“ما همه با هم هستیم” – علی ستاری

چگونه دست در دست هم قوی بمانیم و از بهداشت روانی خود در زمان هجوم فاجعه مراقبت کنیم؟

گفتاری درباره‌ی خطرهایی که در پیامد فاجعه‌ی کشتار دی‌ماه سلامت روانی ما را تهدید می‌کند

آنچه از نظر گرامی تان میگذرد، خلاصه گفت‌وگویی است که به‌دعوت “خانه ایرانِ” مونیخ، در تاریخ پنج فوریه ۲۰۲۶ با جمعی از هم میهنانمان داشتم.

****

****

در سوگ و درد کوه پیکرتان از سلاخی وحشیانه هزاران کودک و زن و مردِ پیر و جوان که غم نان و آزادی داشتند، شریکم.

به‌عنوان مقدمه:

در چهل و هفت سالی که از حکومت این جهنمی یان میگذرد، از اعدام‌های شبانه پشت بام مدرسه رفاه تا کشتارهای دهه خونین شصت، سرکوب وحشیانه دانشجویان در کوی دانشگاه در سال هفتاد و هشت، سرکوب جنبش “رای من کو؟” در سال هشتاد و هشت، سرکوب جنبش گرسنگان در سالهای نود و شش و نود و هشت، سرکوب جنبش انقلابی زن زندگی آزادی در سال چهار صد و یک و تا قتل عام دیماه چهار صد و چهار خطی خونین بر آسفالت کوچه ها و خیابان‌هایی به وسعت میهمان ایران کشیده شده است.

امکاناتی که دنیای مجازی در تنوع کم نظیر خود در اختیار بشریت گذارده است ما دیاسپورای ایرانی را با  حجم عظیمی از اطلاعات، اخبار، عکس و فیلم هایی از جنایات ایادی رژیم اسلامی درگیر کرده است.

موضوع گفتو‌گوی امروز ما نه تجزیه و تحلیل سیاسیِ رویدادهای دیماه چهارصد و چهار بلکه سه محور زیر است:

۱- بحث درباره تاثیراتی که سیلاب اخبار، اطلاعات و فیلم‌هایی از جنایات ایادی رژیم اسلامی بر روان ما میگذارد؛ تاثیراتی که ممکن است موجب “زخم روحی” یا “تراوما” (Trauma) بشود؛

۲- تجزیه و تحلیل واکنش دیاسپورا به این رخدادهای فاجعه آمیز با توجه به شعارها و فراخوان‌های داده شده، بویژه در روز های هیجده و نوزده دیماه از چشم‌انداز عصب شناسی و روانشناسی سیستمی؛

۳- مسئله چگونگی تاب آوری و دست در دست هم استوار و قوی ماندن و حل مشکلات عاطفی-روانی ناشی از این فجایع.

روانشناسی سیستمی، به انسانی که به همراهی نیازمند است بعنوان فرد و خنثی برخورد نمی‌کند؛ بلکه او را بر زمینه شرایط تاریخی که در آن می‌زید و با مطالعه نگاه او به جهان، احساسات و عینک سیاسی-اجتماعی اش مورد توجه قرار می دهد. روانشناسی سیستمی انسان را بمثابه سیستمی مرکب از جسم، روان و روابط انسانی-اجتماعی اش می فهمد؛ با تاکید بر اینکه در این سیستم، عملکرد بخش انسانی ـ اجتماعی آن نقش مهمتری از دو بخش دیگر در تامین سلامت روانی فرد ایفا می‌کند.

تفکر سیستمی از آنجا حرکت می کند که “واقعیت” یک “ساخت و ساز” یا “Konstrukt” است که هر انسان برای خود از جهان عینی بنحوی متفاوت در ذهن خود شکل می دهد.

تفکر ساختارگرایانه، توصیف عینی یک حقیقت را غیرممکن میداند. بر این باور است که هر سوژه ای از طریق کونتکست (Kontext)، احساسات و عینک اجتماعی اش حقیقت را توصیف می کند. باین ترتیب پیروان تفکر ساختارگرایی باور دارند که هر فرد دیدگاه شخصی خود نسبت به جهان و همچنین زمینه (کونتکست) و هستی خود در جهان را در درون خود دارد و می‌تواند آن حقیقت را بصورت ذهنی توصیف کند. بر اساس «واقعیت» و «حقیقتی» که فرد از رخدادهای جهان عینی در ذهن خود می‌سازد، یکیْ از رخدادی فاجعه‌آمیز زخم روحی برمی‌دارد و دیگری از رخدادی مشابه، بدون آسیبی پایدار عبور می‌کند.

