
بولگاکف خود را نه تنها یک عارف، بلکه یک طنزپرداز و پیرو ام. ای. سالتیکوف- شچدرین نیز مینامید. اما عشق به طنز تنها همسانی و نقطه شیوند این دو نویسنده بزرگ روسی نبود. هنگامیکه بولگاکف به بیمیلی به انقلاب و حتی ضدانقلاب متهم شده بود، پاسخ داد که به انقلاب روسیه باور ندارد، به این دلیل ساده که مردم روسیه در آغاز سده بیستم هنوز به اندازه کافی رشد نکرده یا آموزش ندیده بودند که چنین اصلاحات چشمگیری را انجام دهند، چه برسد به اینکه در این مسیر به موفقیتی دست یابند. بولگاکف در نامهای به دولت اتحاد جماهیر شوروی در ۲۸ مارس ۱۹۳۰ نوشت: «رنگهای سیاه و عرفانی ، که در آن زشتیهای بیشمار شیوه زندگی ما، زهری که زبان من با آن آغشته است، تردید ژرفی نسبت به روند انقلابی که در کشور عقبماندهام در حال وقوع است و تضاد با تکامل دلخواه و بزرگ، و از همه مهمتر – به تصویر کشیدن ویژگیهای وحشتناک مردمم، ویژگیهایی که مدتها پیش از انقلاب ژرفترین رنجها را برای معلم من ام. ای. سالتیکوف- شچدرین ایجاد کرد» . اینکه بولگاکف درست میگفت یا نه، موضوع گفتگو و جدال نیست. جالب اینجاست که معلم او، نیم سده پیش، دیدگاههای همسان و همانندی در باره مردم روسیه و زندگی روسی داشت. این دیدگاهها به طرز درخشانی در آثار گوناگون سالتیکوف- شچدرین بیان شده است. و با تمرکزی بیشتر در “داستان یک شهر” آمده ، که ساکنان آن از یک تندروی به تندروی دیگری پرتاب میشوند. چرا همین ساکنان توانا به یافتن یک شکل سنجیده و ترازمند برای اداره شهر و نظم هستی و موجود در خیابانهای آن نیستند. هر رویدادی که در شهر فولوف میافتد، همیشه رنگ و بویی ناگزیر و پرهیزناپذیر از پوچی دارد. هم حاکمان شهر و هم ساکنان آن به یک منطق بسیار عجیب و غریب پایبند هستند، منطقی وارونه و به طور مجازی، کشیده شده تا با یک احمق بدشکل همخوانی داشته باشد.
این کمابیش همان دیدگاهی است که سالتیکوف-شچدرین به زندگی و تاریخ روسیه داشت. و البته، چنین دیدگاهی ناگزیر باعث شد که نویسنده به عنوان “غربگرا” یا حتی متنفر از روسیه شناخته شود. با این وجود، سالتیکوف-شچدرین از پایه هیچکدام از این دو مورد نبود. او عشق خود را به میهن خویش کاملاً آشکار ابراز کرد و نوشت که نمیتواند خود را در جایی جز روسیه ببیند و “تا سر حد مرگ” به آن عشق می ورزد. برخلاف “غربگراهای” معاصر (معروف به “لیبرالها”) که خواستار این هستند که روسیه شاخهای از اروپای غربی باشد، سالتیکوف- شچدرین چنین چیزی را پیشنهاد نکرد و غرب را به این شکل ایدهآلسازی نکرد.
