نقدی بر سه پیش‌فرض نادرست در دیدگاه «چپِ ضدامپریالیسمِ مطلق‌گرا»ی جهان درباره‌ی جمهوری اسلامی – سیامک کیانی

پیش‌گفتار

در دهه‌های گذشته، جمهوری اسلامی ایران به یکی از گره‌گاه‌های اصلی کشاکش نظری و سیاسی میان نیروهای ”چپ” و ضدامپریالیستی در جهان دگرگون شده است. بخشی از این نیروها، با تکیه بر دشمنی آشکار آمریکا و هم‌پیمانانش با جمهوری اسلامی، این نظام را نیرویی ایستاده در برابر چیرگی جهانی می‌نمایانند و دست‌کم به‌گونه‌ای تاکتیکی از آن پشتیبانی می‌کنند. از آن‌جایی که این ”چپ”‌ها تضاد با امپریالیسم را مطلق می‌کنند، بگذارید آن‌ها را  «چپِ ضدامپریالیسمِ مطلق‌گرا» بنامیم. پشتیبانی آن‌ها، بیش‌تر نه از سر هم‌دلی با ساختارهای درونی جمهوری اسلامی، بل‌که از بیم بازگشت سناریوهای ویرانگر دگرگونی رژیم، فشارهای اقتصادی زمین‌گیرکننده و یورش‌های نظامی در جهان پیرامونی انجام می‌شود.

با این‌همه، چنین دیدگاهی اگر از واکاوی مادی، تاریخی و طبقاتی تهی بماند، می‌تواند به لغزشی نظری بینجامد که در آن، نقد قدرت درونی به سود نبرد اردوگاهی کنار گذاشته می‌شود و ضدامپریالیسم به دفاع از حاکمیت واپسگرا و سرمایه‌داری ددمنش فروکاسته می‌گردد. پشتیبانی «چپِ ضدامپریالیسمِ مطلق‌گرا» جهان از جمهوری اسلامی، دارای سه پیش‌فرض کلان نادرست است.

یکم‌- یکی‌انگاری دین با هویت مردمی 

دوم‌- فروکاستن بحران‌های اقتصادی به تحریم 

سوم‌- بازنمایی جمهوری اسلامی همچون تنها نیروی ضدامپریالیستی در خاورمیانه 

نخست، این نوشته می‌کوشد به بازگویی بهترین دلیل‌های سه پیش‌فرض بنیادین را که شالوده‌ی این پشتیبانی را می‌سازند، بپردازد. سپس، این نوشته می‌کوشد نادرستی‌ها و کمبودها و پیامدهای این پیش‌فرض‌ها را نشان دهد. هدف، نه نفی نیازمندی پیکار با پرخاشگری‌های امپریالیسم، بل‌که بازگرداندن این پیکار به بنیان‌های مادی، طبقاتی و رهایی‌بخش آن است.

«چپِ ضدامپریالیسمِ مطلق‌گرا» جهان درباره‌ی جمهوری اسلامی

یک‌- یکی‌انگاری دین با هویت مردمی 

از نگاه ”چپ”‌های «ضدامپریالیسمِ مطلق‌گرا»، اسلام در ایران تنها یک باور فردی نیست؛ بل‌که بخشی جدایی‌ناپذیر از فرهنگ تاریخی و یکی از پایه‌های هویت همگانی مردمی است. در این نگاه، رویارویی تند با اسلام ـ به‌ویژه هنگامی که هم‌زمان با گفتمان‌های چیره‌ی غربی رخ می‌دهد ـ به‌آسانی می‌تواند در راستای همان روند دیرینه‌ی «دیگری‌سازی» و غرب‌گرایی باشد؛ روندی که فرهنگ‌ها و آیین‌های نا‌غربی را واپس‌مانده، ناخردمندانه یا بازدارنده‌ی راه پیشرفت نشان می‌دهد.

از این دیدگاه، یورش به اسلام ـ چه با شیوه‌ی اسلام‌هراسی رسانه‌ای و چه در چارچوب پیش‌داوری‌های ناتاریخی ـ بخشی از ابزار اندیشه و تبلیغی امپریالیسم، برای درست‌انگاری فشار سیاسی، فشار اقتصادی و یورش جنگی دانسته می‌شود. ”چپ”‌های «ضدامپریالیسمِ مطلق‌گرا»  می‌گویند همان‌گونه که باید در برابر خوارداشت فرهنگی و نژادپرستی ایستاد، باید از دین و باورهایی که مایه‌ی بزرگواری و خودآگاهی جمعی مردمان کشورهای پیرامونی‌اند نیز پشتیبانی کرد، حتا اگر این باورها با آیین جهان‌گرای مردم‌بنیاد (سکولار) یا ماده‌باور غربی سازگار نباشند.

در این برداشت، اسلام در ایران تنها یک دستگاه باور نیست؛ بل‌که زبانی برای ایستادگی تاریخی در برابر چیرگی بیگانه است؛ زبانی که در دوره‌های گوناگون توانسته نیروی اجتماعی پدید آورد و در برابر نفوذ سیاسی و فرهنگی غرب بازدارنده‌ی نمادین بسازد. برای همین، ارج‌نهادن به اسلام، به‌ویژه در دوره‌ی کشاکش با غرب، نه به‌معنای پذیرش همه‌ی گونه‌های قدرت دینی، بل‌که دفاع از حق مردم برای حق هویت خویش در برابر فشار جهان‌خواران است.