اساسی ترین احساسات انسان ها کدام اند؟

شادی، سوگ، خشم، ترس، تعجب، تحقیر و انزجار (به‌گفته‌ی پاول اِکمن) 

ما ایرانیان در ماتم دریای خون عزیزانمان بطور جمعی سوگوار شده ایم.

الیزابت کوبلر-راس، روانشناس سویسی-آمریکایی برای سوگ پنج مرحله قائل است:

انکار (عدم باور)، خشم (عصبانیت از فقدان عزیزی که از دست رفته است)، چانه زنی (تلاش برای فهم و در عین حال گریز از آن فقدان با طرح “اما” و “اگرها” و با امید به تغییر مثلا با پناه بردن به خدا یا مشاوره نزد متخصصین)، افسردگی (ماتم عمیق و در خود فرورفتن) و پذیرش (قبول و سازگاری با وضعیت جدید؛ اما نه فراموشی)؛ 

لازم به ذکر است که این مراحل خطی نیستند و با توجه به ساختار روانی-شخصیتی و امکانات معنوی و مادیِ فردی و اجتماعی، سیر این مراحل برای افراد متفاوت، مختلف است. 

ما ایرانیان، از جمله دیاسپورای ایرانی از مرحله “انکار” گذشته و در مرحله “خشم” مانده ایم. مهم است هشیار باشیم و نیروی عظیم خشم آزاد شده را به سلاحی علیه رژیم و جانیان اسلامی تبدیل کنیم؛ وگرنه چونان سیلابی بی مهار متوجه افراد و نیروهای سیاسی دیگر یا وسیله ای برای آسیب زدن به خودِ فرد میشود.

سوگ جمعی ناشی از بویژه دیدن صدها فیلم از صحنه های دهشتناک “ساکهای سیاهِ” تلنبار شده روی هم، شنیدن اخبارِ اجبار پدران و برادران به جستجوی عزیزانشان  در میان “ساک های سیاه”، اجبار آنها به پرداخت پول گلوله و … چه تاثیراتی می‌توانند بر روان ما ایرانیان در داخل و خارج از ایران داشته باشند؟ آنها می‌توانند موجب ایجاد زخم روحی یا تراوما (Trauma)، و یا زخم روحی جمعی (kollektive Traumatiesuring) بشوند.

هدف از گفت‌وگو درباره زخم روحی چیست؟ 

هدف متوجه کردن هم میهنانی است که عوارض و نشانه های بیماری را دارند اما نمی‌دانند که احتیاج به کمک تخصصی دارند؛ هدف دیگر، پیشگیری، با کسب آگاهی از خطرات این بیماری است.

منظور از تراوما چیست؟

تراوما واکنش طبیعی و انسانی ارگانیسم به شرایطی غیرانسانی است. وقتی فردی با خطر مرگ روبرو میشود، ارگانیسم عملکرد خلاقانه ای برای حفظ زندگی فرد از خود نشان می دهد که زخم روحی یا تراوما نام دارد. 

تراوما دارای دو “تیپ” است. “تیپ یک” ناشی از مثلا تصادف رانندگی یا مورد تجاوز جنسی قرار گرفتن یا بر اثر بلایای طبیعی مثل سیل یا زلزله است. 

این رخداد ها موجب مونو تراوماتیزیرونگ (monotraumatisierung) یا زخم روحی ناشی از یک علت میشوند. 

منظور از “تیپ دو” ایجاد زخم روحی بخاطر رخداد های فاجعه آمیزی است که در طول زمان ادامه دارند یا بخاطر ایجاد زخم روحی بر اثر چند فاجعه جدا از هم است که مولتی تراوماتیزیرونگ (multitraumatisierung)  نام دارد؛ مثل وادار به بردگی جنسی شدن یا زندگی در شرایط قحطی و گرسنگی است.

