گِردِهمآییِ شاهدوستان در شهرِ مونیخِ آلمان و برخی دیگر از شهرهای اروپایی و آمریکایی، تازهترین نشانهی شکستخوردنِ خاندانِ پَهلَوی در قبضهکردنِ رهبریِ جنبشِ مَردُمی در ایران است. مدّعیانِ این باند، هر اندازه و با هر تَرفَند که بکوشند تا شمارِ شرکتکنندهگان در این گَردِهمآییها را به میلیونها نفر برسانند، بههمان اندازه، ابعادِ شکستخوردنِ خاندانِ پَهلَوی را بیشتر نشان میدهند و بَرمَلاء میکنند. چرا؟ چون رضا پَهلَوی چه در سخنرانیاش در گردهمآییِ شهرِ مونیخِ آلمان و چه در مصاحبههایش در جریانِ «کنفرانسِ امنیتیِ مونیخ» نهتنها هیچ از مواضعِ ضدّ دموکراتیک و ضدّ مردمی و ضدّ ملّیِ تا آن زمانیاش واپس نرفت بلکه آن مواضعِِ ضدّ ملّی و ضدّ مردمیاش را پُررنگتر هم کرد. اگر این گِردِهمآییهای بهاصطلاح «با شکوه و بیسابقه» نشانِ نیرومندترشدنِ نقشِ رهبریِ خاندانِ پهلوی بر جنبشِ مردمیِ ایران بود، پس چهگونه است که او از این نیرومندیِ ادّعایی نتوانست ذرّهای جرأت و شهامت بیاید تا از گداییکردن و دریوزهگی از دولتهای غربی برای یورش به کشورِ ما دست بردارد و با شهامت به دفاع از دیگر بخشهای مَردُمِ مبارز و آگاهِ ایران که با او مخالف هستند زبان بگشاید؟ مگر نه اینکه آن کسی که نیرومندتر است تنگنظریِ کمتری هم دارد و دارای سِعهی صَدرِ بیشتری هم هست؟
پاسخ روشن است: باندِ پَهلَوی و بهویژه برنامهریزانِ این باند، خوب میدانستند که این گِردِهمآییها از کدام آبشخوری آب خوردهاند، خوب میدانستند که بسیاری از شرکتکنندهگانِ در این گِردِهمآییها، بهرغمِ میلِشان، فقط بهعنوانِ “سیاهیِ لشکر” بهحساب آورده شده بودند و اصلاً قرار نبود -و مجاز نبودند- که عُرضهای عَرضه کنند، خوب میدانستند که این سازههای دستسازِ خودِشان، جز با پوشال درست نشده بودند و قرار هم اصلاً بر چیزی غیرِ از این نبود!
اگر محافلِ سیاهِ جهانی با بهپیشراندنِ باندِ تبهکارِ و وابستهی خاندانِ پَهلَوی، توانستند در روزهای ۱۷ و ۱۸ دیماه ۱۴۰۴ گروهی از مردمِ بهجانآمدهی ایران در درون کشور را به سوی دامگاه بکشانند و آنها را به دستِ سلّاخانِ رژیمِ ایران -که همپالگیِ اقتصادی/سیاسیِ خودِ آنان است- به کُشتارگاه بفرستند، باری بارِ دیگر توانستند در ۲۵/بهمن/۱۴۰۴، یعنی در نزدیک به یکماه پس از شراکت در آن فاجعهی دیماه، گروهی از مردمِ ایران در بیرون از کشور را هم به سوی دامگاهِ دیگری بکشانند و در مَسلَخِ منافعِ ضدّ انسانیِ خود، آبرویِ آنان را کُشتار کنند!
این ادّعا در بارهی گِردِهمآییهای نامبرده، با هیچ دلیلی شایستهی مدّعیانِ آزادی و مَردُمیبودن نیست که میگوید:
«فراخوان پاسخ گرفتهی آقای پهلوی برای گردهمایی ۱۴ فوریه، جایگاه او در سپهر سیاسی کنونی را ارتقاء داد» … «صدها هزار ایرانی در سه قاره و عمدتاً شهرهای مونیخ، لوس آنجلس و تورنتو با شرکت در تظاهرات شگفتی آفریدند» … «این کلان برآمد ایرانیان برونمرز که توانست دل هر ایرانی بیزار از جمهوری اسلامی را شاد کند، جای تبریک دارد». (اخبارِ روز، «برداشت از تجمعات صدها هزار نفری ۱۴ فوریه». بهزاد کریمی) تأکیدها از من است.