از نگاه آنان، هر گونه داوری درباره‌ی دین، اگر از زمینه‌ی اجتماعی و تاریخی جدا شود و هم‌نوا با فشار بیرونی انجام گیرد، ناخواسته به سستی استقلال فرهنگی و سیاسی جامعه‌های نا‌غربی می‌انجامد. از همین رو، در چنین شرایطی، کار بنیانی نه نقد درونی دین، بل‌که ایستادگی در برابر یورشی است که دین را نشانه‌ای از «پس‌ماندگی» می‌نمایاند و از آن برای رواداری چیرگی، فشار اقتصادی و دست‌کاری سیاسی بهره می‌گیرد.

دوم‌- فروکاستن بحران‌های اقتصادی به تحریم

از این دیدگاه، چالش‌های اقتصادی کشور ریشه در تحریم دارد. تحریم گام نخست و پیش‌ساز یورش نظامی علیه کشورهای مستقل است. یکی از دلیل‌های بنیادین این است که دگرگونی رژیم نباید همچون یک رخداد نظامیِ یگانه فهمیده شود، بل‌که باید آن را یک روند سیاسیِ درازمدت دانست. تحریم‌ها در این چارچوب جایگاهی کانونی دارند و نه همچون کنش‌هایی نمادین یا دیپلماتیک، بل‌که همچون یک شیوه‌ی جنگ با ابزار اقتصادی درک می‌شوند. بر پایه‌ی این برداشت، آن‌گاه که کارگزاران آمریکایی آشکارا می‌پذیرند فروپاشی اقتصادی و ناآرامی‌های اجتماعی در شمار هدف‌های آن‌ها هستند، پشتیبانی ”چپ”‌ها از خیزش‌ها گمراه‌کننده است.

آن‌ها می‌گویند که چالش‌های اقتصادی و تنگ‌دستی مردم از پیامدهای تحریم است: رنجی که آگاهانه به‌دست تحریم پدید آمده، هم‌چون ناکامی درونی بازنمایی می‌گردد؛ ناکامی‌ای که فشار بیشتر یا دست‌یازی را روا و بایسته نشان می‌دهد. بحران اقتصادی ایران هم‌چون یک پیامدِ پیش‌بینی‌پذیر و خواسته‌شده‌ی یک سیاست سامان‌مندِ تحریم انگار می‌شود؛ سیاستی که هدف آن سست‌کردن ارز، دامن‌زدن به تورم و دشوارسازی آگاهانه‌ی زیست روزمره‌ی مردم است.

این دیدگاه می‌گوید که دست‌یازی نظامی تنها گام پایانی در استراتژی‌ای است که پیشتر از آن با فشار اقتصادی، تحریم‌ها، نبرد اطلاعاتی، سامان‌دهی روایت و کنش‌های پنهانی آغاز می‌شود. هنگامی که بمب‌ها فرود می‌آیند، مشروعیت سیاسی رژیم‌ها بر پایه‌ی سال‌ها فرسایش اقتصادی و چارچوب‌گذاری رسانه‌ای از پیش زیر پرسش رفته است.

سوم‌- بازنمایی جمهوری اسلامی همچون تنها نیروی ضدامپریالیستی در خاورمیانه 

در چارچوب این دیدگاه، برخی کشورها گاه تنها برای ناهمسویی‌شان با امپریالیسم غربی ـ به‌ویژه جایگاه هژمونیک ایالات متحده ـ همچون نیروهای پیشرو بازنمایی می‌شوند. این دیدگاه بر این باور است که جمهوری اسلامی ضدامپریالیست‌ترین و ضدصهیونیست‌ترین نیرو در خاورمیانه است. جمهوری اسلامی به‌سان نمادی از ایستادگی در برابر چیرگی آمریکا، تحریم‌ها و دست‌یازی نظامی پدیدار می‌شود و همین جایگاه مایه آن شده است که «چپِ ضدامپریالیسمِ مطلق‌گرا»ی جهانی پشتیبانی تاکتیکی یا سیاسی از حاکمیت جمهوری اسلامی را در پیش بگیرد. این پشتیبانی با به‌بایستگی و برتری پیکار با امپریالیسم، همچون تضاد اصلی نظام جهانی، درست‌انگاری می‌شود.

ازاین‌رو، اندیشه‌ی بی‌سویی یا «اردوگاه سوم» همچون یک پندار کنار گذاشته می‌شود. بر پایه‌ی این منطق، پیکار یک گزینش را ناگزیر می‌کند: یا در کنار دولت‌ها و مردمانی که با چیرگی آمریکا ناهمسو هستند ـ مانند ایران ـ می‌ایستید، یا سرانجام خواسته یا ناخواسته جایگاه امپریالیسم را به‌گونه‌ای واقعی استوارتر می‌کنید.