تراوما چگونه خود را بروز میدهد؟

تراوما خود را به سه نحوه زیر نشان می دهد:

۱- فلاش بک یا رویا در بیداری و کابوس،

۲- اجتناب از اعمال یا گفتاری که موجب فلاش بک میشود،

۳- واکنش هیجانی شدید 

مهم است توجه شود که فردی که دستخوش زخم روحی است، از طریق نشانه ها یا Trigger به گذشته و به تجربه دوباره آن فاجعه در آن لحظه، در حال حاضر پرتاب می شود. بعنوان مثال زن یا مردی که مورد تجاوز جنسی قرار گرفته است و فرد یا افراد متجاوز بهنگام تجاوز بوی نیکوتین یا الکل می‌داده اند، هر جا و در هر زمان که بوی نیکوتین و الکل بشنوند، صحنه تجاوز را بی آنکه کنترل و اراده ای داشته باشند، چنان در خیال خود می‌بینند که گویی فاجعه در همان لحظه دارد رخ می دهد. 

فرد قربانی در آن وضعیت دستخوش تفکیک یا Dissoziation میشود. مثلا در شرایط فلاش بک در هویتش دستخوش تفکیک میشود و مثل دوران کودکی اش عمل می‌کند یا سخن‌میگوید؛ 

یا در آگاهی از جهان پیرامون و از خودش این تفکیک رخ می دهد. در این وضعیت فرد مدتی طولانی در حالت فلاش بک، به جایی خیره میشود و با آن فاجعه در خیال اش درگیر و از آن رنج میبرد. 

یا تفکیک در خاطراتش رخ می دهد. در این صورت او یا قادر نیست کل فاجعه را بخاطر بیاورد یا آنرا تکه تکه بخاطر می آورد؛ 

یا تفکیک در ادراکش رخ میدهد؛ مثلا در زمستان یخ آب را می‌شکند و آبتنی می کند، بدون اینکه سرما را حس کند؛ 

یا در وضعیت تفکیک عملکرد برخی از اندام هایش مختل میشود؛ مثلا در وضعیت فلاش بک قادر به راه رفتن نیست؛ 

یا تفکیک خود را بصورت “اجتناب” بروز می‌دهد. در این وضعیتِ فلاش بک، فرد برای اجتناب از انجام عملی دست به دلیل تراشی که ظاهری منطقی هم دارد میزند.

چنانچه شخصی که به زخم روحی دچار شده است در طول سه – چهار هفته پس از آغاز بیماری از کمک های روان پزشکی، روانشناختی و حمایت صمیمانه خانواده و اطرافیان و دوستان اش برخوردار شود، میتواند مشکل اش را بفهمد، بپذیرد و با بکار گرفتن متد ها و تکنیک هایی که روانشناس به فرد بیمار می آموزد، میان خود و فاجعه دیوار عایقی روانشناختی بکشد و نه در گذشته بواسطه فلاش بک و کابوس، بلکه در “اینجا و اکنون” زندگی کند.‌ اما اگر او از این کمک ها و امکانات برخوردار نباشد، تراوما به اختلال استرس پس از فاجعه فرامیروید که می‌تواند به انحاء زیر بروز کند:

۱- اختلال استرس ماندگار پس از فاجعه (PTBS)

– اختلال استرس ماندگار پس از فاجعه با آغاز به تعویق افتاده، اختلالی که ممکن است چند سال پس از رخ دادن فاجعه خود را بروز دهد

– اختلال استرس ماندگار پس از فاجعه ی پیچیده یا کمپلکس که ناشی از دلایل مختلف جدا از هم حادث میشود.

– اختلال استرس ماندگار پس از فاجعه جمعی

۲- اختلال افسردگی

۳- اختلال ترس

۴- بیماری های روان-تنی

در برخی موارد اختلال استرس ماندگار پس از فاجعه با افسردگی یا ترس یا افسردگی و ترس یا افسردگی، ترس و بیماری های روان-تنی بروز می‌کند.

