در باب «جبهه»ای که جبهه نیست یا چگونه منحل شویم

هدف متن حاضر نه تنها مخالفت چشم‌بسته و دگماتیک با اصل «ائتلاف» یا «تشکیل جبهه» نیست، بلکه تلاشی است در جهت روشن‌سازیِ شروط مادی و اساسیِ توفیق و کارآمدی این جبهه‌ی فرضی؛ به گونه‌ای که هم بتواند به  مثابه سدی واقعی در برابر ارتجاع پوزیسیون و اپوزیسیون عمل کند و هم در تضاد با اصول بنیادین و چشم‌انداز تاریخی مبارزات چپ انقلابی قرار نگیرد.

در پی اعتراضات دی‌ماه ۱۴۰۴ در وضعیتی قرار گرفته‌ایم که آن دسته از افراد و نیروها که خط سیاسی خود را هم‌زمان در ضدیت با جمهوری اسلامی، ضدیت با سلطنت و، در معنایی وسیع‌تر، در ضدیت با فاشیسم تعریف کرده‌اند، همگی در تکاپوی راهی هستند تا با خطری که حالا تا بیخ گوش‌مان احساسش می‌کنیم، مقابله کنند: خطر مصادره‌ی سلسله‌مبارزات رهایی‌بخشِ سالیان، دهه‌ها و حتا بیش از یک‌سده‌ی اخیر در ایران، به سود جریانی تمامن ارتجاعی و انحصارطلب که بی‌شک در زمره‌ی جدی‌ترین دشمنان آرمان آزادی و برابری در تاریخ معاصرمان محسوب می‌شود. در شرایطی که دستگاه سرکوب و استثمار جمهوری اسلامی امکان مادی ادامه‌ی حیات را از بخش اعظم جامعه سلب کرده و هر اعتراض و مقاومتی را نیز به وحشیانه‌ترین شکل ممکن به خاک و خون می‌کشد، و البته در فقدان یک چشم‌انداز مترقی و ایجابیِ ملموس، آن جریان ارتجاعی‌ای که در متن پیشین با عنوان «سازمان پهلوی» از آن یاد کردیم، موفق شد هژمونی خود را نه تنها بر رسانه‌ها، بلکه بخشن بر اذهان و حتا خیابان‌ها نیز تحمیل کند و به این‌ترتیب گامی بلند به سوی قدرت سیاسی بردارد. شکی نیست که بر خلاف تبلیغات شبانه‌روزیِ رسانه‌های جریان اصلی، آن جان به لب‌رسیدگانی که به خیابان‌ها ریختند و در مقابل گلوله‌های آتشین دستگاه سرکوب سینه سپر کردند، همگی شیفته و چشم‌انتظار قدوم ملوکانه‌ی رضا پهلوی و خواهان احیای سلطنتِ سرنگون‌شده نبودند؛ گزارش‌های موثق میدانی تصدیق می‌کنند که بسیاری از معترضان با شعارهای ارتجاعیِ غالب در حمایت از رژیم سابق و وارث بی تاج و تختش همراه نمی‌شدند. بسیاری نیز نه از سر اعتقاد که از روی استیصال و بی‌افقی تنها نامی را که از سوی لیدرها فریاد زده می‌شد تکرار می‌کردند. همان گزارش‌ها اما همگی بر مداخله‌ی سازمان‌یافته و هژمونیِ آن جریان ارتجاعی در اعتراضات صحه می‌گذارند. این واقعیتی است که انکار یا دست‌کم گرفتن آن نشانه‌ای بی کم و کاست از بی‌مسئولیتیِ سیاسی است. در چنین اوضاعی تلاش برای شکل دادن به یک مقاومت فراگیر ضدارتجاع (ارتجاعِ در قدرت، و ارتجاعِ در کمین قدرت) نه تنها قابل درک و توجیه، که وظیفه‌ای تاریخی است که بر دوش هر نیروی مترقی سنگینی می‌کند. با شکل، ماهیت و چشم‌انداز استراتژیک چنین مقاومتی اما نمی‌توان و نباید –به‌رغم اضطرار وضعیت یا به بهانه‌ی آن- اهمال‌گرانه برخورد کرد. از قضا همین اضطرار تاریخی است که همچون تازیانه‌ای بر گُرده‌ی ما فرود آمده تا یادآور شود دیگر فرصتی برای تکرار خطاهای بارها مرتکب‌شده باقی نمانده است.