در این چارچوب، آن‌ها بر نقش سرنوشت‌سازِ دست‌یازی بیرونی ـ چه آشکار و چه نهفته ـ در این کشورها پافشاری دارند. ایالات متحده و اسرائیل همچون کنشگرانی با پیشینه‌ای دراز از کنش‌های پنهانی در ایران، یورش‌های سایبری و کشتارهای هدفمند، بازنمایی می‌شوند. هنگامی که اعتراض‌ها از خواسته‌های معیشتی به کشاکش‌های خشن، یورش به زیرساخت‌ها و درخواست‌های آشکار برای سرنگونی دولت دگرگون می‌شوند، این دگرگونی خودجوش انگاشته نمی‌شود؛ بل‌که برآیندِ نفوذ سیاسی، پشتیبانی سازمان‌یافته در راه هدف‌های استراتژیک امپریالیسم و صهیونیسم دانسته می‌شود. بدین‌سان، این دیدگاه بر این باور است که دست‌یازی بیرونی سرشتِ درگیری‌های درونی را دگرگون می‌کند و ناخرسندی اجتماعی را به سوی راه‌هایی می‌کشاند که با سودهای ژئوپلیتیکی نیروهای بیگانه هم‌راستاست.

بخش چشمگیری از این گفتار همچنین به جنگ روایت می‌پردازد. در این چارچوب، رسانه‌ها و نهادهای حقوق بشری غربی نه به‌سانِ پیام‌رسانان بی‌سوی، بل‌که همچون دشمنان دیده می‌شوند که در تار و پودِ ساختارهای قدرت غربی جای دارند. بازتاب خبری آن‌ها از ایران یک‌سویه و گزینشی خوانده می‌شود. زبان حقوق بشر زبانی گسسته از بستر مادی و ژئوپلیتیکی دانسته می‌شود و برای بخشیدن مشروعیت اخلاقی به استراتژیِ دست‌یازی و ناآرامی و چندپارگی به کار می‌آید.

در همین چارچوب، این دیدگاه می‌گوید که دگرگونی رژیم فرایندی همه‌سویه است و پشتیبانی از گام‌های آغازین آن، در عمل به معنای پذیرش پیامدهای پایانی آن خواهد بود. این دیدگاه می‌گوید که پشتیبانی از جمهوری اسلامی به معنای پشتیبانی از نظام در همه زمینه‌ها نیست؛ بل‌که پاسداری از حاکمیت آن در برابر استراتژی امپریالیستی‌ای است که پیش‌تر جامعه‌های دیگر را با همین شیوه گام‌به‌گام به ویرانی کشانده است.

خرده‌گیری از دیدگاه «چپِ ضدامپریالیسمِ مطلق‌گرا» درباره‌ی جمهوری اسلامی

یکم ـ یکی‌انگاری دین با هویت مردمی 

این دیدگاه فراموش می‌کند که اسلام یک دستگاه یک‌دست نیست؛ بل‌که میدان کشمکش خوانش‌های ناهم‌سوست که بازتاب منافع طبقاتی‌اند. پشتیبانی بی‌چون‌و‌چرا از اسلام فرمانروا می‌تواند ناخواسته به نیرومندی گرایش‌های سرکوب‌گر بینجامد. بسیاری از دین‌باوران پیشرو در ایران و جهان اسلام خود منتقد خوانش‌های واپس‌گرا و خودکامه‌اند. بدین‌گونه، خاموش‌کردن نقد به نام «اتحاد ضدامپریالیستی» در عمل پشت‌کردن به آرمان رهایی‌بخش است. این نگاه، با یک‌کاسه‌کردن هر نقدی به دین با «هم‌نوایی با فشار بیرونی»، فضای نقد درونی و خوانش‌های انسانی و پیشرو از دین را تنگ می‌کند و هم‌پیوندی میان ”چپ” سکولار و باورمندان پیشرو را دشوار می‌سازد. 

اسلام فرمانروا در ایران بازتاب خودجوش فرهنگ مردم نیست، بل‌که ایدئولوژی طبقه‌ی فرمان‌روا و ابزار بازتولید ستم طبقاتی است؛ ایدئولوژی‌ای که در چهار دهه‌ی گذشته برای سرکوب کارگران، زنان، دگراندیشان و هر گونه سازمان‌یابی مستقل به‌کار رفته است. از این‌رو، نقد دین فرمانروایان نقدی رهایی‌خواهانه و پیوندخورده با پیکار طبقاتی است، نه هم‌صدایی با گفتار نژادپرستانه‌ی غرب. 

مارکسیسم دین را نه «گوهر پاک و بی‌زمان»، بل‌که پدیده‌ای تاریخی می‌داند که در استوارسازی سازوکار قدرت نقش دارد. پشتیبانی بی‌چون‌و‌چرا از اسلام—حتا در زمینه‌ی پیکار ضدامپریالیستی—خطر طبیعی‌سازی و پاک‌شویی نهادها و باورهایی را دارد که در بسیاری دوره‌ها در خدمت پایدارسازی شکاف طبقاتی، ستم بر زنان و سامان سیاسی واپس‌گرا بوده‌اند. دین‌ها بارها از سوی طبقه‌ی فرمان‌روا برای روابخشی به فرمان‌بری و پذیرش شرایط فرمانروا از سوی فرودستان و امید به پاداش پس از مرگ به‌کار رفته‌اند. 

مارکسیسم بر بنیانی بودن تضاد طبقاتی و پیکار برای برانداختن نظام بهره‌کشی پافشاری دارد. از دیدگاه ماتریالیسم تاریخی، دین نه گوهرِ فرازمانی و نه باوری بی‌زیان است، بل‌که گونه‌ای از آگاهی اجتماعی است که در پیوندی تنگ با سازوکارهای مادی و طبقاتی هر جامعه پدید می‌آید. برداشت از اسلام همچون «گوهر همیشگی فرهنگ ایرانیان» نگرشی ایدئالیستی و ناتاریخی است؛ زیرا فرهنگ، مانند هر پدیده‌ی اجتماعی، زاده‌ی شیوه‌ی تولید، هم‌سنگی نیروهای طبقاتی و روابط مادی هر دوره است، نه دسته‌ای از باورهای دگرگون‌ناپذیر. دین نیز نه نمود ناب «هویت مردمی»، بل‌که آگاهی‌ای است که در پیوندی دیالکتیکی با ساختار اقتصادی و منافع طبقاتی دگرگون می‌شود. 