پدیده زخم روحی از منظر عصب شناسی چگونه توضیح داده میشود؟

هر تحریک حسی بصورت یک روند فیزیکی-شیمیایی به لیمبیشس سیستم انسان (مغز پستانداری آن) منتقل میشود. این ارگان، مرکز پردازش اولیه احساسات انسان است. با توجه به اینکه وظیفه مغز حفظ حیات انسان است، هیپوتالاموس، تحریک حسی را برای بررسی چند و چون آن به آمیگدالا که محل پردازش و نگهداری خاطرات مربوط به ترس انسان است و بمثابه زنگ خطر عمل می کند، می فرستد. چنانچه آمیگدالا تشخیص داد که تحریک حسی بر خطری برای زندگی فرد دلالت نمیکند، آنرا برای پردازش نهایی و واکنش حرکتی به بخش‌های مختلف مربوطه دو نیمکره مخ می فرستد؛ که این مسیر طولانی کنش و واکنش انسان است. 

در این صورت سیستم مشارکت اجتماعی فرد (Social-Engagement-System) فعال میشود؛ فرد مثلا برای دوستی که بطرف اش می آید دست تکان می‌دهد و لبخند می‌زند. این روند ناشی از فعال شدن “ونترال واگوس” بخش جوان سیستم عصبی خودکار است. 

اما اگر آمیگدالا تشخیص داد که تحریک حسی ناشی از فاعلی است که زندگی فرد را بنحوی جدی به خطر می اندازد، فورا تکانه ای به سیستم عصبی خودکار می فرستد. 

در این وضعیت فورا با فعال شدن سیستم عصبی سمپاتیک هرمونهای استرس زایی چون آدرنالین، نورآدرنالین و کورتیزول ترشح می‌شوند. باین ترتیب فرد در وضعیت “فرار یا جنگ” برای حفظ زندگی اش قرار می‌گیرد؛ که این راه کوتاه کنش و واکنش انسان برای حفظ حیات اش است.

چنانچه خطر موجود در حدی جدی بود که فرد نه امکان فرار و نه توان جنگ برای دفع خطر مرگ داشت، سیستم عصبی دورزالر واگوس، بخش قدیمی سیستم عصبی خودکار فعال می‌شود. 

با فعال شدن آن، سیستم عصبی پاراسمپاتیک وارد عمل شده و هورمون آرامبخش استیل کولین ترشح میشود. تنفس فرد بسیار آرام میشود؛ ضربان قلب، فشار خون و احساس درد و شناخت بسیار کاهش می یابد. در این وضعیت استعداد درک محیط وجود دارد؛ اما جسم مطلقا بی حرکت است. 

این باین معناست که مغز فرد تصمیم می گیرد برای صرفه جویی در انرژی حیاتی ” خود را به مردن بزند”؛ زیرا در طول چهارصد و هفتاد میلیون سال تکامل تدریجی زندگی خزندگان و پستانداران، مغز آموخته است که “مرده خورده نمیشود”.

در تقابل با این خطر مرگ است که اورگانیسم “تراوما” را بوجود می آورد که عمل خلاقانه ای است برای حفظ زندگی فرد و واکنشی طبیعی و انسانی به شرایط بسیار سخت، خطرناک و غیرانسانی.

گفتیم که در این وضعیت خطرناک سیستم عصبی خودکار هدایت اعمال حیاتی فرد را بعهده می گیرد. از این رو هیپوکمپوس، عضو دیگر لیمبیشس سیستم، که مرکز حفظ تجربیات انضمامی انسان است و هر رخدادی را با زمان، مکان و احساساتی که به آن مربوط بوده است در خود نگاه میدارد، بخاطر فعالیت و مدیریت سیستم عصبی خودکار، نمیتواند زمان و مکان رخداد فاجعه آمیز را در خود حفظ کند. لذا وقتی در جریان زندگی روزمره نشانه یا تریگری (Trigger) چون، صدا، تصویر، بو یا از طریق تحریک حواس لامسه یا چشایی، فردِ دچار زخم روحی را با فلاش بک به حادثه فاجعه آمیز در گذشته پرتاب می کند، فرد در وضعیتی قرار می گیرد، که گویی آن فاجعه در همان لحظه رخ می دهد؛ چنین است که آن انسان، همان طور که در پیش توضیح داده شد، دستخوش تفکیک یا دیس سوسیاسیون (Dissoziation) می شود.

در ارتباط با محور دوم بحث گفته شد:

 ابتدا برای اینکه برداشت واحدی از مفهوم “دیاسپورا” داشته باشیم من برداشتم را از آن در میان میگذارم:

منظور از واژه یونانی دیاسپورا مکانی است که در آن اقلیتی دینی یا ملی زندگی می کنند. باین ترتیب استان بایرن که در آن اکثریت مردم کاتولیک مذهب هستند برای باورمندان به مذهب پروتستان دیاسپورا است؛ یا کشور آلمان دیاسپورای ما ایرانی ها است. 