یکی از صداهایی که این روزها به کرّات از درون چپ ایرانی بلند می‌شود، بر لزوم تشکیل ائئلاف یا جبهه‌ای واحد متشکل از انواع و اقسام نیروها و جریان‌های ضداستبداد، ضدسلطنت، ضدفاشیسم و در یک کلام «نیروهای دموکراتیک» تأکید دارد. در برخورد اول، در واکنش به چنین فراخوان‌هایی که اغلب نیز از سوی «افرادِ» منتسب به طیف‌های متفاوت چپ در صفحات شخصی‌شان در شبکه‌های اجتماعی، در مکاتبات خصوصی، یا در مصاحبه‌هایی با رسانه‌های کوچک و بزرگ مطرح می‌شود، باید بگوییم: چرا که نه؟… مشارکت در تشکیل چنین جبهه‌ای در این‌گونه بزنگاه‌های تاریخی -که خطر یک برآمد فاشیستی بیش از هر زمان بر سر مبارزات برحقِ ستمدیدگان سایه می‌اندازد- نه تنها حرامِ ذاتی یا بدعتی بی‌سابقه نیست بلکه بعضن در مقام ضرورتی اجتناب‌ناپذیر در دستور کار مبارزان قرار می‌گیرد. پس صادقانه و آشکارا تصریح کنیم که هدف متن حاضر نه تنها مخالفت چشم‌بسته و دگماتیک با اصل «ائتلاف» یا «تشکیل جبهه» نیست، بلکه تلاشی است در جهت روشن‌سازیِ شروط مادی و اساسیِ توفیق و کارآمدی این جبهه‌ی فرضی؛ به گونه‌ای که هم بتواند به  مثابه سدی واقعی در برابر ارتجاع پوزیسیون و اپوزیسیون عمل کند و هم در تضاد با اصول بنیادین و چشم‌انداز تاریخی مبارزات چپ انقلابی قرار نگیرد.

در این راستا مهم‌ترین چالشی که نیروهای منتسب به چپ انقلابی با آن مواجه هستند، خود معنایِ «جبهه» و «ائتلاف» است. این مفاهیم، چه به لحاظ هستی‌شناختی و چه به لحاظ تاریخی، به معنای اتصال و اتحاد عمل نیروهای سازمان‌یافته‌ای هستند که هم‌زمان با پی‌گیریِ سیاست‌ها و دستورالعمل‌های مستقل و متفاوت خود، امکانات سازمانیِ‌شان را -بنا بر یک ضرورت و اضطرار تاریخی- در خدمت مبارزه‌ای مشترک با دشمنی مشترک قرار می‌دهند. دقت داشته باشیم که اضطرارِ وضعیتی که امروز در آن قرار گرفته‌ایم -یعنی ضرورت شکل دادن به مبارزه‌ای موثر و فراگیر با گرایشات فاشیستیِ سازمان‌یافته در درون و بیرون حاکمیت- نه تنها این اصل اساسی در تعریف «جبهه» و «ائتلاف» را تعلیق نمی‌کند، بلکه از قضا اهمیت آن را بیش از هر زمان برجسته می‌سازد.

روشن‌تر بگوییم: مبارزه با جریانات ارتجاعیِ سازمان‌یافته، لاجرم باید مبارزه‌ای سازمان‌یافته باشد. در عین‌حال، یکی از پیش‌شرط‌های تعیین‌کننده و غیرقابل چشم‌پوشیِ سازمان‌یافتگی «انسجام» است؛ انسجام در ایده، انسجام در عمل، انسجام در شناسایی سوژه‌ی مبارزه، انسجام در اَشکال مداخله‌ی سیاسی متناسب با زیست مادی و شرایط ذهنی آن سوژه‌ی شناسایی‌شده، و نیز انسجام در ترسیم چشم‌اندازی تاریخی و درکی مشخص از مسئله‌ی قدرت سیاسی. در فقدان چنین انسجامی، مبارزه به امری تصادفی، بی‌انضباط، پراکنده، فاقد پایگاه مادی، فاقد قدرت مداخله‌ی مؤثر، و در بهترین حالت به امری تبلیغاتی و چه بسا پوپولیستی تقلیل می‌یابد. بدیهی است که چنین مبارزه‌ای در حد و اندازه‌ی اضطرار تاریخیِ امروز ما نیست، و به هیچ‌روی توان مقابله با خطراتی را که بالاتر به آنها اشاره کردیم نخواهد داشت. پس هر جبهه و ائتلافی که دغدغه‌ای حداقلی در مورد تأثیر و کارآمدی مبارزه در شرایط حاضر داشته باشد، لاجرم می‌باید از نیروهایی تشکیل شود که از میزانی از سازمان‌یافتگی برخوردار بوده و بتوانند بخشی از امکانات سازمانی خود -و آنچه را در میدان واقعی سازمان داده یا در حال سازمان دادنِ آن هستند- در خدمت مبارزه‌ی مشترکِ جبهه علیه دشمن مشترک قرار دهند.