برخلاف «میهنپرستان» معاصر که میهنپرستی را با وفاداری اشتباه میگیرند (یا به گفته سالتیکوف-شچدرین، واژگان «سرزمین پدری» را با عبارت« عالی جناب» اشتباه میگیرند)، نویسنده از هر شیطنت صاحبان قدرت متأثر نشد و عذاب آسمانی را برای کسانی که با حکومت مخالف بودند، درخواست نکرد. نه روسیه و نه اروپا برای او بهشت به نظر نمیرسیدند. همه جا و همیشه خوب و بد، سودمند و زیان آور، زیبا و زشت وجود دارد. او از سوپ کلم ترش و کمونهای دهقانی هیجانزده نمیشد. اما هیچ تحسینی هم برای نظم بورژوایی اروپا پیدا نمیکرد. هیچ شیوه زندگی موجودی نمیتواند ایدهآل باشد. از این رو هیچ دلیلی برای پیروی و دنباله روی از شخص دیگری وجود ندارد. آیا بهتر نیست که بار حماقت را کنار بگذاریم و با عقل خودمان زندگی کنیم؟ به ویژه که نظم میتواند چهرههای زیادی داشته باشد. درست مثل هرج و مرج.
نسبت دادن سالتیکوف- شچدرین به هر اردوگاهی دشوار است. پناهگاه او عقل سلیم است – خطرناکترین باوری که ، هم در میان توده ها و هم در میان قدرتمندان حاکم سوءظن بر می انگیزد، زیرا وفاداری، چاپلوسی و خیرخواهی برای جلب همدردی بسیار شایستهتر از گفتن حقیقت هستند. اما هر چقدر که سالتیکوف- شچدرین انتقاد میکرد و هر چقدر که با بیرحمی نظم و اخلاق سرزمین مادری خود را تمسخر میکرد، کشورهای خارجی را دوست نداشت. برعکس، پس از سفر به اروپای غربی، خیلی زود حوصلهاش سر رفت و بی تابانه منتظر بازگشت به سن پترزبورگ بود. او برداشتهای خود از این سفر را در کتابی بطور مشروح به نام «در خارج از کشور» نوشت، کتابی که در نوع خود بی همتا و بی مانند بود. درک آن بسیار دشوار بود و فراتر از یک امر تشریفاتی صرف، واقعاً هیچ شباهتی به سفرنامههای هرتسن، داستایوفسکی، تولستوی، گورکی یا دیگران ندارد.
با این وجود، «در خارج از کشور» یادآور سولاریس اثر اس. لم است. نه خود اثر، بلکه همان اقیانوس هوشمند، که پیوسته در حال دگرگونی است. کتاب سالتیکوف- شچدرین مانند یک موجود زنده رفتار میکند، در حال جهش است، از واقعگرایی به طنز، از لحن جدی به کنایه تغییر میکند. و درک این نوشته، تشخیص به موقع مرزهای بین ژانرها، جایی که یک لحن جای خود را به لحن دیگر میدهد، جایی که زبان روزنامهنگاری به تمثیل تغییر جهت میدهد، همیشه آسان نیست. در این نمایش پر زرق و برق، این شهرفرنگ از تصاویر و ژانرها، سالتیکوف- شچدرین بارها زندگی در سرزمین پدری را با نظم و ساختار زندگی خارجی می سنجد. و اگر نظم رسمی در اروپا کاملتر است، این خود زندگی را کاملتر یا مردم را شادتر نمیکند.
به طور کلی، این سنجش مداوم روسیه با کشورهای اروپایی به طرز موهومی احمقانه به نظر میرسد. فقط به این دلیل که روسیه کشور بسیار جوانتری است و خیلی دیرتر از مثلاً فرانسه به عنوان یک کشور تشکیل شده است. این نه خوب است و نه بد. هیچ کس شگفت زده نمی شود که برادر کوچکتر هنوز سخن نگفته است در حالی که برادر بزرگتر دارد با تلفن حرف می زند، یا برای نمونه شلوار برادر بزرگتر یک سایز بزرگتر است.