آلمان برای یک تبعه فرانسه هم دیاسپورا است. اما هم بلحاظ اشتراکات فرهنگی-تاریخی آلمانی ها و فرانسوی ها و هم بدلیل عضویت هر دو کشور در اتحادیه اروپا و … برای انسانِ تبعه دولت فرانسه، دیاسپورا عمدتا گسستی جغرافیایی است. اما برای ما ایرانی ها دیاسپورا نه فقط بمعنی گسستی جغرافیایی، بلکه مهمتر و علاوه بر آن، گسستی سیاسی-روانی نیز هست.

چرا که روان و خیال انسان متعهد ایرانی از سویی به دنبال خط سرخ خون جوانان وطن بر آسفالت کوچه ها و خیابان‌های میهن کشیده میشود و از سوی دیگر “فاصله” تا آن سوی مکان، تا میهن بمثابه عینیتی تاریخی، عینیتی است که ذهن دیاسپورا را دوپاره میکند. انسانِ دیاسپورای ایرانی فاقد ارتباط عینی با میهن است؛ پایش روی خاک آفتاب خورده جای جای میهن نیست.از این رو، او میهن را در ذهن خود بنحوی نمادین باز می سازد. از این راه می کوشد فقدان میهن عینی-تاریخی و تعلیق میان دو جهان ایرانی و آلمانی را با باز تولید نمادین میهن در خیال، جبران کند.

هم از این روست که از سویی نبض انسان ایرانی دیاسپورا با ضرب آهنگ رخدادهای سیاسی در ایران می طپد و از سوی دیگر او را در چرخه مشترک سوگ و خشم جمعی با هم میهنان در داخل ایران می افکند؛ آنانی که در کف خیابان فاعلیت تاریخی شان را تحقق می بخشند. 

دنبال کردن اخبار فجایع رخ داده در ایران و بویژه دیدن و رد و بدل کردن عکس ها و فیلم های جگرسوز از “ساک های سیاه”، از آنجا که بخاطر دوری از محیطی که در آن در کف خیابان مبارزه مرگ و زندگی با اوباشان و ایادی سرکوب گر و قاتل رژیم اسلامی جریان دارد، نمی‌تواند در هیات شعار علیه رژیم اسلامی و ایادی آن در رویارویی عینی و عمل مشخص مبارزاتی تعین یابد، پس از شوک اولیه پروسه سوگ و انکار و خشم جمعی آغاز می شود. چرا که در وضعیت استیصال سیاسی در مبارزه علیه آمرین و عاملین این جنایات، بخاطر فروخوردن خشم و عدم بیان عینی آن، از سویی این روند میتواند موجب افسردگی و زخم روانی و حتی آسیب به‌خود شود و از سوی دیگر میل به بسیج نیروهایی نیابتی برای مبارزه با رژیم در دیاسپورای ایرانی زبانه می کشد. 

قشر پیش پیشانی مغز سوال «چه باید کرد» را طرح می‌کند. اما بجای تلاش برای فهم پیچیدگی بحران و یافتن پاسخ هایی عقلانی برای آن، پاسخ توسط مغز پستانداری یا بعبارت دیگر از لیمبیشس سیستم، مرکز پردازش اولیه احساسات داده میشود. هم از این روست که در فضای ماتم زده و هیجان زده عمومی، میل به انجام اعمالی که موجب سرنگونی هرچه سریعتر رژیم اسلامی شود، چونان ویروس و میلی عمومی گسترده میشود. می‌بینیم که ابن هیجان و خشم متوجه نیروهای دگراندیش که با این راه و روش موافق نیستند هم شده است.

بجای ایفای نقش پشت جبهه برای مبارزات داخل کشور، کار تبلیغی و افشاگرانه علیه رژیم اسلامی و تلاش برای جلب توجه افکار عمومی، سازمان‌های مسئول جهانی و دولت مردان، میل به کانالیزه کردن خشم جمعی به تلاش برای سرنگونی هرچه سریعتر رژیم اسلامی به هر قیمت، مسلط می شود.