شاید در پاسخ به این نکته گفته شود که خب خودِ «جبهه‌ی متحد» می‌تواند به نقطه‌ی آغاز و بسترِ این تلاش برای سازمان‌یابی و سازمان‌دهی تبدیل شود. اما دقیقن همین‌جاست که مسئله‌ی «انسجام» به مثابه پیش‌شرط سازمان‌یافتگی به بحث ما تحمیل می‌شود. چرا که بنا به تعریف، جبهه یا ائتلاف محل تجمیع نیروهایی متفاوت و متنوع هستند؛ نیروهایی با ایدئولوژی‌های متفاوت، با ادراکاتی متفاوت از مفهوم «عمل» و «قدرت» سیاسی، و نیز با سوژه‌هایی متفاوت در ساحت زیست اجتماعی و در میدان نبرد سیاسی. به‌عنوان نمونه، بیاییم جبهه‌ای واحد را متصور شویم که در آن نیروهایی منتسب به طیف‌های مختلف چپ انقلابی، نیروهایی منتسب به جریان جمهوری‌خواه، و نیروهایی برخاسته از ملل تحت ستم در جغرافیای ایران و متمرکز بر مسئله‌ی ملی را در کنار هم قرار داده است تا حول مبارزه‌ای مشترک علیه دشمن مشترک (دوگانه‌ی ارتجاعیِ جمهوری اسلامی/ احیای سلطنت) متحد شوند. پرسشی که بلافاصله مطرح می‌شود این است که «نیرو» یعنی چه؟ آیا منظور سازمان‌هایی است که هریک از این گرایشات را نمایندگی می‌کنند، یا صرفن افرادی که به لحاظ ایدئولوژیک خود را منتسب به یکی از این گرایشات می‌دانند ؟ بیاییم هر دو فرضیه را به‌طور مختصر بررسی کنیم.

در حالت اول، یعنی در صورتی  که منظور از «نیرو» سازمان‌های سیاسی باشد، می‌توانیم به شکل منطقی نوعی «هم‌افزایی» را به بحث بگذاریم که فلسفه‌ی وجودیِ «جبهه» است. دلیل این امر روشن است: هریک از این سازمان‌ها بنا به جهان‌بینی خود، تجویزات سیاسی خود، اشکال منحصربه‌فردِ مداخله و مبارزه‌ی خود و نیز افقی که برای مبارزات و نظم اجتماعی آینده ترسیم می‌کنند، بخش خاصی از جامعه را خطاب قرار داده و قادر به ایجاد پایگاه مادی و سازمان‌دهی مبارزاتی در آن هستند؛ حتا اگر بعضن جامعه را در کلیت آن و تحت عناوینی عمومی و فراگیر همچون «مردم» خطاب قرار دهند. یک سازمان چپ انقلابی (چنانچه واقعن سازمان باشد و نه صرفن عنوانی روی کاغذ)، قاعدتن باید بتواند بیش از هر جا پایگاه مادی-اجتماعی خود را در میان طبقه‌ی کارگر در معنای عام آن اعم از کارگران بخش‌های صنعت و خدمات، بی‌ثبات‌کاران، بازنشستگان، بیکاران، تهی‌دستان شهری، و نیروهای کار بازتولیدی از جمله زنان خانه‌دار یافته و سازمان دهد. سازمان‌های منتسب به جریان جمهوری‌خواه، در عوض، بنا به خصایل سیاسی-طبقاتی‌شان از اقبال بیشتر و بی‌واسطه‌تری در میان طبقه‌ی متوسط شهری و لایه‌هایی از خرده‌بورژوازیِ ناخرسند از وضع موجود برخوردارند (هرچند بنا به متغیرهای اقتصادی-سیاسیِ در وضعیت‌های متفاوت، این پایگاه اجتماعی می‌تواند میان جمهوری‌خواهان راست و جمهوری‌خواهان چپ در نوسان باشد). سازمان‌های مبارز حول مسئله‌ی ستم ملی نیز طبیعتن دارای پایگاه مادی و امکان سازمان‌دهی متفاوت و جدی‌تری در میان ملت‌های تحت ستم هستند. به این‌ترتیب هر یک از این نیروها می‌توانند، چه به لحاظ تشکیلاتی و چه به لحاظ اجتماعی، امکان‌هایی واقعی، متفاوت و منحصربه‌فرد برای مبارزه‌ علیه فاشیسم/استبداد فراهم کنند؛ امری که حضور و مشارکت‌شان در تشکیل «جبهه» یا «ائتلاف» را معنادار می‌کند.

