
فضای گفتمانی در میان ایرانیان خارج کشور، بویژه در فضای مجازی، به حد بحرانی رسیده است. هر چه دامنه اعتراضات در ایران گسترش می یابد و فضای انقلابی بر عرصه سیاسی مسلط می شود، رویکرد های نمادین خشونت بار در مواجه با دگراندیشان بی پرواتر از گذشته بروز می یابد تا جاییکه شاید بشود گفت آنچه امروز در میان بخشی از گروهها و «سلبریتی»های فعال و تحلیلگر رسانهای ایرانی در خارج از کشور جریان دارد، بهراستی به مرحلهای بحرانی و مهارگسیخته رسیده و سازوکارهای درونی تنظیم و تعادل از کار افتادهاند. اگر هنوز صدایی موجه، انسانی و مسئولانه در بیرون از ایران وجود داشته باشد، باید آن را نه در تریبونهای پرهیاهو و جریانهای مسلط، بلکه در فضاهای کوچک، حاشیهای و فردی جستوجو کرد؛ جایی که امکان تأمل و پرهیز از هیجانزدگی همچنان باقی مانده است.
آنچه عمیقاً نگران کننده است غلبه نوعی منطق ضدگفتوگویی و قطبیشده بر این فضاست. خشم، دریدگی کلامی، عصبانیت مزمن و نفرت، در پوشش فضیلتمندی سیاسی و با ژست ضدرژیم یا براندازانه بازنمایی میشوند و به سرمایه نمادین بدل میگردند. در چنین وضعیتی، «حرف آخر» گفتن جای گفتوگوی انتقادی را گرفته و هرگونه پرسش یا تأمل به منزله تردید در «حقیقت نهایی» تعبیر میشود. این انسداد افق، به تدریج امکان گشودن چشماندازهای بدیل و اندیشیدن به پیچیدگیهای واقعیت ایران را از میان میبرد.
در این فضا، مغالطه پشت مغالطه انباشته میشود. اخبار جعلی و اطلاعات نادرست با سهولتی نگرانکننده بازتولید میشوند و داوریهای شخصیِ آمیخته به حب و بغض، به جای امر بدیهی، منطقی و مستند مینشینند و تعیین تکلیفکردن آمرانه و به امری عادی بدل میشود. نتیجه، شکلگیری عرصهای عمومی است که به جای عقلانیت نقادانه، بر هیجان، حذف و تخریب استوار است. اگر این وضعیت را در چارچوب نظریه «حوزه عمومی» یورگن هابرماس بنگریم، میتوان گفت آنچه تضعیف شده، عقلانیت ارتباطی و امکان شکلگیری فهم متقابل است. حوزه عمومی زمانی معنا دارد که استدلالها و گفتوگو، نه فریادها و تکگوییهای پرخاشگرانه، تعیینکننده باشند. اما آنچه اکنون شاهد آن هستم، نوعی ارتباط استراتژیک و معطوف به کسب قدرت نمادین است که در آن، هدف نه رسیدن به حقیقت، بلکه بسیج عاطفی و حذف رقیب است.
از سوی دیگر، این وضعیت را میتوان با نظریههای مربوط به قطبیشدن عاطفی در عصر شبکههای اجتماعی نیز توضیح داد. در اقتصاد توجهِ رسانههای دیجیتال، محتواهای تند، رادیکال و هیجانی بیشتر دیده میشوند و بازنشر مییابند. این سازوکار، کنشگران را به سمت مواضع افراطیتر سوق میدهد و مرزهای «ما» و «آنها» را تشدید میکند. در چنین بستری امکان نقد به کلی از میان میرود و هر صدای متفاوتی به سرعت برچسبگذاری و طرد میشود. پیامدهای این هیاهوی آشفته، صرفاً گفتمانی و نمادین نیست. در سالهای اخیر، بخشی از این فریادهای پریشان عملاً به هموارسازی مسیر تحریمها، تهدیدهای نظامی و حتی بمباران ایران انجامیده و در عین حال، بذر نفرت را نسبت به یکدیگر، نسبت به فرهنگ عامه مردم، باورهای دینی، تاریخ، تکثر، سنت و اخلاق در جامعه پراکنده است. این روند، نه به رهایی میانجامد و نه به بازسازی بلکه سرمایه اجتماعی و امکان همزیستی را فرسایش میدهد.
با همه سیطرهای که حکومت از طریق سانسور بر رسانه های ایران اعمال می کند، شاید به جرات بشود گفت که بخشی از مطبوعات و تریبونهای مجازی داخل کشور علیرغم محدودیت های ساختاری، از فضای گفتمانی جدیتر، واقعیتر و مسئولانه تری برخوردارند. این مقایسه به معنای نادیدهگرفتن محدودیتهای ساختاری در ساختار جمهوری اسلامی نیست، بلکه تأکید بر این نکته است که کیفیت گفتمان عمومی تنها تابع میزان آزادی رسمی نیست، بلکه به فرهنگ گفتوگو، مسئولیت حرفهای و خودمحدودسازی اخلاقی نیز وابسته است.از این رو، شاید سکوت نسبی تحول طلبان دمکراسی گرا در فاصله گرفتن از از این فضای متورم و هیجانی، و در مقابل تامل در روند مخربی که رواج یافته قابل فهم باشد. در چارچوب مدرنیته بازاندیشانه، هیچ کنشی از نقد و بازنگری مصون نیست حتی کنشی که خود را انقلابی و رهاییبخش میداند. بدون این بازاندیشی، خطر آن است که در دل ادعای آزادی، اشکالی تازه از اقتدارگرایی و حذف بازتولید شود.
آنچه در این نوشته بیان شد بیش و پیش از هر چیز، دغدغهای اخلاقی و سیاسی درباره سرنوشت حوزه عمومی ایرانیان در بیرون از کشور است: حوزهای که اگر نتواند از منطق نفرت، مطلقگرایی و هیجانزدگی عبور کند، نه تنها آیندهای روشن نوید نخواهد داد، بلکه امکان هرگونه گفتوگوی سازنده و بازسازی جمعی را نیز بیش از پیش تضعیف خواهد کرد.