این فضا خود را در حمل پرچم کشور ها، نوشتن نامه و درخواست از ترامپ برای حمله و بمباران “هدفمندِ” ایران، میهنمان، آنچنانکه در جنگ دوازده روزه اتفاق افتاد، بازمی تاباند.

دیاسپورای ایرانی با قلب و روح اش در میهن نمادینی که در ذهن خود از میهنی که عینیت تاریخی دارد ساخته است، زندگی می‌کند. از طریق امکاناتی که دنیای مجازی دراختیارش گذارده لحظه به لحظه رخداد های خونین میهن را دنبال می کند.

در تجربه تلخی که گذشت بخشی از دیاسپورا با دادن شعار و فراخوان تلاش می کرد در روند مبارزات مردم که پیوند واقعی و عینی با آن نمی‌توانست داشته باشد تاثیر بگذارد.

در فراخوان از مردم خواسته می‌شد به خیابان بیایند و کار رژیم را یکسره کنند؛ گفته می‌شد نیروهای سرکوب رژیم در حال ریزش اند، ادارات دولتی را اشغال کنید؛ خیابان‌های را خالی نکنید، “کمک در راه است”؛ فراخوان دهنده دور از میدان مبارزه در ساحل امن نشسته بود. اما آنان که هزینه این شتاب دادن مصنوعی به پیشرفت مبارزات مردم علیه رژیم را می پرداختند و پیشانی ها و سینه هایشان آماج گلوله های تک تیراندازان جنایتکار رژیم ضد مردمی و ضدانسانی اسلامی بود، کف خیابان سینه سپر کرده بودند.

رهبران میدانی مبارزات مردم می‌دانند که باید تظاهرات را از جنبه های مختلف سازمان داده و تدارک ببینند؛ از برنامه و شعار های تظاهرات تا مسیر های حرکت، زمان آغاز و پایان حرکت و ترکیب جمعیت با توجه به نفرات و تجهیزات دشمن و با تحلیل مشخص از شرایط مشخص. 

اما نیروهای سیاسی ای که از دیاسپورا سعی در جهت دادن به مبارزات مردم داشتند، فاقد آن پیوند ضرور و تعیین کننده با مردم و رهبران میدانی آنها برای کمک به سمت دهی سنجیده و راهگشای جنبش بودند. حاصل آن شتابزدگی، کشتارِ برنامه ریزی شده، بی‌سابقه و جنایتکارانه رژیم اسلامی به دستور خامنه ای، ولی فقیه دستگاه سرکوب و ماشین کشتار اسلامی بود. مطابق گزارش تاکنونی کانون صنفی معلمان ۲۳۰ دانش آموز در روزهای خونین دیماه کشته شده اند؛ واقعیت هولناکی که موجب زخم روحی همکلاسی ها و هم مدرسه ای های این کودکان و نوجوانان، که از جمله آیندگان میهن ما بودند، خواهد شد. 

انعکاس نتایج این سیاست دو سویه در دیاسپورا، شعله ور شدن هرچه گدازانتر خشم آن بود؛ چنین است که از سویی فریاد “انتقام، انتقام” بلند و بلندتر شد و از سوی دیگر مکانیسم دفاع روانی “جبران” فعال شد.

“جبران” روشی غیرارادی است که فرد یا افراد برای پوشاندن یا کاهش احساس ضعف، کمبود یا شکست در یک حوزه زندگی یا کار، برای حفظ تعادل روانی شان در حوزه دیگری تلاش بیشتری می کنند تا با موفقیت، احساس ارزشمندی خود را حفظ کنند. 

در بحث ما، چون دیاسپورا خود امکان شرکت در مبارزه مرگ و زندگی هم میهنانمان علیه رژیم اسلامی را نداشت، بخشی از آن برای فرار از احساس گناه و “جبران” سیاست نادرست، به انحاء مختلف، از حمل پرچم‌ کشورها گرفته تا نامه نگاری به ترامپ برای “حمله هدفمند” به ایران، خواستند هر چه سریعتر رژیم اسلامی را براندازند تا انتقام کشتار جنایتکارانه چند ده هزار نفر از هم میهنان مان هرچه سریعتر گرفته شود؛ امری که آنرا تحت عنوان “امر ضروری برای نجات میهن” و خلاص شدن از شر رژیم اسلامی ” که خودمان فعلاً توان شکست دادن آنرا نداریم” توجیه میکردند.