پیش از آن‌که به سراغ حالت دوم برویم، لازم است برای پیش‌گیری از سوء‌برداشت‌های احتمالی، دو نکته را توضیح دهیم. نکته‌ی اول اینکه این تقسیم‌بندی را نباید به شکل مکانیکی درک کرد و هم‌پوشانی‌های واقعن‌موجود میان بخشی از سوژه‌های مبارزه‌ی این سازمان‌های متفاوت را از نظر دور داشت. به‌عنوان مثال، همان‌گونه که بارها در متونی دیگر تأکید کرده‌ایم، ما معتقدیم هر سازمان چپ انقلابی بی‌شک باید مسئله‌ی رهایی خلق‌های تحت ستم در جغرافیای ایران را با اهمیتی هم‌تراز با مبارزه با انواع دیگر ستم در دستور کار خود قرار دهد. بنا بر این تشخیص، سوژه‌‌ی رهایی از ستم ملی لاجرم باید در مقام سوژه‌ی مبارزاتی چپ انقلابی نیز درک شود. این تجویز اما نافی این واقعیت نیست که در وضعیت کنونی سازمان‌های متعلق به این بخش از جغرافیای ستم که حول مبارزه با ستم ملی شکل گرفته‌اند بنا به دلایل طبیعی و تاریخی از دسترسی و امکان‌های مادی‌تری برای سازمان‌دهی در این مناطق برخوردار هستند. از سوی دیگر، می‌توانیم درون این جبهه‌ی فرضی حضور سازمان یا سازمان‌هایی از خلق‌های تحت ستم را متصور شویم که هم‌زمان به یکی از دو گروه دیگر (چپ انقلابی یا جمهوری‌خواه) نیز منسوب باشند. نکته‌ی دوم اینکه تأکید بر پایگاه اجتماعی خاص هریک از این گرایشات سازمان‌یافته به این‌معنا نیست که این سازمان‌ها فقط باید به آن پایگاه اجتماعی خاص محدود شوند و سایر بخش‌های جامعه را خطاب قرار ندهند. موضوع این است که چه به لحاظ منطقی و چه از منظر تجربیات تاریخی، خطابِ هریک از این سازمان‌ها رو به سایر نیروهای اجتماعی تنها زمانی می‌تواند واقعن معنادار و مؤثر باشد که اعتبار خود را از سازمان‌یافتگیِ مادی سازمانِ مورد نظر در پایگاه اجتماعی خاص خودش بگیرد. به بیانی دیگر، یک جریان منتسب به چپ انقلابی که قادر به ساختن کوچک‌ترین پایگاه مادی در میان طبقات فرودست و تحت استثمار نباشد، در خطاب دادن طبقه‌ی متوسط نیز الکن است، و اغلب نیز به جای جذب بخش‌هایی از طبقه‌ی متوسط به اندیشه و عمل چپ انقلابی، خود رفته رفته از گرایش چپ و انقلابی‌اش فاصله گرفته و به نیرویی در خدمت ایدئولوژی و سیاست طبقه‌متوسطی بدل می‌شود. در سوی دیگر، سازمانی که با تأکید بر ستم ملی کلیت جامعه را خطاب قرار می‌دهد، اگر جایگاه و پایگاه مادی و سازمان‌یافته‌ای در میان خلق‌ خود نداشته باشد نمی‌تواند به یافتن گوشی شنوا در مرکز یا میان سایر خلق‌های تحت ستم امیدوار باشد.