گرچه پیکار با چیرگی بیگانه یک نیازمندی تاریخی است، مارکسیست‌ها هشدار می‌دهند که جایگزین‌کردن ستایش دین به‌جای نقد ریشه‌ای آن، می‌تواند به بازآفرینی گونه‌های تازه‌ی سرکردگی بینجامد. تجربه‌ی تاریخی نشان داده که بسیاری از جنبش‌های ضدغربی که بر «بازگشت به هویت دینی» تکیه کرده‌اند، پس از گرفتن قدرت سیاسی، به دولت‌های سرمایه‌دارانه‌ی دین‌محور یا فرمانروایی‌های پوشیده در دین دگرگون شده‌اند که همان بهره‌کشی طبقاتی و ستم اجتماعی را دنبال کرده‌اند. 

تمرکز یک‌سویه بر نبرد با «دیگری‌سازی» غربی، این خطر را دارد که پیکار رهایی‌بخش را به دفاع از هویت فرهنگی فروبکاهد و از واکاوی مادیِ روابط تولید، سازوکارهای بهره‌کشی و ساختارهای سرکردگی جهانی سرمایه دور کند. امپریالیسم امروز تنها از راه خوارداشت فرهنگی عمل نمی‌کند؛ بل‌که از راه استعمار اقتصادی، چیرگی سیاسی و یورش نظامی بازتولید می‌شود. پیکار راستین ضدامپریالیستی باید این ریشه‌های ساختاری را نشانه بگیرد، نه تنها نمادهای فرهنگی را. 

مارکسیست‌های راستین، هم‌زمان با این که با اسلام‌هراسی امپریالیستی و بهره‌گیری غرب از برچسب «تروریسم» برای درست‌انگاری یورش به دیگر کشورها همنوا نیستند، بر این باورند که پشتیبانی بی‌نقد از دین—حتا در زمینه‌ی پیکار ضدامپریالیستی—می‌تواند جنبش را به دست نیروهای واپس‌گرا بسپارد و آن را از آرمان جامعه‌ی بی‌طبقه دور کند. 

سامان‌های تئوکراتیک گسستی از چیرگی سرمایه‌داری نیستند، بل‌که گونه‌ای ویژه از سرکردگی طبقاتی‌اند که در آن ایدئولوژی دینی همچون سازه‌ای فراگیرِ مشروعیت‌بخش عمل می‌کند. حاکمیت به‌سان فرمانروایی با پشتوانه‌ی خدایی جلوه داده می‌شود؛ کاری که به طبیعی‌سازی سامان‌های پلکانی کنونی و ایمن‌سازی آن‌ها در برابر نقد سیاسی یاری می‌رساند. تضادهای طبقاتی—کشمکش بر سر مالکیت ابزار تولید، دستمزد، شرایط کار و قدرت سیاسی—به پرسش‌هایی درباره‌ی اخلاق، فرمان‌بری و «اصالت فرهنگی» فروکاسته می‌شوند. بدین‌گونه، ریشه‌های مادی رنج اجتماعی پوشیده می‌ماند و پیکار طبقه‌ی کارگر از خواسته‌های مادی به‌کژراهه رانده می‌شود. 

برداشت مارکس از دین همچون «تریاک مردم» باید در این‌جا به‌گونه‌ای عینی و تاریخی درک شود: دین دردِ بهره‌کشی و ناایمنی اجتماعی را فرو می‌نشاند، اما هم‌زمان جلوگیر بازشناسی ریشه‌های ساختاری بهره‌کشی می‌شود. ازاین‌رو، در سامان‌های تئوکراتیک، دین به سازه‌ای کانونی در پاسداری از فرمانروایی طبقاتی دگرگون می‌شود. اگر در ایران این نقش به شیعه سپرده شده، در عربستان وهابی‌گری و در تایلند بودیسم همین کارکرد را دارند؛ روبنای ایدئولوژیک هر کشور ریشه در تاریخ و ساختار طبقاتی همان جامعه دارد. 

طبقه فرمانروا از دین برای روابخشی به نابرابری، آزار کارگران، دگرباشان، دگرباوران و دگراندیشان بهره می‌گیرد. نبود آزادی سیاسی در چنین سامان‌هایی—که در گفتار غربی به واپس‌ماندگی فرهنگی فروکاسته می‌شود—ریشه‌ای ساختاری دارد. سازمان‌های کارگری مستقل و حزب‌های ”چپ” خطری برای انباشت سرمایه و زراندوزی نخبگان سرکوب می‌شوند. تئوکراسی نمی‌تواند سازمان‌دهی پرولتری را تاب بیاورد، زیرا این خودسامانی سرشت طبقاتی دولت را آشکار می‌کند و پایه‌ی مادی آن را به چالش می‌کشد. 