این چنین بود این بخش از دیاسپورای ایرانی سیاستی ماکیاولی را که به هیچ پرنسیپ اخلاقی در سیاست پایبند نیست، سرلوحه سیاست ها و اقدامات خود کرده است. 

برسمیت شناختن جدایی دو جهان دیاسپورای ایرانی و میهن و توجه به کنش سیاسی دیاسپورا و تاثیرات عینی آن در کف خیابانهای ایران است که دیاسپورا را بنحوی عقلانی مشغول به انجام وظیفه در پشت جبهه مبارزات مردم ایران میکند.

در ارتباط با محور سوم گفت‌وگو، به نکات زیر اشاره شد:

– سوگ جمعی و خشم مان را نه به مثابه ضعفی فردی، بلکه به مثابه واکنشی عاطفی-انسانی طبیعی در قبال وحشیگری ایادی رژیم اسلامی برسمیت بشناسیم و بپذیریم‌؛ 

– آگاهانه تصمیم بگیریم عکس و فیلم از صحنه های دهشتناک کشتار و ساکهای سیاه را کمتر ببینیم. این تصمیم نه ناشی از بزدلی یا خودخواهی، بلکه امری ضرور برای حفظ سلامت روانی و جلوگیری از فرسودگی روانی است؛

-چنانچه به ناگزیر باید درباره عکس ها و فیلم های کشتار توضیح بدهیم این کار را در هیات «پرده‌خوان ها»* انجام بدهیم تا بتوانیم با حفظ فاصله با فاجعه درباره اش توضیح بدهیم؛

– درباره رخدادهای فاجعه آمیز بیشتر بخوانیم تا عکس و فیلم ببینیم، چرا که این کار میتواند موجب آسیب روانی کمتری بشود؛

– در وضعیتی که ما درباره فجایع رخ داده، از طریق دنیای مجازی کسب اطلاعات می کنیم، ضروری است با دوستان یکدل و یک رنگ گردِ هم آییم و درباره اطلاعات، احساسات، دل نگرانی ها و دغدغه هایمان باز و صمیمانه با هم گفت‌وگو ‌کنیم. تنها نمانیم و در خود و با خود به مرور و تعمق درباره فجایع مشغول نشویم. تبادل فکر و عاطفه قدرت و توان تاب‌آوری** ما را ارتقاء می‌بخشد؛

–  برای ارتقای توان مقاومت درونی و تاب آوری مان با دوستانمان ورزش کنیم؛ کوهنوردی کنیم؛ احساسات و عواطف زخم خورده مان را مثلا از طریق نقاشی بیان کنیم؛ باهم بخندیم، خندیدن نه بی توجهی به درد و رنج هم میهنانمان، بلکه وسیله ای است برای ارتقاء تاب آوری مان در خدمت ادامه راهی که پیکارجویان راه آزادی میهن رفته اند. بدین ترتیب خشمی که اگر آگاهانه کنترل نشود میتواند بشدت آسیب زا باشد، کنترل شده به نیرویی در خدمت تغییر و نو سازی شرایط زندگی درمی‌آید؛

– فعالیت های هنری و فرهنگی هم میتواند حس خشم را به نیروی زندگی تبدیل کند؛

– در تظاهرات افشاگرانه علیه رژیم اسلامی شرکت کنیم. به دوستان و آشنایان غیرایرانی خود درباره رخدادهای های فاجعه آمیز دی ماه ۴۰۴ توضیح دهیم و به بسیج افکار عمومی علیه رژیم ضد انسانی اسلامی کمک کنیم؛

–  مهم است که برنامه های مربوط به زندگی روزمره و فعالیت شغلی و اجتماعی مان را با نظم و دقت دنبال کنیم. این امر در خدمت بودن در “اینجا و اکنون” و فاصله گرفتن از رخدادهای های فاجعه آمیز دیماه است و ما را از فرسایش روانی محافظت می کند و نیروی تاب آوری مان را ارتقاء می بخشد؛ 

– تغذیه خوب و خواب کافی (از هفت تا نُه ساعت) بما در تجدید قوای حیاتی کمک می رساند؛