بهر حال سخن از شلوار و در عین حال در مورد پلمیک سالتیکوف- شچدرین با «نارودنیکها» رفت. او ضمن توصیف نظم و سامان و دیدگاههای گاه کاملاً باورنکردنی مردم عادی، جامعه روسیه را با تردید زیادی به عنوان منبع اصلاحات از پایین میدید. این، در کنار موارد دیگر، منشأ اختلاف نویسنده با حامیان حقیقت مردمی بود. مهمترین جایگاه در کتاب در«خارج از کشور» به نمایشنامههای کوتاه – از پایه به دیالوگها – داده شده است. این امر برای نمونه، گفتگوی بین خوک و حقیقت، یا پسری با شلوار و پسری بدون شلوار است. پسری با شلوار، تجسم دهقانان آلمان (و تا حدی، تمام اروپای غربی) است، در حالی که پسری بدون شلوار، آنگونه که میتوان حدس زد، به نمادی از دهقانان روسیه تبدیل شده است. حتی میتوان گفت که نویسنده در اینجا دو نوع ملی – آلمانی و روسی – را با هم سنجش میکند. از توصیف و گفت و شنود بین دو پسر، مشخص است که پسر شلوارپوش بی گمان تمیزتر و مرتبتر است و در کل، زندگی او نسبت به پسر بدون شلوار که از گودالی که ناگهان در وسط یک خیابان سنگفرش شده در آلمان ظاهر شده و بیرون پریده، منظمتر است. پسر شلوارپوش ساکن دنیای بورژوازی است که به قراردادها و تعهدات پایبند است. از سوی دیگر، پسر بدون شلوار از دنیای سرمایهداری وحشی میآید، جایی که هنوز همه زندگی درگیر قراردادها نیست، جایی که غارتگری بیشتر است، اما آزادی بیشتری هم وجود دارد. البته به شکل درک پسر بدون شلوار از آزادی. یا به بیانی مجازیتر، پسر شلوارپوش «روح خود را به شیطان به ازای یک پنی فروخته است»، در حالی که پسر بدون شلوار «روح خود را به همان شیطان به ازای هیچ داده است». اما وقتی آن را به ازای هیچ میبخشید، میتوانید آن را پس بگیرید. و به طور کلی، پسر بدون شلوار، با وجود کثیفی، دشواری ها و زبان ناپسند رایج، زندگی جالبتری دارد، که سالتیکوف- شچدرین در مقالهای جداگانه به آن اشاره میکند و حتی با نوواژه خود- «میتریوگنوزیا» – آن را تعریف میکند.
رسم معاصر و عادت فحاشی و ناسزا گفت به هر کسی و به هر دلیلی، سده بیست و یکم در روسیه را به گذشتههای دور پیوند میزند. بگذارید روانشناسان و جامعهشناسان این موضوع را حل کنند. اما در نگاه نخست، این رسم بوی وحشیگری عمومی و سردرگمی مداوم میدهد. در سالتیکوف- شچدرین نیز، هر آنچه که پسر بدون شلوار نشان میدهد، در رابطه با آینده در یک دوراهی قرار دارد. اگر برای جهانی که پسر شلوارپوش نماینده آن است، زندگی شکل گرفته و تعیین شده است، آنگاه برای پسر بی شلوار، چیزهای زیادی را در پیش دارد و هر لحظه میتواند خیلی چیزها فراتر از باز شناخت آن دگرگون شود. در اینجا میتوانیم تحلیل تطبیقی پسران یا وجود و عدم وجود شلوار را به پایان برسانیم. اما در صفحات پایانی، نویسنده بار دیگر ترتیبی میدهد که خواننده با پسر بدون شلوار مواجه شود. علاوه بر این، در گفتگو، هر دو پسر در خواب برای نویسنده نمایان میشوند. در پایان کتاب، این رویا جان می گیرد و نویسنده، که تلاش میکند دیدگاه خود را به زبان بیاورد، به ما میفهماند که واپسماندگی و ناآگاهی، تحت هر شرایطی، نوید وابستگی بیشتر را میدهد.