وظیفه‌ی ”چپ” نه سرسپردگی و نه نبرد با دین، بل‌که نقد دیالکتیکی نقش آن در پیوند با نبرد طبقاتی در شرایط مشخص یک جامعه است. کار درست، پشتیبانی از سویه‌های پیشرو و مردمی آن که در دین مردمان رنج بازتاب می‌یابد، و نبرد با آن هم چون ابزار ایدئولوژیک بورژوازی انگلی برای نادان‌سازی توده‌ها و استوارسازی نظام بهره‌کشی، است.

دوم ـ فروکاستن بحران‌های اقتصادی به تحریم 

با همه‌ی گفتمان ضدغربی خود، جمهوری اسلامی جامعه‌ای سرمایه‌داری است. ابزارهای تولید و سرمایه‌های ملی نه در دست توده‌های رنج و طبقه‌ی کارگر است و نه دموکراتیک زیر بازرسی همگانی سازمان‌دهی می‌شوند. به‌جایش، اقتصاد در دست بورژوازی انگلی تنیده شده در دستگاه دولتی، مجتمع‌های نظامی–اقتصادی، بنیادهای دینی و سرمایه‌ی خصوصی گرد آمده است. این ساختار برای نخبگان انباشت دارایی و پول را فراهم می‌کند، هم‌زمان طبقه‌ی کارگر بار تورم، بیکاری، کاهش دستمزد و شرایط کاری ناپایدار را به دوش می‌کشد. ازاین‌رو، نباید ضدغربی بودن را با ضدامپریالیسم و ضدسرمایه‌داری بودن یکی گرفت. یک حاکمیت می‌تواند در برابر چیرگی غرب ایستادگی کند و هم‌زمان بهره‌کشی سرمایه‌داری را درون خود بازتولید کند. 

این واقعیت که تحریم‌ها همچون ابزاری امپریالیستی فشار اصلی را بر دوش رنجبران می‌گذارد، هنگامی که در چارچوب یک اقتصاد نئولیبرالی ساختارمند انجام شوند، پیامدهای ژرف‌تری دارد. سیاست‌هایی چون کوچک‌سازی دولت، برداشتن یارانه‌های همگانی، خصوصی‌سازی دارایی‌ها و خدمات عمومی، و آزادسازی بی‌چون‌وچرا بازار—که از پایه‌های جدایی‌ناپذیر پروژه‌ی نئولیبرالیسم‌اند—نه‌تنها آسیب‌پذیری جامعه را در برابر شوک‌های بیرونی افزایش می‌دهند، بل‌که بار تحریم‌ها را به‌گونه‌ای نابرابر و سنگین‌تر بر دوش طبقه‌ی کارگر و فرودستان می‌گذارند. در چنین شرایطی، تحریم‌ها دیگر تنها یک «تلنگرزن» بیرونی نیستند؛ بل‌که به شتاب‌دهنده‌ی منطق درونی انباشت سرمایه دگرگون می‌شوند و بحران نئولیبرالی را به فاجعه‌ای انسانی برای بیشتر مردم دگرگون می‌کنند. 

برای همین، نمی‌توان هم‌زمان اقتصاد نئولیبرالی را پیاده کرد و خود را ضدامپریالیست راستین نامید. ضدامپریالیسم واقعی، جدا از ایستادگی در برابر زورگویی بیگانگان، نیازمند پیکار با همان شکل‌های بهره‌کشی سرمایه‌داری است که در سطح ملی و جهانی تنگ‌دستی، نابرابری و وابستگی ساختاری می‌آفرینند. اقتصاد نئولیبرالی، بر پایه‌ی سود و انباشت خصوصی، در سرشت خود با هر پروژه‌ی رهایی‌بخش ضدامپریالیستی در تضاد است، زیرا روابط ستم‌گرایانه‌ی سرمایه را بازتولید می‌کند و جامعه را در برابر یورش سرمایه‌ی مالی جهانی—که خود هسته‌ی مرکزی امپریالیسم امروز است—بی‌پناه می‌گذارد. 

بهترین و کارآمدترین راهِ رویارویی با تحریم‌های امپریالیستی، نه پذیرفتن اقتصاد نئولیبرالیِ وابسته‌ساز، بل‌که برپا کردن اقتصادی مردمی و برنامه‌ریزی‌شده بر پایه‌ی الگوهای سوسیالیستی است. در نمونه‌هایی چون کوبا و جمهوری دموکراتیک خلق کره، اقتصاد بر محور خودبسندگی، برآوردن نیازهای پایه‌ی مردم و تکیه بر تولید درون‌کشوری سامان یافته است. این شیوه در روزگار سختِ تحریم توانسته پایداری و سربلندی ملی را نگاه دارد و فشارها را به‌گونه‌ای برابرتر میان مردم پخش کند. 

از این‌رو، پیکار راستین با تحریم تنها با ساختن سامانه‌ای اقتصادیِ تولیدی، دادگرانه و خودبسنده شدنی است؛ سامانه‌ای که سرمایه و توان ملی را در خدمت مردم بگذارد، نه در خدمت انباشته شدن دارایی در دست گروهی کوچک. 

در نتیجه، گفتار ضدغربی، هنگامی که با پیاده‌سازی سیاست‌های نئولیبرالی همراه شود، ابزار ایدئولوژیکی برای پنهان‌کردن تضادهای طبقاتی درونی و رواسازی غارت سازمان‌یافته می‌شود. در چنین هنگامی، «ضدیت با امپریالیسم» به شعاری تهی و ملی‌گرایانه فروکاسته می‌شود که تنها به کار مشروعیت‌بخشی به حاکمیت می‌آید و هیچ پیوندی با دفاع از منافع رنجبران در برابر سازوکارهای بهره‌کشی—چه درونی و چه جهانی—ندارد. 