و اما در حالت دوم، ما با گردهم‌آیی افراد یا جمع‌های نامتشکل و فاقد کوچکترین امکان مادیِ سازمان‌دهی مواجه هستیم که صرفن به لحاظ ایدئولوژیک به یکی از گرایشات فوق تمایل دارند. این افراد ممکن است بعضن از سابقه‌ی مبارزاتی و زندان و تبعید نیز برخوردار باشند، بی‌آنکه به سازمانی مشخص با امکانات سازمانیِ مشخص و با پایگاه مادیِ هرچند محدود اما واقعی تعلق داشته باشند. پرسشی که بلافاصله ایجاد می‌شود این است که خب چنین «نیرو»هایی به‌واقع قرار است چه چیز را «هم‌افزایی» کنند؟ کدام امکان‌های سازمانی را قرار است در خدمت مبارزه‌ی مشترک در جبهه قرار دهند؟ از چه امکان اجتماعی در کدام بخش از جامعه برخوردارند که قرار است به امکان‌های اجتماعیِ سایر نیروها در سایر بخش‌های جامعه اضافه کنند؟ کدام سلاح‌های هرچند کوچک اما تا حدی صیقل‌یافته را قرار است درون جبهه تجمیع کنند تا توان مقابله با دشمن مشترک دوچندان شود؟… حقیقت تلخ اما انکارناپذیر این است که چنین جبهه‌ای (اگر بتوان نام جبهه بر آن گذاشت) چیزی نیست جز «تجمیعِ هیچ‌ها»، و روشن است که از جمع هیچ با هیچ حاصلی جز هیچ پدید نمی‌آید!

پرسش دیگری که در این حالت دوم با آن مواجه هستیم به شکل فعالیت تشکیلاتیِ جبهه برمی‌گردد: آیا این جبهه قرار است در قالب یک فُروم متشکل از افراد با گرایشات سیاسی-ایدئولوژیکِ متفاوت و مبتنی بر یک درک افقی‌گرایانه از مسئله‌ی سازمان‌دهی به مبارزه بپردازد؟ آن هم در مقابل دو ارتجاعِ درون و بیرون قدرت که هر یک در قالب یک ساختار سلسله‌مراتبیِ منسجم و یکپارچه خود را سازمان‌دهی کرده‌اند؟! بدیهی است که این شکل از ساختار تشکیلاتیِ افقی و شبه‌فُرومی در مقابل سازمان‌یافتگی دشمن مشترک بیشتر به یک شوخی شبیه است و از همان ابتدا می‌توان ناکارآمدی و شکست آن را با قطعیت پیش‌بینی کرد. اما اگر شکل دیگری از سازمان‌دهی مد‌نظر است که ضرورت مبارزه‌ی مرکبِ علنی/مخفی/نیمه‌علنی-نیمه‌‌مخفی، ابزارهای حفظ امنیت و انضباط این شکل مبارزه و در نتیجه ساختاری مستحکم و عمودی را به رسمیت می‌شناسد، باز فقدانِ پیش‌شرط «انسجام» مانعی جدی بر سر راه این شکل از سازمان‌دهی ایجاد خواهد کرد. کدام افراد با کدام گرایش و بر مبنای چه معیارهایی در نهادهای مختلفِ تعبیه‌شده در ساختار سلسله‌مراتبی جبهه قرار خواهند گرفت؟ آیا قرار است از هر گرایش، یک یا چند «فرد» در مرکزیت جبهه منسوب/انتخاب شوند؟ این فردهای بی‌سازمان به‌طور مصنوعی و مکانیکی اختلافات‌شان در زمینه‌ی عمل سیاسی، سوژه‌ی رهایی و چشم‌انداز مبارزه را کنار خواهند گذاشت و از آغاز تا پایان فعالیت جبهه به مخرج مشترکی حداقلی برای رهبری فعالیت‌ها بسنده خواهند کرد؟ یا چنین نهادی خود به مستعدترین بستر برای تشتت، عدم انسجام، پراکنده‌کاری و عقیم‌سازیِ مبارزه بدل خواهد شد؟ دقت داشته باشیم که «فردِ بی‌سازمان» تمام ماهیت و موجودیت سیاسی‌اش را با خود به درون جبهه می‌آورد: پس یا باید آن ماهیت سیاسی را درون جبهه منحل کند (که در آن صورت دیگر مفهوم «ائتلاف» گرایشات متفاوت بی‌معنا خواهد بود) یا لاجرم وارد اصطکاک جدی با سایر ماهیت‌های سیاسی درون رهبری جبهه می‌شود (که در این حالت، انسجام و انضباط لازم برای رهبری سازمان‌یافته به اختلالی فلج‌کننده مبتلا خواهند شد). حال آنکه، یک سازمان سیاسی در عین ورود و مشارکت در مبارزه‌ی جبهه‌ای ماهیت، موجودیت و فعالیت‌های مبارزاتی مستقل و منحصر‌به‌فرد خود را حفظ می‌کند و همان‌طور که گفته شد، بخشی از امکانات سازمانی خود را در چارچوبی مشخص و با اهدافی مشخص در اختیار جبهه قرار می‌دهد.