نویسنده بارها تکرار میکند که اروپا یک پدیده همگن نیست. ضمن سخن از اروپا به طور کلی ، ما درباره چیزی صحبت نمیکنیم. آلمان فرانسه نیست و برلین هیچ وجه اشتراکی با پاریس ندارد. و در حالی که میدانهای پاریس به گونه ای فریبنده زیبا هستند و قدم زدن در بلوارهای آن واقعاً لذتبخش است، برلین شهری خسته کننده و غیرجذاب است: « حتی با نزدیک شدن به برلین، یک خارجی بوی کسالت را حس میکند <…> تصور چیزی ملالآورتر از خیابانهای برلین دشوار است. <…> آدم وسوسه میشود بعد از هر کالسکهای که از آنجا خارج میشود فریاد بزند: خوش به حالتان! شما، البته، برای همیشه برلین را ترک میکنید… »! و با این حال، کشورهای اروپایی همسانی ها و پیوندهای بیشتری نسبت به هر یک از آنها با روسیه دارند. تقویت سرمایهداری و بورژوازی رو به رشد، نهادهای دولتی و سیاسی غربی، فرهنگ نو و اخلاق و سلیقههای در حال تکامل افراد عادی – اینها سوژههای تمسخر سالتیکوف- شچدرین شدند. او زمانی جزو کسانی بود که فرانسه، فرهنگ، آرمانهایش، ژرژ ساند و بالزاک را تحسین میکرد. اما تا دهه ۱۹۸۰، همه چیز تغییر کرده بود. نویسندگان و سیاستمداران نو پیدا شده بودند. دموکراسی بدون دموکراتها، جمهوری بدون جمهوریخواهان – این کمابیش همان چیزی است که سالتیکوف- شچدرین فرانسهای را که چندی پیش آنقدر دوست داشت، میدید.
منحصر به فرد بودن کتاب همچنین در آن است که هیچ قهرمان مثبتی ندارد. از این رو پرده نقاشی متن به عنوان یک دگرگونی و دگردیسی رنگارنگ، سوسو زننده و پیوسته، گذار از یک حالت به حالت دیگر، از یک شکل آشنا به یک شکل نو، درک میشود، زیرا چشم جایی برای مکث و استراحت ندارد. هیچ حاشیه وتخطی تغزلی وجود ندارد، هیچ کسی برای شادی ، هیچ چیزی برای تحت تأثیر قرار گرفتن وجود ندارد. پرترههای طنزآمیز در یک صفوف مداوم، متراکم و بیپایان دنبال میشوند. کودکان دهقان با شلوار و بدون شلوار، خبرنگاران، کنتها، بازرگانان، مقامات، پیشخدمتها، هتلداران، روسپیها، زنان خدمتکار، هم نشینان، معلمان، همسران، مادرشوهر و خواهرشوهرها، روسها و پروسیها، فرانسویها و سوئیسیها – همه به صورت طنز و بر این پایه، به گونه ای عجیب و غریب و کنایهآمیز ارائه شدهاند. در این شرایط، میل ریشهکننشدنی برای اینکه همه افراد را به اردوگاهی خاص نسبت بدهیم ، بهویژه نامناسب به نظر میرسد، زیرا ویژگی بارز دیدگاهها و آثار نویسنده، عقل سلیم استثنایی و تعهد او به حقیقت، هرچه که باشد، نامید. این نه رقت به مدووکا(مدووکا یا مِدووُخا یک نوشیدنی الکلی بر پایهٔ عسل در میان اسلاوها است. این نوشیدنی بسیار شبیه به میانگبین است. مترجم) یا ستایش شرابهای خارجی است و نه ترجیح تصاویر آرزواندیشانه و ساختگی از زندگی واقعی.