بی‌تردید، تحریم‌ها ابزاری امپریالیستی‌اند که فشار اصلی آن‌ها بر دوش طبقه‌های فرودست سنگینی می‌کند. اما نمی‌توان نقش ساختار اقتصادی رانتی، سرمایه‌داری نئولیبرالیستی، فساد سازمان‌یافته و غارت سیستماتیک نیروی کار از سوی حاکمیت بورژوازی انگلی را نادیده گرفت. تحریم نه آغازگر بحران، بل‌که تلنگرزن در چارچوب بحرانی است که ریشه در مناسبات تولید، مالکیت و توزیع درون خود نظام دارد. 

این که چالش‌های اقتصادی تنها ریشه در تحریم‌ها ندارد، بارها از سوی سران حاکمیت هم بازگویی شده است. برای نمونه:  علی خامنه‌ای گفت: «علت اصلی این مشکلات نه تنها تحریم‌ها، بل‌که تصمیمات نادرست و کاستی‌ها نیز هست.» (indopremier.com —۳۰ ژانویه ۲۰۲۲) 

روزنامه‌ی آرمان نوشت: «۷۰ درصد مشکلات از مدیران و سیاست‌های غلط است، نه تحریم.» (کیهان — ۱۴ مرداد ۱۳۹۷) 

بیژن نوباوه، نماینده‌ی مردم تهران در مجلس شورای اسلامی گفت: «چالش‌های کشور تنها از تحریم‌ها نیست… یکی از چالش‌های اصلی ضعف مدیریتی بوده است.» (خبرگزاری ایرنا — ۴ شهریور ۱۳۹۲)  سیدحسین نقوی، سخنگوی کمیسیون امنیت ملی مجلس گفت: «مشکلات اقتصادی تنها ناشی از تحریم‌ها نیستند… راه برطرف شدن مشکلات توجه به تولید ملی است.» (تابناک — ۲۰ مهر ۱۳۹۲) 

محسن رضایی، معاون اقتصادی رئیس‌جمهور گفت: «با تحریم داخلی و خارجی روبرو هستیم… تحریم‌های داخلی به‌خاطر پیچیده شدن قوانین و تبعیض‌ها به‌وجود آمده.» (rezaee.ir — ۸ مهر ۱۴۰۱)  و در یک دیدگاه‌سنجی «خبرفوری»، ۹۲٪ کاربران مشکلات را ناشی از مدیریت داخلی دانسته‌اند. (خبرفوری — ۶ آبان ۱۳۹۹) 

پزشکیان هم در یک سخنرانی در استان کردستان غربی گفت: «ما، یعنی دولت، عامل تورم هستیم.» (Instagram — https://www.instagram.com/reel/DQt_fs4kZps/) 

همچنین، پیوند دادن تحریم به «یورش نظامی» بیگانگان، تاریخ پیچیده‌ی روابط امپریالیستی را ساده‌سازی می‌کند و به فرمانروایان زورگو اجازه می‌دهد که هر گونه اعتراض اقتصادی را به نام «امنیت ملی» سرکوب کنند. اعتصاب به‌سان خطر امنیتی بازنمایی می‌شوند و دگراندیشان با برچسب «نیروهای بیگانه» شناسانده می‌شوند. اعتراض‌های اقتصادی درباره‌ی دستمزد، شرایط زندگی و شرایط کاری به پرسش‌هایی درباره‌ی استقلال میهن و پایداری ملی دگرگون می‌شوند. برایند این کار این است که صدای سیاسی طبقه‌ی کارگر خفه می‌شود و پیکار آن در چارچوب کوتاه و تنگی شکل می‌گیرد که حاکمیت می‌سازد.

سوم‌- بازنمایی جمهوری اسلامی همچون تنها نیروی ضدامپریالیستی در خاورمیانه 

نمی‌توان هیچ پشتیبانی یک‌سویه‌ی سیاسی یا ایدئولوژیکی از نظام‌های سرمایه‌داری تئوکراتیک، تنها به دلیل ضدآمریکایی بودن آن، را درست دانست. دیدگاه «چپِ ضدامپریالیسمِ مطلق‌گرا» با درک جمهوری اسلامی همچون تنها یا اصلی‌ترین نیروی ضدامپریالیستی در خاورمیانه، تضاد میان شعار و عمل را نادیده می‌گیرد. 

یکی از سویه‌های کمتر گفته‌شده اما سرنوشت‌ساز در بررسی جایگاه جمهوری اسلامی در سامان منطقه‌ای و جهانی، عمل‌گرایی بی‌پرده‌ی حاکمیت و آمادگی آن برای همکاری میدانی با نیروهای جهان‌خوار امپریالیستی در رویدادهای سرنوشت‌ساز است؛ همکاری‌ای که بیشتر پشت سخنان تند ضدآمریکایی پنهان می‌ماند. 