بنابراین به پرسشی مرتبط با پرسش قبل می‌رسیم مبنی بر اینکه تکلیف نبردهای هژمونیک درونِ جبهه که امری اجتناب‌ناپذیر و جزئی برسازنده از هر فعالیت جبهه‌ای است، چه خواهد شد؟ آیا باید با نگاهی رمانتیک به این مسئله پاسخ دهیم و گمان کنیم قرار است برای اولین‌بار در طول تاریخ جبهه‌ای عاری از نبردهای هژمونیک درونی تشکیل شود؟ یا باید با واقع‌بینی اذعان کنیم که لاجرم آن بخشی از افراد که گرایش سیاسی‌شان آشتی‌پذیری بیشتری با نظم غالب، ایدئولوژی مسلط و گفتار حاکم بر رسانه‌های بزرگ دارد به تدریج درون جبهه هژمون خواهند شد و سایر گرایشات را درون خود حل خواهند کرد؟… پس اینجا مشکل این نیست که بخشی از نیروهای چپ انقلابی قرار است با نیروهای دیگر وارد ائتلاف یا جبهه‌ای ضدفاشیستی شوند، بلکه واقعیت این است که مجموعه‌ای از «افراد» که خود را متعلق به چپ انقلابی می‌دانند قرار است دیگر چپ انقلابی نباشند! (واضح است که در اینجا، چپ انقلابی نه به مثابه یک هویت، بلکه به‌عنوان یک خط‌مشی سازش‌ناپذیر در تقابل با فاشیسم حائز اهمیت است). این واقعیت فراتر از نیات خیرخواهانه و آمال صادقانه‌ی افراد، نتیجه‌ی منطقی و عملیِ درکی است که لزوم برخورداری از «شأنیت سیاسی» برای ورود به جبهه‌ی متحد را از معادلات خود حذف کرده است. این شأنیت سیاسی جز از مسیر «سازمان انقلابی» حاصل نمی‌شود، حال آنکه نیروهایی که در حالت دوم به آنها اشاره شد نه تنها سازمان نیستند، بلکه حتا محفل هم نیستند: مجموعه‌ای از افراد پراکنده یا در بهترین حالت دورهمی‌هایی هستند که لاجرم گرایش سیاسی و ایدئولوژیک خود را در پلتفرمی مشترک با سایر نیروها منحل خواهند کرد.