آری، نویسنده به عنوان یک داور بیرحم و بیطرف واقعیت، چه روسی و چه خارجی، عمل میکرد. اما او داوری فداکار برای روسیه بود و نگران رفاه و آسایش آن. او ادعا میکرد که یک نویسنده باید تمام دردهای جامعهای را که به آن تعلق دارد و در آن فعالیت میکند، تحمل کند. تنها چنین نویسندهای میتواند ادعا کند که «اهمیتی بالاتر از چیزهای معمولی و بسیار زودگذر» دارد. میتوان گفت که خود سالتیکوف- شچدرین هرگز از بردباری و آزمون درد واقعیت خسته نشد و با خندهای شیطانی به این درد پاسخ داد و جنبههای تاریک زندگی را در هم کوبید تا سرانجام نور روشنتر و حقیقت نزدیکتر شود. انکار بیقانونی و فقر، کودنی و سنگدلی، نادانی و وحشیگری – هر آنچه که جنبه تاریک زندگی بشر را تشکیل میدهد، چه در روسیه و چه در اروپای غربی – درونمایه اصلی و پرکاربرد آثار اوست. شگرد مورد علاقه نویسنده نوعی لنز زاویه باز است که از راه آن زندگی به تمامیت خود دیده میشود، از فقیرترین کلبه دهقانی با کف خاکی گرفته تا کاخ فرماندار.
در دوران شوروی، نوشتن درباره نفرت ژرف نویسنده نسبت به طبقه حاکم و عشق او به مردم پذیرفته شده بود. اما به نظر می رسد ارزش دارد که به آثار سالتیکوف- شچدرین از زاویه دیگری نگاه کنیم، زیرا کینه توزی راستین او متوجه نمایندگان مردم عادی نیز می شد. از این رو، عشق یا نفرت طبقاتی نبود که او را به طنز سوق داد. حماقت و سنگدلی یک “مرد کثیف” همان عدم تاییدی را در او برانگیخت که از سوی یک مالک زمین زاتراپزنی (زاتراپزنی .این کلمه از نام پارچه رنگارنگ ارزان قیمتی («زاتراپز») گرفته شده است که توسط کارخانه تاجر زاتراپزنوف در سدههجدهم تولید میشد. مترادف: فرسوده، کهنه، پیش پا افتاده، نخنما است [در لباس، ظاهر یا اثاثیه]. مترجم) بر می انگیخت. “حزب بدبختان” از گلوبوف چقدر می ارزد – به ویژه پاراموشا و یاشنکا، آکسینیوشکا و مارمیانوشکا. و چقدر ماجرای انتصاب پاراموشا به عنوان بازرس مدارس فولوف امروزی به نظر میرسد: « پاراموشکا و یاشنکا در مدارس کار خود را انجام میدادند. پاراموشا قابل شناسایی نبود؛ موهایش را شانه میکرد، جلیقه مخملی میپوشید، به خودش عطر می زد، دستهایش را با صابون میشست تا سفید شوند و با این ظاهر به مدارس می رفت و کسانی را که به شاهزاده این جهان امید داشتند، درهم میکوبید. او به تلخی خودبینان، و افراد متکبر را که به غذای فیزیکی اهمیت میدهند اما از امور معنوی غافل بودند، مسخره میکرد و همه را دعوت میکرد که به خلوت بروند. یاشنکا، به نوبه خود، به ما آموخت که این دنیایی که فکر میکنیم با چشمان خود میبینیم، نوعی رؤیای خیالی است که توسط دشمن بشریت برای ما فرستاده شده است و ما خودمان چیزی بیش از سرگردانانی نیستیم که از رحم بیرون میآییم و وارد همان رحم میشویم. از نظر او، روح انسانها، مانند دانههای معنوی، در انباری ذخیره میشوند و از آنجا، در صورت نیاز، به اعماق فرود میآیند تا به سرعت آن رؤیای خیالی را ببینند و پس از مدت کوتاهی، تا به انبار غله دلخواه پرواز کند. نتایج اساسی این آموزه به شرح زیر بود: ۱) اینکه نباید کار کرد؛ ۲) نباید بیش از این پیشبینی، نگرانی و دغدغه داشت؛ و ۳) باید امید بست و تأمل کرد – و نه چیزی بیشتر. پاراموشا حتی نحوه تأمل را نیز مشخص کرد. او گفت: «برای این کار، به دورترین گوشه اتاق برو، بنشین، دست به سینه به نافت خیره شو». و با این وجود، چقدر درد و تلخی در توصیفات او از زنان اشرافی آنینکا و لیوبینک اولانوف، دو زن جوانی که زندگیشان توسط استبداد مادربزرگشان، آرینا پتروونا گولولوا، ویران شد، وجود دارد. این دختران که پس از مرگ مادرشان – دختر سرکش آرینا پتروونا – یتیم شدند، برای زندگی با مادربزرگشان فرستاده میشوند و از آن به بعد، کودکی آنها به اسارتی مصری(اسارت مصری [بردگی] روایت کتاب مقدس از بردگی فرزندان یعقوب [یهودیان] در مصر باستان است که طبق برآوردهای مختلف، از ۲۱۰ تا ۴۳۰ سال به طول انجامید. مترجم) ، مجموعهای از تحقیرها و سرزنشها تبدیل میشود، به طوری که هر دو، به سختی به بزرگسالی میرسند، صحنه بازیگری را به خانه والدینشان ترجیح میدهند. حتی اگر در ولایات باشد. اما، آنطور که نویسنده به درستی اشاره میکند، “موقعیت یک بازیگر روسی بسیار نزدیک به جایگاه یک زن در عرصه عمومی است .” و به ویژه یک بازیگر شهرستانی.