جمهوری اسلامی در سال‌های نخست اسرائیل را دشمن اصلی خود نمی‌دانست. اسرائیل پیش‌تر در دوران جنگ عراق با ایران، به جمهوری اسلامی جنگ‌افزار می‌فروخت. این‌ها داده‌هایی است که ما از پرونده‌ی ایران–کنترا می‌دانیم. منوچهر قربانی‌فر که پیش از انقلاب مدیر اداره‌ی مرکزی شرکت کشتیرانی استارلاین و عضو شبکه‌ی اداره‌ی هشتم ساواک بود، و پیشینه‌ای پیچیده و درهم‌تنیده با شبکه‌های اطلاعاتی و نظامی داشت، با بهره‌گیری از پیوند خود با سیاست‌مداران غربی و انحصارهای جنگ‌افزارسازی، جنگ‌افزارهای غربی را با همکاری دوستان اسرائیلی خود به جمهوری اسلامی می‌فروخت. رئیس‌جمهور آن زمان اسرائیل، حایم هرتزوگ، و حلقه‌های برجسته‌ی نظامی کشور، از این دادوستد بهره‌ی اقتصادی بردند و جایگاه استراتژیک خود را نیرومند کردند. 

در برانداختن طالبان و صدام حسین، جمهوری اسلامی تنها تماشاگر نبود؛ بل‌که از راه نیروهای وابسته و راهنمایان رزمی خود، به‌گونه‌ای کوشا در روند سرنگونی شرکت داشت. 

گفته‌های محسن رضایی درباره‌ی نقش جمهوری اسلامی در دگرگونی‌های افغانستان و عراق نشان می‌دهد که سیاست برون‌مرزی نظام نه بر پایه‌ی اصل پایدار «ضدامپریالیستی»، بل‌که بر پایه‌ی سودسنجی حاکمیت و برابرسازی نیروها پیش رفته است. در گفت‌وگویی در سال ۲۰۰۵، محسن رضایی چنین گفت: 

«ایران در افغانستان و عراق نقش مهمی در سرنگونی طالبان و صدام حسین ایفا کردند و ایران حمایت‌های لازم را در اختیار آنان قرار داد. برخی از فرماندهان سپاه پاسداران که به ائتلاف شمال مشاوره می‌دادند، نقش کلیدی در تصرف کابل داشتند. این نیروها به‌طور ویژه در جنگ شهری آموزش دیده بودند و تجربه‌ی این حوزه را در جریان جنگ ایران و عراق به دست آورده بودند. آن‌ها در مشاوره به این گروه بسیار مؤثر و فعال بودند. با این حال، تبلیغات نظامی آمریکا به‌سرعت بسیاری از این موفقیت‌ها را به نام خود مصادره کرد…» (۲۰۰۵-۰۶-۰۹-usatoday) 

این همکاری یک «استثنا» نبود؛ بل‌که نمود منش عمل‌گرایانه‌ی جمهوری اسلامی است که ماندگاری خود و گسترش دامنه‌ی نفوذش را بر هرگونه همبستگی پایدار با مردم ستمدیده‌ی منطقه برتری می‌دهد. گزارش‌ها نشان می‌دهند که در سال‌های ۱۹۹۶ تا ۲۰۰۱، جمهوری اسلامی برای سرکوب نیروهای امارت اسلامی (طالبان) با نیروهای آمریکایی همکاری “جانانه” کرد: 

«همکاری میان دو کشور در مرحله‌ی اولیه‌ی جنگ ادامه داشت. در مقطعی، مذاکره‌کننده‌ی اصلی نقشه‌ای را به رایان کراکر تحویل داد که آرایش نیروهای طالبان را به‌تفصیل نشان می‌داد. او گفت: “این توصیه‌ی ماست: اول اینجا را بزنید، بعد آنجا را. و این هم منطقش.” کراکر که شگفت‌زده شده بود پرسید: “می‌توانم یادداشت بردارم؟” مذاکره‌کننده پاسخ داد: “می‌توانید خود نقشه را نگه دارید.” جریان اطلاعات به‌صورت دوطرفه برقرار بود…» (۲۰۱۳-۰۹-۳۰-newyorker) 

همکاری جمهوری اسلامی با امریکا در برانداختن دولت‌های همسایه نشان می‌دهد که این نظام نه در کنار «مردمان»، بل‌که در کنار دولت‌ها و بلوک‌های قدرت می‌ایستد. سرنوشت مردم افغانستان و عراق، پیامدهای ویرانگر تاخت‌و‌تاز، جنگ درونی و فروپاشی زندگی اجتماعی، هرگز در حسابگری این‌گونه سیاست‌ورزی جایگاهی نداشته است. آنچه برجسته بوده، زدودن رقیبان منطقه‌ای، گسترش دامنه‌ی نفوذ و بالا بردن توان چانه‌زنی در برابر قدرت‌های جهان‌خوار بوده است. 

افزون بر این، با این که جمهوری اسلامی در برابر زورگویی ایالات متحده می‌ایستد، اما نه تنها سرمایه‌داری را به چالش نمی‌کشد بل‌که پند، اندرز و دستورهای نهادهای امپریالیستی مانند بانک جهانی را در میهن پیاده می‌کند. جمهوری اسلامی، هم‌زمان با گفتمان ضدآمریکایی خود، در عمل بخشی از نظم سرمایه‌داری جهانی است: اقتصاد تک‌کالایی، نیروی کار ارزان، سرکوب سازمان‌های مستقل کارگری، و بازیگری منطقه‌ای که منافع ژئوپولیتیک خود را نه بر پایه‌ی همبستگی بین‌المللی طبقه‌ی کارگر، بل‌که بر پایه رقابت دولت‌ها و بلوک‌های قدرت پیش می‌برد. ازاین‌رو، پیشرو خواندن حاکمیت، جای تحلیل طبقاتی را با نگرش ژئوپلیتیکی می‌گیرد. 