– از کانال های مطمئن به هم میهنانمان در ایران کمک برسانیم. این امر در خدمت تامین آرامش درونی ما است؛ 

– چنانچه دچار کابوس یا فلاش بک شده ایم یا از هیجان و ترس شدیدی که علتی برای آن نمی شناسیم رنج میبریم یا احساس می کنیم حوصله هیچ کس و هیچ چیز را نداریم، ممکن است به بیماری دپرسیون مبتلا شده باشیم. در این وضعیت ضروری است هر چه زودتر از روان پزشک و روانشناس کمک تخصصی بگیریم؛

– هم میهنانی که از زخم روحی رنج میبرند برای ماندن در “اینجا و اکنون” میتوانند تنفس متدیک ۴-۶-۸ را بکار ببرند. یعنی ۴ ثانیه از بینی کوتاه و قوی نفس بکشند؛ ۶ ثانیه نفس را در سینه حبس کنند و ۸ ثانیه از دهان بازدم کنند. این کار را ۱۰- ۲۰ بار پشت هم تکرار کنند. در این صورت، سیستم عصبی پاراسمپاتیک آنها فعال خواهد شد؛ هورمون استیل کولین که خاصیت آرامبخشی دارد ترشح خواهد شد؛ همچنین مدیتیشن، خبر گرفتن از اعضای خانواده و دوستان و آشنایان در ایران، سفر … به آرامش درونی کمک می کند؛

– با مخالفین فکری در دیاسپورا بجای تقابل، اصولی است از آنها بخواهیم درباره نظراتشان توضیح بدهند تا بشود جنبه های مثبت و منفی نظر روشن شده و راه برای گفت‌وگو و تبادل نظر گشوده شود. باین ترتیب جلوی کانالیزه شدن خشم ناشی از ددمنشی ایادی رژیم اسلامی به مخالف فکری گرفته شده و صفوف اپوزیسیون دموکرات و ترقی خواه فشرده تر میشود؛

– حاصل ماتم جمعی مشترک، باید مسئولیت جمعی مشترک برای ادامه راه جانهای شیفته آزادی باشد که در روزهای سخت و تلخ دیماه جان بر سر آن نهادند. آنطور که ویکتور فرانکل بما یاد داد، مهم است که از رنج جمعی مان معنایی برای زندگی بسازیم؛ و آن ادامه کاری تا آزادی میهن ماست؛

– این سوگ جمعی در حافظه تاریخی ما ایرانیان برای همیشه خواهد ماند؛ تاریخِ جنایات رژیم اسلامی به قبل و بعد از شبهای هیجده و نوزده دیماه چهارصد و چهار تقسیم خواهد شد؛ 

اما ما ایرانیان‌، همانطور که سوگ جمعی کشتارهای اسکندر و لشکریانش، اعراب، مغول ها، تاتار ها، پادشاهان صفوی و چگنی هایشان و … را به نیرویی برای ساختن دوباره زندگی تبدیل کرده ایم و از خاکستر خود دوباره به زندگی برخاسته ایم از این سوگ جمعی نیز خواهیم گذشت و پیکار علیه رژیم جنایت پیشه اسلامی را تا پیروزی نهایی پی خواهیم‌گرفت. 

————————

* در پرده‌خوانی، پرده‌خوان پرده ای را که روی آن تصاویری از واقعه کربلا یا جنگهای رستم نقاشی شده است به حاضرین نشان می‌داد و حوادث نقاشی شده را برای آنان با نحوه بیانی محزون یا حماسی توضیح می داد. حضار هم در پایان به او هدیه ای میپرداختند. 

آنچه در ارتباط با موضوع گفتار ما بکار می آید فاصله گیری پرده‌خوان از حوادث نقاشی شده است.

** منظور از تاب‌آوری، توانایی غلبه بر شرایط مخاطره‌آمیز با کمترین آسیب پایدار روانی است که در نتیجه‌ی عوامل متنوع شخصی، اجتماعی ـ فرهنگی و محیطی شکل می‌گیرد.

برچسب ها

اين نوشته را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذاريد

توجه: کامنت هایی که بيشتر از 900 کاراکتر باشند، منتشر نمی‌شوند.
هر کاربر مجاز است در زير هر پست فقط دو ديدگاه ارسال کند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آگهی