یا بی‌اعتمادی اجتماعی به یکدیگر متصل می‌شوند، به‌تدریج صورت جمعی پیدا می‌کنند و می‌توانند به گفتمان سیاسی مسلط تبدیل شوند. در این مرحله است که فالانژیسم از یک گرایش پراکنده روانی به یک نیروی اجتماعی سازمان‌یافته برای بازسازی اقتدارگرایی بدل می‌شود. دقیقاً به همین دلیل، مبارزه با این پدیده صرفاً در سطح سیاسی کافی نیست؛ بلکه نیازمند کار فرهنگی پیگیر، تقویت روحیه مدارا، آموزش تفکر انتقادی و نهادینه‌سازی ارزش‌های دموکراتیک در جامعه است. هر اندازه که فرهنگ عمومی جامعه در برابر ساده‌سازی‌های اقتدارطلبانه، دوگانه‌سازی‌های‌گرایانه و رهبرمحوری هیجانی واکسینه‌تر شود، امکان بازتولید دیکتاتوری  حتی در پوشش‌های جدید و به‌ظاهر نجات‌بخش کاهش خواهد یافت.

تجربه آلمان نازی نمونه کلاسیک این مسیر است. حذف یهودیان نه با کشتار آغاز شد، بلکه با زبان آغاز شد: با تبلیغاتی که آنان را عامل بحران معرفی می‌کرد. سپس تبعیض قانونی و حذف اقتصادی از طریق پروژه موسوم به «آریایی‌سازی» اجرا شد و در نهایت خشونت سازمان‌یافته به اوج رسید. نکته کلیدی این روند آن است که جامعه به‌تدریج با حذف یک گروه خو گرفت و حساسیت اخلاقی فرسوده شد. این همان سازوکاری است که هانا آرنت در تحلیل خود از شر سیاسی به آن اشاره می‌کند: شر بزرگ اغلب نه از هیولاها، بلکه از عادی‌شدن بی‌مسئولیتی اخلاقی زاده می‌شود.

اگر این الگو را در پرتو تجربه جمهوری اسلامی بخوانیم، شباهت‌های ساختاری نگران‌کننده‌ای آشکار می‌شود. امنیتی‌سازی سیاست، برچسب‌زنی به مخالفان، محروم‌سازی اقتصادی و حضور نیروهای شبه‌نظامی در کنترل اجتماعی، همگی نشانه‌های یک منطق مشترک‌اند: تبدیل شهروند منتقد به تهدید امنیتی. در چنین چارچوبی، حذف لزوماً به معنای حذف فیزیکی نیست؛ بلکه می‌تواند به شکل حذف از فرصت‌ها، حذف از صدا، حذف از مشارکت و حذف از کرامت انسانی عمل کند.

اما اهمیت این بحث صرفاً در نقد گذشته یا حال نیست. خطر بزرگ برای آینده ایران دقیقاً در همین نقطه نهفته است: امکان آنکه فالانژیسم و شوونیسم در لباس‌های تازه و حتی در میان نیروهای مخالف استبداد بازتولید شوند. تاریخ سیاسی نشان داده است که در شرایط بحران و بی‌ثباتی، گفتمان‌های ساده‌ساز، رهبر محور و یکدست‌طلب جذابیت پیدا می‌کنند. وعده «نظم سریع»، «نجات ملی» یا «پاکسازی فساد» اگر با فرهنگ دموکراتیک همراه نباشد، می‌تواند به دروازه بازگشت اقتدارگرایی بدل شود.

از منظر مکتب انتقادی، این خطر ریشه‌ای عمیق‌تر دارد. تئودور آدورنو در پژوهش خود درباره شخصیت اقتدارگرا هشدار می‌دهد که گرایش به اقتدار پیش از آنکه در نهادهای سیاسی تثبیت شود، در ساختار شخصیت و فرهنگ اجتماعی شکل می‌گیرد. به بیان او، بذر اقتدارگرایی نخست در ذهنیت‌ها کاشته می‌شود. این نکته برای جامعه ایران امروز حیاتی است، زیرا نشان می‌دهد مبارزه با استبداد صرفاً با تغییر قدرت سیاسی به پایان نمی‌رسد. اگر فرهنگ سیاسی همچنان پذیرای رهبرمحوری افراطی‌گرایی هویتی و نفی تکثر باشد، زمینه برای ظهور نسخه‌های جدید اقتدارگرایی باقی خواهد ماند.

شووینیسم در این میان نقشی تسهیل‌کننده دارد. هرگاه یک گروه قومی، ایدئولوژیک یا سیاسی خود را نماینده «ملت واقعی» بداند، بذر ناسازگاری اجتماعی کاشته می‌شود. این ناسازگاری در شرایط بحران می‌تواند به مطالبه یکدست‌سازی و در نهایت به پذیرش سیاست‌های اقتدارطلبانه بینجامد. به همین دلیل، مقابله با شوونیسم نه یک بحث حاشیه‌ای، بلکه بخشی اساسی از پروژه دموکراتیک است.

راه مقابله با این خطر، صرفاً نفی سیاسی نیست، بلکه نیازمند راهبردی چندلایه است. نخست، کار فرهنگی عمیق برای تقویت مدارا، تفکر انتقادی و پذیرش تکثر ضروری است. دوم، سازمان‌یابی اجتماعی و مدنی باید به‌گونه‌ای پیش رود که مطالبات دموکراتیک به نیروی واقعی تبدیل شود. سوم، هر پروژه سیاسی آینده باید به‌طور صریح با منطق امنیتی‌سازی، اقتصاد رانتیِ وابسته به نهادهای قدرت، و مصونیت نیروهای شبه‌نظامی مرزبندی کند. بدون این سه سطح، خطر لغزش به سوی نسخه‌های نرم فالانژیسم همچنان باقی خواهد بود.

در نهایت، آینده دموکراتیک ایران بیش از هر چیز به توان جامعه در رد منطق حذف وابسته است. هیچ دموکراسی پایداری بر پایه‌گرایی ساخته نشده است. جامعه‌ای آزاد زمانی شکل می‌گیرد که «دیگری» به‌رسمیت شناخته شود، حقوق برابر تضمین گردد و هیچ نیرویی خود را مالک انحصاری ملت نداند. هشدار تاریخ روشن است: دیکتاتوری‌ها با زبان آغاز می‌شوند، با عادی‌سازی تبعیض گسترش می‌یابند و با بی‌تفاوتی عمومی تثبیت می‌شوند. ایستادگی در برابر فالانژیسم و شوونیسم، در واقع ایستادگی پیشاپیش در برابر بازگشت دیکتاتوری است.

برچسب ها

اين نوشته را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذاريد

توجه: کامنت هایی که بيشتر از 900 کاراکتر باشند، منتشر نمی‌شوند.
هر کاربر مجاز است در زير هر پست فقط دو ديدگاه ارسال کند.

اشتراک
اطلاع از
guest

0 نظرات
جدیدترین
قدیمی ترین
بازخورد درون خطی
مشاهده همه نظرات

آگهی

0
لطفا اگر نظری دارید برای ما ارسال کنید.x