نظام‌های تئوکراتیک-سرمایه‌داری که ایدئولوژی دینی را با سازوکارهای بازار پیوند می‌دهند، شکل دوگانه‌ای از ستم فراهم می‌کنند: ستم طبقاتی و زورگویی ایدئولوژیک. پشتیبانی بی‌چون‌وچرا از چنین نظام‌هایی تنها به دلیل ضدآمریکایی بودن آن نه تنها یک کژراهه‌ی استراتژیک است، بل‌که ناکامی پروژه‌ی رهایی طبقه‌ی کارگر را نیز بازنمایی می‌کند. تجربه‌ی تاریخی نشان می‌دهد که هنگامی که استقلال طبقاتی فدای اتحادهای تاکتیکی با نخبگان فرمانروا می‌شود، یک شیوه‌ی سرکوب به‌سادگی جای خود را به شکلی دیگر می‌دهد. 

شکل‌گیری اتحادهای تاکتیکی علیه دشمن مشترک درست است، اما هم‌زمان بر استقلال سازمانی باید پافشاری کرد. چنین اتحادهایی هرگز نباید به هویت سیاسی یا سرسپردگی ایدئولوژیک و زیر سایه‌ی بورژوازی ایستادن دگرگون شوند و چشم بر روی ستم طبقاتی-اقتصادی و سیاسی-اجتماعی درون‌مرزی ببندند. نبرد با امپریالیسم که تنها به برپایی و نیرومندی رژیمی بهره‌کش و سرکوب‌گر بینجامد، پیروزی نیست. 

ایستادگی ضدآمریکایی به خودی خود پیشرو نیست. این جنبش تنها زمانی رهایی‌بخش می‌شود که از سوی طبقه‌های زیر ستم و پیشگامانشان و با سمت‌گیری ضدامپریالیستی رهبری شود، از ملی‌گرایی فراتر رود و در پی دگرگونی ریشه‌ای روابط تولید و قدرت باشد. تنها از راه سازمان‌دهی خود طبقه‌ی کارگر و همبستگی جهانی می‌توان هم زنجیرهای درون‌مرزی و هم جهانی این نظام بهره‌کش را گسست.

پایان‌سخن 

آنچه در این واکاوی آشکار می‌شود، شکافی ژرف میان ضدامپریالیسم همچون گفتار دولتی و ضدامپریالیسم برای برنامه‌های رهایی‌بخش و طبقاتی است. جمهوری اسلامی، با این که گفتار تند ضدغربی و ستیز نمادین با ایالات متحده و رژیم فاشیستی اسرائیل دارد، در عمل درون منطق سرمایه‌داری و سازوکار جهانی انباشت جای دارد و در کنار ایستادگی گزینشی در برابر برخی قدرت‌ها، بازتولید بهره‌کشی، نابرابری و سرکوب را در درون مرزهای خود دنبال می‌کند. پشتیبانی بی‌نقد از چنین نظامی—حتا با هدف نبرد با امپریالیسم—به وارونگی هدف‌های رهایی‌بخش می‌انجامد. 

هیچ دولت، هیچ ایدئولوژی و هیچ هویت فرهنگی به‌خودی‌خود ضدامپریالیستی نیست. سنجه (معیار) داوری، نه گفتار رسمی و نه جایگاه ژئوپولیتیکی، بل‌که کارکرد مادی قدرت، استقلال اقتصادی و تولیدی، روابط طبقاتی و جایگاه فرودستان در ساختار سیاسی و اقتصادی در درون مرزها است. تجربه‌های تاریخی منطقه نشان داده‌اند که هم‌پیمانی با دولت‌های سرکوب‌گر به نام «دشمنِ دشمن» نه‌تنها امپریالیسم را برنمی‌اندازد، بل‌که بیشتر به بازآفرینی شکل‌های تازه‌ای از همان چیرگی و سرکردگی می‌انجامد. 

از این‌رو، ضدامپریالیسم راستین تنها زمانی معنا دارد که با استقلال سیاسی طبقه‌ی کارگر، نقد ایدئولوژی‌ طبقه‌ی فرمانروا، و پیکار هم‌زمان علیه بهره‌کشی درونی و استعمار بیرونی گره بخورد. رهایی نه از راه پاک‌شماری دین، نه از راه دولت‌محوری، و نه با چشم‌پوشی از ستم‌های روزمره به‌دست می‌آید؛ بل‌که از دل سازمان‌دهی آگاهانه‌ی ستمدیدگان و پیوند پیکارهای بومی با چشم‌انداز جهانی آزادی و برابری سر برمی‌آورد. تنها با چنین چشم‌اندازی است که پیکار با امپریالیسم می‌تواند از دام دفاع از نظام‌های واپس‌گرا رها شود و به نیرویی برای دگرگونی ریشه‌ای جهان دگرگون گردد.

برچسب ها

اين نوشته را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذاريد

توجه: کامنت هایی که بيشتر از 900 کاراکتر باشند، منتشر نمی‌شوند.
هر کاربر مجاز است در زير هر پست فقط دو ديدگاه ارسال کند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آگهی