اما خواهران این را فوراً نمیفهمند. ام. ای. سالتیکوف- شچدرین با بکارگیری نمونه خود، آن ویژگی روان انسان را بازگویی میکند که سازگاری گام به گام اما کم و بیش تند هر انسانی را با هرگونه شرایط زندگی غیرانسانی توضیح میدهد. درآغاز، هر دو زن جوان به سادگی از هرگونه اشارهای به جایگاه ویژه خود دل زده میشوند. آنها شیفته تئاتر و هنر میشوند؛ از تأیید شنونده لذت میبرند؛ وقتی نقشهایشان موفق میشود، وقتی همه چیز “شیرین” و “شیک و ظریف” میشود، خوشحال میگردند.
آنها حتی متوجه نشدند که رفته رفته شکافی بین آنها و حلقهای که چندی پیش به آن دلبستگی داشتند، ایجاد شده است؛ اینکه خانمهای محترم کمابیش با بیزاری به آنها نگاه میکردند؛ و اینکه مردان در کنار آنها چنان احساس راحتی میکردند که مدتها شکی در مورد چگونگی درک دقیق هر دوی آنها توسط اطرافیانشان وجود نداشت. روزی آنینکا برای مدتی خواهرش را ترک کرد و وقتی برگشت، متوجه شد که هر شب گروهی در خانه خواهرش جمع میشوند و لیوبینکا، تنها در میان مردان، با گیتار، موهایش را باز کرده و سینههایش را نمایان، آهنگهای عاشقانه میخواند. چیزی که آنینکا را بیش از همه عصبانی میکرد، سینهها یا موهایش نبود، بلکه این واقعیت بود که لیوبینکا تلاش میکرد مانند یک ماتریوشکای مسکو بخواند. از این گذشته، لیوبینکا صدایی نداشت؛ آنینکا میتوانست مانند یک ماتریوشکای مسکو بخواند، نه لیوبینکا! از این رو آنچه که اخیراً غیرقابل تصور بود، برای خواهران همیشگی و حتی پیش پا افتاده شد. سپس اوضاع بدتر شد. خواهران دست به دست شدند و به شدت تا سر حد مرگ مشروبات الکلی نوشیدن. تنها پس از آن بود که ناگهان حقیقت را درک کردند.