البته بخشی از این افراد مدتی است صادقانه تکلیف خود را در فضای عمومی مشخص کرده و به گسست خود از چپ انقلابی صراحت داده‌اند. بخشی دیگر اما موضوع را مسکوت گذاشته یا در هاله‌ای از ابهام نگه داشته‌اند، نه لزومن به این دلیل که از صداقت کافی در موضع‌گیری و عمل سیاسی برخوردار نیستند، بلکه بعضن به این خاطر که از قضا همچنان صادقانه خود را به سیاست چپ انقلابی متعلق می‌دانند. ما دغدغه‌ی این بخش از نیروها برای شکل دادن به یک جبهه‌ی مبارزاتی ضدفاشیستی در این برهه‌ی تاریخی را به رسمیت می‌شناسیم و همان‌طور که در ابتدای متن اشاره کردیم، از دلایل منطقی و تاریخی در توجیه این دغدغه غافل نیستیم. اما به جد معتقدیم ملزومات و پیش‌شرط‌های چنین تصمیم و اقدامی قابل دور زدن نیستند؛ ملزومات و پیش‌شرط‌هایی که مهمترین آنها همان شأنیت سیاسی-سازمانی برای مشارکت مؤثر و معنادار در جبهه است (البته چنانچه منظور از جبهه به واقع یک جبهه‌ی مبارزاتی باشد و نه صرفن جبهه‌ای روشنفکری یا تبلیغاتی). این موضوع زمانی بغرنج‌تر و حیاتی‌تر می‌شود که بپذیریم بخشی از سوژه‌های طبقاتی مبارزه‌ی چپ انقلابی در دوره‌ی اخیر اعتراضات در ایران از سوی ارتجاع پهلویستی ربوده شدند و از سر استیصال برخلاف منافع طبقاتی، اجتماعی و سیاسی خود شعار داده و حتا جان خود را نیز در این مسیر از دست دادند. هر توضیح و توجیهی که برای این واقعیت ناگوار بیابیم، مسئولیت اول و آخر آن بر عهده‌ی چپ انقلابی است که در تمام این سال‌ها، به ویژه از دی‌ماه ۱۳۹۶ به این سو نخواست و نتوانست با مداخله‌ای سازمان‌یافته و استراتژیک نقش تاریخی خود را در ترسیم چشم‌اندازی رهایی‌بخش برای این سوژه‌ها ایفا کند. این مسئولیت در شکل‌ها و سطوح متفاوت بر دوش همه‌ی «ما»یی که خود را به چپ انقلابی متعلق می‌دانیم سنگینی می‌کند و هیچ‌یک نمی‌توانیم خود را از این تقصیر مبرا بدانیم. پس وظیفه‌ی فوری و تاریخی چپ انقلابی در این لحظه بیش و پیش از هر چیز بازپس‌گیری این سوژه‌های طبقاتی از اردوگاه ارتجاع است. این وظیفه‌ی تاریخی از عهده‌ی سایر نیروهای فرضیِ حاضر در جبهه‌ی واحد ضدفاشیستی (که هریک سوژه‌های سیاسی-طبقاتی خاص خود را دارند) بر‌نمی‌آید، بلکه تنها و تنها از مسیر سازمان‌یابی و سازمان‌دهی مستقل چپ انقلابی قابل تحقق است. نتیجه –این‌که شأنیت سیاسی چپ انقلابی برای حضور در چنین جبهه‌ای تنها در گروی تحقق سازمان‌یافته‌ی این وظیفه‌ی مستقل خواهد بود. تنها در این صورت است که می‌توان به مثابه نیرویی مؤثر و غیرقابل جایگزینی درون جبهه عمل کرد.

در نهایت اینکه برای دفاع از پروژه‌ی «جبهه‌ی مشترک»، چپ انقلابی باید بتواند ابتدا به پرسش‌هایی ساده اما اساسی در مورد ماهیت، کارکرد و هدف این جبهه پاسخ دهد: هم‌افزایی یا انحلال؟ نیرومندسازی یا عقیم‌سازی؟ جبهه‌ی مبارزه‌ی ضدفاشیستی یا ائتلاف روشنفکران مترقی؟… چنانچه پاسخ «هم‌افزایی»، «نیرومندسازی» و «جبهه‌ی مبارزه‌ی ضدفاشیستی» باشد، لاجرم چپ انقلابی باید وظیفه‌ای را که لااقل از دی ۹۶ پشت گوش انداخته بی‌درنگ و از همین امروز در دستور کار خود قرار دهد: تدارک تأسیس سازمان انقلابی.

مسیر دشوار است و موانع بسیار، اما راه میان‌بری وجود ندارد.

بهمن ۱۴۰۴

منبع: منجنیق

برچسب ها

چهل روز پس از آغاز سرکوب گسترده‌ای که بنا بر برآورد نهادهای حقوق بشری هزاران کشته بر جای گذاشته، خانواده‌ها از روز سه‌شنبه 28 بهمن در نقاط مختلف کشور مراسم‌های یادبود برگزار کردند. در حالی که خانواده‌ها و شهروندان ایرانی این هفته برای بزرگداشت جان‌باختگان اعتراضات سراسری دی ماه به خیابان‌ها و گورستان‌ها بازگشتند، تعدادی از این مراسم‌های سوگواری به تجمعات اعتراضی تازه تبدیل شد و با واکنش امنیتی و در مواردی تیراندازی روبه‌رو گرديد

اين نوشته را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذاريد

توجه: کامنت هایی که بيشتر از 900 کاراکتر باشند، منتشر نمی‌شوند.
هر کاربر مجاز است در زير هر پست فقط دو ديدگاه ارسال کند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آگهی