چنین ارزیابیهای شتابزدهای متأسّفانه هیچ خواناییای با یک سیاستورزیِ هوشمندانهی مردمی و آزادیخواهانه ندارد.
حتّی در بارهی شعارِ «پَهلَوی بر میگردد» نیز، بر خلافِ این ادّعا که میگوید: این شعارِ مردم است، باید گفت که به واقعیت نزدیکتر است اگر که گفته شود این شعار، بیش و پیش از آن که از زبانِ حالِ برخی از مَردُم بلند شده باشد، از نهادِ سیاهِ آن نهادهایی -به شمولِ حکومتِ ایران و برخی محافلِ اپوزیسیون و نیز برخی محافلِ سیاه در بیرون از کشور- بر میخیزد که میخواهند با طرحکردن و گستراندنِ اینگونه شعارها، و از این بدتر، با مُنتَسَبکردنِ این شعارها به همه و یا به گروهِ بزرگی از مَردُم -از راهِ سوءِاستفاده از تمایلِ گروهی از مَردُم- اَمیالِ سیاسی/حزبی/حکومتیِشان را به پیش ببرند و در این راه از هیچگونه به بازیگرفتنِ شعارها و به بازیگرفتنِ آبرویِ مَردُم و پیامدهای آن شرمی و اِبایی ندارند.
این نگارنده، در پیوند با گِردِهمآییهای نامبرده، ارزیابیِ آن کسانی را نزدیک به واقعیت میداند که بر این باور هستند که باندِ خائنِ پهلوی با همکاریکردن در بر پا ساختنِ این گِردِهمآییهایِ ضدّ ملّیِ فاشیستی در ۲۵/بهمن/۱۴۰۴، بیش از پیش ضدّ مردمیتر و ضدّ ملّیتر شده است.
درست اکنون، بهویژه درست اکنون که این باند دست به چنین لشکرکشیِ فاشیستیای زده است و بسیاری از مَردُمِ شرکتکننده در آن را -بهرغمِ میلِ آنان- به ابزاری برای یک “سیاهیِ لشکر” بَدَل کرده است، نیاز است تا مبارزانِ مَردُمیِ با تجربه کوشش کنند تا بهجای سَپَر انداختن در برابرِ این باند، بهجای مقهورشدن در برابرِ این «شکوهِ فاشیستی»، بهجای تبریکگفتن به این باند و به آن بازیدهندهگانِ آن در به اصطلاح «سازماندهیِ “با شکوهِ”» این گِردِهمآییها، و بهجای توصیه به کمرنگکردنِ جمهوریخواهی، باری بهجای اینها، به ما و به همهگان هُشدار دهند که بیش از پیش هوشیارتر شوند و بکوشند تا کارزارِ مبارزه با این باند و افساردارانِ آن، تا مبارزه برای جمهوریخواهیِ مَردُمی، تا مبارزه برای افشای ماهیتِ ضدّ ملّی و ضدّ مَردُمی و ضدّ آزادیِ این باند، بسیار بیش از پیش گسترده شود.
امّا به نظر میآید که پیشبُردِ رسا و مؤثّرِ چنین کارزاری در گِرُوِ این است که همزمان یک کارزارِ دیگری برای اِحیاء و بازسازیِ خود، در میانِ بخشِ بزرگی از مبارزانِ باورمند به مَردُم و مُتّکی به مَردُم انجام بگیرد. زیرا که چنین مینماید که متأسّفانه چیزی مهم در میانِ -نه همهی مبارزان، بلکه- بخشِ نهچندانِ کوچکی از مبارزانِ در جبههی باورمندان به مَردُم و مُتّکیان به مَردُم فروکش کرده و کمفروغ شده است، و این چیزِ مهم، همانا خودِ باور به مَردُم و اتّکاء به مَردُم است. این فروکشکردن و کمفروغشدنِ باور به مَردُم و اتّکاء به مَردُم -اگرچه نه در میانِ همهی مبارزانِ مَردُمی ولی در میانِ بخشِ نهچندانِ کمی از آنان- بهجایی رسیده است که بیمِ آن میرَوَد که دارد با بیباوری به مَردُم و هراس از مَردُم جایگزین میشود. میدانم که گفتنِ چنین داوریِ سخت و ناگواری، آنهم از سوی آدمی مانندِ این نگارنده -که به زبانِ نیما: قایقاش، اگرکه نگوییم بیشتر از دیگران ولی دستِکم به اندازهی دیگران، به خُشکی نشسته است- بسیار گستاخانه مینماید.
ــــــــــ
محمّدرضا مهجوریان، بهمن/۱۴۰۴