سالتیکوف-شچدرین به روشنی و به طور قابل فهمی نشان داد که چگونه یک فرد میتواند به هر وضعیتی عادت کند، چگونه چیزی غیرقابل تصور به تدریج عادی میشود، اگر انسان با انجام هیچ کار نیکی پیوند نداشته باشد، اگر در زندگی به چیزی برای تکیه کردن و چنگ زدن به چیزی وجود نداشته باشد، چقدر سریع میتواند انسانیت خود را از دست بدهد. برای آنینکا و لیوبینکا، خانواده و روابط رسماً نزدیکشان شرایطی را ایجاد کرده بود که آرزوی فرار از آن را داشتند و هیچ چیز یا هیچ کس در زندگی آنها وجود نداشت که مانع از وحشی شدن آنها شود. اما با شروع مسیر لغزنده خود، این خواهران نتوانستند آنچه را که روی می داد به درستی تفسیر کنند و نمیتوانستند بفهمند چه چیزی ممکن است در آینده در انتظارشان باشد. حالِ آشفته آنها را در خود اسیر و غرق کرده بود و توهم رفاه و موفقیت را ایجاد میکرد. و با سازگاری تدریجی با وضعیت جدیدشان، متوجه شدند که نمیتوانند از دور به خود نگاه کنند و خوبی و درستی هر کاری را که انجام میدادند ارزیابی کنند. و نویسنده قهرمانان نگون بخت خود را داوری نمیکند. برعکس، او با همدردی از آنها مینویسد، گویی عزیزانشان هستند. سالتیکوف-شچدرین ندا بر می آورد: «او دارد ژولیده و کثیف میآید » ! ، مطمئناً نه در مورد یک زمیندار یا یک مقام تزاری. « اینک او میآید، و به این پرسش که: حقیقت چیست؟ او قاطعانه و تزلزلناپذیر پاسخ خواهد داد: برای نوشیدن و غذای بیرونبر»!
و درباره دهقان کذایی خداپرست: « فقط خدا او میداند خدا چیست! برادر، در روستای ما، یک روز جشن مخصوص مادر اوسپلنی داریم – بنابراین آن را در زمان برداشت جشن میگیریم»! البته، مسئله نه بین مردم به این شکل و در ایدئولوژی غربگرایی نیست. سالتیکوف- شچدرین، پیش از هر چیز، یک مربی و قهرمان روشنگری بود. از این رو، غربگرایی – هم نیاز به یادگیری مداوم از کسانی است که چیزی برای آموزش دارند، هم نیاز به آموزش مداوم خود و رد جهل، وحشیگری، ظلم، بیتفاوتی، ریاکاری و سنگدلی است. و اروپای غربی، با پیمودن مسیر تاریخی طولانیتر، آشنا با انقلابها و رنسانسها، میتواند با الگو قرار دادن و به اشتراک گذاشتن آزمونهای خود، مانند کشورهای قدیمیتر با کشورهای جوانتر، آموزش دهد. سالتیکوف-شچدرین تأکید کرد: «آرمانهای آینده را در خود پرورش دهید، بارها و با دقت به نقاط درخشانی که در چشمانداز آینده سوسو میزنند، نگاه کنید». آثار میخائیل اوگرافوویچ سالتیکوف- شچدرین به طرز شگفتآوری امروزی به نظر میرسند. تصاویر و پدیدههایی که او یک سده و نیم پیش توصیف کرده، گیرا و دلربا هستند، نه صرفاً با این انگیزه که آشکارا بازگو شدهاند. نه، واقعیت آن شناخت پذیر است – این بسیار شگفتانگیز است. آنها آنجا هستند، پاراموشا و آکسینیوشکا، و آنینکا و لیوبینک، و پسر بدون شلوار، و حتی آرینا پتروونا گولولوا. این بدان معناست که سالتیکوف-شچدرین حرفی برای گفتن به معاصران ما دارد.
———————————–
سوتلانا زاملووا – در آلما- آتا قزاقستان متولد و دانش آموخته دانشگاه دولتی بشردوستانه روسیه است. وی رمان نویس، روزنامه نگار، منتقد، مترجم و نمایشنامه نویس است. سوتلانا زاملوواعضو اتحادیه نویسندگان روسیه و اتحادیه روزنامهنگاران روسیه و کاندیدای علوم فلسفی دانشگاه ایالتی لومونوسف مسکو است. https://sovross.ru/2026/02/02/gorko-izdevalsya-on-nad-suetnymi-i-tshheslavnymi






